<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات .:دوم شخص مفرد:.</title>
        <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/feed</link>
        <description>داستان تعاملی دوم شخص مفرد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/cgsuimt7yt3j/uzsqdk.png</url>
            <title>.:دوم شخص مفرد:.</title>
            <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوم شخص مفرد/مرگ و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-o2pz1xt1zqlq</link>
                <description>تو شرایط عادی اصلا یادمون نمیاد که زنده ایم و خب به تبع زنده بودن رو فراموش میکنیم ولی وقتی تو شرایط سخت و خطرناک میوفتیم یا مرگ دیگران رو میبینیم برای زنده موندن هر کاری میکنیم!«حباب طناب رو ول کرد و سقوط کرد»تنها چیزی بد که توی ذهن هممون بود،غافل از اینکه الان دیگه تونلی نیست که توش پنهان شیم،روز دوم بود که از تونل اومدیم بیرون و دم غروب،آتیشی در کار نبود و هیچ خبری از کمپ وجود نداشت،همه ناراحت و دپرس تا اینکه امیرمحمد پرید به احسان و باهاش در گیر شد،همه عصبی و ناراحت بودن و این کار جرقه ای بود تا همه خشمشون رو سر اونا خالی کنن و همه با اونا درگیر شدن،آویشن که داشت منفجر میشد یه مشت توی دماغ امیر محمد زد،مسیح اومد پشت امیرمحمد و یقه طاویشن رو گرفت،همه تقریبا با هم در گیر بودن تا اینکه صدای جیغ یکی از دخترا همه رو متفرق کرد،نگین بود که جیغ کشید،همه چرخیدن سمتش و دیدن یه مار داره نگاهش میکنه،دستمو بردم سمت کلت و آروم هدف گرفتم و بووم،تیر خورد کنار ماره و از ترس فرار کرد،بچه ها به خودشون اومدن و شروع کردن توی تاریکی اسباب اتراق رو جمع کردن،یه گروه رفتن سراغ چوب و یه سری هم بقیه چیزا رو امده میکردن،مشعلی که با بنزین و پارچه و چوب درست کرده بودیم رو گرفتم و همراه مسیح و یارا و فاطمه سمت رودخونه رفتم که آب بیاریم؛یارا داشت آب میریخت و قمقمه و مسیحم کمکش میکرد و اون یکی بطری رو پر میکرد منم بالا سرشون وایستاده بودم که دوتا چشم سفید دیدم،به مسیح اشاره کردم اونم کلت رو از جیبش در آورد وسمت اون گرفت،دستاش میلرزید،یه نگاه به یارا که داشت با ترس اینور اونر نگاه میکرد کرد و دوباره آماده شد،آروم آروم رفیم سمتش و منم مشعل رو با شمارش معکوس انداختم سمت موجود ناشناس ،یه کفتار بود،بدو رفت سمت پشت بوته ما هم سریع دویدیم سمت کمپ،وقتی رسیدیم دیدم طاها و امیر محمد نیستن،بچه ها گفتن که رفتن چوب جمع کنن،بدو رفتم سمتی که رفتم و دیدم امیرمحمد و آویشن با هم درگیرن و امیر محمد رو شکم طاها نشسته و مشت میزنه تو صورتش،طاها هم خودشو چرخوند و توی شیب غلط خورن بدو اومد سمتشون و با لگد از هم جداشون کردم بعد بقیه رو صدا زدم و از هم جداشون کردیم،آرتا خسته و زخمی بود اما بازم وقتی برگشتیم شام رو که کنسرو بود رو آماده کرد بود و یه گوشه اشک میریخت،آروم بی صدا...پ.ن:آقا حباب برمیگرده اما نه الان...</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 14:37:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم شخص مفرد/دوست</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-fuka66wlokca</link>
                <description>دوستی چیز عجیبیه،بعضیا میگن دوست خوب از خانواده آدم عزیز تره!چرا چون بعضی مواقع دوستای خوب کارایی رو میکنن که خانوادتم انجام نمیده،مثلا در شرایط مورد نیاز هرکاری میکنه حتی فداکردن خودش ولی شناخت دوست خوب خیلی مهمه...روز و ساعت نامعلومبلافاصله وقتی رسیدیم پیش بچه خبر وجود اون دود رو دادیم انگار روح تازه ای تو بدن بچه دمیده بودن و امیدوار شدن،شاید اگه آسیه نمیگفت باورشون نمیشد اما خب حباب توی اینجور مواقع مطمئن ترین آدممون بود،توی مسیر بودیم از یه جنگل گذشتیم و رفتیم سمت دود،زارا با کاغذی که نمیدونم از کجا آورده بود در حال کشییدن یه نقشه بود و مسیح هم گه گداری سرک میکشد و با یارا پچ پچ میکرد و میخندیدن،خواهران زنجانیمون دست در دست هم حرکت میکردن و آویشن و امیر محمد هم با هم صلح کرده بود پشت سرشون،احسان خسته هم درحالی که دم گوش میا و نگین غر میزد میومد.رسیدیم به یه شیب که صخره ای بود و مجبور بودیم برای رسیدن به دود ازش بالا بریم،به زحمت و تلاش ردش کردیم یه لحظه دست امیر محمد سر خورد و نزدیک بود به فنا بره اما طاها دستشو گرفت و بعد با کمک احسان کشیدنش بالا،صورت فاطمه بخاطر ضربه شاخه به صورتش زخم شده و از وقتی رسیدیم بالای صخره سنگی هر چند دقیقه خونش رو پاک میکرد،رفتیم سمت دود یه چیز تیغه مانند دیده میشد و برق میزد،حرارت و شعله های آتیش رو که دیدیم سر با جیغ و داد رفتیم سمتش و میخندیدم که خنده به لبمون ماسید،یه هلیکوپتر در حال سوختن بود،روی لبه پرتگاه،هلیکوپتر نظامی بود،چند تا جنازه توش بود تصمیم گرفتیم بریم توی هلیکوپتر و هر چی میتونیم برداریم،شانس آورده بودیم هلیکوپتر پر پیمون بود،در مرحله اول منو فرستادن جلو به عنوان پیشمرگ رفتم و یه کوله پشتی و چند تا وسیله دیگه انداختم،دوتا کلت و یدونه کلاش و یه جعبه چوبی بود بردم بیرون بلافاصله آسیه رفتم و شروع کرد به انداختن وسایل داخل،یه چادر کمپ هم بود داشت از زیر وسایل بر میداشت که هلیکوپتر تکون خورد،همه نفساشون رو تو سینه حبس کردن،آسیه آروم چادر رو کشید و پرت کرد سمت من،خودش هم اومد بیاد بیرون که پاش پیچ خورد و افتاد و لاشه هلیکوپتر شروع کرد به حرکت همه جیغ میکشیدن،فاطمه سریع یه طناب رو از کوله باز کرد و باز کرد و انداخت طرف حباب،حباب تا سر طناب و گرفت هلکوپتر سر خورد پایین و پرت شد ته دره،فاطمه هم سر خورد و سریع آلبالو پا فاطمه رو گرفت و اونم بدتر از فاطمه داشت میوفتاد هر کی میتونست پرید و پای آلبالو گرفت و سعی کردن بکشنش بالا که طناب شروع شد به پاره شدن انگار یه بخشی از طناب سوخته بود و در حال پاره شدن،آسیه گفت:بچه ها شرمنده ولی شما بیشتر به طناب احتیاج دارین تا من،نون خور هم یکی کم میشه و قبل از اینکه ما چیزی بگیم با چشم پر از اشک طناب رو رها کرد و ...همه گریه میکردن و ناراحت،من دپرس بودم و غُصه میخوردم و یه گوشه کز کردم،غروب آفتاب رو نگاه میکردم و خاطراتمون رو با حباب دوره میکردم...امضا:اسی که اسماعیل نیست!</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 14:53:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم شخص مفرد3/شانس</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF3%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-laghumb8huhn</link>
                <description>اقا سلام،اینجانب خشم خود را راجب به مرگ اویشن اعلام داشته و نمیکشمش!دو روز گذشته بود بچه ها قصد داشتن با تسلیم و شدن و دعوا بمیرن،حباب یه گوشه میا رو بغل کرده بود و اروم اشک میریخت،طاها و امیر محمد با هم درگیر بودن،زارا با اتیش ور میرفت و یواشکی قارچی که پیدا کرده بود رو کباب میکرد ولی از بوی بدش پرتابش کرد،خواهرای زنجانی با هم قهر بودن بخواطر اینکه فاطمه سهم اب البالو خورده بود،مسیح رو لبه پرتگاه نشسته بود و بارون رو که روی زمین میبارید رو تماشا میکرد،منم دستام بسته بود و خون سرم بند اومده بود بیرون،دیروز دمدمای غروب تونستم دستمو باز کنم و وقتی که همه خواب بودن رفتم و بیرون رو رصد کردم و یکم بالاتر رفتم،رفتم رو لبه بالایی دره نشستم تا دیدم بیشتر شه اونجا یه چند تا عقاب یا شاهین دیدم که نشونه بدی بود یعنی با ادما فاصله زیادی داریم،یهو با جیغ هدی به خودم اومدم دیدم اویشن داره صورت امیر مهدی رو با مشت له میکنه،بلند شدم سعی کردم با پام جدا شون کنم که لو نره دستام بازه اما مگه میشد،مسیح اومد اویشن عقب کشید اما یه مشت نصیبش شد بعد امیرمحمد حمله ور شد به طاها اونم از اونور دیگه اعصابم خورد شد طاها رو محکم از پشت گرفتمو یه داد بلند زدم همه جا خوردن،سعی کردم لرزش بدنم از عصبانیت و سردی رو مخفی کنم همه ساکت شدن و از هم جدا،یارا رفت بالا سره مسیح و کمکش کرد خون دماغشو پاک کنه و امیر محمد اویشنم یه گوشه نشستن و بهم چش غره میرفتنیه روز از اون روز کذایی گذشت،تصمیم گرفتم یه تکونی به بچه ها بدم پس رفتم رو منبر و به نازی گفتم بچه ها رو دور هم جمع کنه-بچه ها سه چار روزه اینجا گشنه افتادیم و اب رودخونه میخوریم و گهگداری با فندک احسان اتیش روشن میکنیم،اگه همینجوری پیش بره همه میمیریم+همینجوریشم میمیریم اسی خان-طاها خفه شد،بچه ها امروز هوا خوبه از اینجا حرکت میکنیم تو مسیر رودخونه البته اول میریم بالا کوه تا شاید یه دید بهتری پیدا کردیم!برادر  خواهرای من،دوستای من خواهش میکنم با من بجنگین برای زندگیتون نه برای من...همه ساکت بودن و فاطی با لایک نشون داد موافقه و بقیه هم هنوز ساکت،بعد چند دقیقه بعد بلند شدیم و رفتیم سمت قله کوه،توی راه یه بوته تمشک دیدیم که قبلا دیده بودمش،تمشکا هنوز نرسیده بودن و ترش و سبز اما خوب چاره چی بود باید یه چی میخوردیم،بعد خوردن تمشکا به راه افتادیم،پنج دقیقه بعد یهو اویشن از ما جداشد و بدو از ما جلو زد و رفت پشت درخت،وقتی رسیدیم دیدیم داره بالا میاره،ترشی معده اش رو اذیت کرده بود،چندتا میوه کاج رو برداشتم  پره هاشو شکستم  تخماشو دراوردم و یکمشو دادم به اویشن تا بخوره،جویدشو قورتش داد به بچه ها گفتم همینکارو بکنن  همه با تعجب میوه های کاج رو جمع میکردن،بعد از دراوردن تخمای کاج  خوردنشون و دادن سهم بیشتری به طاها و بهتر شدن حالش حرکت کردیم،رسیدیم بالای کوه جایی که یه چشمه بود و یکی از سر چشمه های رودخونه،همونجا نشستیم  منو مسیح و یارا و  امیرمحمد رفتیم بالا و بعد حباب بدو اومد سمتمون،سمتش چرخیدم و صداش کردم:آسیه بدووووورسیدیم روی لبه قله؛یجا دود غلیظ سیاهی بود،مسیح گفت :اتیشه ادماست؟حباب گفت:شاید چون دود سیاه مال پلاستیک  مواد شیمیاییه،دود چوب سفیده!با حرکت سر تاییدش کردیم و تصمیم گرفتیم همه رو ببریم سمت دود...خب تمومه این قسمت بچه های نویسنده میتونن تو تل با هم هماهنگ باشن تا عجیب اتفاقاتی عجیب نیوفته!</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 15:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم شَخصِ مُفرد/آزادی(اصلاح شده)</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%8E%D8%AE%D8%B5%D9%90-%D9%85%D9%8F%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ijbjwkvvrn9s</link>
                <description>آزادی...تو لفظ زیباست اما تو واقعیت به اون خوبی که نشون میده نیست،آزادی خوبه اما کامل نیست برای همین باعث تغییر آدما میشه،آدمای خوب رو بد و آدمای بد رو بدتر،آزادی مثل مخدر میمونه،بهش وابسته میشی و یه روز هم باید ترکش کنی چرا؟چون دائمی نیست،گاهی اوقات برای کمک به یه نفر یا یه عده ای مجبوری آزادیشون رو بگیری... ،حالا بعدا بیشتر براتون از آزادی میگم...روز؟؟؟؟؟؟حساب روزا از دستم در رفته بود فقط میدونستم توی یه جای تاریک راهرو مانندم،دوستام،کسایی که براشون هرکاری میکردم،حتی اینکه زندانیشون کنم رو زمین اطرافم افتادن،مثل یه خروار جنازه،هنوز یادمه حرفای دست انداز رو که توی دستشویی بهم میگفت:-اسی تو بی عرضه ترین آدمی هستی که میشناسم،بخاطر نادونی تو آویشن فهمیده داستان رو یا حداقل یه چیزایی دستش اومده،ما مجبوریم برای نجات ماموریت  شر بچه های اتاق B22 کم کنیم+قربان خانواده ها چی؟-هی اسی خان،ما اونا رو نمیکشیم،تو کوه و جنگل ولشون میکنیم تا خودشون بمیرن،بعد میگیم فرار کردن و یه پاپوش قتل و فرار برای اونا اون موقع جرممون کمتر میشه و با کمک دوستان قدرتمندمون تبرئه میشیم+اما..-اما نداره بهروز،قدرت سیاست انقدری هست که صد ها نفر رو بکشی و حتی عذر خواهی نکنی!....با صدای سرفه های آلبالو از فکر خیال بیرون اومدم،رفتم بالا سرش،بعد چند تا سرفه بلند شد،هنوز گیج میزد،بعدش آویشن به هوش اومد بدو رفتم پیشش،چشماشو باز کرد،منو که دید داد زد«گمشو از جلو چشمام آدم کثافت»با داد آویشن کم کم همه بیدار شدن،آخرین نفر مسیح بود رفتم بالا سرش که یهو ضربه به کلم خورد،بیهوش افتادم روی زمین....همون روزبه هوش اومدم،دستام رو با آشغال پارچه بسته بودن،فک کنم مال مانتو یا روسری بود،شایدم آستین پیرهن آویشن،معلوم نبود، هیچکی لباسش سالم نبود،سرفه خشکی کردم،آویشن از چونم گرفت صورتمو آورد بالا^هی آقای اسی کثافت،کلی سوال دارم مخصوصا اینکه چجوری به اعتماد ما خیانت کردی ولی فعلا بگو اینجا کجاست و چرا و چطور از اینجا سر در آوردیم؟+هیچی فضول خان،به دلیل فضولی و خبر کشی شما توی این دردسر افتادیم و البته آزادی خواهیتون جناب،دوستان انجمن اومدن و همه رو گرفتن،میدونی با لباس پلیس ضد شورش اومدن و با گاز خواب آور و کتک بیهوشمون کردن،منم برای این اینجام که با این کار مخالف بودم^ارواح عمت+پس چرا اینجام؟فاطی:راست میگه دلیل نداره بین ما باشه اگه از ما دفاع نکرده باشه^نابغه خانوم میخواد مطمئن شه که میمیریم!+عجب!^خب نگفتی اینجا کجاست؟+نمیدونم^حرف مفت نزن!+نمیدونم بخدا!مسیح خون دماغشو پاک کرد و گفت:ولش کن بابا،استنطاق رو بزار یه وقت دیگهیهو لامپ بدو اومد سمت ما،آویشن ازش پرسید چی شده و اونم اشاره کرد به روشنایی؛بعد همه بلند شدن و رفتن سمت خروجی تونل و پا های منم باز کردن ولی دستام رو نه و گفتن دنبالشون برم،رسیدیم نور چشمام رو اذیت میکرد ولی وقت به نور عادت کردم دیدم بالای یه دره ایم با لبه 4 یا 5 متری و یه جنگل صخره ای از کاج رو شیب کوه در اومده...
امضاء:اسی که اسماعیل نیست!</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 09:59:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از &quot;دوم شخص مفرد&quot; به &quot;اول شخص جمع&quot;: ترس...</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-3-kltudzk9qhmc</link>
                <description>ترس...ترسناک تر از بى پناهى ، گمگشتگى‌ست...دلم میسوزد براى خودمان که بى پناه، گم شده ایم میان سکوتِ سفیدِ سردِ وهم آسایى، که روى همه چیز پرده اى از مه انداخته...من میترسم...میترسم از صبح فردا...حتى بیش از این شبى که در آنیم...من خیلى میترسم... 1 اسفند 99، زمان:ساعت 7:59 صبح مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولتقریبا بدون اینکه خودش متوجه بشه، تا جایی که ممکن بود، رفتارای اسی رو زیر نظر داشتم. خوددرگیری که داشتم سر اینکه آیا اسی همون مرده، یا نه، آزارم می‌داد. تنها راه مشخص شدنش هم، زیر نظر داشتن اسی بود. اگه به کسی میگفتم، ممکن بود لو بره، یا حداقل این چیزی بود که من فکر میکردم. پس تصمیم گرفتم فعلا پیش خودم نگه‌اش دارم، تا وقتی که تقریبا مطمئن بشم.از صبح که اومده بود، شروع کرده بود به شوخی با بقیه؛ از کشیدن موی دخترا گرفته، تا ترسوندن و پخ کردن. خدایا. این مرد چرا اینجوریه؟ نه. نه نه. مشکل از اسی نیست. مشکل از منه. این مرد کجاش مشکل داره؟! اصن چرا من بهش شک دارم؟! خیلی مسخرس. لبخندی زدم و به مکالمه با خودم ادامه دادم: نمیتونه درست باشه. یه لحظه از فکرم خارج شدم؛ من این مکالمه رو قبلا با خودم نداشتم؟! خدایا! دیوونه شدم. حتما دیوونه شدم. اصن... اصن یه مدت میپامش تا بفهمم. درسته احمقانس، ولی منو مجاب میکنه تا مطمئن بشم یکی از ماست...1 اسفند 99، زمان:ساعت 12:37 ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولیا من درک نمیکنم، یا بقیه جنبه اشون خیلیه. ینی واقعا نمیتونم شوخی های اسیو تحمل کنم. بدبخت نگین که وقتی خواب بود اسی یه قاشق دارچین ریخت تو گلوش. داشت میمرد. ولی یه چیزی فهمیدم. این اسی روی گوشیش خیلی حساسه. اگه ماجرایی باشه حتما توی همون گوشیه. انگار منتظر تماسی از یه جاییه. نمیدونم. واقعا نمیتونم حدس بزنم. این آقا مرموز بازیو از حد گذرونده.1 اسفند 99، زمان:ساعت 3:48 بعد از ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولیه تماس... تماسی که منتظرش بود. حدس میزدم. خیلی آروم بلند شد و رو به ما کرد و گفت: بچه ها، الان بر میگردم. و به سمت در خروجی رفت. خیلی آروم بعد از چند ثانیه به دنبالش به سمت بیرون خزیدم. خیلی آروم بودم تا مبادا بفهمه که من دارم دنبالش میرم. فاصله چند متری رو باهاش حفظ میکردم ولی باز هم طراحی راهرو ها طوری بود که اگه برمیگشت قطعا منو میدید. داشت با یکی صحبت میکرد به اسم... به اسم دست انداز؟! این دیگه چه اسمیه؟! نمیدونم. خیلی آروم رو به جلو حرکت میکردم، ولی یهو تعادلم رو از دست دادم و خدا رو شکر قبل از اینکه بیفتم خودم رو به دیوار تکیه دادم. اما بازم صدای خفیفی تولید شد. اسی همونموقع سر جاش وایساد. انگار یه چیزایی شنیده بود؛ اما برنگشت. نفس حبس شدمو بیرون دادم و به تعقیب کردنش، اینبار با فاصله ای دوبرابر بیشتر، ادامه دادم. از توی دالان های مختلف و حتی بعضا تاریکی که رفتن بهش، حداقل واسه من، ترسناکه رد میشد و خب، چاره ای به جز دنبال کردنش نبود. تا اینکه رسید به یه راه پله. نمیدونستم یه همچین راه پله ای وجود داره. ولی یه چیزی دربارش جالب بود. راه پله ای برای رسیدن به پایین وجود نداشت. نمیدونم چرا حدس میزدم بالا تر از سطح زمین بودم ولی خب... . به تعقیب کردنش ادامه دادم. خیلی بریده بریده میتونستم تشخیص بدم چی دارن میگن و تا حالا فهمیده بودم که درباره ویرگول صحبت میکنن، یا، میکردن.وقتی که رسید به بالای راه پله، چیزی رو دیدم که باور کردنش خیلی سخت بود. فهمیدم من توی ساختمونی با نقشه دایره ای بودم که راه پله های مستقیم نداشت، یعنی راه پله ها مخفی بود. فکر کنم بخاطر همین بود که من نتونسته بودم در خروجی، یا حتی راه پله ای به سمت پایین پیدا کنم. ساختمون بلند، که معلوم بود حتما اتاق های زیادی داره، توی اون محیط، به خوبی دیده میشد، ولی طوری نبود که بشه توی طبقات رو دید، و  طبقات، پوشیده بود. موقعیت ما و اتاق ویرگولی ها، در بالای ساختمون بود و از اون بالا، میشد طبقات مختلف که با رنگ های مختلف مشخص شده بودن رو دید. یه طبقه، که طبقه ما بود با رنگ آبی پررنگ، یه طبقه با قرمز، یه طبقه با رنگ های مختلف، که رنگ غالبش صورتی بود و میشد توش رنگ هایی مایل به زرد و حتی قرمز هم دید. اسی رو دیدم که ازم دور شده بود و توی راهرو جلو رفته بود و به یه راه پله دیگه رسیده بود و به یه در رسیده بود. در رو که پشتش بست، گوشم رو روی در گذاشتم که دور شدنش رو تشخیص بدم. معلوم بود هر جایی هست، محیط بزرگی داره چون از یه جایی به بعد جتی صداشم نشنیدم. دستگیره در رو چرخوندم و وارد اتاقی وارد شدم که پشت بوم محسوب میشد، و کامل مسقف بود، با این تفاوت که سقفی از شیشه داشت ولی شیشه ها، کامل شفاف نبود و میشد از توش، رنگ ها رو تشخیص داد. سبز. سبز کامل...کلا یادم رفته بود که داشتم اسی رو دنبال میکردم. وقتی گوشی رو قطع کرد، با صدای قطع شدن تلفن به خودم اومدم و سریع به اینور اونور نگاه کردم تا بتونم یه جایی برای پنهان شدن پیدا کنم. پشت تانکر؟ احمقانس ولی احتمالا جواب بده.پشت تانکر بودم که نگاهم به سایه ام افتاد. وای خدااا. حواسم به سایه ام نبود. سعی کردم حداقل کمتر تکون بخورم تا سایه ای که به طرز فجیعی معلومه برای انسانه و پخش شده روی زمین، کمتر شک برانگیز باشه. خیلی آروم و بیصدا سعی کردم صدای قدمهاشو بشنوم تا بفهمم کجا داره میره. اما صدایی نبود. از یه طرف ترسیدم  و از طرف دیگه، با خودم گفتم شاید رفته و من متوجه نشدم. زمان داشت سپری میشد تا اینکه صدای پخ بلندی منو تا مرز سکته برد.-ترسیدم بابا.اسی هنوز داشت میخندید. یکم که گذشت؛ رو به من کرد و گفت: چیکار می‌کردی؟قیافش جدی بود. اولین بار بود که قیافشو جدی دیدم.-داشتم... داشتم جاسوسیتو میکردم.به طرز عجیبی بهم زل زد. سرشو هم به طرز ترسناکی کج کرد. الان وقتشه.زدم زیر خنده و صدای قهقهه ام، توی فضا پیچید.اسی هم که قضیه رو فهمید، زد زیر خنده...1 اسفند 99، زمان:ساعت 5:56 بعد از ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولهوووف، به خیر گذشت. چند ساعت بعدش هم، به خوبی و خوشی گذشت. منم سعی کردم خودمو اجتماعی تر نشون بدم و توی بازی ها و شوخی ها، شرکت کنم. تا چند ساعت بعدی، نه خبری از تماس های مرموز بود، نه کارای مرموز، نه هیچ مرموز دیگه ای. اما با این حال، فکرم درگیر بود، همین جا و مکان کم بود، اسی هم اضافه شد. حالا دیگه تقریبا مطمئن بودم که یه کارایی داره میکنه. حالا دست انداز رو کجای دلم بذارم...2 اسفند 99، زمان:ساعت 8:39 صبح مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولداشتم با بچه ها صحبت میکردیم. که صدای گوشی موبایل، توجه همه رو جلب کرد. با شنیدن صدا، توجهم به گوشی نسبتا مدل جدیدی جلب شد که روی مبل بود. اون گوشی... اون گوشی اسی بود. بی اختیار به سمت گوشی رفتم و برش داشتم. خدایا... چیکار دارم میکنم؟ باید مطمئن بشم. دستم رو، که داشت میلرزید، بالا آوردم و روی دکمه سبز رنگ تپ کردم. دستی که باهاش گوشی رو نگه داشته بودم رو بالا بردم و گوشی رو روی گوشم گذاشتم:-الو، سلام اسی، دست اندازم، خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم...ترس، کل وجودمو گرفت. صدا با کلی افکت و چیز هایی که من ازش سر در نمیارم، جوری تغییر کرده بود که غیر قابل شناسایی باشه؛ اما... اما چرا؟! الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید به بقیه حرف هاش به دقت گوش کنم...-چند تا چیز. اول اینکه تاخیر توی نوشتن گزارش وضعیت و ارسالش برای انجمن به هیچ عنوان قابل بخشش نیست. نهایتا تا آخر امروز باید تمام گزارش های مختلف توی جلسه انجمن بررسی بشه. مورد دوم، با چک کردن دوربین های مداربسته پشت بام؛ فهمیدیم آویشن تونسته سرنخ هایی رو از ما و انجمن بدست بیاره. دوربینی توی اتاق ها کار گذاشته نشده و به همین خاطر ما نمیتونیم فعالیت هاش رو کاملا تحت نظر داشته باشیم. خودت باید حواست بهش باشه. مورد سه، انجمن امروز ساعت 5:45 بعد از ظهر، تماسی با تو خواهد گرفت و از تو، جزئیات پیشرفت پروژه رو خواهد پرسید. تماس بعدی ما، فردا، 9:53 صبح.و گوشی رو قطع کرد...ترس؛ خیلی حس بدیه ترس رو با تمام وجودت حس کنی. بد تر اینکه، باید ترستو از بقیه مخفی نگه داری. با دستی که میلرزید، گوشی رو سر جاش، روی مبل گذاشتم و دور شدم. به دستم  نگاه کردم که داشت میلرزید.ترس واقعا حس بدیه...پ.ن: ببخشید بابت اینکه تقریبا هیچکس به جز من توی این قسمت نبود. شاید یه جور خودخواهی در نظرش بگیرین ولی مطمئن باشید برنامه های خوف و خفنی برای هرکسی که توی این داستانه دارم.حسن ختام: (به قول اسی)We breathe mysteriousness?</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 19:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم شخص مفرد</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF-fkjj7fb12icv</link>
                <description>روز ششم_ساعت ۶ صبحتوی ماشین نشستم،یه کاغذ روی صندلی بود برداشتمش روش مشخصات ویرگولیم بود،یه یادداشت که بهش منگنه زده بودن،از طرف دست انداز بود،توش نوشته بود که باید نقش یه بیمار مثل بقیه رو بازی کنم و همون اسی باشم که میشناسن...همان روز،ساعت؟توی راهرو بودم در آهنی اتاق که کمی زنگ زده بود رو به صدا درآوردم و رفتم توی اتاق،یکی از بچه ها منو دید که فهمیدم نازنین و منو شناخته،رفتم پیش بچه ها و خودمو معرفی کردم:+آروم آروم...من اسی ام بچه ها همونطور نازی گفت،اممم و فک کنم تو اون پشتی آویشن باشی_اوهوم+و تو داغونم باید نگین باشی-نه من یارام+و تو هداآره....و همینجوری گپ میزدیم اما آویشن یه گوشه دور تر نشسته بود،فک کنم اثرات اون لحظه های بود که بیدار شده بود...آخه تقصیر والدینش بود که حاظر نشدن تو غذاش ماده توهم زا رو بریزن و مثل بقیه بدون اینکه واقعیت رو بفهمه وارد کمپ بشه..همان روز؟؟؟با بچه ها فیلم نگاه میکردیم،فاطمه جلو من کنار دیوار نشسته بود،کرم درونم گفت که برای شوخی و صمیمی شدن مو های فاطمه رو از پشت بکشم،رفتم و کشیدم و جیغش در اومد و افتاد دنبالم!بعد رفتیم با فاطمه تو اتاق نگین رو که خواب بود با یه قاشق دارچین مهمون کردیم ، داشت میمرد اما متاسفانه زنده موند!بعد رفتیم مسیح رو که داشت با کامپیوتر کار میکرد بترسونیم،دیدم توی ویرگوله،بعد از ترسوندش رفتم پشت تانکر ته راهرو بالای پشت بوم مسقف ساختمون و زنگ زدم به جناب دست انداز،مثل اینکه اونا خودشون ویرگول رو برای این اتاق باز کرده بودن تا بچه ها سراغ کشف طبقات دیگه نرن!تماس که تموم شد سایه دیدم،رفتم از پشت تانکر دور زدم و دیدم آویشنه و یهو پخ کردم و ترسید بیچاره حتی اسمشم یادش رفت چه برسه به حرفای من...روز ۷ ساعت؟؟؟توی دستشویی بودم که گوشی زنگ خوردم،گوشی رو برداشت....پ.ن:آهنگ کار مشترک منو مهرابه!پ.ن۲:نوشته های خودتون که توی دنیای این داستانه با تگ دوم شخص مفرد منتشر کنید</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 11:38:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از &quot;دوم شخص مفرد&quot; به &quot;اول شخص جمع&quot;: لبخند...</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-euzwldg7dr3m</link>
                <description>لبخند...لبخند...گاهی وقتا، این عمل از کسی سر میزنه که خیلی خوشحاله.حتی بعضی وقتا حس بهتری نسبت به قهقهه به آدم میده؛ولی میدونی تفاوتش با خنده چیه؟!آدمای شرور هم لبخند میزنن...30 بهمن 99، زمان:ساعت 2:30 بعد از ظهر مکان:نامعلومپاشو دیگه تنبل!آروم چشمامو باز کردم. درد سر و دستم کمتر شده بود. دستی به سر و صورتم کشیدم و به کسی که بیدارم کرده بود نگاهی انداختم.-آویشن؟-چی؟-آویشن تویی؟-خب آره...-نکنه شما... صب کن ببینم؛ حباب؟!-آره.-از کجا فهمیدی من آویشنم؟-کارت عقل کل!یاد اون برگه افتادم.-همون برگه؟-آره دیگه! پاشو بریم با بقیه آشنات کنم...30 بهمن 99، زمان:ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولحباب برام توضیح داد اینجا اتاق افرادیه که به ویرگول معتاد بودن. بدون اینکه کسی متوجه بشه، همه افرادی که به ویرگول معتاد بودن؛ به اینجا آورده شدن؛ البته همه، تا جایی که حدس میزنیم. چون نقطه مشترک همه این افراد، فقط ویرگول بوده و بس... . البته؛ اینکه توی اون کارت ها هم مشخصات توی ویرگول رو نوشته بود هم خیلی عجیب بود و احتمال این حدس رو بالا میبرد.-میگم که... شما رو چجوری آوردن اینجا؟-هممون چشم بسته به اینجا منتقل شدیم. تقریبا هیچکس هیچ چیز یادش نیست.به پسر مو بور نگاهی انداختم. بعد بلند گفتم:-همه مثل مسیح بودن؟ هیچکس هیچی یادش نیست؟هدی و آرتا سرشون رو به نشونه منفی بودن جواب سوال بالا انداختن.ینی واقعا هیچی نداریم؟ یه نشونه ای از اینکه حداقل بدونیم کجاییم هم نداریم؟ یه نگاه به یارا انداختم که انگار اصلا براش مهم نبود و داشت با بقیه صحبت میکرد.-اهم اهم، مزاحم نشده باشم یه وقت! اصلا انگار برات مهم نیستا! مثلا گیر افتادیم وسط یه ناکجا آباد!به امیرمحمد نگاه کردم که داشت با کامپیوتر ور میرفت و کارایی میکرد که من نمیفهمیدم.میشه تو بگی داری چیکار میکنی؟دارم دسترسی ویرگولو باز میکنم.کار از این مهم تر نیست؟تو بگو؟نمیدونم. ولی همه اگه دور هم جمع شن و فکراشونو بذارن رو هم، شاید بتونیم نقشه ای چیزی دست و پا کنیم.30 بهمن 99، زمان:ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولبالاخره همه دور هم جمعن.-نگهبان چند وقت یه بار میاد برای سرکشی؟هر سه روز یه بار... که امروزم یکی از همون روزاس!چه ساعتی؟ بین ساعت شیش و نیم تا نه.خب وقت داریم. باید یه نقشه بکشیم تا بتونیم از شر نگهبان خلاص شیم...30 بهمن 99، زمان:ساعت 7:47 عصر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولصدای سه ضربه متوالی به در توجه همه رو جلب کرد. با علامت یارا همه سر جاشون قرار گرفتن.آرتا جلو رفت و در رو باز کرد.نگهبان بدون اینکه چیزی بگه وارد شد. طبق نقشه، توجهش به وبسایتی جلب شد که روی صفحه اصلی سیستم عامل کامپیوتر، خودنمایی میکرد.-شما چجوری تونستید به ویرگول دسترسی... . آخ...هدی با چوبی که از زیر یکی تخت ها پیدا کرده بودیم و بی شباهت به چماغ هم نبود؛ کوبید تو سر نگهبان. تا اینجا نقشه دقیق پیش رفت. اما نگهبان، که فکر میکردیم باید الان بیهوش شده باشه، بلند شد و با چشمایی که ازش خون میبارید، نگاهمون کرد. -بچه ها، نقشه دومی درکار هست؟-آممم، فک نکنم...من و هدی و حباب، کنار هم بودیم و امیرمحمد و یارا هم، اونور اتاق، فقط متوجه نشدم مسیح اون لحظه کجا بود. نگهبان، که معلوم بود از ضربه توی کله‌اش، حسابی گیج و منگه؛ به اینور و اونور نگاه میکرد و دنبال مقصر میگشت. آخر سر هم، لنگ لنگان به سمت ما اومد. درسته گیج بود، ولی باز هم مقابله ما با اون، غیر ممکن به نظر میرسید.آروم آروم به سمت ما میومد و ما هم، از ترس نمیتونستیم تکون بخوریم. فاصله اش از چند قدم کمتر شده بود و داشت کمتر میشد که...-آخ...مرد نگهبان افتاد روی زمین. و پشتش، مسیح رو دیدم که با قیافه ای عصبانی و در عین حال جاخورده؛ ما و نگهبان بیهوش رو نگاه میکرد، در حالیکه یه کپسول اطفاءحریق (کپسول آتش نشانی) توی دستش بود.-تو که با اون نزدی تو این... ولش کن... نمیخوام بشنوم.-مسیح؟ مسیح؟! چرا اینجوری شدی؟ یکی یه لیوان آب واسه مسیح بیاره.مسیح که تقریبا خشکش زده بود؛ با خوردن آب حالش بهتر شد...30 بهمن 99، زمان:ساعت 11:55 نیمه شب مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولامشب نتونستم بخوابم، یکی از دلایلش این بود که تا بعد از ظهر امروز خواب بودم. دلیل دیگه اش این بود که داشتم به اون نگهبان، که حالا توی کمد خواب بود فکر میکردم، در کمدو قفل کرده بودیم تا اگه بیدار هم شد نتونه بیاد بیرون. فکر های درهمی داشتم. آیا اعتیاد به ویرگول می‌ارزید که مارو به یه همچین جایی بیارن؟ اما فکر کردن به سوال، نمیتونه جواب رو مشخص کنه...به این فکر کردم که چرا افرادی مثل زهرا، یا نگین یا حتی آلبالو اینجا نیستن؛ به هر حال، مطمئن بودم اونا نسبت به من خیلی بیشتر باید به ویرگول سر بزنن؛به اون مرد کت‌آبی فکر کردم. اون فرد، تنها کسی بود که دیده بودم و از شانس بد من، چیز زیادی از چهرش یادم نمیومد؛ به نظرم دلیلش باید همون دارو ها بوده باشه. مدام چشمام سیاهی میرفت. امیدوارم دیگه مجبور نشم، یا... یا مجبورم نکنن از اون دارو ها تزریق کنم. تنها چیزی که از اون مرد یادم موند، یه لبخند مرموز بود. یه لبخند مرموز...1 اسفند 99، زمان:ساعت 7:35 صبح مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولیه فرد جدید رو به اتاق آوردن. خودشو که معرفی کرد، فهمیدیم اسمش اسی‌ه. از قبل میشناختیمش، اما خیلی وقت بود پست نذاشته بود. قیافه جالبی داشت. از همون افرادی که هر جا میرن سریع دوست پیدا میکنن. اما هنوز اون رفتار مرموزانه اسی‌گونه رو داشت. داشت با بچه ها احوالپرسی میکرد. در اکثر اوقات به خاطر خجالتی بودنم جزو آخرین نفراتی بودم که احولپرسی میکردم و در طول آشنا کردنش به بچه ها، داشتم از دور نگاهش میکردم. اینکه چجوری از همون اول با بچه ها گرم گرفته بود برام جالب بود. هیچی نشده داشتن میگفتن و میخندیدن.نه...نمیتونه درست باشه...اون لبخند... اون لبخند مرموز...پ.ن: اگر کسی از نقشش راضی نیست لطفا بگه!پ.نن: آقا اینا همش شوخیه؛ ما به آقا اسی بیشتر از اینا ارادت داریم.پ.ننن: دوستان این سناریو رو با توجه به پست اقا اسی و پست قبلی من ادامه بدین. لطفا حتما!پ.نننن: اون سه نفر که گفتم باید به اینجا آورده میشدن ولی نشدن، در اصل توی یه اتاق دیگه و توی یه طبقه دیگه ان و من تقاضا دارم داستان خودشونو روایت کنن. (اون سه نفر بعلاوه تمام کسایی که توی داستان بودن ولی من ازشون حرفی نزدم.)منتظرما!</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 13:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم شَخصِ مُفرَد</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%8E%D8%AE%D8%B5%D9%90-%D9%85%D9%8F%D9%81%D8%B1%D9%8E%D8%AF-yanp2zjobkl2</link>
                <description>9:32 am/روز 3دوربینا رو چک میکردم،در اتاقم کوبید شد،کتم رو آبی رنگم رو مرتب کردم و گفتم:بیا تو-قربان زاراعک رو هم گرفتیم!+بابوشکا...بابوشکا الان دیگه تو چنگمی!مرخصی!نگهبان در اتاقم رو بست و رفت،جعبه موسیقی رو میزم رو کوک کردم و قهوه ام رو مزه مزه کردم و دوربین رو نگاه کردم،تقریبا تعداد از بچه های ویرگولی رو گیر آورده بودم پس به شادی این اتفاق از پشت میزم بلند شدم و شروع کردم به حرکات موزون آروم با ریتم آهنگ.....16:41pm/روز 4روز چهارم پروژه بود و توی کاغذم قلم میزدم و به رسم پدربزرگم مینوشتم که فکسی از آموزش و پرورش دریافت کردم:سلام و احترام خدمت جناب منصوریاز شما خواهشمندیم برای پاره ای از توضیحات درباره پروژه زیر نظر شما به وزارتخانه تشریف آورید.با احترامات فراوان محسن حاجی میرزایی وزیر آموزش و پرورشبلند شدم و نگهبان رو صدا زدم:-با من کاری داشتید قربان؟+بله،یکدست از کت و شلوار های توی کمد من رو بپوش و تا وقتی من از وزارتخانه بیام مراقب اوضاع باش،و اگه یکی از والدین اومد نقش منو بازی کن-چشم قرباناز اتاق خارج شدم و از راهرو رفتم به سمت پله ها و بعد راهرو طبقه پایین و طبقه پایین و بعد از 4 طبقه پر از ویرگولی ها مبحوس از ساختمون بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و به راننده گفتم که بره از جنگل بیرون به سمت تهران.11:03am/روز 5از اتاق وزیر بیرون اومدم،توضیح دادم بهش که توی این پروژه قصد داریم دانش آموزان رو از ویرگول و بعد کم کم از باقی نرم افزار ها و تفریحات ترک بدیم تا توی دروسشون موفق باشن و البته این روهم گفتم که خانواده ها دانش آموزان موافقت کردن و سندی رو مشمول بر اینکه با ما همکاری میکنن رو امضاء کردن.توی راهرو وزارتخونه بودم و داشتم از پله ها پایین میومدم که گوشیم زنگ خورد و جواب دادم،نگهبان بود:-قربان+بله؟-ویرگولی های طبقه آخر حمله کردن و قدرت بخش خودشون رو به دست گرفتن!+خب از طبقه های دیگه که خبر ندارن؟-نه قربان!+خداروشکر،شما قایم شید و بزارید فک کنن تنهان،ولی نزارید از باقی طبقه ها مطلع شن-چشم قربان!تلفن رو قطع کردم و زنگ زدم به جناب دست انداز،آقای محسنی فرمانده اصلی پروژه بودن،باهاشون مشورت کردم و گفتن که فعلا بزارید توی حال خودشون باشن تا تصمیم نهایی رو به من خبر بدن،در ضمن دستور دادن فعلا به اونجا نرم و لباسمو هم عوض کنم21:16pm/روز 5نشسته بودم روی کاناپه که یه شماره ناشناس زنگ زد+بله؟*محسنی هستم؛جلال محسنی+بله جناب دست انداز*آماده باش فردا صبح تو رو هم به عنوان نفوذی میبرن پیش بچه ها!+اما قربان*اما نداره!+چشم*خدانگهدار+خداحافظ شمابلند شدم و تلویزیون خاموش کردم و رفتم تو تختم،به نظرم یه جای نقشه لنگ میزد6:31am/روز 6همون اتفاقا که فک میکردم،اومدن دنبالم و منو انتقال دادن.....خب دیگه همینا فعلا!پ.ن:آویشن تو مرموز بودن انگشت کوچیکه پاپا اسی هم نمیشود!پ.ن2:پ.ن1 شوخی بود ناراحت نشیپ.ن3:اگه کسی ناراحت شد بگه اسمشو بردارم یکی دیگه رو بزارم جاش=)فعلا!امضاء:اسی که اسماعیل نیست!</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 18:02:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از &quot;دوم شخص مفرد&quot; به &quot;اول شخص جمع&quot;: خواب...</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-a9s1p88ihpvu</link>
                <description>خواب...خیلی چیز عجیبیه این خواب؛ حالتی بین مرگ و زندگی، رویا...تجربش هر بار، بهم حس خوبی میده.اما حیف...امشب نه؛ فردا خواب نرفته امشبو جبران میکنم...گوشیمو برداشتم، وای فای رو متصل کردم و روی اولین لینکی که تازگیا، بیشتر از وبسایت مدرسه بهش سر میزدم، تپ کردم...30 بهمن 99، زمان:نامعلوم مکان:نامعلومبیدار شدم، کل بدنم درد میکرد؛ انگار یه نفر توی خواب به همه جای بدنم مشت زده بود.دیشب رو به یاد آوردم، فک کنم ساعت دو و نیم یا سه بود که خوابم برد؛ وای نه! خوابم برده بود، ینی با گوشی کنارم خوابم برده؟ سریع خواستم چشممو باز کنم، ولی نشد، انگار یه چیزی مثل چشم بند روی چشمم بود؛ اینجا چه خبره؟یکم هوشیار تر که شدم، سرم گیج میرفت، فهمیدم به حالت نشسته، روی یه صندلی فلزی سفت و یکم سرد نشسته ام. خواستم دستمو بیارم بالا، تا بتونم اون چشم بندو از روی چشمم در بیارم، اما دستم، دستم به یه چیز فلزی گیر میکرد. حتی لباسمم با لباسی که باهاش خوابیده بودم فرق میکرد، یه لباس پارچه ای یسره بود. یکم داد و بیداد کردم؛ انگار کسی صدامو نمیشنید. سرم به شدت درد میکرد. سرمو تکیه دادم به دیوار پشت سرم که خیلی سرد بود، ولی از هیچی بهتر بود. باید میخوابیدم. مهم نبود توی چه وضعیتی...صدای مبهمی توی مغزم پیچید: انگار به هوش اومده، گفته بودی چقد باید تزریق کنم؟و آخرین چیزی که حس کردم درد بدی بود که توی دستم پخش شد...و صدای استارت زدن ماشین؛ خدایا، من توی ماشین بودم؟چشمم داره سیاهی میره؛ خوابم میاد؛ خواب...30 بهمن 99، زمان:نامعلوم مکان:نامعلومچشمام رو باز کردم. تلاش کردم چیز هایی که شنیده بودمو کنار هم بذارم تا بفهمم چی برام اتفاق افتاده و چی شده، ولی باز هم چیزی به فکرم نرسید. اینا رو برای هرکی تعریف میکردم حتما خندش میگرفت.توی یه اتاق بودم. یه اتاق با دیوارایی از جنس سیمان و یه در فلزی که معلوم بود قطر زیادی داره که قفل بود، یا یه میز فلزی و یه صندلی که من روی صندلی به حالت خوابیده روی میز بودم که بیدار شدم.یبعد حدود یه ربع انتظار، یه مرد چهارشونه که کت و شلواری به رنگ آبی پوشیده بود، به سمتم اومد و بدون اینکه حرفی بزنه یا چیزی بگه، یه برگه دستم داد و منو به سمت بیرون اون در هدایت کرد. رنگ آبی کت و شلوار اون مرد، منو یاد ویرگول انداخت، اما این فکر سریع از ذهنم دور شد، چون حالا توی راهرویی بودم که هیچ دری اطرافش نبود. یه نگاه به پشتم کردم تا بتونم اون مرد رو پیدا کنم تا حداقل ازش بپرسم اینجا کجاس یا حتی ساعت چنده. اما انگار اون مرد غیب شده بود و حتی در اتاقی که من توش بودم هم قفل بود. به ناچار به سمت جلو حرکت کردم. راهرو طوری بود که حس میکردی هرچی جلوبری نمیتونی به انتهاش برسی. اما خب، بعد از چند دقیقه پیاده روی به یه در رسیدم.بیرون در، یه شیء وصل بود که جای یسری برگه مخصوص داشت و چند تا برگه هم توش بود. احتمال دادم که افراد دیگه ای هم مثل من به اینجا آورده شدن و برگه هاشون رو اینجا گذاشتن و رفتن توی اتاق. خیلی آروم برگه رو آوردم بالا و گذاشتمش توی اون شیء؛ برگه های دیگه رو هم نگاه کردم. فقط یه نگاه سرسری که مطمئن بشم این برگه ها، با برگه ای که من دستمه یکیه. آره، همین بود. دستم هنوز درد میکرد. یه نگاه بهش کردم. خونریزی نداشت ولی زخم بزرگی بود، انگار سوزن سرنگ توی دستم حرکت کرده بود. با دست چپم دستگیره رو چرخوندم و وارد اتاق شدم.چند تا نوجوون همسن و سال خودم رو دیدم که یهویی نگاه همشون چرخید به سمتم. پرسیدم: ساعت چنده؟ یکی از اون بچه ها جواب داد: هفت و نیم صبح. با حالتی خمار پرسیدم: اینجا تخت هست؟ همون پسر جواب داد: آره، برو توی اتاق. و با دستش به یه در اشاره کرد. بدون اینکه چیزی بگم، به سمت در رفتم، در رو بازم کردم و به سمت تخت هجوم بردم. توی کمتر از سی ثانیه خوابم برد.خواب، خواب، خواب...</description>
                <category>.:دوم شخص مفرد:.</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 12:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>