از روزهای خاموشی

در سال ۸۸، ۶ ساله بودم. هنوز هیچ درکی از جهان اطرافم نداشتم. از دستبندهای سبز و از راهپیمایی‌های سیاسی، از دایی جوانم که چرا شب‌ها به جایی می‌رود که داد مادربزرگم را در می‌آورد. از مادر و پدرم و جنگی که با بقیه‌ی اقوام پیدا کرده‌اند هم به هم‌چنین. نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم چرا فضا به‌ناگهان انقدر متشنج و سنگین شده است.

در سال ۹۶، ۱۴ ساله بودم. ‌خبر از هیچ حزب و سیاسی‌کاری‌ای نداشتم. آن‌چنان که حتی درست و دقیق متوجه فضای کدر آن‌روزها نشدم و اخبارش را بعدها کوتاه و بریده‌بریده خواندم.

در سال ۹۸، ۱۶ ساله بودم که آن اتفاقات شوم افتاد. ۱۶ ساله بودم اما کماکان برایم مثل روز روشن است که وقتی اینترنت قطع شد به مبل تکیه دادم و به تلویزیونی زل زدم که گزارش از خیابان‌های شلوغ آن‌روزها می‌کرد.

اینترنت که وصل شد شنیدم در ۳ روز ۱۵۰۰ نفر مرده‌اند و برای مرده‌های آن روز و گویی مرده‌های بی‌تمام روزها و سال‌های بعد از آن اشک ریختم.

فکر می‌کنم از همان‌لحظه‌ی ۱۶ سالگی بود که سیاسی شدم که فشار سیاست موفق شد و درب ورودی‌اش را به زندگی من بشکند.

۱۶ ساله بودم که خبر سقوط هواپیما را شنیدم و برای آرش و پونه، برای ری‌را و برای تمام آن آدم‌های غریبه‌ای که یک‌شبه و بسیار دیر شناخته‌ بودم، اشک ریختم.

همان سقوط ننگینی که نه ضربه‌ی دشمن بلکه به دست هم‌وطن رقم خورده بود.

آن‌روز به خانه که رسیدم مادرم جلوی تلویزیون ایستاده بود و به آن نوشته‌ای که می‌گفت هواپیما توسط راکت‌های خودی نشانه گرفته شده چشم دوخته بود و ایستاده گریه می‌کرد.

همان‌روز و همان‌ثانیه بود که کوله‌ی مدرسه‌ام، اشک‌هایم و تمام شور کودکانه‌ی نوجوانانه‌ام به زمین افتاد، من زودهنگام بزرگ شده بودم و به‌ناگهان سیاسی.

در سال ۱۴۰۱، ۱۹ ساله بودم. پی‌گیر یک آرزوی بلند که رسیدن به آن را دورتر از همیشه می‌دیدم. اما بیش‌تر از همیشه به آن حریص بودم.

می‌خواستم پزشک بشوم. می‌خواستم اولین و بزرگ‌ترین رویای کودکیِ نصفه‌و‌نیمه‌ام را به ثمر برسانم که مهسا کشته شد.

آن‌لحظه‌ای که خبر را شنیدم، غذا در دهانم ماسید و فکر می‌کنم از همان لحظه بود که دیگر هرگز طعم هیچ غذایی به مانند قبل نشد که نشد.

آن‌رورها سراسیمه نوشتم، حرف زدم، دویدم و هرکاری که از دستم برمی‌آمد را انجام دادم.

رویای شخصی‌ام را در کمد پنهان کردم، چون رویا داشتن برای منِ ۱۹ساله‌ی ‌خاورمیانه‌ای بیش از حد دست‌نیافتنی و دور به‌نظر می‌آمد.

آن‌روزها من غمگین بودم و خشمگین و امیدوار.

من ۱۹ساله بودم که بدترین توهین‌ها را از جانب افراد حقیری که خود را پایبند به ارزش‌ها می‌شمردند، شنیدم. آن‌ها واژه‌به‌واژه حیثیت و غرورم را نشانه گرفته بودند تا مگر ذره‌ای از عقایدم به عقب برانندم. عقایدی که خواستار پایان این مسیر تکراریِ اجباری برای دیگر کودکان بود.

آن به‌ظاهر متدینینِ درست‌کارِ باتقوا، به نوجوانِ به‌اجبار سیاست‌زده‌ی آن‌روزها می‌تاختند تا شاید روسیاهی خودشان را با آن‌حجم از کثافاتِ گفتاری بپوشانند.

من اما نشکستم. نشکستم و تاب آوردم.

خاموشی دیجیتال را دوباره تجربه کردم و سعی کردم بنویسم تا شاید کسی با این نوشته‌ها و حرف‌ها، ذره‌ای بیش‌تر از قبل آزادی را طلب کند.

بعد از آن نوبت به جنگ ۱۲روزه رسید.

بازهم قطع اینترنت، بازهم خاموشی، بازهم این ابزار کثیف سرکوب برای مردمی که زیر سایه‌ی جنگ بودند. یک طرف جنگ واقعی و طرف دیگر جنگ درونی برای این‌که حالا باید طرفدار کدام سمت بود. بیگانه‌ی خارجی یا بیگانه‌ی داخلی.

و حالا سال ۱۴۰۴ است. من ۲۲ساله‌ام و دانشجوی رشته‌ای که همیشه دوست داشتم.

و بازهم در خاموشی همگانی به‌سر می‌بریم.

امروز سومین روز پیاپی است که اینترنت قطع شده، آنتن‌ گوشی در ساعات مشخصی از روز قطع است و اس‌ام‌اس همزمان با اینترنت غیرقابل استفاده است.

حالا بازهم چشم دوخته‌ام به اخبار و به تمام جوان‌هایی فکر می‌کنم که در این مهلکه و روند و روایت تکراری کشته می‌شوند.

اما به شما میگویم ای آیندگانِ از جنگ گریخته، هرگز گمان نکنید که در زمانه‌ی ما رنجِ کشته‌شدن تکراری شده بود.

از دوستانم به‌سختی خبر می‌گیرم. از خیلی‌هاشان تا همین‌لحظه بی‌خبرم.

و به صفحه نمایش روبه‌رویم نگاه می‌کنم که صداهای ارسالی ایرانیان خارج از کشور‌ را پخش می‌کند تا به گوش خانواده‌های در ایران مانده‌شان برساند.

آن‌ها می‌گویند از عزیزان‌شان بی‌خبرند و بغض می‌کنند.

آن‌هایی که رفته‌اند اما این نحوستِ خاموشی‌های پی‌درپی از زندگی آن‌ها نه.

آن‌ها که برای یک زندگی عادی، و نه برای یک چیز خارق‌العاده، ترک وطن کرده‌اند اما در بزنگاه‌ها متوجه می‌شوند که زندگی عادی سال‌هاست از آن‌ها دریغ شده است.

و من؟

مشاهده می‌کنم.

تلویزیون را.

اخبار را.

عصبی بودن مادربزرگ مسنم را.

کلافه بودن خاله‌ی بزرگم را.

و غمگین‌تر از همه، روند سیاسی‌شدن خواهر کوچکِ سربه‌هوایم را.

و به این فکر می‌کنم که چه داستان تکراریِ غمگینی.

به این‌که من؛

اغتشاشگر نیستم، معاند نیستم، وطن‌فروش نیستم، فریب‌خورده‌ی دستگاه‌های خارجی نیستم، تروریست نیستم، خرابکار نیستم، غرب‌پرست نیستم، آشوبگر نیستم، ربات نیستم، مزدور نیستم، خس و خاشاک هم نیستم.

من معترضم؛

معترض به نوجوانی که نبودم،

به جوانی‌ای که نمی‌کنم،

به آرزوهایی که هرروز از آن‌ها دورتر می‌شوم،

به خبری که از دوستانم ندارم،

به چشم‌هایی که بیش از این‌که خندیده باشند، گریسته‌اند،

به تمام خاطرات شادی که می‌شد بسازم اما شرایط اجازه و امکانش را به من نداد.

من حالا؛

سیاسی‌ام،

عصبانی‌ام،

غمگینم،

آشفته‌ام،

پیرم،

خسته‌ام،

اما هیچکدام از وصله‌های بی‌معنایی که شما به من می‌چسبانید نیستم و هرگز نخواهم بود.

و این آخرین چیزی‌ست که در این‌ ماتم‌سرایی که به جای جوان، مشتی پیرِ حیف‌شده می‌پروراند، به آن افتخار می‌کنم.

گفتم که چه رنج است که نتوان سخنش گفت

گفت آن‌که شبی بی‌وطنم خواند وطن‌خوار

«حسین جنتی»