انقلاب ما انفجار گور بود.

بخش هایی پراکنده از داستان کوتاه« فتحنامه مغان» اثر «هوشنگ گلشیری» درباره انقلاب ۵۷:

تاریخ نگارش داستان:«آذر ۱۳۵۹»

گفتیم: «خب، بله، شیشه سینماها را که می‌شکستیم فکر می‌کردیم این سینما نیست که داریم می‌شکنیم، داشتیم به آن ابتذال، حافظ آن ابتذال حمله می‌کردیم. سنگ به شیشه بانکی که می‌زدیم دشمنی با شیشه‌ها یا حتی کارمند بانک نداشتیم اما…»

گفت: «خب حالا چی شد؟»

گفتیم: «اما آخر همان مجسمه چی؟ یادت رفته است؟»

دستمال دست گچ گرفته و آویخته به گردنش را درست کرد، انگار بخواهد یادمان بیاورد، گفت: «من که گفتم یک‌دفعه دیگر هم افتاد.»

گفتیم: «دیگر برنمی‌گردد...»

دور پایه میدان امام را یک پارچه سبز کشیدند، با صدوق رفتیم،

گفتیم:

«می‌بینی؟ نیست. آن اسب شیهه زن و آن سوار که انگار می‌خواست تا ابد بتازد دیگر آن بالا نیست. باید تحمل کرد. مبارزه است. سر این چیزها نباید ناامید شد.»

صدوق می‌گفت: «همه‌اش روضه است، همه‌اش گریه است. یک‌دفعه بگوییم زنده‌باد مرگ، بگوییم زنده‌باد گورستان.»

ما هر چهار نفر برگشتیم و بیرون را نگاه کردیم. نمی‌شد، آن‌هم این‌طوری.

همین چند روز پیش شنیدیم که یکی را حد زده‌اند، حد شرعی، هشتاد ضربه. فکر کردیم نشنیده است.

گفتیم: «حد می‌زنند. چند تا را تا حالا زده‌اند، جلو چشم مردم، خوابانده‌اند و زده‌اند.»

گفت: «می‌دانم. باید بزنند. امیر مبارزالدین محمد هم همین کار را کرد، خودش هم به دست خودش حد جاری می‌کرد. شما که باید خوانده باشید، – درِ میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند، – همیشه هم اول از همین زهرماری شروع می‌کنند، بعد روزی می‌رسد که حتی نمی‌گذارند فردوسی را توی قبرستان هامان خاک کنیم.»

نه، تا حالا این کار را نکرده بودند، اما بچه‌ها می‌گفتند شعرهای فردوسی را از کتاب‌های درسی حذف کرده‌اند. گفتیم: «این‌طورها دیگر نیست، حالا فرق می‌کند.»

گفت: «می‌دانید، بیست‌وچند سال، هرسال، ۲۸ مرداد می‌رفتم بیرون، می‌آمدم میدان شاه. چه جمعیتی بود. می‌خواستم داد بزنم که بابا ما این را یک‌بار کشیدیم پایین یک‌بار فرارش دادیم، اما می‌دیدم هیچ‌کدام یادشان نیست، یا اصلاً ندیده‌اند، نخوانده‌اند. می‌ایستادند، همه، دور میدان و به مارش نظامی گوش می‌دادند.»

گفتیم: «مگر خودت نمی‌گفتی، من می‌بندمش، اگر این بی‌پدر برود، در میخانه را تخته می‌کنم، تا عمر هم دارم بهش لب نمی‌زنم. یک لچک هم سر دخترم می‌کنم؟»

محمدی می‌گفت: «به دخترم گفتم، ببین بابا، کسانی می‌خواهند با همین چیزها بین مردم تفرقه بیندازند. تا ما سر چارقد و چادر توی سر و مغز هم بزنیم، آن‌وقت دوباره بیایند به چهارمیخمان بکشند. شیلی که یادت هست، برو بخوان، ببین زن‌هایش چطور مانع تعمیق انقلاب شدند.»

تازه به نفع جیبمان، یکی یک چارقد سر زن و دخترت می‌کنی، یک شلوار هم می‌دهی بکشد به پاش و یک پیراهن گل‌وگشاد هم تنش می‌کند. آرایشگاه‌ها را هم بستند، بستند!

ما هم می‌رفتیم و می‌گفتیم، مرگ بر آمریکا. حسن آقا بزاز می‌گفت: «امپریالیزم که شاخ و دم ندارد، همین چیزهاست، همین قر و فرهاست. سینما هم نباشد، نباشد. من که شهید ندادم تا باز همان فیلم‌ها را بیاورند. من موسیقی می‌خواهم چه کنم؟»

گیرم که یکی دو کتاب‌فروشی را غارت کردند، حتی ریختند و کتاب‌ها را وسط خیابان توده کردند و آتش زدند، خوب، بزنند. دوباره چاپ می‌کنند، دوباره می‌نویسند. به دایی بچه‌ها می‌گفتیم: «مگر می‌شود جلو تحول را سد کرد، زمان را به عقب برگرداند؟»

می‌گفت: «می‌شود، می‌بینی که می شود.»

می‌گفتیم: «بله، در کوتاه‌مدت می‌شود، اما…»

داد می‌زد که: «آخر تحول هم ابزار و اسباب می‌خواهد، دانش می‌خواهد. وقتی این‌ها را از بین ببری، به عصر حجر هم می‌شود برگشت.»

مزخرف، همه‌اش مزخرف. واقعاً حیف آدمی که حنجره از خودش باشد، اما صداش، صدای غیر. پسر صدوق را که گرفتند، آمد که: «دیدید گفتم؟»

گفتیم: «خب؟»

گفت: «من خودم دیدم. دک و دنده‌اش را خرد کردند، با چوب. این‌ها اوباش‌اند، هیچ‌کدامشان‌ هم آشنا نبودند، از جاهای دیگر می‌آورند.»

گفتیم: «درست می‌شود.»

گفت: «چی درست می‌شود؟ می‌گویند به صورت یک زن اسید پاشیده‌اند، می‌گویند به بازوی یک دختر سوزن زده‌اند، سوزن تزریق کرده‌اند. دستش فلج شده.»

گفتیم: «شایعات است، ضدانقلابی‌ها این‌ها را شایع می‌کنند. مگر ندیدی گفتند، سینما رکس را هم این‌ها آتش زده‌اند.»

گفت: «مگر مجبورند خط بدهند. وقتی بگویند، این فیلم‌ها همه تولید فساد می‌کنند، سینما مرکز فساد است، لانه کفر است، یکی، صادق‌ترینشان، فکر می‌کند، خب، جهاد همین است، بنزین می‌ریزی دورتادور سینما و یک کبریت، تا قلعه دشمن با همه کفار حربی دود بشوند و بروند هوا. حالا تو برو یخه آن آدم را بگیر. نه، من می‌گویم یخه آن فکر را باید گرفت.»

گفتیم: «خوب کسانی هم هستند که می‌خواهند نگذارند مبارزه با امریکا به سرانجام برسد، این انقلاب پیروز بشود، می‌خواهند خون آن‌همه جوان پامال بشود.»

گفت: «انقلاب؟!!! این فقط بالا آوردن امعاء و احشاء است، همین، انگار یکی کارد بزند توی شکم خودش، دل‌وروده‌اش را بریزد بیرون و بعد هم جار بزند که بیایید ببینید.»

می‌گویند: «ببینید، چطور صورت‌هاشان را بسته‌اند.»

با چپیه عربی بسته‌اند، پشت به دوربین، و تفنگ‌ها بر سر دست. صف ضدانقلابی‌ها هم آن روبه‌رو است با چشم‌های بسته و دست‌های باز، ایستاده بر دو پا، بی‌هیچ دیواری در پشت یا تیر چوبی. می‌گویند: «می‌بینید، آن گوشه را؟»

می‌گوییم: «بله می‌بینیم. یک بسته است، یک‌چیز سفید خفته بر زمین.»

می‌گویند: «با پای شکسته تیرخورده روی برانکار آورده‌اند و خوابیده اعدامش کرده‌اند.»

همه‌اش دست بریده، پای قطع‌شده، عکس قبر.

چقدر مرگ!

زنی بر قبری ضجه می‌زند و کنارش، دو چشم سیاه و گشوده دختری نگاه می‌کند، نگاهمان می‌کند.

دیگر ارزان شده است، انگار مرگ را سبیل کرده باشند، انگار دوربین تلویزیون را گذاشته باشند توی قبرستان، انگار میکروفن رادیو را ببری بدهی دست همه قاری‌های قبرستان‌های دنیا. صبح هم که بلند می‌شوی انگار با مرده خوابیده باشی. جمعه‌ها با سرهای سنگین و مزه گس گوشت مرده در دهانمان و بوی کافور زیر بینی هامان می‌رفتیم روی نیمکت‌های میدان کهنه می‌نشستیم و به فواره‌ها نگاه می‌کردیم، و بعد هم می‌رفتیم نماز جمعه.

یکی‌مان را دراز کردند. دوتایی پاهایش را گرفتند و دو تا دو دستش را پارچه‌ای سیاه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدایی نمی‌آمد، از هیچ‌کس

سروصورت بر خاک گذاشتیم، بر خاک سرد و شبنم نشسته اجدادی، و منتظر ماندیم!

که ما هنوز هم منتظر مانده ایم!

که ما هنوز منتظر مانده ایم

که ما هنوز...