زن و آینه ۲

زن و آینه
سنگ از آتش بیرون آمد، آینه شد.
زن چشمهای زیبایش را به آینه هدیه داد.
آینه عاشق شد .
آینه زن را نگریست .
رازی درونِ زن جوشید؛چشم هایش
زهرِاندوه را در آینه ریخت.
آینه بی تاب شد.
زن بر عشقِ باخته ی خویش نِگریست.
اشتباه ظریفی ،روح ِ ناکامش را خراشید..
آینه غبار آلود شد؛
شب بر قلبِ آینه نشست.
زن سوگوارِ روز شد.
آینه سنگ نبود، آتش را تجربه کرده بود.
چشم های زن سپید شد.
رعشه بر آینه افتاد.
آینه شکست.
زن صد پاره شد.
عشق صدپاره شد.
چشم های زن بارید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای خودت...برای خودت...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای به پسرم که هرگز زاده نشد (قسمت دوم)
مطلبی دیگر از این انتشارات
جایگاه زن در تاریخ (3)