<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات آزادی</title>
        <link>https://virgool.io/Sedayezan/feed</link>
        <description>برای افزودن پستتون به این انتشارات، تگ آزادی رو به انتهای پستتون اضافه کنید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:32:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/0aeyrubdz5ob/qkfsgk.jpg</url>
            <title>آزادی</title>
            <link>https://virgool.io/Sedayezan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بشماااررر یکککک</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DA%A9%DA%A9%DA%A9-dnes1uio7cbz</link>
                <description>بشمار!چند روز شد؟بشمار!چند نفر شد؟چند نفر؟ تمامی ندارد، تا انتها. تا ثانیه‌ای که تک تک شما از نفس بایستید.هرشب آرزو می‌کنم کاش مرده بودم. کاش دیگر در خیابان های این شهر نحس قدم نزنم. کاش به آگهی ترحیم پشت ماشین ها خیره نشوم. غیر عادی زیاد شده این آگهی ها.یکدوسهبه تابلوی هر سه این مسجدها نگاه می‌کنم.آیا جسدی هست که عزایی باشد؟چند تایشان را میشناسم؟ لعنت به این شهر.لعنت به تمام سلام‌هایی که در زندگیم کرده‌ام، تک تکشان در این فاضلابی که بالا زده رنج خواهند شد.هرشب آرزو میکنم کاش مرده بودم. کاش اینترنت هرگز وصل نشود.اینترنت اگر وصل نمیشد نیکتا و نیکا و ری‌را _آخ ری‌را_ را نمی‌شناختم، یلدا را نمی‌شناختم، کیان‌ها را نمی‌شناختم. کاش تا ابد میان همین سیاهی بمانم. از فردا، از هر روزی که آنها را شناختی باید برایشان زار بزنی. رنج این جان‌ها مسئولیت ماست.زار بزن به زندگی نکرده‌شان، به امیدهایشان، به لبخندشان. باید زار بزنی به مزار نداشته‌شان، به سنگ قبر شکسته‌شان.زار بزن.تو صبح که از خواب بیدار شدی زار بزن تا شب.بجنب که گریه‌ی قرض داریم! برای این همه رویای مرده تا ابد و یک روز بر سر مزار خود خدا هم زار بزنی کم است.زار بزن برای سنگریزه‌های کف خیابان که شرطی شده‌اند؛زمستان به زمستان خون نخورند رم می‌کنند. زار بزن برای این وطنداری مریض. زار بزن برای صدای تیر. زار بزن برای همهمه‌ی مرگ، قبل از شلیک. زار بزن برای تک تک اعدادی که برایت معنی دارند.اعداد برای معنا نیستند اعداد برای حسابند و وای از آن روزی که ادبیات، تاریخ و تجربه به اعداد معنا بدهند. چهارصد و چهارچهارصد و یکنود و هشتنود و ششهشتاد و هشتهفتاد و هشتهزار و پانصدهفتصد و پنجاه و دوزار بزن برای تک تک ثانیه‌هایی که این کلمه های بد قیاقه را خواندی.زار بزن برای اینکه تو هرگز نخواهی فهمید حقیقت این سیاهی ها چه بود. زار بزن برای من. زار بزن بر قبر امیدی که زهر به ریشه اش نمی‌نشیند. امیدی که باید زهر را به خوردش بدهی.کاش اینترنت هرگز وصل نشود.دیماه هزار و چهارصد و چهار</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 16:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب ما انفجار گور بود.</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yiw6m9r9ihfa</link>
                <description>بخش هایی پراکنده از داستان کوتاه« فتحنامه مغان» اثر «هوشنگ گلشیری» درباره انقلاب ۵۷:تاریخ نگارش داستان:«آذر ۱۳۵۹»گفتیم: «خب، بله، شیشه سینماها را که می‌شکستیم فکر می‌کردیم این سینما نیست که داریم می‌شکنیم، داشتیم به آن ابتذال، حافظ آن ابتذال حمله می‌کردیم. سنگ به شیشه بانکی که می‌زدیم دشمنی با شیشه‌ها یا حتی کارمند بانک نداشتیم اما…»گفت: «خب حالا چی شد؟»گفتیم: «اما آخر همان مجسمه چی؟ یادت رفته است؟»دستمال دست گچ گرفته و آویخته به گردنش را درست کرد، انگار بخواهد یادمان بیاورد، گفت: «من که گفتم یک‌دفعه دیگر هم افتاد.»گفتیم: «دیگر برنمی‌گردد...»دور پایه میدان امام را یک پارچه سبز کشیدند، با صدوق رفتیم، گفتیم:«می‌بینی؟ نیست. آن اسب شیهه زن و آن سوار که انگار می‌خواست تا ابد بتازد دیگر آن بالا نیست. باید تحمل کرد. مبارزه است. سر این چیزها نباید ناامید شد.»صدوق می‌گفت: «همه‌اش روضه است، همه‌اش گریه است. یک‌دفعه بگوییم زنده‌باد مرگ، بگوییم زنده‌باد گورستان.» ما هر چهار نفر برگشتیم و بیرون را نگاه کردیم. نمی‌شد، آن‌هم این‌طوری. همین چند روز پیش شنیدیم که یکی را حد زده‌اند، حد شرعی، هشتاد ضربه. فکر کردیم نشنیده است. گفتیم: «حد می‌زنند. چند تا را تا حالا زده‌اند، جلو چشم مردم، خوابانده‌اند و زده‌اند.» گفت: «می‌دانم. باید بزنند. امیر مبارزالدین محمد هم همین کار را کرد، خودش هم به دست خودش حد جاری می‌کرد. شما که باید خوانده باشید، – درِ میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند، – همیشه هم اول از همین زهرماری شروع می‌کنند، بعد روزی می‌رسد که حتی نمی‌گذارند فردوسی را توی قبرستان هامان خاک کنیم.»نه، تا حالا این کار را نکرده بودند، اما بچه‌ها می‌گفتند شعرهای فردوسی را از کتاب‌های درسی حذف کرده‌اند. گفتیم: «این‌طورها دیگر نیست، حالا فرق می‌کند.»گفت: «می‌دانید، بیست‌وچند سال، هرسال، ۲۸ مرداد می‌رفتم بیرون، می‌آمدم میدان شاه. چه جمعیتی بود. می‌خواستم داد بزنم که بابا ما این را یک‌بار کشیدیم پایین یک‌بار فرارش دادیم، اما می‌دیدم هیچ‌کدام یادشان نیست، یا اصلاً ندیده‌اند، نخوانده‌اند. می‌ایستادند، همه، دور میدان و به مارش نظامی گوش می‌دادند.»گفتیم: «مگر خودت نمی‌گفتی، من می‌بندمش، اگر این بی‌پدر برود، در میخانه را تخته می‌کنم، تا عمر هم دارم بهش لب نمی‌زنم. یک لچک هم سر دخترم می‌کنم؟»محمدی می‌گفت: «به دخترم گفتم، ببین بابا، کسانی می‌خواهند با همین چیزها بین مردم تفرقه بیندازند. تا ما سر چارقد و چادر توی سر و مغز هم بزنیم، آن‌وقت دوباره بیایند به چهارمیخمان بکشند. شیلی که یادت هست، برو بخوان، ببین زن‌هایش چطور مانع تعمیق انقلاب شدند.»تازه به نفع جیبمان، یکی یک چارقد سر زن و دخترت می‌کنی، یک شلوار هم می‌دهی بکشد به پاش و یک پیراهن گل‌وگشاد هم تنش می‌کند. آرایشگاه‌ها را هم بستند، بستند!ما هم می‌رفتیم و می‌گفتیم، مرگ بر آمریکا. حسن آقا بزاز می‌گفت: «امپریالیزم که شاخ و دم ندارد، همین چیزهاست، همین قر و فرهاست. سینما هم نباشد، نباشد. من که شهید ندادم تا باز همان فیلم‌ها را بیاورند. من موسیقی می‌خواهم چه کنم؟»گیرم که یکی دو کتاب‌فروشی را غارت کردند، حتی ریختند و کتاب‌ها را وسط خیابان توده کردند و آتش زدند، خوب، بزنند. دوباره چاپ می‌کنند، دوباره می‌نویسند. به دایی بچه‌ها می‌گفتیم: «مگر می‌شود جلو تحول را سد کرد، زمان را به عقب برگرداند؟»می‌گفت: «می‌شود، می‌بینی که می شود.»می‌گفتیم: «بله، در کوتاه‌مدت می‌شود، اما…»داد می‌زد که: «آخر تحول هم ابزار و اسباب می‌خواهد، دانش می‌خواهد. وقتی این‌ها را از بین ببری، به عصر حجر هم می‌شود برگشت.»مزخرف، همه‌اش مزخرف. واقعاً حیف آدمی که حنجره از خودش باشد، اما صداش، صدای غیر. پسر صدوق را که گرفتند، آمد که: «دیدید گفتم؟»گفتیم: «خب؟»گفت: «من خودم دیدم. دک و دنده‌اش را خرد کردند، با چوب. این‌ها اوباش‌اند، هیچ‌کدامشان‌ هم آشنا نبودند، از جاهای دیگر می‌آورند.»گفتیم: «درست می‌شود.»گفت: «چی درست می‌شود؟ می‌گویند به صورت یک زن اسید پاشیده‌اند، می‌گویند به بازوی یک دختر سوزن زده‌اند، سوزن تزریق کرده‌اند. دستش فلج شده.»گفتیم: «شایعات است، ضدانقلابی‌ها این‌ها را شایع می‌کنند. مگر ندیدی گفتند، سینما رکس را هم این‌ها آتش زده‌اند.»گفت: «مگر مجبورند خط بدهند. وقتی بگویند، این فیلم‌ها همه تولید فساد می‌کنند، سینما مرکز فساد است، لانه کفر است، یکی، صادق‌ترینشان، فکر می‌کند، خب، جهاد همین است، بنزین می‌ریزی دورتادور سینما و یک کبریت، تا قلعه دشمن با همه کفار حربی دود بشوند و بروند هوا. حالا تو برو یخه آن آدم را بگیر. نه، من می‌گویم یخه آن فکر را باید گرفت.»گفتیم: «خوب کسانی هم هستند که می‌خواهند نگذارند مبارزه با امریکا به سرانجام برسد، این انقلاب پیروز بشود، می‌خواهند خون آن‌همه جوان پامال بشود.»گفت: «انقلاب؟!!! این فقط بالا آوردن امعاء و احشاء است، همین، انگار یکی کارد بزند توی شکم خودش، دل‌وروده‌اش را بریزد بیرون و بعد هم جار بزند که بیایید ببینید.»می‌گویند: «ببینید، چطور صورت‌هاشان را بسته‌اند.»با چپیه عربی بسته‌اند، پشت به دوربین، و تفنگ‌ها بر سر دست. صف ضدانقلابی‌ها هم آن روبه‌رو است با چشم‌های بسته و دست‌های باز، ایستاده بر دو پا، بی‌هیچ دیواری در پشت یا تیر چوبی. می‌گویند: «می‌بینید، آن گوشه را؟»می‌گوییم: «بله می‌بینیم. یک بسته است، یک‌چیز سفید خفته بر زمین.»می‌گویند: «با پای شکسته تیرخورده روی برانکار آورده‌اند و خوابیده اعدامش کرده‌اند.» همه‌اش دست بریده، پای قطع‌شده، عکس قبر. چقدر مرگ! زنی بر قبری ضجه می‌زند و کنارش، دو چشم سیاه و گشوده دختری نگاه می‌کند، نگاهمان می‌کند. دیگر ارزان شده است، انگار مرگ را سبیل کرده باشند، انگار دوربین تلویزیون را گذاشته باشند توی قبرستان، انگار میکروفن رادیو را ببری بدهی دست همه قاری‌های قبرستان‌های دنیا. صبح هم که بلند می‌شوی انگار با مرده خوابیده باشی. جمعه‌ها با سرهای سنگین و مزه گس گوشت مرده در دهانمان و بوی کافور زیر بینی هامان می‌رفتیم روی نیمکت‌های میدان کهنه می‌نشستیم و به فواره‌ها نگاه می‌کردیم، و بعد هم می‌رفتیم نماز جمعه.یکی‌مان را دراز کردند. دوتایی پاهایش را گرفتند و دو تا دو دستش را پارچه‌ای سیاه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدایی نمی‌آمد، از هیچ‌کسسروصورت بر خاک گذاشتیم، بر خاک سرد و شبنم نشسته اجدادی، و منتظر ماندیم!که ما هنوز هم منتظر مانده ایم!که ما هنوز منتظر مانده ایمکه ما هنوز...</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 21:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهای خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-ap0ocmykdcm2</link>
                <description>در سال ۸۸، ۶ ساله بودم. هنوز هیچ درکی از جهان اطرافم نداشتم. از دستبندهای سبز و از راهپیمایی‌های سیاسی، از دایی جوانم که چرا شب‌ها به جایی می‌رود که داد مادربزرگم را در می‌آورد. از مادر و پدرم و جنگی که با بقیه‌ی اقوام پیدا کرده‌اند هم به هم‌چنین. نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم چرا فضا به‌ناگهان انقدر متشنج و سنگین شده است.در سال ۹۶، ۱۴ ساله بودم. ‌خبر از هیچ حزب و سیاسی‌کاری‌ای نداشتم. آن‌چنان که حتی درست و دقیق متوجه فضای کدر آن‌روزها نشدم و اخبارش را بعدها کوتاه و بریده‌بریده خواندم.در سال ۹۸، ۱۶ ساله بودم که آن اتفاقات شوم افتاد. ۱۶ ساله بودم اما کماکان برایم مثل روز روشن است که وقتی اینترنت قطع شد به مبل تکیه دادم و به تلویزیونی زل زدم که گزارش از خیابان‌های شلوغ آن‌روزها می‌کرد.اینترنت که وصل شد شنیدم در ۳ روز ۱۵۰۰ نفر مرده‌اند و برای مرده‌های آن روز و گویی مرده‌های بی‌تمام روزها و سال‌های بعد از آن اشک ریختم.فکر می‌کنم از همان‌لحظه‌ی ۱۶ سالگی بود که سیاسی شدم که فشار سیاست موفق شد و درب ورودی‌اش را به زندگی من بشکند.۱۶ ساله بودم که خبر سقوط هواپیما را شنیدم و برای آرش و پونه، برای ری‌را و برای تمام آن آدم‌های غریبه‌ای که یک‌شبه و بسیار دیر شناخته‌ بودم، اشک ریختم.همان سقوط ننگینی که نه ضربه‌ی دشمن بلکه به دست هم‌وطن رقم خورده بود.آن‌روز به خانه که رسیدم مادرم جلوی تلویزیون ایستاده بود و به آن نوشته‌ای که می‌گفت هواپیما توسط راکت‌های خودی نشانه گرفته شده چشم دوخته بود و ایستاده گریه می‌کرد.همان‌روز و همان‌ثانیه بود که کوله‌ی مدرسه‌ام، اشک‌هایم و تمام شور کودکانه‌ی نوجوانانه‌ام به زمین افتاد، من زودهنگام بزرگ شده بودم و به‌ناگهان سیاسی.در سال ۱۴۰۱، ۱۹ ساله بودم. پی‌گیر یک آرزوی بلند که رسیدن به آن را دورتر از همیشه می‌دیدم. اما بیش‌تر از همیشه به آن حریص بودم.می‌خواستم پزشک بشوم. می‌خواستم اولین و بزرگ‌ترین رویای کودکیِ نصفه‌و‌نیمه‌ام را به ثمر برسانم که مهسا کشته شد.آن‌لحظه‌ای که خبر را شنیدم، غذا در دهانم ماسید و فکر می‌کنم از همان لحظه بود که دیگر هرگز طعم هیچ غذایی به مانند قبل نشد که نشد.آن‌رورها سراسیمه نوشتم، حرف زدم، دویدم و هرکاری که از دستم برمی‌آمد را انجام دادم.رویای شخصی‌ام را در کمد پنهان کردم، چون رویا داشتن برای منِ ۱۹ساله‌ی ‌خاورمیانه‌ای بیش از حد دست‌نیافتنی و دور به‌نظر می‌آمد.آن‌روزها من غمگین بودم و خشمگین و امیدوار.من ۱۹ساله بودم که بدترین توهین‌ها را از جانب افراد حقیری که خود را پایبند به ارزش‌ها می‌شمردند، شنیدم. آن‌ها واژه‌به‌واژه حیثیت و غرورم را نشانه گرفته بودند تا مگر ذره‌ای از عقایدم به عقب برانندم. عقایدی که خواستار پایان این مسیر تکراریِ اجباری برای دیگر کودکان بود.آن به‌ظاهر متدینینِ درست‌کارِ باتقوا، به نوجوانِ به‌اجبار سیاست‌زده‌ی آن‌روزها می‌تاختند تا شاید روسیاهی خودشان را با آن‌حجم از کثافاتِ گفتاری بپوشانند.من اما نشکستم. نشکستم و تاب آوردم.خاموشی دیجیتال را دوباره تجربه کردم و سعی کردم بنویسم تا شاید کسی با این نوشته‌ها و حرف‌ها، ذره‌ای بیش‌تر از قبل آزادی را طلب کند.بعد از آن نوبت به جنگ ۱۲روزه رسید.بازهم قطع اینترنت، بازهم خاموشی، بازهم این ابزار کثیف سرکوب برای مردمی که زیر سایه‌ی جنگ بودند. یک طرف جنگ واقعی و طرف دیگر جنگ درونی برای این‌که حالا باید طرفدار کدام سمت بود. بیگانه‌ی خارجی یا بیگانه‌ی داخلی.و حالا سال ۱۴۰۴ است. من ۲۲ساله‌ام و دانشجوی رشته‌ای که همیشه دوست داشتم.و بازهم در خاموشی همگانی به‌سر می‌بریم.امروز سومین روز پیاپی است که اینترنت قطع شده، آنتن‌ گوشی در ساعات مشخصی از روز قطع است و اس‌ام‌اس همزمان با اینترنت غیرقابل استفاده است.حالا بازهم چشم دوخته‌ام به اخبار و به تمام جوان‌هایی فکر می‌کنم که در این مهلکه و روند و روایت تکراری کشته می‌شوند.اما به شما میگویم ای آیندگانِ از جنگ گریخته، هرگز گمان نکنید که در زمانه‌ی ما رنجِ کشته‌شدن تکراری شده بود.از دوستانم به‌سختی خبر می‌گیرم. از خیلی‌هاشان تا همین‌لحظه بی‌خبرم.و به صفحه نمایش روبه‌رویم نگاه می‌کنم که صداهای ارسالی ایرانیان خارج از کشور‌ را پخش می‌کند تا به گوش خانواده‌های در ایران مانده‌شان برساند.آن‌ها می‌گویند از عزیزان‌شان بی‌خبرند و بغض می‌کنند.آن‌هایی که رفته‌اند اما این نحوستِ خاموشی‌های پی‌درپی از زندگی آن‌ها نه.آن‌ها که برای یک زندگی عادی، و نه برای یک چیز خارق‌العاده، ترک وطن کرده‌اند اما در بزنگاه‌ها متوجه می‌شوند که زندگی عادی سال‌هاست از آن‌ها دریغ شده است.و من؟مشاهده می‌کنم.تلویزیون را.اخبار را.عصبی بودن مادربزرگ مسنم را.کلافه بودن خاله‌ی بزرگم را.و غمگین‌تر از همه، روند سیاسی‌شدن خواهر کوچکِ سربه‌هوایم را.و به این فکر می‌کنم که چه داستان تکراریِ غمگینی.به این‌که من؛اغتشاشگر نیستم، معاند نیستم، وطن‌فروش نیستم، فریب‌خورده‌ی دستگاه‌های خارجی نیستم، تروریست نیستم، خرابکار نیستم، غرب‌پرست نیستم، آشوبگر نیستم، ربات نیستم، مزدور نیستم، خس و خاشاک هم نیستم.من معترضم؛معترض به نوجوانی که نبودم،به جوانی‌ای که نمی‌کنم،به آرزوهایی که هرروز از آن‌ها دورتر می‌شوم،به خبری که از دوستانم ندارم،به چشم‌هایی که بیش از این‌که خندیده باشند، گریسته‌اند،به تمام خاطرات شادی که می‌شد بسازم اما شرایط اجازه و امکانش را به من نداد.من حالا؛سیاسی‌ام،عصبانی‌ام،غمگینم،آشفته‌ام،پیرم،خسته‌ام،اما هیچکدام از وصله‌های بی‌معنایی که شما به من می‌چسبانید نیستم و هرگز نخواهم بود.و این آخرین چیزی‌ست که در این‌ ماتم‌سرایی که به جای جوان، مشتی پیرِ حیف‌شده می‌پروراند، به آن افتخار می‌کنم.گفتم که چه رنج است که نتوان سخنش گفتگفت آن‌که شبی بی‌وطنم خواند وطن‌خوار«حسین جنتی»</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 16:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله‌ای بکار و شمعی درو کن</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%86-xpp7zko8p2zn</link>
                <description>«متن مربوط به همین حوالی در سال ۱۴۰۲ست.»علیه فراموشی|در این یک‌سالِ تب‌دارِ مُشَوش چه از سر گذراندیم؛ کجا بودیم و اکنون کجاییم.همه‌چیز از تو شروع شد ماه‌سان، تو که خونِ پاکِ بابرکتت به خاکِ این سرزمین ریخت و از هر قطره‌اش آگاهی و شجاعت جوانه زد. به‌راستی که نامت رمزِ ما شد مهسا گیان، رمزِ ایستادن برای آزادگیِ خِطه‌ای که وطن می‌نامیم‌اش.داستانِ تو را الهه و نیلوفر برای‌مان روایت کردند تا دیوصفتانِ حقیرِ این ملک در میانِ سیلِ ما غریب بمانند نه تو، که ژینایِ ما بودی. الهه و نیلوفر هنوز در بندِ اسارتی هستند که میله‌هایش را با تار آزادی تنیده‌اند، هردو از پاسداری‌شان از حق و حقیقت خرسند و خوشنودند و ما مدیون به صراحتِ بی‌وصف‌شان.تنها چندساعت پس از آشکار شدن آنچه بر تو گذشت پایتخت برای تو به‌پاخواست و بعد از آن دومینووار تک‌تکِ شهرهای کوچک و بزرگِ این جغرافیای پهناور به دادخواهیِ تو، تو که غریب نبودی، کوچه به کوچه را فریاد زدند. بعدتر صدای ما به جهان رسید مهسا! جهان به خون‌خواهی تو قیام کرد و شکوهی آفرید به یادماندنی. نامِ تو جهان‌شمول شد و دنیا این‌بار ما را نه با پروپاگاندایِ منحوسِ ویروس‌های چسبنده‌ی خون‌خوار بلکه با تو بازشناخت و تحسین‌مان کرد.مدارس و دانشگاه‌های این میهن به‌نام تو و به‌یاد تو خروشِ حق‌خواهی سر داد و بلند شد، با وجود تمامِ تازیانه‌های هیئتِ مرگ بلند شد و ایستاد و مشتش را به‌سمتِ دشمنِ حقیقی گره کرد. جدیدترین نسلِ کشورِ تو با نسل‌های قبل‌تر، طی یک معجزه‌ی تاریخی، دستِ آشتی و دوستی داد و هم‌راه و هم‌قدمِ یک‌دیگر از گسلِ میان‌نسلی گذشتند و برای تو یک‌صدا و هم‌دل، طنینِ زن‌زندگی‌آزادی را جهان‌گیر کردند.امروز یک سال است که خواننده نمی‌خواند مگر برای تو، نویسنده نمی‌نویسد مگر به‌یاد تو، نقاش نمی‌کشد مگر تصویر تو، نوازنده نمی‌نوازد مگر از نوای تو، سینماگر کار نمی‌کند مگر به‌نام تو، شاعر نمی‌سراید مگر در وصف تو، نوحه‌خوان نمی‌خواند مگر از شکوه تو. یک سال است که زن آزاد زندگی می‌کند به‌لطفِ تو.آبیِ آسمان و سرخیِ شفق، سبزیِ برگ و خاکیِ کوه، سفیدیِ ابر و طلاییِ خورشید یادآور توست.از حماقتِ دشمنان این خاک است که این اجتماعِ بزرگ علیه ظلمِ آشکار را نمی‌بینند. یک جمعِ میلیون‌نفره از مهدی و توماج و شروین تا مونا و سپیده و ترانه. از کرد و ترک و گیلک تا لر و عرب و بلوچِ این گسترده‌زمینِ سبز.ژینا مهسا امینی، دختران و پسرانِ کم‌نظیر این کشور خون دادند اما شجاعت تکثیر شد، بالای دار رفتند اما جسارت پراکنده شد، زندانی شدند اما درخت رشادت به بار نشاندند، چشمان‌شان را از دست دادند اما دلاوری را به بطن جامعه آوردند.«گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش» کوردلانِ تیره‌روحِ تهی‌مغزی که انتهای پهلوانی‌شان، راه‌رفتن در صفِ پیاده‌نظامِ شرِ مطلق به‌صرفِ آب‌میوه‌‌ است، شهامتِ خواهران و برادرانِ تو، که دربرابر ستم‌گرانِ بی‌رحمِ مسلح‌به‌تیروتیغ‌‌اند، را به‌سخره می‌گیرند و پی‌گیر رهاوردِ این یک‌سالِ سرخ‌رنگِ تاریخ‌مان‌اند.برای تو می‌گویم مهسا، این‌بار نه از آنچه از کف دادیم بلکه از آنچه به‌دست آوردیم._خیابان را پس‌ گرفتیم، باید نابینا بود برای ندیدنِ بازپس گرفتن کوچه‌ها از ریادوستانِ مشوق به زیستِ دورویانه. _مجبورشان کردیم صدای‌مان را بشنوند، اینبار اما هرچه کردند نتوانستند نوایی که دنیا را درنوردید خاموش کنند. _تمامِ تلاش‌شان برای ترسیدنِ خودمان از خودمان را نقش بر آب کردیم و بازهم به‌مانند گذشته‌ هم‌وطن شدیم. _از فردیتِ اجباری به جمعیت انتخابی رسیدیم، حالا سرشار از نمادیم برای یافتنِ هم تنها با یک نگاه. از این انزوای تلخ خلاص شدیم و مجتمع شدیم بر حولِ محور یک هدفِ والا. _دستِ نسلِ قبل را گرفتیم و از دیروزِ الزامی به فردای آفتابی کشاندیم. دیگر نمی‌ترسند. دیگر از مو، رقص، بوسه، خنده، زندگی و زن نمی‌ترسند. _و نسل جدید را به‌سمت فرهنگِ حقیقی خودمان راهنمایی کردیم. فرهنگی که برای بعضی از آن‌ها درحال نابودی بود و برای بعضی دیگر درحال شکل‌گیری به‌صورت وارونه. _حسِ وطن‌دوستی‌ای که درحال انقراضِ تدریجی بود را مجدد لمس کردیم، زنده و خروشان. و جوانانِ هراسان از ماندن به «سفر چرا؟» رسیدند. _شکافِ بزرگ بین داخل و خارج شکسته شد و فهمیدیم اگر چه آن‌ها از ایران رفتند اما ایران از دل آن‌ها نرفت. و بزرگ‌ترین نقطه‌ی اشتراک‌مان نه آیین‌مان است و نه مترومعیار عقایدمان بل‌که ایرانی بودن‌مان است که هیچ شاه و شیخی نمی‌تواند خط بطلان بر این زنجیر محکم بکشد.از ما به‌پوزخند می‌پرسید اِنقلاب‌مان چه شد؟ به‌شادی می‌گوییم اِنفجارِ یک‌ساله را به تماشا بنشینید. این کشور بیدار شد و بی‌دار هم می‌شود. سرانجام از گوری که برای‌مان کندید نور بلند می‌شود!و هرگز فراموش نکنید روزگاری‌ست که شما نه فقط دربرابر حرف‌هایتان که حتی دربرابر سکوت‌تان هم مسئولید.تسلیت برای ملت بزرگ ایران.روزی که پلمب شدیم:روزی که  بوسیدیم:روزی که  لچک ننگ از سر برکندیم: روزی که بر روی خرابه‌های شر، نو شدیم و نوروز را گرامی داشتیم:روزی که رقصیدیم:    روزی که به گریه اعتراض کردیم:روزی که بلند شدیم و جهان را به همراهی مجبور کردیم: روزی که زندانی شدیم: روزی که سوختیم:  روزی که ایستادیم:روزی که درفشِ کاویان قهرمانان‌مان تنها گیسوان‌شان بود: روزی که تک‌تک شهرهای وطن را گشتیم همان‌طور که بودیم: روزی که نوشتیم: روزی که چشم دادیم: روزی که جان دادیم:روزی که بر مزار عزیزان‌مان زندگی بردیم: ما نه بخشیدیم، نه فراموش کردیم. ما ادامه داریم.گوش کن، صدای انقلاب شیواست. زنده باد آزادی زنده باد ایران.</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 22:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکرده گنه چنین مجازات شدیم؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-d8lf1aenzcnk</link>
                <description>از آن هیبت سفید و با شکوه و روشن و آزاد، دو پر آغشته به خون باقی مانده بود!دو پر شناور روی آب گرم و بو گرفته ی حوض رنگ و رو رفته ی حیاط خانه.خواب ظهر گاهی را دوست نداشتم.سکوت و خلوت ظهرهای تابستان جان میداد برای گپ و گفت با دوست خیالی،دور از چشم اهالی بالغ و عاقل و مراقب خانه!پاهای لاغر و رنگ پریده ام را توی آب حوض که هیچکس  قصد عوض کردنش را نداشت  فرو میکردم.آب بوی نا میداد و بوی جلبک و ماهی گندیده.اشعه ی آفتاب ،انگار این بو را تکثیر میکرد و باد آرام ظهرگاهی با بی اعتنایی این بوی تهوع آور را به صورت آدم میکوبید.به رسم هر روزه برنجهای مانده ی ته ظرفهای ناهار را جمع کردم توی مشتم و آوردم برای پر سفید.آفتاب داغ تر از همیشه بود و بوی کهنگی آب از دور دست هم به مشام می رسید.برنجها و لپه های مانده از قیمه ی دیشب را که کنار حوض ریخته بودم لب نزده بود.محتویات مشتم را روی لبه ی حوض ریختم و نشستم که پاهایم را توی آب بیندازم.آب ولرم بود و انگار  بخارات مسموم از مولکولهای لزجش بیرون می آمد.سردرد گرفته بودم و دل شوره.زل زده بودم به انگشتهای لاغر پاهای استخوانی ام که چطور از لای این مولکولهای کثیف میگذشت و زیر این گنداب کدر محو می شد.یک مگس سمج بالای سرم وزوز می‌کرد و با لجاجت معمولش سعی داشت اوقاتم را تلخ کند.سرم را گرفتم بالا تا با موهای آفتاب دیده ام که حالا زیر نور تیز و گرمای بی امان خورشید بوی کله پاچه ی کز داده را میداد مگس را بتارانم.کمی سرم را تکان دادم و مگس لجوج تر از قبل به کار خودش ادامه داد.پاهایم توی آب ساکن بودند و تا حدودی بی حس.اما چیز نرمی با لبه های تیز کناره ی پای چپم را لمس کرد.چیزی شبیه نیش ضعیف یک حشره ی موذی!پاهایم را با سرعت تکان دادم تا آن موجود خیالی را دور کنم.با تکانهای پاهایم آب موج برداشت و جلبکها به سطح آب آمدند.میان سبزی جلبکها و خاکستری آب چیز سفیدی میدرخشید.دو پر سفید خونی روی آب شناور بود.پاهایم سست شد و دهانم خشک!نمیخواستم‌ باور کنم که این پرها تنها باقی مانده ی وجود دوست داشتنی پر سفید است!چشم چرخاندم تا صحنه را زیر نظر بگیرم.حدسم درست بود.گوشه ی پهن تر حوض،خونی بود.مگسها ضیافت شاهانه گرفته بودند.گربه ی بی چشم و رو و بی حیای همسایه زیر درخت گردو خوابیده بود و دور دهان و سبیلهایش را لیس میزد.لنگه دمپایی را براشتم و به سمتش پرتاب کردم.هدف گیری ام عالی بود و دمپایی با شدت هر چه تمام تر به سرش اصابت کرد و از خواب ناز پرید؛در تکاپوی فرار بود که لنگه ی دیگر دمپایی را به دنده های سمت چپش زدم، اما دلم خنک نشد.بغض کردم و چند دقیقه به پرهای خونی زل زدم.نمیدانستم پر سفید، عشق زیبا و رهای کدام کبوتر بخت برگشته بود یا مادر چند جوجه ی نگون بخت!از فکر کردن به شب تنهایی جوجه های احتمالی و گرسنگی ای که در انتظارشان بود بغضم گرفت!حالا پاهایم را با شدت بیشتری توی آب تکان میدادم و بوی مشمئز کننده ی آن را با بی رحمی توی صورتم میکوفتم!با پاهایم پرها را به سمت دیواره ی حوض هدایت کردم.انگار که  آب حوض  با شناور کردن این بی رحمی، متعفن تر از قبل شده بود.پرها را برداشتم و سعی کردم که خونشان را در همان آب نفرین شده بشویم اما رد خون سمج تر از آن بود که پاک شود.پرها را گذاشتمشان لبه ی حوض تا شاید آفتاب رد خون را کمی محو کند.اصلا نمیدانستم که میخواهم با آن پرها چکار کنم؟اما باید کاری برایشان میکردم.کاری که جاودانه شوند یا حداقل مدت طولانی تری خاطره ی پرسفید را برایم زنده نگاه دارد.اصلا یادم نیست پرسفید، کی عادت کرد به تناول ناهار شاهانه روی لبه ی حوض حیاط خانه ی ما،اما هر چه بود همیشه سر ساعت مقرر سر و کله اش پیدا میشد و برنجهای روغنی و آفتاب دیده را نوک میزد و به همان شیوه ی خاص پرنده ها از آب کهنه و بیات حوض ،آب میخورد و پر میزد به سمت بهار خواب خانه ی همسایه!وجه تمایز پر سفید با بقیه ی کبوترها،یک طرح باریک گردنبند مانند بنفش رنگ دور گردنش بود.هر بار که برای خوردن برنج سرش را خم میکرد رنگ بنفش گردنبندش زیر نور آفتاب وجابجایی پرهای ریز و کرکی مانندش به آبی متمایل میشد و مثل فیروزه ی اصل میدرخشید.حالا از پر سفید دو پر خونی مانده بود و فضله های ته نشین شده اش کف حوض!پرها خشک شده بودند.انقدر خشک و سبک که نسیم ملایم هم  از جا بلندشان میکرد.برداشتمشان و بردمشان زیر درخت گیلاس!آنجا دنج بود و راحت تر می توانستم برای عاقبتشان تصمیم بگیرم!میتوانستم با یک نخ،آنها را با به دور دست ترین شاخه ی درخت آویزان کنم تا هر بار که باد می وزد پرها هر چند در محدوده ای کوچک ، به پرواز درآیند‌.اما خب به کلاغها و  قمری ها  اعتباری نبود.ممکن بود برای ساختن لانه ی جدید پرها را بدزدند!راه دیگر برای زنده نگه داشتن خاطره ی پرواز ،قاب گرفتن این پرها بود.مثل قاب پروانه های خشک خانه ی خاله !ما خب نه کسی به حرف من گوش میداد و نه برای کسی این پرها ارزشی داشتند که بخواهد برای نگاه داشتنشان قاب تهیه کند!بهترین راه این بود که بکارمشان!بله!مثل یک بذر بارور زیر خاک پنهانشان کنم.پای درخت گیلاس پیر بهترین و دنج ترین جا برای آرامیدن پرهای خونی بود.بیلچه ی باغبانی را برداشتم و پای درخت را کندم.خاک خیس بود و بوی زهم میداد.پرها را برداشتم و به صورت عمودی و طوری که ریشه ی پرها چفت خاک شود؛ فرو کردمشان توی زمین!خاک را روی پرها ریختم و به نشانه ی یادبود یک پرچم از برگ تاک و چوب خشک درست کردم و گذاشتم روی تپه ی خاک.بعد از سوگواری و اندیشه و غم،  یک شاخه گل رز سفید را روی خاک پرپر کردم!غم‌ من برای پرسفید به یک عروسک جدید بند بود و یک مسافرت یک روزه تا همه ی آن دردهای حاصل از فقدان یک دوست را فراموش کنم!فردای روز خاک سپاری ،مادرم ته مانده ی ناهار را ریخت توی پیش دستی لعابی سبز جهازش و داد دست من.این ظرف تنها باقی مانده ی پیش دستی های سبز لعابی جهازش بود.اواخر تبدیل شده بود به ظرف غذای همان گربه ی بی حیا!از مادرم انتظار نداشتم که در غمم شریک نباشد.ظرف را گرفتم و محتویاتش را خالی کردم توی سطل زباله.گربه ی بی چشم و رو و نمک نشناس حق ارتزاق از سفره ی ما را نداشت.او تمام سهم خودش از این خانه را با بی رحمی تمام گرفته بود و حالا حالاها باید تاوان این قدرنشناسی و نمکدان شکستنش را پس می داد!اهل بالغ خانه بعد از ناهار مسخ میشدند انگار.مادرم حتی زحمت شستن ظرفها را هم به خودش نمیداد و بلافاصله بعد از خوردن غذا چرت میزد.خانه سوت و کور میشد و مگس‌ها سمج تر!صدای ویز ویز کلافه کننده ی آنها نا امیدی مبهمی را توی دلم بیدار میکرد.دلم غنج می رفت برای شنیدن بغ بغوی سرمستانه ی پرسفید، اما هر طرف را که نگاه میکردم حضور منحوس گربه ی حنایی گردن کلفت بود و میو میوهای آزاردهنده و چندش آورش.چیزی که بیشتر آزارم میداد بی اعتنایی اعضای خانه به این فاجعه بود.حالا  که باقی مانده ی غذا سهم گربه بود.تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که مسئولیت غذا دادن به گربه را خودم به عهده بگیرم؛اینطوری میتوانستم غذا را توی سطل زباله بریزم و با یک تیپا گربه را از حیاط خانه بیرون کنم.این گربه ی منحوس مثل کنه چسبیده بود به لحظه های خواب و بیداری ام و فکر انتقام، لحظه ای رهایم نمیکرد.از یک دختر دل رحم و ساکت و بخشنده، تبدیل شده بودم به یک موجود بی رحم و بی منطق با کوهی از هیجانات آنی.شاید اگر گربه برای همیشه خانه ی ما را ترک میکرد من هم فکر انتقام را از سرم بیرون میکردم اما آنچه که عذابم میداد ؛وقاحت و بی شرمی او بود.توی رویاهایم پر خونی مدفون مثل گیاه جوانه میزد و توی چشم به هم زدنی تبدیل میشد به یک درخت تنومند.یک درخت با تنه ی استخوانی و برگهایی شبیه پر.شاخه هایش در کسری از ثانیه پر میشد از کبوترهایی که دو پر انتهایی بالهایشان آغشته به خون بود.حالا دو پر خونی تبدیل شده بود به کبوترهای زخمی و خونی زنده و نیمه جان.اولین کبوتر که پرواز میکرد بقیه ی کبوترها دنبالش راه می افتاد.با هر بالی که میزدند قطره های خون به سطح خاک میپاشید.به جای نوک دو دندان تیز داشتند و به جای پاهای لاغر و استخوانی دو چنگال زخمی.گربه طبق معمول، پس مانده ی ناهار را توی همان پیش دستی یادگاری جهیزیه ی مادر میخورد و لبه های پیش دستی را با ولع لیس میزد.وقتی مست از شکم سیر توی خنکای سایه ی درخت به خواب میرفت کبوترهای زخمی به سمتش هجوم میبردند و توی چشم به هم زدنی یک جسد لت و پار و متعفن از گربه به جا میماند و ...</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 20:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این گشت ارشاد چیست که حکومت همه دیوانه‌ی اوست!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-ivjhhphhe3wr</link>
                <description>توییت یاشار سلطانی؛ سلطانی افشاگر فساد آقای صدیقی بود. البته از آنجایی که کار این دختر بسیار بدتر از آقای صدیقی است, لذا با اُردنگی داخل ونش می‌اندازیمچه کسانی می خواهند فاجعه شهریور 1401 تکرار شود؟آن نوابغی که درست در شبی که قرار بود ایران به اسرائیل پاسخ بدهد بلوای بازگشت گشت ارشاد را به راه انداختند چه کسانی بودند؟ می توان باور کرد که آن ها دلسوز این آب و خاکند و یا این که از چیزی به نام منافع ملی ذره ای درک و فهم دارند؟ آن همه بحران و آشوب دو سال پیش نباید درس عبرتی می شد برایشان؟در همان شبی که بیش از هر وقت دیگری نیاز داشتیم در کنار هم باشیم، در بسیاری از کانال های تلگرامی شاهد بودم عده‌ای تصاویر برخورد گشت ارشادی ها با مردم را گذاشته اند و نوشته اند چرا باید از حاکمانی که با مردم خویش تا این اندازه نامهربانند حمایت کنیم؟این دیگر حتی اسمش لجاجت هم نیست. تعمدی است برای به آشوب کشیدن این سرزمین. در زمانه ای که مردم کلی پرسش بنیادین دارند درباره چای دبش و صدیقی و پناهیان، گیر دادن به حجاب خانم ها آن هم به این شیوه, اگر مقدمات یک آشوب بزرگ را فراهم آوردن نیست، پس چیست؟عبدالجواد موسوی در هم‌میهن نوشت:شما مگر آشکارا نمی‌گفتید مشکلات این سرزمین 20 درصدش به تحریم‌ها برمی‌گردد و مابقی‌اش، محصول مدیریت بد است؟ ریشه سازش‌کار، اصلاح‌طلب و غرب‌زده‌ها را هم خشکاندید دیگر چه بهانه‌ای دارید؟اصلاً مارا بگذارید سینه دیوار و خلاص، اما جان مادرتان یک‌صدم آن وعده و وعیدهایی را که به این مردم بی‌پناه داده‌اید محقق کنید. شما قرار بود نهضت ضدفساد راه بیاندازید. شما قرار بود گشت ارشاد علیه مسئولان فاسد راه بیاندازید. شما قرار بود ارزش پول ملی را احیا کنید. قرار بود میلیون‌ها مسکن بسازید. قرار بود مدیریت نابسامان این سرزمین را سر و سامان دهید. مگر آشکارا نمی‌گفتید مشکلات این سرزمین 20 درصدش به تحریم‌ها برمی‌گردد و مابقی‌اش، محصول مدیریت بد است؟حسین حسینی دروازه بان استقلال هواداری را در آغوش می‌گیرد که با عبور از ماموران امنیتی بازی, به داخل زمین آمده بود. البته کمیته‌ی انضباطی این حرکت را نکوهش و ۳۳۰ میلیون تومان برای این بازیکن فاکتور کردندمحمود احمدی‌نژاد اما مادر رئیس‌جمهور ونزوئلا را لمس کرده و پس از ناکافی شمردن این حرکت, او را بغل می‌کند. (البته به محض برگشت به ایران مقرر شد در اتاقی 1x1 حبس و به اعمال ناپسندش فکر کند)مجموعا حدود ۶۸ هزار میلیارد تومان. به قول یاشار سلطانی, آیا تاثیر این بودجه‌ی قابل توجه را که صرف امور دینی و فرهنگی می‌شود, در زندگی خود احساس می‌کنید؟دختری در میدان ولیعصر تهران در Divert modeپایان.</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>عرفان میگه:</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 22:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-pqgrgpszgxpe</link>
                <description>هنگام شانه کردن موهای طلایی عروسکم، یادم آمد که باید برای پسرم ناهار آماده کنم.دستهایم را نگاه کردم.کوچک بود و ضعیف.قدم کوتاه بود و بلد نبودم غذا درست کنم ؛اما می دانستم فرزندی دارم که باید مراقبش باشم.دلم برایش تنگ شده بود.خانه ی پدری ام سقف نداشت.آفتاب وسط آسمان بود.گرم بود.برف شروع به باریدن کرد.پدرم وسط حیاط خوابیده بود.پتوی رویش پر از برف شد.پدرم زیر برف مدفون شد.گریه کردم.سرد بود.می دویدم اما نمی رسیدم.پاهایم کش می آمد.سینه خیز رفتم.پوست شکمم می سوخت.برف ها را کنار زدم.پدرم آب شده بود.زمین را کندم.از ناخن هایم خون می چکید.خود ۳۸ساله ام زیر خاک بود.رنگ پریده و بغض کرده.دستش را دراز کرد سمت من ۷ساله.دستم را دراز کردم.دست کوچکش را گرفتم.سرد بود وخیس.چشمهایش از گریه ی زیاد ورم کرده بود، اما هنوز لبخند می زد.دلم به لبخندش گرم شد و بلند شدم.گفت پدرش آب شده و برای پسرش غذا آماده نکرده است.گریه می کرد و هق هقش را قورت می داد.موهای بورش را گوجه کرده بود و پوست گونه اش از شدت سرما یا شاید گرما سرخ شده بود.دلم برایش سوخت.آغوشم را برایش باز کردم.غریبی می کرد  و یا شاید می ترسید.دلم می خواست کمکش کنم اما دل آشوبه داشتم.چیزی توی دلم می پیچید و جانم را می مکید.مادرم را دیدم.روی برگهای پیچک نشسته بود و موهای سیاهش را می بافت.نگاهم کرد و خندید.خواستم بروم پیشش.گامهایم سنگین شد و از نفس افتادم.عطر موهای مادرم توی حیاط پیچیده بود.پیچک ها مار سیاه شدند و پیچیدند به موهای مادرم.مارها بزرگ و بزرگتر شدند و رفتند سمت من ۷ساله.پیچیدند به موهای بورش.من فریاد می زد.مادر گریه می کرد.من تهوع داشتم.کنار درخت گیلاس زانو زدم و تمام درونم را بالا آوردم.درونم پر از من بود.من ۷ساله که موهای بافته شده اش را زیر مانتوی بلند سیاهش قایم می کرد.من ۱۲ساله  که  از ترس، رژ قرمزش را زیر خاک باغچه چال کرد.من ۱۵ساله که با درد و استرس نشسته بود پای سفره ی سحر تا مردان خانه از درد ماهیانه اش بویی نبرند.من های پر از حسرت و درد و گریه های توی تنهایی وعشق های یواشکی!من های پر از محدودیت و آرزوهای خفه شده!سبک شده بودم و دهانم بوی شیر مادرم را می داد!حالا می توانستم بدوم.دویدم سمت مادرم و مارها را به دندان کشیدم و ناخن کشیدم روی چشمهای  ترسناکشان و تکه های خون آلود و متعفنشان را به هوا پرتاب کردم.موهای مادرم را از نو بافتم.مادرم حالا می رقصید.عطر موهایش مستم کرده بود.من ۷ساله حالا صدایم می زد.دستهایش ضعیف تر از آن بود که پیچش نحس مارها را از دور تن نحیف و موهای زیبایش را باز کند.این بار سبک تر شده بودم.حالا بال درآورده بودم.بال زدم و نشستم روی مارها.با نوک و ناخنهایم،شمکهای بادکرده شان را دریدم.درون مارها پر بود از جنازه های دختران و زنان زیبا و رنجور.من ۷ساله مشتش را باز کرد و چشمهای زیبای دخترکان مرده را توی مشتهایش قایم کرد.دستشهایش را برد سمت دهانش و چیزی در گوش چشمها گفت و آنها را توی خاک گلدان داوودی کاشت.چشمها روییدند.مادربزرگم از خاک قد برافراشت. دستهای بی شمارش، رو به آسمان بلند بود .توی هر دستش دختری زیبا جوانه زده بود.یکی گرم آواز خواندن،دیگری مشغول رقصیدن و یکی در حال لی لی بازی کردن.موهای خرمایی مادربزرگ بلند و بلندتر می شد.مردی که فکر میکردم  میشناسمش اما هرگز ندیده بودمش،موهای مادربزرگ را شانه می‌کرد.دوباره بال زدم.نشستم روی شاخه ی کهن تاک پیر خانه.همه جا بوی شراب می داد.یار داشت برای موهای من هفت ساله تاج گل درست می کرد و برای پسرمان آواز می خواند.«ما دل به غم تو بسته داریم ای دوستدرد تو به جان خسته داریم ای دوست »با صدای اذان از خواب بیدار شدم.دلم آشوب شد.سبک بودم مثل پر.سرم را توی آغوش یار جا کردم و در سکوت، رویای عجیبم را مرور کردم!</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 19:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو که زنده‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-qikqmh2fixel</link>
                <description>انگار گم‌شده‌ام. میانِ مشتی تیتر، سرگردانم و هاج‌و‌واج زل می‌زنم به صفحه‌ی بی‌روح و پرماجرای تلفن همراهم. و واژه‌هایم. گویی روزی دور از امروز تصمیم گرفته‌ بودم جایی در اعماق ذهنم برای روز مبادا پنهان‌شان کنم و حالا از بازیافتن‌شان مانده‌ام. پیدایشان نیست، پیدایشان نمی‌کنم. و من فراموش کرده بودم تنها مامن روحِ مهارگسیخته‌‌ام و این تنهاییِ عمیقی که گه‌گاه بیخ گلویم را سفت می‌چسبد همین کلمه‌های عزیزم بود.سابقا زیاد به این فکر می‌کردم که نقش جغرافیا در شکل‌گیری شخصیت‌های امروزمان چه‌قدر موثر است. در خیالاتم غرق می‌شدم و زندگی متفاوتی برای تک‌تکِ اطرافیانم تصویر می‌کردم، بی‌رنج و تابو، بی‌محدودیت و زور. آدم‌ها را شادتر، قبراق‌تر، پرانرژی‌تر و بی‌پرواتر تصور می‌کردم. به پرتره‌های ذهنم که حالا شمایل موردعلاقه‌ام را به خود گرفته بودند لبخند می‌زدم، با آن‌ها گفتگو می‌کردم و در ذهنم شیطنت‌آمیز به ساده‌لوحی‌ و بی‌خبری‌شان غبطه می‌خوردم. اما حالا توانِ پیشین را ندارم، عضله‌ی رویاپردازی‌ام پیر و فرتوت و پژمرده شده. واقعیت به‌طرزِ بی‌رحمانه‌ای به صورتم سیلی زده و کُمیتِ تخیلم مدتی می‌شود که لنگ می‌زند. و وقت و بی‌وقت در ذهنم تکرار می‌شود که کاش در روزگار دیگری می‌زیستیم، عزیزم ما همگی حیف بودیم.زمانی که از اتفاقاتِ آزرده‌کننده‌ی صفریک اندکی فاصله گرفتیم، با خودم عهد بستم که راویِ شور و شادی و امید باشم. قول دادم زیرِ بارِ سنگینِ این قسمت از تاریک‌خانه‌ی تاریخ دوام بیاورم و خم نشوم تا وقتی که از این روزها گذشتیم و بار را به منزل رساندیم. آن‌وقت در کنجی بنشینم و لایه‌های روی هم تلنبارشده‌ی روانم را یک‌به‌یک، فاجعه‌به‌فاجعه و اندوه‌به‌‌اندوه بازخوانی کنم و برای‌شان به حدِ کفایت عزاداری.و باید اعتراف کنم به این میثاق پایبند نبودم. عهدشکسته‌ام چون برای شادی‌بخشی باید شاد بود ولی غم بر سر غم ریخته آنجا که منم.به انسان‌ها و رازهایی که در پسِ نگاه‌شان پنهان می‌کنند علاقه دارم، کشف‌کردن‌شان را دوست دارم و تسکین‌دادن‌شان را دوست‌تر. اما این‌روزها در عمقِ هرلبخندی محنت و ملال می‌بینم، داغ و دریغ. درست همان‌جایی که خنده‌های سبک‌سرانه و سطحی به‌انتها می‌رسد و تلخی روحِ آدم‌ها جانت را می‌سوزاند تازه شناخت آغاز می‌شود.و اگر هنوز اندک میلی به زیستن باقی مانده به‌یاری همین آشنایی‌هاست.بعید می‌دانم کسی در این ملک آرزویش چنین نباشد که ای کاش بابِ دمسازیِ آدم‌ها اشتراکاتِ قصه‌های‌شان بود نه غصه‌های مشترک‌شان. لیک در این زمانه‌ی پرآشوب رفاقت‌ها بر سر چشمه‌ای صورت می‌گیرد که اشک‌‌های‌مان از آن می‌جوشد.برای دوست قدیمی و عزیزی تعریف می‌کردم که فرصتی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم. ولی بهانه می‌آورم، بهانه، بهانه. دستم به قلم که می‌رسد پنداری وزنه‌ی بی‌نهایت تُنی‌ست. هول می‌کنم، عرق می‌ریزم، دایره‌ی لغاتم از دستم سُر می‌خورد و درنهایت دست‌ از پا درازتر به جرگه‌ی مسکوتان بازمی‌پیوندم.و من نمی‌دانم حکایتِ این تناقضِ لامذهبی که دست از گریبانم نمی‌دارد چیست. نمی‌شود در ستایش رواداری سخن‌ها گفت و وقتی به دیگری‌‌ای می‌رسی که یاسِ تو، بهجتِ اوست او را مذمت کنی. یارانِ غارم باورم نمی‌کنند که چه‌ تلاش بی‌اندازه‌ای می‌کنم برای مدارا ولی نمی‌شود که نمی‌شود. چگونه کسی را دوست بدارم که اشتراکِ مجموعه‌های زندگی‌مان تهی‌ست. و چگونه وقتی هرروز وجه اشتراکم با عده‌ای کمتر، دورتر و کوچک‌تر می‌شود با تساهل ببینم، رد شوم، رفاقت کنم، خم به ابرو نیاورم و دم نزنم.خلاصه که این جملات و حرافی‌ها، دل‎‌نوشتی بیش نیست از قلبِ روزهایی که صلح بی‌ارزش‌ترین واژه‌ست و هراس از پیکار به کلکسیونِ رنج‌های‌مان افزوده شده‌ست. وَن‌های شریر به معابر باز قدم گذاشته‌اند و به خاطره‌ی جمعی‌‌مان پاتک می‌زنند. می‌بینم بازهم ناآدم‌های سلطه‌جو زبان دراز کرده‌اند و به‌قصد ترس‌افکنی فندک روشن می‌کنند تا تیشه به ریشه‌مان بزنند. اما در این میانه‌ی میدان تحرکاتِ امیدوارانه‌ای هم هست که یادآوری می‌کند ملت‌ها بزرگ می‌شوند، رشد می‌کنند، آگاه‌تر می‌شوند، متفاوت‌تر برخورد می‌کنند و حتی اگر سکوت کنند و زندگی، فراموش نمی‌کنند.</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 16:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدرنشینان بیکاری ایران زنان در این استان‌ بالاترین آمار بیکاری را دارند</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-wsrve3ezciwt</link>
                <description>نرخ بیکاری کل کشور در پاییز امسال کاهش یافته و به کف تاریخی ۷.۶ درصد رسیده است. با این حال این رقم میانگینی از کل کشور، همه گروه‌های سنی و جنسیتی است و اگر وضعیت بیکاری هر گروه در هر استان به طور جداگانه بررسی شود نتایج متفاوتی به دست می‌آید. برای مثال، نرخ بیکاری زنان در ۵ استان کشور بالای ۲۰ درصد است. این نرخ برای مردان در ۲ استان نیز بیش‌تر از ۱۰ درصد ثبت شده است. با بررسی داده‌های به دست آمده از مرکز آمار مشخص شده است که در میان ۱۰ استان با بالاترین نرخ بیکاری مردان و ۱۰ استان با بالاترین نرخ بیکاری زنان، ۶ استان مشترک وجود دارد. استان‌های سیستان و بلوچستان، هرمزگان، لرستان و خوزستان نیز در این اشتراک قرار دارند. نگاهی دقیق‌تر به مفهوم «نرخ بیکاری» تصوری که از مفهوم‌ «بیکار» در ذهن مردم وجود دارد با تعریفی که این مفهوم به طور رسمی و علمی دارد متفاوت است. در ذهن عموم مردم بیکار شخصی است که کار ندارد؛ حال مهم نیست این بیکاری عمدی باشد یا غیرعمدی. این در حالی است که در ادبیات اقتصادی، بیکار به فردی اطلاق می‌شود که کار ندارد اما یا در جستجوی شغل است و یا تمایل به کار کردن دارد و اگر شغلی برای او پیدا شود سر کار حاضر می‌شود. بنابراین آن دسته از بیکاران که از یافتن شغل ناامید شده‌اند و دیگر در جستجوی کار نیستند اصلا در جامعه آماری بیکاران لحاظ نمی‌شوند. با در نظر گرفتن این مفهوم می‌توان نرخ بیکاری را حاصل تقسیم تعداد بیکاران بر تعداد جمعیت فعال تعریف کرد. جمعیت فعال به مجموع افراد بیکار و شاغل اطلاق می‌شود.  ۱۰ استان با بالاترین نرخ بیکاری زنان؛ آژیر بیکاری در خوزستان آخرین گزارشی که از نرخ بیکاری موجود است به گزارش مرکز آمار و پاییز ۱۴۰۲ باز می‌گردد. بر اساس این اطلاعات، استان‌های «کرمان»، «خوزستان»، «لرستان»، «چهارمحال و بختیاری»، «یزد»، «کرمانشاه»، «کهگیلویه و بویراحمد»، «سیستان و بلوچستان»، «هرمزگان» و «سمنان» استان‌هایی هستند که نرخ بیکاری زنان در آن‌ها از سایر استان‌ها بالاتر است. همچنین، در ۵ استان اول این نرخ به بالای ۲۰ درصد می‌رسد. به بیان دقیق‌تر، بالاترین نرخ بیکاری زنان در پاییز امسال ۲۹.۹ درصد بوده که مربوط به استان کرمان است. یعنی از هر ۱۰۰ زن فعال در بازار کار کرمان، نزدیک به ۳۰ زن بیکار بوده‌اند. در رتبه دوم استان خوزستان جای گرفته که نرخ بیکاری زنان در آن ۲۴.۶ درصد است. این دو نرخ در حالی برآورد شده که نرخ بیکاری زنان در کل کشور ۱۴.۲ درصد اعلام شده است. بنابراین بیکاری زنان در این استان‌ها با اختلاف قابل‌توجهی نسبت به میانگین کشوری بالاتر است. این رقم از منظر دیگری نیز قابل توجه است. در ادبیات بازار کار، شاخص دیگری به نام نرخ مشارکت وجود دارد. نرخ مشارکت اگر برای زنان باشد نشان می‌دهد که چند درصد از زنان در سن اشتغال، به صورت فعال در بازار کار حضور دارند. در پاییز امسال این شاخص برای زنان خوزتسانی ۱۱.۱ درصد بوده است. یعنی از هر ۱۰۰ زن خوزستانی در سن اشتغال، ۱۱ نفر به صورت فعال در بازار کار حضور دارد. حال از میان همین ۱۱ درصد نیز ۲۴.۶ درصد بیکار هستند. بجز خوزستان، نرخ بیکاری زنان در لرستان نیز بالای ۲۲ درصد شناسایی شده است. از میان این ۱۰ استان مورد بررسی، کمترین نرخ بیکاری زنان در سمنان بوده که رقم آن برابر با ۱۷.۳ درصد است. نکته جالب توجه این است که از میان این ۱۰ استان، ۶ استان هستند که بالاترین نرخ بیکاری مردان را نیز در پاییز امسال به ثبت رسانده‌اند.  ۱۰ استان با بالاترین نرخ بیکاری مردان؛ سیستان و بلوچستان در صدر طبق داده‌های مرکز آمار، ۱۰ استان «سیستان و بلوچستان»، «هرمزگان»، «کرمانشاه»، «لرستان»، «کردستان»، «چهارمحال و بختیاری»، «اردبیل»، «خوزستان»، «گلستان» و «بوشهر»‌ بالاترین نرخ بیکاری مردان را در پاییز امسال به ثبت رسانده‌اند. بالاترین نرخ بیکاری در سیستان و بلوچستان دیده شده که رقم آن ۱۲.۳ درصد است. یعنی از هر ۱۰۰ مرد سیستانی فعال در بازار کار، ۱۲ مرد بیکار بوده‌اند. دومین استان با نرخ ۱۰.۴ درصدی هرمزگان است. در رتبه سوم نیز استان کرمانشاه قرار گرفته است. برای شفاف‌تر شدن وضعیت بیکاری می‌توان یک استان را به عنوان مثال بررسی کرد. همانطور که اشاره شد، نرخ بیکاری مردان در سیستان و بلوچستان ۱۲.۳ درصد. نرخ مشارکت این استان نیز برای مردان ۵۶.۸ درصد برآورد شده است. یعنی در این استان از هر ۱۰۰ مرد در سن اشتغال، تقریبا ۵۷ مرد در بازار کار فعال هستند که از بین آن‌ها ۱۲ درصد بیکار هستند. بنابراین در یک نگاه کلی می‌توان گفت که از میان ۱۰ استان با نرخ بیکاری بالا برای زنان و مردان ۶ استان مشترک وجود دارد و وضعیت بیکاری برای زنان در این استان‌ها وخیم‌تر از مردان است.صدرنشینان بیکاری ایران زنان در این استان‌ بالاترین آمار بیکاری را دارند</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>تحریریه اکونومی نیوز</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 13:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسی که باید از جنبش‌های زنان آموخت (به مناسبت ۸مارس)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%DB%B8%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3-jc6safd3irzf</link>
                <description>زنان ایرانی به موازات انقلاب مشروطه به یکباره تبدیل به یکی از پیشروترین زنان جهان شدند. در ایرانی که پیش از آن، حقوق انسانی زنان مانند آموزش و فعالیت اقتصادی توسط جامعه مردسالار و دینی ایران از آنان سلب می‌شد، به یکباره شاهد تغییر بودند. مورگان شوستر، اقتصاددان و وکیلی آمریکایی بود که توسط دولت ایران به عنوان خزانه‌دار استخدام شد و به این ترتیب در دوران پس از مشروطه در ایران زندگی کرد، می‌نویسد:«زنان ایرانی از ۱۹۰۷م. به بعد [در دوران مشروطه] با یک جهش، مترقی‌ترین (اگر نه رادیکال‌ترین) زنان جهان شده‌اند. اگر این سخن تصورات صدها ساله را دگرگون می‌سازد، چه باک، زیرا حقیقت محض است.»بررسی فعالیت‌های زنان در «انقلاب مشروطه» نشان می‌دهد که در دل این انقلاب و به موازات آن، یک «جنبش زنان» نیز به صورت مستقل روی داده است. مساله زنان نه در اهداف انقلاب مشروطه وجود داشت و نه در نتیجه‌ی این انقلاب حقی برای انتخاب‌کنندگی (رای‌دادن) یا انتخاب‌شوندگی (نماینده مجلس شدن) زنان به وجود آمد.مشروطه انقلابی مردانه بود، چه از منظر کنش‌گران اصلی آن و چه از منظر نتیجه‌ی مشروطه که مجلس و دولتی مردانه بود. اگر این مساله بخشی از واقعیت تاریخی باشد، اما واقعیت تاریخی دیگری نیز وجود داشت و آن «جنبش زنان» بود. برخلاف «انقلاب مشروطه» که انقلابی با هزینه‌های بالای اجتماعی و اقتصادی بود، و در نهایت می‌توان آن را ناکام دانست؛ اما «جنبش زنان» که هم‌زمان و به صورت موازی در حال روی دادن بود، به درجه بالایی از اهداف خود دست یافت. به عنوان نمونه یکی از آشکارترین تغییرات را می‌توان در حوزه آموزش و فرهنگ به صورت کمی‌شده مشاهده کرد.تغییر وضعیت آموزشتا پیش از مشروطه نه تنها مدارس دخترانه وجود ندارد، بلکه مدارس میسیونری و مدارسی که توسط خارجی‌ها در ایران تاسیس می‌شدند نیز تا میانه‌ی دوران ناصرالدین‌شاه از پذیرش دختران منع شده بودند. نخستین دختران ایرانی در دهه‌ی ۱۲۵۰ه.خ. (۱۸۷۰م.) به مدرسه آمریکایی پرسبیتری رفتند؛ هرچند این امر به صورت فراگیری توسط جامعه‌ی ایرانی مورد استقبال قرار نگرفته بود. در سال ۱۲۸۲ ه.خ. (۱۹۰۳م.) «میرزا حسن رشدیه» که نخستین مدارس پسرانه مدرن ایران را با نام «مدرسه رشدیه» تاسیس کرده بود، برای تأسیس مدرسه‌ی دخترانه تلاش کرد، ولی به علت مخالفت‌های گروه‌های مذهبی، تنها چهار روز بعد از آغاز به کار، مدرسه بسته شد.زنان به موازات انقلاب مشروطه، در قالب یک «جنبش زنان» به تغییر قوانین و عرف‌های جامعه پرداختند. نخستین اجتماعی که در آن قطعنامه‌ای به نام زنان تدوین و منتشر شده است، بازمی‌گردد به تاریخ ۲۹ دی ۱۲۸۵ه.خ. و تنها سه هفته پس از امضاء قانون اساسی مشروطه. در این اجتماع قطع‌نامه‌ای در ۱۰ بند صادر شد که یکی از بندها مربوط به «تاسیس مدارس دخترانه» بود.نخستین مدرسه دخترانه با نام «مدرسه دوشیزگان» توسط «بی‌بی‌خانم استرآبادی» در همان روزهای انتهایی سال ۱۲۸۵ه.خ. تاسیس شد. زنان در هر پیروزی مشروطه‌خواهان، کم یا زیاد، بخشی از خواسته‌های خود را پیش می‌بردند. آن‌ها در  ۳ سال پس از این گردهمایی زنان، در تهران بیش از ۵۰ مدرسه‌ی دخترانه تاسیس کرده بودند. همچنین یک کنگره زنان نیز در حوزه‌ی آموزش تشکیل شده بود.مساله‌ی رشد آموزش زنان آن‌چنان قابل توجه است که نشریه‌ی «تایمز» لندن در تاریخ ۲۱ مرداد ۱۲۸۹ (۱۳ آگوست ۱۹۱۰) گزارشی با عنوان «آموزش زنان در ایران» منتشر می‌کند. سه سال بعد از این مقاله در نشریه شکوفه گزارشی از وضعیت آموزش زنان منتشر می‌شود که در آن ادعا می‌شود یک‌هفتم دانش‌آموزان تهران، دختر هستند که در بیش از ۶۳مدرسه دخترانه مشغول تحصیل هستند و شامل ۲۵۰۰ نفر می‌شوند. توسعه‌ی این مدارس محدود به تهران نیست. «صدیقه دولت‌آبادی» که دبیر «انجمن مخدرات وطن» است، در اصفهان نخستین مدارس دخترانه را تاسیس می‌کند. همچنین او نخستین زنی است که پس از مشروطه بدون حجاب از خانه خارج می‌شود.به همین ترتیب انجمن‌های زنان در این دوره شکل می‌گیرند. پیش از مشروطه زنان کمترین میزان از حضور اجتماعی را داشتند. «فوران» در تشریح شرایط ایران در دوره‌ی ناصرالدین‌شاه می‌گوید: «زنان شهروندان درجه دوم محسوب می‌شدند». ویژگی‌ها گروه زنان با سایر گروه‌های مشروطه‌خواه بسیار بسیار متفاوت است. زنان پروژه‌ی خاص خود را پیش می‌بردند و مشروطه تنها یک فرصت برای عرضه‌ی تمامی آن خواسته‌های انباشته بود.درس‌آموزیتفاوت اصلی میان «جنبش زنان» با کلیت «انقلاب مشروطه» دبردارنده ویژگی‌هایی است که می‌تواند در جنبش «زن، زندگی و آزادی» نیز مورد توجه قرار گیرد:انقلاب مشروطه‌ (به عنوان یک کنش سیاسی) به دنبال یک رشد سریع و راهی میان‌بر برای ایران بود. مردان سیاسی ایران راه‌حل را در تغییر ساختارهای سیاسی می‌دیدند. آنان ساده‌اندیشانه فکر می‌کردند که با تغییر ساختار سیاسی و با ایجاد مجلس و انتخابات و قانون می‌توانند به توسعه دست یابند. مشروطه‌خواهان متوجه اهمیت ارزش‌های زیربنایی مشروطه مانند آزادی، استقلال و عدالت نبودند، به همین دلیل نیز این ارزش‌ها در میان گلوله و تفنگ جایی نیافت و در آخر نیز مجلس و تغییر ساختار سیاسی نیز منجر به آن ارزش‌ها نشد.اما زنان به جای قالب‌های نهادی و سازمانی، بر ارزش‌های خود مانند حق آموزش یا حق فعالیت اجتماعی و سیاسی تاکید کردند. هرچند ساختار رسمی آنان را نپذیرفت، اما آنان به نتیجه مطلوب رسیدند. آنان با تمرکز بر آموزش، ایجاد نهادهای مدنی (انجمن‌های مخفی یا سری زنان) و مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی، خود نتیجه‌ی همان چیزی شدند که می‌خواستند خلق کنند. آنان بر «توانمندسازی جامعه» بیش از «توانمندسازی دولت» تمرکز کردند. آنان انجمن‌ها و مدارس را پیش بردند، پیش از آن‌که ساختار رسمی آن را به رسمیت بشناسد. آنان خواسته‌های خود را مطالبه نمی‌کردند، بلکه آن را خلق می‌کردند.جنبش زنان در مشروطه، می‌تواند یک درس‌آموزی تاریخی برای توسعه‌خواهی در ایران باشد. این که چگونه برای توسعه‌یافتگی باید به جامعه‌ای توسعه‌یافته دست یافت. به عبارت دیگر رسیدن به توسعه، بدون توانمندسازی جامعه نمی‌تواند پایدار باشد.از این منظر «جنبش زنان» که زیر پوست «انقلاب مشروطه» جریان داشت، موفق‌تر از خودِ «انقلاب مشروطه» بوده است.</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>امیر ناظمی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 14:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده چیز راجع به شما که کله ام را داغ میکند! *part-1</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AF%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-part-1-uubi8cydjspp</link>
                <description>نمیدانم چرا هر بار سر و کلمه ام درست وسط جایی سبز میشود درب و داغان، که انتظار میرود بمانم و درستش کنم. میدانی که.. مثلا همین معلم بودن، ایرانی بودن، زن بودن، داهاتی بودن.. همش باید.. چه میگن بهش.. آها! سوخت و ساخت! ولی هیشکی از آدم نمیپرسد که باباجان میخوای فلان چیز باشی؟ خوشت میاد؟ اصن چی دوست داری باشی؟فقط هستی. از همان اول کار یک چیزهایی هستی. حالا شانس آورده باشی، مایملک خوبی گیرت می آید و تو هم میتوانی بهشان افتخار کنی. من فرزند خلف ننه بابام هستم. جان شما حتی یکبار هم صدام را جلوشان بلند نکرده ام! اما آن بچه وسطی فلان خانواده که شنیده ام نسل اندر نسل شیره ای بوده ان و به نحو فوق العاده ای موفق شده ان نسلشان را از انقراض نجات بدهن، واس اینکه زده زیر گوش بابای مفنگی اش میشود بچه ناخلف! آن بچه آدم نیس؟ زندگی نمیخواد؟ خوشی نمیخواد؟ لباس خوب و غذای خوب نمیخواد؟بمانه چی رو بسازه؟راستیتش نمیدانم با گفتن اینها میخواهم به کجا برسم. هرموقع کارد به استخوانم برسد سریع خودم را در یک کنج خلوت میچپانم ، قلمم را بیرون کشیده و افکار داخل کله ام را، دور از حضور، بالا می آورم! مگر فقط معده بالا می آورد؟ آنقدری آت و آشغال وارد این کله ی بی صاحاب میشود که حداقل روزی یکبار باید باز شده و محتویاتش را داخل کاغذ یا داخل کله ی آدم دیگر خالی کرد. من اولی را ترجیح میدهم. در دومی تا یارو ثابت نکند که زندگی با او بدتر از من تا کرده، دست برنمیدارد. یادم است آخرین بار در خانه ننه بزرگ با غرولندی راجبه سختی امتحان پیش رو شروع کردم و در آخر خود را در موقعیتی یافتم که داشتم داستان سقط شدن سه تا از بچه های ننه را آنهم در زمانیکه تنها پانزده سال داشت گوش میدادم. آخرش هم میگوید یاد قدیم ها به خیر! قدیم خیلی بهتر بود. شاید حق با او باشد. شاید تکامل دارد راه را اشتباه میرود و برای همین دغدغه ی زن بیست و یک ساله ی این قرن از سقط شدن بچه اش، به پاس کردن امتحان میکروبیولوژی تقلیل یافته است. زندگیمان به مویی بند است. منظورم از مو آخرین رشته عصبی مغزم است که معلوم نیست قرار است کجا و چه ساعتی و سر کدام امتحان پاره شود. بعد هم علت مرگ میشود پاس نشدن امتحان میکروبیولوژی! آیا ننه خواهد فهمید که چرا پاس کردن میکروبیولوژی از سقط کردن سه تا بچه برای من سخت تر است؟ گمان نکنم.اولین چیز همین درک نکردن است. ما آدمیزاد ها همدیگر را نمیفهمیم. به هم گونه بودن که نیست! تو گویی هرکدام جاندار متفاوتی هستیم و از سیاره های مختلفی آمده ایم. ننه از نسلی است که نسل من را نمی فهمد، مذهبی غیرمذهبی را و بالعکس، دانشجوی دانشگاه آزاد دانشجوی دولتی را، دختر پسر را، پسر دختر را، بابا مامان را، بابا ... . بعد هم میگویند بیا حرف بزنیم! آخر وقتی الفبایمان باهم فرق دارد چه حرفی بزنیم؟ حس میکنم واژگان را هم مسخره ی خودمان کرده ایم. یکی نیست بیاید عین دهخدای خدابیامرز یک فرهنگ واژگانی برای زمانه ما درست کند بلکه از این لال بودن در بیاییم! مثلا وقتی حاج خانم یکهو وسط بی آر تی داد میزند حیا و عفت کجا رفته؟! بروم سراغ آن فرهنگ واژگان و بفهمم منظورش از عفت دقیقا چیست!   میدانی آخر این درک نکردن ها و درک نشدن ها چه میشود؟ آدم حالش از همه بهم میخورد! </description>
                <category>آزادی</category>
                <author>اسمی به ذهنم نرسید</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 12:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن در ادبیات کلاسیک فارسی (از ابتدا تا قاجار)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1-i9tpjsrsqixq</link>
                <description>نثر فارسی از آغاز تا پیش از مشروطه، زن را از دید سنتی می‌نگرد. در اغلب این متون، مفهوم زن در معنای عام به کار رفته است و نامی از شخصیت‌های خاص نمی‌شنویم. در این دست از متون فارسی، زن در قالب خانواده و بیشتر در نقش‌های مادر، همسر، خواهر و دختر مطرح می‌شود و شاید تنها نقش خارج از خانواده، معشوقه باشد که به معنای زنی است که دلخواه مرد است اما در ازدواج او نیست. آنچه درباره آن صحبت می‌کنیم، در حقیقت نمایشی از موجودی به نام زن است که هیچ‌جا حضور نداشته و چون حضور نداشته و قلم در دست مردان بوده است، سیمای او را به هرگونه‌ای که پسند ایشان بوده ترسیم کرده‌اند. (حسینی، ۱۳۸۸: ۱۲)از آن‌جایی که قصد ما در پژوهش حاضر، تنها پیش‌زمینه‌ای از کلیت نقش زنان در ادبیات نثر دوران پیش از قاجار و مقایسه آن با زنان موجود در رمان اجتماعی اولیه است، تنها به بررسی چند اثر مهم و بارز اکتفا می‌کنیم تا به نگاهی کلی درباره زنان در این دوره برسیم. پیش از آغاز، تاکید بر این نکته ضروری است که مراد ما، تنها بررسی نقش کلی زنان در متون کهن فارسی است و تحلیل دقیق آثاری همچون شاهنامه، لیلی و مجنون و خسرو و شیرین در مجال این پژوهش نمی‌گنجد و به بحث ما ارتباط چندانی ندارد.به طور کلی فردوسی، نظامی و عطار در زمره آن دسته از شاعران و اندیشمندان ایران هستند که زاویه دید مردانه را در بسیاری از موارد تغییر دادند و سعی کردند به گونه‌ای تازه به زن و موقعیت او، حداقل در داستان‌های خود، بپردازند و گاه در این مسیر کاملا در برابر زمانه و تاریخ و هم مسلکان و دوستان خود قرار گرفتند. (حسینی، ۱۳۸۸: ۱۶) به عنوان مثال، فردوسی زنانی همچون گردآفرید جنگجو و نظامی زنانی چون شیرین باتدبیر را می‌آفرینند که با تصویر کلی زن در دوران کهن فارسی کاملا متمایز است.همچنین ما باید همواره این نکته را پیش روی خود داشته باشیم که زن ستیزی، زن گریزی یا زن ستایی شاعران و نویسندگان هرگز امر مطلقی نیست و مانند بسیاری دیگر از نتایجی که در تحلیل‌های اجتماعی نصیبمان می‌شود، امری است که دارای درجات و مراتبی است و نسبت به شخص شاعر و نویسنده، زنانی که در زندگی او وجود داشته‌اند، سرزمینی که در آن زیسته، زمانه‌ای که تجربیات خود را در آن سپری کرده و دین و مذهب آبا و اجدادی و تاریخ و فرهنگ مکتسب متفاوت است. آنقدر این تفاوت فاحش است که گاه ما در نتیجه تحلیلی خود گاهی فاصله دو دنیای متفاوت و گاه متناقض را حس می‌کنیم. گاهی زن آنچنان نمودی در اندیشه و فکر و زبان و بیان دارد که می‌تواند با معشوق الهی یکی شود و گاه، تاریک‌ترین صفات حیوانی از آن زنانی است که نقش نفس اماره را بازی می‌کنند و چون حوا و زلیخا و زهره، گمراه کننده مردان و جنس مذکر هستند. (حسینی، ۱۳۸۸: ۱۳ و ۱۴)یکی از مشخصات اصلی در آثار ادبی کهن این است که زنان خوب و پاکدامن، عموما به طبقه اصیل و اشرافی تعلق دارند و سایر زنان، اغلب موجب آسیب به مرد خواهند شد. رابطه زن و مرد در این آثار خواه خوب خواه بد باشد، در هر حال رابطه‌ای است که ضرر و زیان آن تنها متوجه مرد است. (حسین زاده، ۱۳۸۳: ۵۶)در ادبیات کلاسیک فارسی، زنان در آثار مختلف از دیدگاه مردان تصویر شده‌اند که در ادامه به صورت خلاصه به هر یک خواهیم پرداخت.زن در ادبیات تعلیمینویسندگان و شاعران ادبیات تعلیمی و اخلاقی فارسی، به دلیل پرداختن به موضوعاتی همچون خانواده و ازدواج، ناگزیر به مسئله زن و نقش او در جامعه و خانواده نیز پرداخته‌اند. در آثار افرادی همچون سعدی، رودکی، قابوس ابن وشمگیر، عنصری و سایر افراد هم‌رده آنان، زنان شخصیتی مستقل و دارای نام نیستند؛ بلکه تصویری کلی هستند که نویسنده تنها خصوصیاتی اخلاقی را برای آنان بیان می‌کند.در کتاب قابوس‌نامه، زن در قالب خانواده تعریف می‌شود. در این کتاب، در باب ازدواج دختران، نویسنده معتقد است که:«چون بزرگ شـود جهـد آن كن كه هر چند زودتر به شويش دهي.» در واقع از نظر نویسنده این کتاب، برای شوهردادن دختران باید تعجیل نمود اما در انتخاب همسر برای پسر، باید با صبر و تامل به دنبال زنی کدبانو، بالغ و عاقل باشد و انتخاب همسر از روی هوس و «طبع» را جایز نمی‌داند. (اسعدی، ۱۳۸۹: ۳۶)در همین کتاب، مشخصاتی برای زن ایده‌آل برای ازدواج نیز بیان می‌شود. از نظر او زن می‌بایست «پاک روی و پاک دین» باشد و همچنین، علاوه بر علاقه‌ای که به همسر دارد، باید «کوتاه دست و کوتاه زبان» نیز باشد. از این ویژگی‌ها چنان برمی‌آید که در ادبیات کهن، زنی که به مسائل مختلف ـ خواه به حق باشد یا ناحق ـ اعتراض می‌کند و توقع زیادی از همسرش دارد، پسندیده نیست. او برتـري «دوشيزه را بـر زن شـوي‌كـرده» بیان می‌کند و معتقد است که زن نباید «محتشم‌تر» از شوهرش باشد؛ زیرا اینگونه سلطه شوهر بر او خدشه‌دار خواهد شد. (اسعدی، ۱۳۸۹ : ۳۸)در بخشی دیگر از قابوس‌نامه درباره نحوه تعامل زن و شوهر، نویسنده معتقد است که مرد هرگز نباید به یک‌باره تسلیم زن شود و به اصطلاح، «زیر فرمان او» برود. همچنین عنصرالمعالی تاکید می‌کند که زن می‌بایست حافظ مال شوهر باشد اما به هیچ عنوان مرد نباید اختیار تمامی اموال را به زن بسپارد. در نهایت، پسرش را به احترام و مهر به همسرش توصیه می‌کند اما در پایان باب بیست و ششم، تاکید می‌کند که از مراوده مردان با زنان خانه جلوگیری کند. (اسعدی، ۱۳۸۹: ۳۹) در واقع، نقشی که در قابوس‌نامه از زنان می‌بینیم، شخصیتی کاملا منفعل و کنترل‌شده است. از نظر نویسنده این کتاب، زنان تحت سلطه و اراده مردان تعریف می‌شوند و به همین دلیل، نمی‌توانند کنش‌های مستقل و آزاد داشته باشند.در قابوس‌نامه، حق تحصیل برای دختران به هیچ عنوان جایز و پسندیده نیست. نویسنده تاکید می‌کند که در صورت داشتن فرزند دختر، باید او را به خوبی تربیت نمود و اصول شریعت را به او آموخت، اما به هیچ عنوان یادگیری «دبیری» یا همان خواندن و نوشتن را جایز نمی‌داند. او معتقد است که دختر باید به زودی ازدواج کند و تا وقتی که در خانه پدر است، می‌بایست مورد توجه و حمایت باشد؛ زیرا پسران توان کار و کسب درآمد دارند اما دختر «بیچاره» است و نمی‌تواند از عهده زندگی خود برآید. (اسعدی، ۱۳۸۹ : ۴۲) این دیدگاه ناشی از تبعیضی است که پدر بین فرزند پسر و دختر قائل می‌شود. البته که این نگاه، ناشی از شرایط موجود در اجتماع است که زمینه کار و تحصیل را برای دختران فراهم نمی‌کند.عنصرالمعالی در بخش‌های دیگری از کتاب خود نیز به بیاناتی درباره زنان می‌پردازد که اغلب کوتاه، پراکنده و از نگاه نقد فمنیستی، تا حد زیادی زن‌ستیزانه است. به عنوان مثال او در جایی، پدر را برتر از مادر می‌شمارد و معتقد است که تنها در صورت نبود پدر، مادر مقامی بالاتر از دیگران خواهد داشت. (اسعدی، ۱۳۸۹: ۴۰) در بخش‌های دیگر، مسائلی از این قبیل را مطرح می‌کند: معامله با زنان و کودکان اشتباه است، جنگیدن کار انسان‌های بزرگ نیست بلکه کار زنان و کودکان است، نشست و برخاست با زنان برای مردان پسندیده نیست و... . (اسعدی، ۱۳۸۹، ۴۳) این نویسنده، عقل و تدبیر زنان را اغلب هم‌رده با کودکان می‌شمارد و معتقد است که زن، تنها برای حفظ خانه و پرورش فرزند آفریده شده است. چنین زنی، لایق مشورت در امور مهمی چون تجارت و مملکت‌داری نیست و تنها باید به امور جزیی در خانه بپردازد.یکی دیگر از نویسندگان برجسته نثر کلاسیک که به موضوع زنان پرداخته است، سعدی است. در آثار منظوم و منثور سعدی، شخصیت‌های کلی زن در نقش‌هایی چون معشوق، مادر، همسر، دختر و خواهر مطرح می‌شوند. در آثار تعلیمی سعدی همچون بوستان و گلستان، بهتر می‌توان به بررسی نقش زنان در ادبیات کلاسیک پرداخت. به طور کلی در گلستان، حدود ۱۳ بار از زنان نام برده شده است، این در حالی است که تنوع نقش‌های زنانه در بوستان کمی بیشتر و قابل تامل‌تر است. (کدیور، ۱۳۸۶: ۷۸)با توجه به تنوع آثار سعدی، نمی‌توان تمامی آن‌ها را در این پژوهش مورد بررسی قرار داد. یکی از بهترین موارد موجود در بوستان، اشعاری است که سعدی در آن‌ها به بیان مشخصات زن خوب و زن بد پرداخته است. از نظر سعدی، زن خوب دارای این مشخصات است: فرمانبردار، پارسا، خوب‌رو و زیبا، مستوره و عفیف، غمگسار، یکدل، خوش سخن، امانتدار و آبادکننده‌ی خانه. چنین زنی در نظر سعدی، حتی با وجود بدسیمایی نیز دوست‌داشتنی است. او معتقد است که زن خوب، می‌تواند مرد درویش را هم پادشاه کند و در این باب می‌گوید:برو پنج نوبت بزن بر درت  ***  چو یاری موافق بود در برت      (بوستان سعدی)سعدی علاوه بر مشخصات زن خوب، درباره زن بد هم صحبت می‌کند. از نظر او زنی بد است که صدایش بر شوهر بلند است، بازارگردی می‌کند، حرف‌شنو نیست، جاهل است، امانتدار نیست، با بیگانگان می‌خندد و در خانه آرام و قرار ندارد. از نظر او چنین زنی لایق زندگی نیست و مردانی که با این زنان همراه و همسر هستند، خود کم از زنان ندارند. (کدیور، ۱۳۸۶: ۸۳ و ۸۴)در نگاهی کلی به این آثار می‌توان اینگونه برداشت کرد که نویسندگان متون اخلاقی کلاسیک به هیچ عنوان منکر نقش زن در خانواده نیستند. نه تنها در آثاری که به عنوان شاهد مثال آوردیم، بلکه در آثار دیگر پیش از دوره قاجار نیز به تکرار درباره اهمیت زن خوب صحبت شده است. با این حال، زن در این آثار نقشی فعال و مستقل ندارد. زنی که در آثاری مانند قابوس‌نامه، گلستان، بوستان و دیگر آثار هم‌رده آنان تصویر می‌شود، تنها در صورتی مقبول است که بتواند در چهارچوب خانواده برای مرد همسری خوب باشد.زن در ادبیات حماسیدر ادبیات حماسی ایران، هنوز هم شاهنامه فردوسی پررنگ‌ترین نقش را در تمام طول تاریخ ایفا می‌کند. این اثر با نگاه متمایزی که به زنان دارد، بارها مورد توجه و بررسی قرار گرفته است. زینب یزدانی در کتاب «زن در شعر فارسی» علت اهمیت شاهنامه در بررسی نقش زنان در ادبیات را اینگونه عنوان کرده است:« در میان ادبیات منظوم گذشته شاهنامه تنها کتابی است که زن، نقشی اساسی و فاعلانه در آن ایفا می‌کند. در شاهنامه زندگی زنانی را می‌خوانیم که تاثیر شگرف و عجیبی در ایجاد برخی حوادث دارند.» (یزدانی، ۱۳۷۸ : ۵۰)تنوع شخصیت‌های زن در شاهنامه بسیار زیاد است و اغلب داستان‌ها، حداقل یک نقش اصلی یا فرعی زن را در خود گنجانده‌اند. در این کتاب زنان با ویژگی‌هایی چون تدبیر و سیاست، شجاعت و وفاداری تحسین شده‌اند و گاه به دلیل مکر و خیانت مورد سرزنش قرار گرفته‌اند. در ادامه به بررسی چند شاهد مثال برای بررسی نقش زنان در این نوع آثار خواهیم پرداخت.به این خاطر که عقل مهم‌ترین چیزی است که در تفکر سنتی نقطه ضعف زنان تلقی شده است، یکی از موردتوجه‌ترین ویژگی‌های زنان در شاهنامه تدبیر و سیاست آن‌ها است. (یزدانفر و شیری، ۱۳۹۳: ۱۸۶) به عنوان مثال در این ابیات به خردمندی زنان به عنوان یک ارزش مهم اشاره شده است:یکی همچو رودابه خوب چهر یکی همچو سیندخت با رای و مهر(شاهنامه فردوسی)در جایی دیگر درباره تهمینه می‌گوید:روانش خرد بود و تن جان پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک(همان)یا در بخشی دیگر درباره گردیه اینگونه آمده است:ز مرد خردمند بیدارتر ز دستور داننده هشیارتر(همان)از آنجایی که اغلب داستان‌های شاهنامه در فضاهایی اعیانی و درباری روی می‌دهند زنان به سادگی این فرصت را دارند که تا اندازه‌ای به نوعی خودباوری در برابر مردان برسند و بتوانند از دید کارهایی که انجام می‌دهند، توانا و مهم جلوه کنند و به همین خاطر گاه بتوانند ماموریت‌هایی را بر عهده بگیرند و رفتاری از خود نشان دهند که تنها از مردان انتظار می‌رفته است. (یزدانفر و شیری، ۱۳۹۳: ۱۸۸)در بخش‌های دیگری از شاهنامه موضوع تقابل پدر و دختر مطرح می‌شود، چیزی که عموما در فرهنگ و ادب فارسی پسندیده نیست. این موضوع، از این حیث مطرح می‌شود که زنانی چون فرنگیس، کتایون، رودابه و منیژه، به همسران خود بسیار وفادار هستند و وفاداری به همسر، یکی از ویژگی‌های زنانه بسیار خوب به شمار می‌آید. (یزدانفر و شیری، ۱۳۹۳: ۱۹۲)درباره مشخصات منفی زنانه، بهترین نظر را اسلامی ندوشن درباره شاهنامه گفته است:« شاهنامه یک کتاب ضدزن نیست، در تمام دوران پهلوانی از سودابه که بگذریم، یک زن پتیاره دیده نمی‌شود.» (اسلامی ندوشن، ۱۳۵۰ : ۲۴)در ادبیات کلاسیک، شاهنامه متفاوت‌ترین تصویر را از زنان ارائه می‌دهد. به غیر از شاهنامه، کمتر اثری را می‌توان یافت که زنان چنین نقش‌های فعال و موثری داشته باشند. از این مهم‌تر، فردوسی عموما زنان را با ویژگی‌های مثبت توصیف می‌کند و آنان را در وقایع داستان دخیل می‌داند. این در حالی است که در متون کلاسیک فارسی، زن عموما تاثیرپذیر است و توانایی ایجاد تغییر در اوضاع را ندارد.زن در ادبیات غنایییکی از تصاویر رایج از زن در ادبیات پیش از دوران قاجار و گاه پس از آن، زنانی هستند که به عنوان یک بت زیبارو و قابل پرستش در آثار غنایی مطرح می‌شوند. در این تصاویر، گاه معشوق آنقدر بی‌نقص و زیبا توصیف می‌شود که با معشوق آسمانی در یک رده قرار می‌گیرد. زنی که در این نوع آثار می‌بینیم، موجودی است زیبا، ظریف و شکننده که تنها کار او دلبری از عاشق است.قابلیت اصلی زنان این گروه زیبایی جسمانی و همچنین جذابیت آن‌ها است؛ به ترتیبی که در اعم موارد شاعر یا راوی داستان برای اشاره به چنین شخصیتی از واژه معشوقه استفاده می‌کند. در ادبیات غنایی فارسی در ایران معشوقه عموما شخصیتی است بی‌وفا که دل نازک یار را می‌شکند و یا دین و آیین او را بر باد می‌دهد. (حسین زاده، ۱۳۸۳: ۷۵)در ادبیات فارسی اشاره به این نوع زنان در آثار افرادی چون حافظ، سعدی، خاقانی‌، نظامی و غیره بسیار دیده می‌شود. آنچه در این بخش مهم است، این است که این تصاویر خیالی و فانتزی‌گونه از نقش زن، بیشتر در غزل‌ها و منظومه‌های عاشقانه یافت می‌شود. این تصاویر، به دلیل خیال‌پردازی بیش از حد نمی‌توانند منبع بررسی نقش زن در جامعه آن دوران باشند، چرا که همچنان در غزل‌ها و اشعار عاشقانه امروز نیز معشوق همچنان بی‌نقص و زیبا توصیف می‌شود.شخصیت کلی زن در ادبیات کلاسیکتصویری که در ادبیات کلاسیک و آثار یاد شده از زنان دیدیم، تصویری بود منفعل که مردان در چهارچوب اعتقادات و نظرات خود آن را توصیف کرده‌اند. زنان در ادبیات کلاسیک نمی‌توانند به عنوان یک تاجر، فرمانروا، دبیر و غیره نقشی موثر در جامعه ایفا کنند. در این آثار، زنان از نگاه مردان بررسی و قضاوت می‌شوند و مردان، هر آن چیزی که خوشایند خودشان باشد را به زن نسبت می‌دهند. با این حال، باز هم تاکید بر این نکته ضروری است که تمامی آن‌ها، حضور یک زن خوب را در زندگی عامل خوشبختی می‌دانند اما تعاریف آنان از خوب یا بد بودن، تعاریفی است که گاهی از نگاه امروز مقبول نیست و نیازمند بازنگری و تغییر است.شخصیت زن حتی در صورتی که بر قله رفیع انسانیت هم صعود کرده باشد، تازه هم‌طراز و هم رده با مرد شمرده می‌شود و اگر مردی واجد شرایط صداقت و امانت نباشد، او را زن و زن صفت خواهند نامید. (حسین زاده، ۱۳۸۳: ۷۴) در واقع زن بودن در ادبیات کلاسیک ایران با ضعف، سستی، تحت سلطه بودن، فرمانبرداری و مواردی از این قبیل تعریف می‌شود. داشتن مشخصات زنانه برای مردان پسندیده نیست و مردی که از خود ضعفی نشان دهد به نشانه تحقیر زن نامیده می‌شود. از طرفی ظرفیت‌های اجتماعی آن دوران به هیچ عنوان به زن این اجازه را نمی‌دهد که خود را بالاتر از مرد و یا حتی هم‌ سطح او بداند. در این نگاه، حتی برترین زنان نیز با صفت «مردانگی» توصیف می‌شوند و «زنانگی» نوعی صفت مذموم به حساب می‌آید.منابع یزدانفر، ستاره و قهرمان شیری (۱۳۹۳). «نقش اجتماعی، موقعیت و مقام زن در شاهنامه فردوسی و هزار و یک شب»، فصلنامه علمی پژوهشی پژوهش‌های ادبی تطبیقی، دوره ۴، تابستان ۱۳۹۵یزدانی، زینب (۱۳۷۸) زن در شعر فارسی، تهران، نشر فردوس کدیور، جمیله (۱۳۸۶). «زن از نگاه سعدی(در بوستان و گلستان)»، مجله زبان و ادبیات فارسی دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال پنجم، پاییز و زمستان. حسینی، مریم (1399). ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی، نشر چشمهحسین زاده، آذین (۱۳۸۳). زن آرمانی، زن فتانه : بررسی تطبیقی جایگاه زن در ادبیات فارسی، نشر قطرهاسعدی، مریم السادات (۱۳۸۹). «خانواده در قابوس‌نامه» مجله بوستان ادب، دوره دوم، شماره دوم، تابستان.</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>الهه شهبازی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 09:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزار جنسی| پیکر زن همچون میدان نبرد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-c4d7jvzhji3w</link>
                <description>«آزار جنسی»۱) ۵،۶ ساله‌ام. این بار صدم است که شوهر عمه ام ماچم می‌کند. فقط لپ را. نمی‌خواهم. حالم ازش بهم میخورد. اکراه و اعتراضم را نشان داده بودم. کسی جلویش را نگرفت‌‌.مهمانی بعدی با تمام وجود جیغ زدم. شدید ترین جیغی که فکرش را بکنید‌. هنوزم با فاصله از کنارم رد می‌شود. ۲) سوار تاکسی می‌شوم‌.۱۵,۱۶ ساله‌ام. مردک درست نمی‌نشیند. اعتراض میکنم، داد میزنم، راننده‌ی شریف با من همراه می‌شود و مردک را پیاده می‌کند.۳) ۱۸ ساله‌ام. استادم که واقعاً هم مرد شریفی است، برای دیدن جزوه‌ام کنارم می‌ایستد. ۱ سانت هم فاصله نداریم. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. خودم را عقب می‌کشم، فاصله میگیرم، با خشم و جدیت به او نگاه میکنم. تعجب می‌کند. مهم نیست‌‌. مرز گذاری فیزیکی حق من است.۴) باز هم ۱۸ ساله‌ام. آرنج یکی از همان آشنایان به سرم میخورد. نگاهش میکنم. برای عذرخواهی سرم را در دستانش میگیرد و میگوید ببخشید.رویم را بر می گردانم، دستانش را کنار میزنم و می‌گویم: «نهه!» تعجب می‌کند. ۵) امروز. پیامی میگیرم. نوشته:« چقدر خوبی تو» بلافاصله یک گیف س.سی برایم می‌فرستد.عوق میزنم. بلاکش میکنم. پروفایلم را می‌بندم‌. عکس‌هایم را نگاه میکنم ببینم کجا چیز بدی گذاشته ام؟! ۶) « سکوت نمیکنم.» هرگز. هرگز و هرگز.برای عزت نفسم، برای شعورم، شخصتیم و روحم.سکوت نمیکنم.و خواهش هم از شما همین است.</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 23:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای بوکوفسکی قلب من اینجاست!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k3j0as2owpwn</link>
                <description>قلب من اینجاستو اینجااینجا هماینجا همآقای بوکوفسکی من قبل از خواب و درست در انتهای شب و یا شاید ساعتهای آغازین صبح،دقیقا همان زمانهایی که دلم دیرتر از همیشه از هزار راه رفته برمی گردد به آدمهای زیادی فکر میکنم!قلبم برای خیلی از مفاهیم می تپد ودلم شور هزار اتفاق نیافتاده را می زند!!!آقای بوکوفسکی!واقعیتش را بخواهی بعد از کلی این در و آن در زدن و براورده نشدن آرزوهای دم دستی، حالا دیگر نه نای اندیشیدن به رویاهای معمول را دارم و نه هیجانش را!!!تمام دقایق این روزها آبستن است.آبستن اتفاقات سرخ و عدم های کبود!اصلا شب ها درازتر شده اند.تابستان و زمستان ندارد؛کافیست طنابها را ببافند برای نمایش اقتدار!آن وقت است که تا نوای« حی علی عدم »ثانیه ها کش می آیند و ساعتها تکثیر می شوند.شبها چشمهایم را که می بندم نه چهره ی زیبای یار سفر کرده ام توی ذهن مشوشم نقش می بندد و نه بنای باشکوه خانه ی رویایی!نه آینده ی روشن فرزندم را متصور می شوم و نه برای روزهای نیامده رویا می بافم!شبها بال بال زدن خفاشها خواب را از چشمهایم می گیرد.بوی خون می پیچد توی رگهای متورم مغزم و تا مرز انفجار کاسه ی سرم مشوش می شوم.دلم که آشوب می شود صدای شلیک و خرناس توی سرم پژواک می دهد.هر شلیک تکرار میشود و هر خرناس تکثیر می شود.چرخش طنابهای بافته شده هیپنوتیزم می کند انگار و به خواب می روم.با کینه و خشم می خوابم.همان کابوس همیشگی یقه ام را میگیرد و تا دم تعریقهای سرد و گزگز پوست سر و قفل شدن انگشتهای دست می کشاندم.پلکهایم که روی هم می رود ؛درست قبل از چشیدن طعم شیرین دنجی و آسایش بعد از یک روز پر از استرس وشب پر از آشوب،همان خرناس ها و همان خونها و گلوله ها در هیبت یک آدم در می آیند و یک داس تیز و دسته بلند را به دستم می دهند.توی خواب قوی شده ام.ساعد نحیف دستم قدر بازوی آرش قدرت دارد و تمام توان رستم را  زیر  گوشت و پوست و استخوانم احساس می کنم.داس را توی هوا تکان می دهم و تمام خفاشها را قلع و قمع می کنم.زمین پر از خونهای کثیف و سیاه و فضولات بدبوی خفاشها میشود.خون آنها بویی شبیه گوشت گندیده می دهد.چشمهای از حدقه بیرون زده ی آنها اما شبیه کلمات جویده شده است.کلماتی زیبا که حالا فقط چند حرف بی معنا از آنها باقی مانده است!در یک چشم به هم زدن صبح صادق جان میگیرد و درختها بقایای خون و چرک و فضولات خفاشها را از سر روی خودشان می تکانند.سبز می شوند و بوی رزهای وحشی فضا را پر میکند.ثانیه به ثانیه به قطر تنه ی درختها اضافه می شود.قطورتر می شوند و پر شاخ و برگ!جلوتر می روم و دست می کشم روی تنه ی درخت.خوب که نگاهش میکنم پر از جای زخمهای قدیمی است.تصویر قلب ترک خورده و تن سوخته ی یک دختر و سر بریده ی یک کودک!!!زخمها کهنه شده اند اما رد آنها هنوز باقی مانده است.خنکای سایه ی وسیع درخت مرا متوجه بالا میکند.اما می ترسم سرم را بالا بگیرم.گویا خفاشها دوباره روی شاخه ها برعکس شده اند برای خواب ظهرگاهی!اما زلف نرم و خوشبویی از شاخه آویزان است و به صورتم می خورد.سرم را بالا میگیرم.مادری فرزندش را در آغوش گرفته و روی شاخه ی سبزی تاب می خورند و می خندند!آنها می خندند و با خنده ی آنها من هم میزنم زیر خنده.می خندم اما صدایم در نمی آید.حالتی شبیه خفگی دارم و سرم درد میکند.ساعد دستم درد میکند و بازوهایم ورم کرده اند انگار.درخت بال می گیرد و پرواز می کند.مادر وپسر هم چنان میخندند.خنده هایشان عطر دارد؛عطری شبیه بوی موهای پسرم!من هم انگار که از قبل بال داشته باشم بال میزنم اما هر چه بیشتر تلاش میکنم بیشتر توی زمین فرو می روم.مامان!مامان!داشتی ناله می کردی!بازم دستت درد میکنه؟آقای بوکوفسکی دل بهانه زیاد دارد برای هزار راه رفتن!!!</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 18:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام قُلّه، کدام اوج؟! ما در پَست ترین ارتفاع ِممکن هستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%82%D9%8F%D9%84%D9%91%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%8E%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%90%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-tfx3sqrdbi9h</link>
                <description>زنده یاد  «دکتر ابوالحسن بنی صدر» ، اولین رئیس جمهور ایران و شاید تنها رئیس جمهوری که با رأی واقعی ِ مردم انتخاب شده بود، چند جمله ی معروف و منحصر به فرد و مطابق با واقعیت دارد که جای خالی دو تا از آنها را ، امروزه بیشتر از هر وقت دیگری احساس می کنم. اول آنکه، هروقت در مورد موقعیت و جایگاهش از او می پرسیدند، می گفت : « این جمهوری، جمهوری ای نیست که من فخر کنم که رئیس آن باشم.» و دوم این‌که هروقت در جمع خبرنگاران رسانه ها، گیر می افتاد و خبرنگاران جوان و جویای نام آن دوران، که اکثرشان سالمندان ِ ناامید و دلزده ی امروزی هستند، دوره اش می کردند و سعی داشتند اولین تجربه ریاست جمهوری در ایران را بعد از دوهزار و پانصد سال نظام شاهنشاهی، به چالش بکشند، غالباً تا جایی که برایش امکان داشت به سؤالات آنها پاسخ می داد اما وقتی کار به جاهای شبهه برانگیز می کشید، خیلی راحت رو به دوربین می ایستاد و می گفت :  «اینها را دیگر بروید از آقای خامنه ای بپرسید.» و با این جمله ی کوتاه و نافذ، به ساده ترین و گویاترین بیان، به مردم، پیام می داد که تا چه حد از انحصار طلبی احزاب و نهادهای انقلابی و دخالت های غیر  ضرور در کار دولت و محدود کردن اختیارات رئیس جمهور، به ستوه آمده است! و با این روند، آقای بنی‌صدر شد تنها رئیس جمهور جهان که همزمان رهبر اپوزیسیون کشورش هم بود!نوشتن ِ شرح برای عکس، لازم نيست، خودش گویاست! حالا ۴٢ سال از آن دوران می گذرد و من اگر بخواهم توصیف جدیدی از سیمای جمهوری اسلامی ایران داشته باشم، می گویم این جمهوری، جمهوری ای نیست که کسی فخر کند که رئیس  آن باشد! که وزیرش باشد! که مدیرکل اش باشد! که کارمند و منصب دارش باشد! که سیاستمدارش باشد که رهبرش باشد! و در یک کلام، که شهروندش باشد!!! کسی هست که بپرسد چرا؟؟!! قبل از آنکه طیف نه چندان وسیع ِ ذوب شدگان در ولایت، مرا آماج ِ برچسب های کلیشه ای شان ( غربزده، فریب رسانه های خارجی را خورده، دژمن شادکن، تشویش اذهان عمومی و.....) قرار دهند، می گویم بیایید اندکی از پیله ی گرفتاری های شخصی مان (که حقیقتاً تحملش هم این روزها طاقت‌فرسا شده است) به در آییم و کمی زیر پوست شهر بخزیم! تا ببینیم که سن فقر و فحشا، چگونه از یک سرش به زیر ١٢ سال کاهش یافته و از سر دیگرش به بالای پنجاه و شصت سال رسیده؟! تا ببینیم چرا اغلب مغازه های قصابی و رستوران ها به علت نداشتن مشتری، تعطیل شده و یا تغییر کاربری داده اند؟! تا ببینیم وقتی مشتری ِ میوه فروشی، درخواست نیم کیلو یا حتی ٢٠٠ گرم میوه می کند چگونه نگاه پُر از ترحم و تحقیر فروشنده را تحمل می کند؟!  تا ببینیم چرا دانش آموزان برخی مدارس دولتی و گاه غیردولتی ، قبل از ورود به محوطه دبیرستان، در کوچه ی پُشتی و گاه بی محابا در جلوی درب مدرسه، سیگارشان را با سیگار دوستان و همکلاسی هایشان روشن می کنند، اما نگاه ناظم مدرسه به این است که آیا او پیراهن مخصوص مدرسه را پوشیده و نظم پادگانی مدرسه را رعایت کرده است یا خیر؟! تا ببینیم در بنگاه‌های مسکن وقتی مستأجران بودجه شان کفاف مبلغ اجاره را نمی کند، چگونه با التماس از بنگاه دار می خواهند که خانه ی اشتراکی برایشان دست و پا کند تا اجاره را نصف کنند؟! تا ببینیم هزینه های گزاف بیمارستان‌ها و مطب های دندانپزشکی چگونه انسان‌ را مجبور می کند که از ضروری ترین عمل جراحی خود صرفنظر کند تا مخارج تحصیل فرزندش را تأمین کند؟! تا ببینیم چرا زندان های ما، لبریز از زندانی و سرشار از بیماریست؟! و چرا شمار زندانیان، طبق گفته ی مسؤلین نظام (و نه دشمنان نظام)، دو برابر ظرفیت زندان‌هاست و ۷۳ درصد زندانیان معتادند و به گفته وزیر بهداشت، زندانیان به &quot;بمب‌های ساعتی متحرک&quot; می‌مانند! تا ببینیم چرا دانشجویان نخبه ی ما بجای کلاس درس و آزمایشگاه، بهترین سال های عمرشان را در زندان به سر می برند؟! تا ببینیم چرا دولت یکدست ِ انقلابی، رکورد ۸۱ ساله تورم در ایران را شکست و بر اساس جدول شاخص بهای کالا‌ها و خدمات مصرفی ِ بانک مرکزی، تورم در پایان فروردین ۱۴۰۲ به رقم بی‌سابقه ۶۹ درصد رسید و این به این معنا است که رکورد تورم از سال ۱۳۲۱ در زمان اشغال کشور توسط متفقین، در دولت سیزدهم و توسط سید ابراهیم رئیسی شکسته شد.اگر بچه، بیش از یک دانه میوه خواست، چی بهش بگیم؟؟!! تا ببینیم چرا در حادثه دلخراش کرمان که منجر به مرگ و مجروح شدن صد ها تن از مردم عادی شد، هیچیک از اعضای خانواده ی حاج قاسم سلیمانی و هیچیک از مقامات حکومتی در زمان انفجار در محوطه ی آرامگاه و حتی در شهر کرمان هم نبودند، اما بعد از حادثه، بدون هیچ ترس و نگرانی، در محل حاضر شدند؟! و بعد از خودمان بپرسیم چرا آقای خامنه ای، زمانی خطاب به آمریکا که سرنگونی ِ یک هواپیمای مسافربری ایران را حاصل اشتباه خوانده بود، گفت: « اشتباه یعنی چی؟! غلط کردید اشتباه کردید.» اما وقتی هواپیمای اوکراین با موشک ِ سپاه پاسداران ِ تحت فرماندهی وی، سقوط کرد، حتی یک معذرت‌خواهی هم از مردم داغدار ایران نکرد؟!و باز هم از خودمان بپرسیم (چون از رهبر معظم که نمی شود بپرسیم!)، وقتی رهبر می گوید که مردم امکان تحلیل مسائل و شرکت در رفراندوم را ندارند، چرا حالا اصرار دارد که همه آحاد ملت، حتی مخالفان حکومت هم در انتخابات شرکت کنند و چرا تحریم انتخابات ِ پیش رو را  «خصمانه» خوانده و تحریم کنندگان را به مخالفت با اسلام متهم می کند ؟!و هزاران چرای بی جواب دیگر!!! در چنین مهلکه ای به نام ایران، رهبر اما در سخنرانی خود، به رسیدن به قله ها اشاره می کند و اینکه این قله ها نزدیک است و حالا وقت احساس خستگی و ناامیدی نیست!!!کدام قلّه؟! کدام اوج ؟! وقتی بچه بودیم برای اینکه دروغ نگویبم، به ما می گفتند دروغگو دشمن خداست اما وقتی بزرگ شدیم، آنقدر دروغ شنیدیم و حتی خودمان هم مجبور به دروغ گفتن شدیم که دیگر باورمان نمی شود که دروغگو دشمن خدا باشد که اگر اینطور بود، دیگر دوستی برای خدا باقی نمی ماند! اما من امروز می خواهم این باور قدیمی را فراموش کنم و بگویم خداوند از دروغ و راست ِ ما با خبر است و نیازی به دشمن تراشی ندارد اما وای به حال کسانی که به تاریخ، دروغ بگویند، چرا که دروغ گفتن به تاریخ، خیانت به آیندگان است و باعث شرمساری ما! و دریغا که در آن زمان، ما دیگر زنده نیستیم که بگوییم : « به خدا قسم که ما بی تقصیر بودیم!»!!! </description>
                <category>آزادی</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 19:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او دیگر برنمی‌گردد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-mpabvhavs2ny</link>
                <description>غمگینم، حوصله‌ی بزکِ کلمات برای روایت‌گری را ندارم که در این جغرافیا هر قصه‌ای را غصه‌ای آلوده. و ما کوچ‌کنندگانِ همیشگی، به‌اجبار سفر می‌کنیم از حزنی به حزنِ دیگر.   دیرزمانی‌ست که از محلِ بوسه‌ی اهریمن دار روییده و ما می‌میریم، ما جوان می‌میریم. بی‌حرف و گفت‌و‎‌گو در یک صبحِ زمستانیِ بی‌فروغ، طنابِ زبرِ نخودی، آخرین نفس‌مان را می‌مکد و اگر بیدار باشی و خوب گوش کنی صدای مهیبی را می‌شنوی که بانگ می‌زند: حَیِّ عَلَی الوِداع.و ما هم‌چنان جوان‌هایمان را می‌کاریم. و تکیه می‌کنیم به صبر، به این یگانه مامنِ قلب‌هایِ اندوهگین‌مان. تا روزی که از خاکِ خون‌آلودِ حاصل‌خیزمان زیبایی و عشق جوانه بزند.می‌گوید: چه تیره‌بختی که در وطنِ مرده، زنده بمانی ... آن‌یکی می‌گوید: نمی‌بینی زخمی را که از سینه تا به گلو دارم؟ خوناب می‌تراود دل من مانند چشمه‌ای.و نمی‌دانم چه سِری‌ست که در این روزگار سِرشدگی و انفعال، انقدر خوب استعاره را بلد شده‌ایم، دوپهلوگویی‌مان به اوجِ خودش رسیده و یاد گرفتیم که ایما و اشاره‌ی پشت کلمات‌ِ یک‌دیگر را فهم کنیم. شاید این‌ آخرین تحفه‌ی طبیعت برای مردمی مانندِ ماست تا یارای تاب‌آوری‌مان باشد در زمانه‌ی نام و ننگ با تکیه بر تعددِ تعدادمان. هیچ هم مشخص نیست فردا که بیاید، برای ما جان‌به‌دربردگان، شبِ طولانی دیر بپاید یا نه. هیچ ضامنی هم نیست که تضمین کند پایانِ داستانِ ما، پس از این‌همه تجربه‌ی تلخ، پس از این‌همه مصیبت و مشقت و مرارت، پس از این‌همه خون و خفقان و خشم ذره‌ای شبیه به شعرهایی باشد که برای حفظِ امیدمان زیرِ گوش هم زمزمه کردیم. با این‌همه زنده‌ایم، و جوان. اگرچه آشفته، وگرچه تار و پودِ وجودمان را غم در هم تنیده باشد.نوبت ما نبودبرای شاد زیستنیا خیلی دیر آمدیمیا خیلی زودما فرزندخواندگان اندوه بودیمبرای شادی روحِ مابخندیدتنها لبخندآرام می‌کنددرد استخوان‌های پوسیده راسنگ‌فرش‌‌های خیابان‌های ما سرخ است، این‌جا به هر تیری، در هر گذرگاهی، جوانکی آویخته‌اند. https://www.aparat.com/v/FPVAu </description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 23:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاشو زن!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D8%B2%D9%86-vg8ly83jkvck</link>
                <description>.من فقط یه آدم بودم....از زمانی که یادم میاد هیچوقت به خودم نگفتم دختر! نگفتم زن... بارها فریاد زدم که من آدمم و این مهم‌ترینه..! می‌دونی، نه اینکه از وجود و خلقتِ خودم بدم بیاد یا اینکه بخوام از حقیقت خودم فرار کنم و نه حتی بخاطر اینکه احساس کنم‌ ضعیف‌تر از جنسِ مرد واقع شدم یا حتی مظلوم‌تر...من تو هیچ دوره‌ای از زندگیم احساس نکردم چون یه دخترم نمی‌تونم کاری رو به خوبی یک مرد انجام بدم! حتی برای اینکه به بقیه ثابت کنم خیلی وقتا دست بکار شدم و هر کارِ در ظاهر مردونه‌ای رو انجام دادم...هیچوقت آخ و اوخ نکردم که از فلان‌چیز می‌ترسم! هیچوقت آی و وای نکردم که لباسم چروک شد یا لک افتاد... هیچوقت فکر و ذکرم این نبوده که شکل دماغم اونطوری باشه یا کفش بهمانو با کیف فلان ست کنم...همیشه از جمع‌های زنونه و محفل و غیبتای خاله‌زنکی فرار کردم و عوضش به سیاست و اقتصاد و حرفای بعضی جمع‌های مردونه اهمیت دادم...من همیشه از بحث کردن لذت می‌برم..!.مردِ انسانیِ من در من بود....تعاریفِ جامعه‌ی ما از زن و مرد عجیب بود! عجیب‌تر اینکه مردم معمولا دلایل خاله‌زنکی خودشون رو به علم‌های ناشناخته‌ی کشف شده در قلمرو خیالاتشون گره میزدن که این بیشتر موجباتِ خنده‌ی منو مهیا می‌کنه...یادمه اولین باریکه خواستم موهامو کوتاه کنم خیلیا مخالفت کردن! بعضیا به زبون خوش و با : &quot;حیف این موهای خوشگلت نیست عزیزم؟ &quot; و بعضیام با : &quot; دخترو که آزاد بزاری همین میشه...&quot; ولی حرف همه‌شون در نهایت این بود: &quot; دختر باید موهاش بلند باشه! &quot;  مو که هیچی... تازه وقتی می‌دیدن پیراهن می‌پوشم نوچ نوچ می‌کردن که نخیر! این نشد اون چیزی که باید می‌شد: &quot; یه لباسِ بهتر نداشتی برای عروسی؟ &quot;...می‌دونم! خیلی چیز عجیبی نیست! یه دختر که موی کوتاه دوس داره و پیراهن می‌پوشه... ولی قسمت عجیبش اینجاست که مردم بهم می‌گفتن مثل پسرا رفتار می‌کنم! که میگفتن خلقت خودمو کتمان می‌کنم... و البته عجیب‌تر اینکه منم یه مدت باورم شده بود که از دختر بودنم بدم‌میاد!برای همینم &quot; آدم&quot; شد سپرِ رهایی من از زنانگی... این ملت مرد رو بیشتر آدم حساب می‌کنن تا زن....غرقِ وجودِ خودم شدم....یه روزی نشستم یه گوشه و نوشتم! اونقدر نوشتم و نوشتم که یادمه درد مچ دستم رو احساس کردم! نمی‌دونم سی صفحه نوشتم یا چهل صفحه، ولی تا نصفه‌ی دفترم پُر شد...چشام پُر از اشک شده بودن! خوب یادمه اون روز تصمیم گرفتم برای همیشه جدا بشم از هر چیز مربوط به جنسیت! میخواستم لباسی بپوشم که نتونن بگن دخترونه است یا پسرونه! موهامو طوری کوتاه کنم که نشه اسم گذاشت روش... میخواستم اونقدر سرد باشم که هیچوقت پسری گرمای وجودمو احساس نکنه و اینقدر دور بشم که هیچکس هوس نزدیک شدن بهم رو نداشته باشه!تصمیمِ مزخرفی بود! من تازه داشتم وارد دنیای نوجوانی می‌شدم و این دردناک بود که بخوام راهِ ورودم به تمامِ این دنیا رو مسدود کنم!ولی دلم میخواست فقط برم تو تنهایی خودم! نقاشیامو بکشم... شعرامو بنویسم... کتابامو بخونم... من دلم میخواست خونه‌ی خودمو داشته باشم! ماشین خودمو سوار بشم... پول خودمو خرج کنم...و هیچوقت بخاطر چیزهایی که مردونه/ زنونه نداره، دستمو جلوی یه مرد دراز نکنم....من زن هم بودم گاهی....آدما نشونم دادن که دنیا بی‌رحمه! که تو این کشورِ امن و امان، مرد و پسرش امنیت ندارن چه برسه به منِ زن !آدما نشونم دادن دروغ خوبه! نشونم دادن که همه برای پیشرفت کاراشون ممکنه دروغ بگن...آدما نشونم دادن خیانت همیشه معناش خیانت نیست! بعضی وقتا بقول اندروتیت قصد آدما فقط &quot;exercise &quot; عه! ( اندروتیت _  ِ احمق_ تو یکی از ویدیو‌هاش فرمود که اگر زنی که شوهر داره، بی‌اجازه‌ی شوهرش بخواد با کسی حرف بزنه _صحبت کنه_ خیانت کرده! ولی مردها میتونن بدونِ احساس با زن‌هایی وارد رابطه بشن و این رابطه رو در مسائل و روابط جنسی خلاصه کنن! چون این اسمش خیانت نیست و این نوعی &quot; exercise &quot; یا ورزشه...)آدما نشونم دادن گاهی میشه دزدی کرد! از پدر، از مادر، از دوست و از جنسِ زن...آدما نشونم دادن خیالاتی که توی ذهن منه قبلا در ذهنِ همه‌ی زن‌ها بوده و اونها علی‌رغم تمام تلاشی که کردن نتونستن عملی‌ش کنن (ماجرای خواستگارای خیلی زیاد ماماناست...)آدما نشونم دادن رفاقت توی این دنیا بی‌معناست! و هیچ دختر و پسری نمی‌تونن با هم رفیق باشن و رفیق بمونن...آدما بهم فهموندن اگه یه دخترو دوست داشته‌باشم هم نباید ابراز کنم چون ممکنه برچسبِ خوبی نخورم...آدما نشونم دادن که میتونن محدودم کنن، بهم زور بگن و منم هیچکاری نمی‌تونم بکنم...آدما نشونم دادن باید راضی به جیره‌بندیِ خودم باشم... چه در پول، چه در تحصیل، چه در حقِ ازدواج و طلاق، چه در حضانت بچه‌‌هام و چه در زندگی...آدما نشونم دادن زن بودن اینه....بگو، تو هم بگو....یه مدت نشستم و فقط گوش دادم! دیوانِ پروین رو باز کردم و با خودم گفتم این زن نیست؟ فیلم‌های محدودِ موجود از تدریس مریم میرزاخانی رو تو اینترنت نگاه کردم... اونم موی کوتاه دوست داشت انگار! نگاه کن... اونم همیشه پیراهن می‌پوشید...با خودم خیلی فکر کردم! اگه یه روز فروغ میومد تا برای من شعر بخونه از زن بودن و طرد بودن، بازم فرار می‌کردم از جنسِ زن؟ می‌دونین، شاید شجاعتِ گلشیفته برای یه زن زیادی بود که نتونستن تحملش کنن...شاید بهتر بود پریسا تبریز به جای اینکه‌موهاشو قرمز کنه و بخواد تو امنیت گوگل بیخود خودشو مشغول کنه، خونه‌دار می‌شد و شب تا صب برای شوهر و بچه‌هاش دعا می‌کرد که اهل باشن و روز پیری رهاش نکنن؟اصلا بهتر نبود انوشه انصاری درگیر مسائل مطالعاتی در مورد فضا نمی‌شد که خدایی نکرده با اثبات‌های علمیِ واگعی ؛ کیک‌ها رو نشون‌مون بده؟یا بهتر نبود آیرین و آیدا و ده‌ها دختر دیگه تو ویرگول یا هر رسانه‌ی دیگه‌ای، به جای اینکه از دغدغه های جامعه بنویسن، آموزش آشپزی یا ذکر روزِ دوشنبه/سه شنبه پست می‌کردن؟اصلا بهتر نبود اگه مغزِ زن‌ها رو می‌شد از داخل جمجمه‌شون خارج کرد ...؟.حالا خفه شو!.بابام همیشه میگه از آدمای صبور بترس! آره... از من و امثال من باید بترسی! چون شاید خواستم در آینده قصاب بشم! شایدم تعمیرکار... شوهرم هم که احتمالا خونه‌دار بشه..! می‌دونم! خونه‌‌داری شغلِ خوب و پُرزحمتیه... منم گاهی تو کارای خونه کمکش می‌کنم! آخه من زن مسئولیت‌پذیری‌ام...ببین!بزار بهت با احترام بگم! معنای زن بودن، انسان بودنه... چیزی که شاید خیلی‌وقته دیگه اسمی ازش به میون نمیاد تو حرفای خیلیا..!انسان‌ها حق انتخاب دارن! چون اونها اشرفِ مخلوقات نیستن... خدایانِ زمین‌ان! هر کسی خدای خودش باشه، انسان‌ترینه برای خودش و برای جامعه‌ی خودش...هیچکس حق نداره بخاطر چن‌تا رسم و رسومی که معلوم نیست از کجا و چرا و چطور اومدن و طی سالیان سال توی دنیای آدما جا باز کردن، به یه انسانِ آزاده‌ای که دوست داره مدل خودش زندگی کنه، بگن فلان نباش و بهمان باش...من یه زن ام! یه آدم‌ ام... و یه آدم حق داره هر کاری رو با قبول مسئولیت‌اش در دایره‌ی آزادی خودش _من حق دارم آزاد باشم تا زمانی که آزادی دیگران رو نگیرم_ انجام بده... این معنیش اینه که تو نه حق داری به دختری که دوست داره مکانیک بشه ایراد بگیری، نه اجازه داری یه پسرِ میکاپ‌آرتیست رو مسخره کنی...چون دنیای ما، در ذهنِ ما معنا می‌گیره!مثل ِ دنیایِ تو.. که به کوچیکیِ مغزته!.و زیبایی ببین....من هیچوقت زن‌گریز نبودم! از دختر بودنِ خودم هم ناراضی نبودم! فقط من اون زنی نبودم که تو می‌خواستی! من آشپزی بلد بودم اما دوچرخه‌مو خودم تعمیر می کردم! شعر می نوشتم و با صدای زیبای خودم فریاد می‌زدم‌اش... من دلم غش می‌رفت برای مثلثات و اثبات‌های هندسی... من غرق می‌شدم تو کتابای شیمیِ دوست‌داشتنی...من یه عمری شهریار می‌خوندم و حافظ می خوندم و سعدی می‌خوندم و فروغ... من از شجاعتِ گلشیفته درس می‌گرفتم و بهش افتخار می‌کردم!من شب‌ها موقع خواب،آرزوهامو می‌شمردم اما شبیهِ آرزوهای سیندرلا نبودن... من عشق رو زندگی می‌کردم اما جنسِ عشقِ من از جنسِ عشقِ نابِ پروین بود! عشقی که من داشتم فرق داره با چیزی که تو از عشق می‌فهمی و فهمیدی...من قبول کردم که زن‌ام! حتی اگه تو قبول نکنی که آدم‌ام... من نمی‌ترسم از رقصیدن زیرِ برف و بارون! نمی‌ترسم از زمزمه‌ی ترانه تو بالکن خونه‌ام... نمی‌ترسم از کار کردن و پول درآوردن... نمی‌ترسم از تنهایی زیستن و زندگی کردن... نمی‌ترسم از آزاد بودن... نمی‌ترسم از زن بودن... نمی‌ترسم از انسانیت... و هر روز که از خواب بیدار میشم، بیشتر امید دارم! به فردا... به ظهورِ نور... به طلوعِ شمس... به تحقق زندگانی حقیقی در میان جهانی پست و بیهوده... و به خودم میگم: پاشو زن!.پ.ن: و صد البته از نوشتن هم لذت می‌برم، برای تمرینِ زندگی....</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 16:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امنیت؛ بزرگترین دستاورد جمهوری اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-ltpokji9izho</link>
                <description>ما امنیت داریم. چهل سال است که امنیت داریم. ما بدون شک در امن‌ترین کشور جهان زندگی می‌کنیم. در کشور ما کسی به خاطر تنفس هوای آلوده نمی‌میرد، زندگی هنرمندان با ضربات چاقو به پایان نمی‌رسد، به زنان شوهردار تجاوز نمی‌شود، ساختمان پلاسکو در شعله‌های آتش نمی‌سوزد، متروپل آبادان فرونمی‌ریزد، پلیس ضدشورش به کشاورزان اصفهانی شلیک نمی‌کند، اقتصاد دچار ورشکستگی نیست و بدن معترضان با گلولهٔ جنگی و ساچمه‌ای شکافته نمی‌شود. حملات شیمیایی به مدارس و تیراندازی در شاهچراغ و بمب‌گذاری در کرمان و شلیک به هواپیمای مسافربری هم دروغ است. فقط چشم‌هایتان را ببندید و گوش‌هایتان را بگیرید. آن وقت می‌فهمید که ما همگی از امنیت جانی و مالی و روانی و شغلی و تحصیلی و اقتصادی و... برخوردار هستیم. آن هم در کشوری که نامش ایران نیست، جمهوری اسلامی ایران است.شلاق زدن «رویا حشمتی» یکی دیگر از جلوه‌های امنیت در کشور جمهوری اسلامی بود. ماموران نظامی و امنیتی هرگز اجازه نمی‌دهند که امنیت کشور با اقدامات شهروندان منتقد و جوانان معترض و اساتید دانشگاه و خانواده‌های دادخواه و زنان بی‌حجاب و روزنامه‌نگاران بی‌نقاب به خطر بیافتد. در چنین شرایطی است که افراد پاکباخته و خدومی مانند خاوری‌ها، خسروی‌ها، مرتضوی‌ها، خدادادها، رفیق دوست‌ها، زنجانی‌ها و رحیمی‌ها می‌توانند خدمتگزار این کشور اسلامی و مردم انقلابی آن باشند.استوری زیر را از صفحهٔ مانا نیستانی در اینستاگرام برداشته‌ام:</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>رهروی در سرزمین تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 23:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدفون در آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-oayj8us8xxhk</link>
                <description>چیزی برای گفتن می‌ماند؟به 18 دی که نزدیک می‌شویم، بند بند وجودم به لرزه می‌افتد. مثل آدمی که از روز مرگ‌اش با خبر شده، 18 دی را روز آخر دنیا می‌دانم.نزدیکی‌های این روز غم‌انگیز، دستانم به لرزه می‌افتد، دهانم خشک می‌شود، زانوهایم می‌لرزد و زبانم از گفتن باز می‌ایستد. چه روز نحسی بود؛ روزی که عزیزترین‌هایمان را در آسمان دفن کردیم.وقتی یاد آن روز لعنتی می‌افتم، غمی بزرگ روی شانه‌هایم احساس می‌کنم. غمی که شانه‌های نحیفم قادر به تحمل وزن سنگین آن نیست. در میان مسافران آن پرواز لعنتی، ما هم امیر عزیزی داشتیم. امیر پسر محمد-برادر خانم من- بود. من و محمد، بیش از پنجاه سال است که دوست و برادریم و خدا می‌داند امیر را مثل پسران خودم دوست داشتم. از آن روز بد‌شگون چهار سال می‌گذرد اما زخم‌های جان‌باختگان آن پرواز هنوز تازه است. هنوز داستان‌ زندگی انسان‌های بیگناهی که پرواز شماره 752، پرواز آخرشان بود، مو به تن آدم سیخ می‌کند. داستان پسری که تازه عاشق شده بود، مادری که تازه خبر بارداری‌اش را داده بود، پسری که قصد داشت پدرش را برای مداوا به کانادا ببرد و مادر بزرگی که بعد از پرواز ناکام نوه‌اش، قدرت تکلمش را از دست داد. امیر هم مثل همه مسافران آن پرواز، پاره تن کسانی بود. کسانی که بعد از بلند شدن هواپیما برای به زمین نشستن‌اش لحظه شماری می‌کردند. همه ما که داغ‌داران آن حادثه هولناکیم، در زندگی کم غم ندیده‌ام اما نمی‌دانم غم امیرهای آن پرواز چرا اینقدر جانکاه است.محمد از آن روز دیگر محمد همیشه نیست و آزاده، لبخندش را نزدیکی‌های فرودگاه جا گذاشته است. محمد بی‌وقفه اشک می‌ریزد و آزاده بی‌وقفه مویه می‌کند و ما در سکوت گریه می‌کنیم. امیر دلبند ما بود اما می‌دانم صدها خانواده دیگر هم عزادار عزیزانشان هستند. یاد آن روز را گرامی می‌داریم و برای انسان‌های بیگناهی که در آسمان مدفون شدند درود می‌فرستیم.☑️ محسن جلال پورگاه شمار ماجرای این پرواز کذایی: هواپیما اندکی پس از برخاستن از فرودگاه بین‌المللی امام خمینی هدف دو موشک قرار گرفت به فاصلهٔ ۲۴ ثانیه از یکدیگر.کمی بعد این هواپیما در نزدیکی شاهدشهر استان تهران سقوط کرد.روز بعد مقامات آمریکایی ادعا کردند که از طریق ماهواره‌های مادون قرمز &quot;شلیک از سطح&quot; دو موشک را شناسایی کردند. منبعنخست‌وزیر کانادا، جاستین ترودو، اظهار داشت شواهد نشان می‌دهد که این هواپیما توسط یک موشک ایرانی ساقط شده‌ است. منبعسخنگوی دولت ایران هرگونه برخورد موشک را تکذیب کرد و آن را «عملیات روانی دولت آمریکا» خواند. منبعابوالفضل شکارچی، سخنگوی نیروهای مسلح ایران، این ادعا را «دروغ محض» خواند و تأکید کرد که «این موضوع توسط خط نفاق به نفع آمریکایی‌ها دنبال می‌شود و توطئه‌ای دیگر در حوزهٔ جنگ روانی» است. منبعروز ۲۰ دی نیز، خبرگزاری نسیم، نزدیک به سپاه پاسداران، اعلام کرد که در شب حادثه هواپیما دچار اشکال فنی بوده و مهندس ایرانی که پیش‌بینی حادثه را می‌کرده اجازهٔ پرواز را نداده بود، اما مهندس اوکراینی ایرلاین مخالف کرده‌است و از این رو «فقط همان موتور هواپیما آتش گرفته‌ است. منبعسرانجام در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۹۸، سه روز پس از وقوع حادثه، ستاد کل نیروهای مسلح ایران طی بیانیه‌ای شلیک موشک به این هواپیمای مسافربری را تأیید کرد و دلیل آن را «خطای انسانی غیرعمدی» اعلام کرد. منبعبا کمک از ویکی پدیا</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>عرفان میگه:</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 14:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۲</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B2-ktj8oqk95x3a</link>
                <description>کمی زهر خوردم، از درون کسی که مرا خورده مینویسم، خوراک غول شده ام، غولی که از فرستاده های برگزیده است، آمده مرا نجات دهد، مرا اول نصف کرد، چاقو را آورد تا قطعه قطعه ام کند، فکر میکنم دم آخری دلش سوخت و نکرد!امشب کمی زهر بهم خوراند شاید برای کشتنم بود، شاید برای سوزاندن باقی مانده ی دل نخواسته اش بود.من نمردم و نسوختم و زنده ماندم، امشب زنی را دیدم. از درون گذاشت نگاهش کنم، در شکم غول ناجی کمتر میبینم و میشنوم اما میتوانم حس کنم، احساسم هنوز زنده و پابرجاست، همانقدر که جای زخم ها و نیمه ی بریده شده ام را حس میکنم، آن زن را حس میکردم.زنی ساده و مهربان با قلبی باز امشب به دیدارم آمد.سفید پوش و بی آلایش بود.. توان دیدن نوری که درونش بود داشتم،زن- از او پرسیدم زندگی نزیسته ات چیست؟ -مکث کرد و نمیدانست غیر این چه میتوانست باشد!-پاپیج شدم بگو-از هنر گفتهنری که همین حالا هم میزیست-از او پرسیدم اگر این نبودی و این را نمیدیدی و این نمیشدی چه؟!جوابی نداشتپای نشناختن خودش نگذاشتم، شناخته بود و ایگو خودش را میزیست..در مدح و ستایش زنانی گفت که خود را میزیستند..زنانی که دیده شدن را کنار گذاشتند و تصمیم گرفتند ببینند..هزینه گزاف این مسیر سخت که در زندگی ما محلی از اعراب نداشت پرداختند. زندر من چیزی به او تعظیم کرد، عظمتی دیدم از انسانی قابل احترام، کسی که راه سختی را برای ندای درونی اش آغاز کرده..خندیدیم، زهر بیشتر به درون رگهامان ریختیم و گریه کرد و ضعف و ترس درونش را بی هیچ آلایشی نشانم داد..سمیرا جان، امشب چیزی دیدم که چند روز است غولی که مرا خورده و میبرد یک ریز زیر لب میگوید..«زندگی های دیگری هست که باید دید»و من دیدم این راه برای ورود سخت و پر هزینه، برای تداوم پر رنج و پر فرود و فراز است اما پایانش، شروعی بی نظیر است برای تجلیل زندگی ای که یکبار دارمش، پس باید از شکم این غول بیرون بیایم، یک چوب پیدا کردم میخواهم بتراشمش و نیزه ای بسازم و مثل آتنا از این سر بی سودا خارج کنم خودم را..رهایی
</description>
                <category>آزادی</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 02:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>