<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات Drew77</title>
        <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/feed</link>
        <description>این‌جا انتشارات حرف‌های عمیق و دوستانه است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:12:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/mhzwyh6hj0c4/gd34in.jpg</url>
            <title>Drew77</title>
            <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شلوغ‌ترین خلوتگاه</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-srzbxegibpzx</link>
                <description>نمی‌دونم چرا گاهی اینطوری دیوانه‌وار، مغزم بدیهیات رو فاکتور می‌گیره. تازه امروز متوجه شدم که می‌تونم اینجا بنویسم. و چالش ناب این چند روز رو از دست دادم. ایرادی نداره. از امروز می‌نویسم. اتفاقا اینجا مشق راحت‌نویسی‌م خیلی راحت‌تره. آخه ژانر ویرگول برای من مثل پیژامه‌نویسی یک نویسنده‌ی ژولیده پولیده‌ی تازه از خواب بیدار شده‌ است. که از قضا اهل قهوه و لاته و فلان خوردن هم نیست. و عاشق چای قندپهلو یا از اون بهتر چایی شیرین صبحگاهیه. که خب از شما چه پنهون بعد از پیدا شدن و در واقع زیادی تابلو شدن چین و چروکهای قبل از چهل‌چلی، تصمیم کبری گرفتم برای ترک چایی شیرین. بلاخره هر عاشقی یه روزی شاید مجبور به ترک معشوق بشه. منم شدم. ترکش کردم. الانم به نظرم بعد از سه ماه هیچ فرقی نکردم. اما چه می‌دونم شاید بعداً معلوم بشه. نمی‌دونم.خلاصه حالا که دیدیم اینجا هنوز جَمعمون جَمعه، دیگه میام اینجا.از این مدلها هم خوشم نمیاد که هی میگن، دوستتون دارم و فلان. نه. که چی آخه؟ مگه آدم همرو دوست داره؟ به حکم انسانیت هم باشه، آره قشنگه. اما لزومی نداره اینجوری گفتنش. شاید یه کلمه‌ی جایگزین باید براش بنا کرد. به اندازه‌ی کافی سر این کلمه‌ی مادرمرده، کلی بلای آسمانی و زمینی نازل شده. پس بیشتر از این نباید اذیتش کرد. اما خب خوشحالم که هستید.میام اینجا.</description>
                <category>Drew77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی یک ساعت پیوسته‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-qokjpt2h0sl8</link>
                <description>از بعد از تعطیلات تصمیم گرفتم بلاخره به کمپین یک ساعت پیوسته نویسی بپیوندم. اولش هی مقاومت‌های ذهنی جلوی راهم سبز می‌شدند که یک ساعت؟ اونم پیوسته؟ بیخیال، ولش کن. همون آزادنویسی پریشون و صفحات صبحگاهی دوست داشتنی‌ت بسه دیگه. حتا اون وبینارای استاد که ۵ دقیقه کتاب می‌خوندیم و بیست و پنـــــــج دقیقه بی‌وقفه می‌نوشتیم هم دست و گردن سالم برات باقی نمی‌ذاشت. ول کن بابا استاد کارش اینه، تو رو چه به این کارها دختر. خلاصه خیلی رو مغزم راه رفتن افکار، تا بلاخره موج‌ جو‌گیرانه‌ی هرساله‌ی عید و بعد از عید، یقه‌ام رو گرفت و ول نکرد. که بسه دیگه چقدر یللی تللی کردی و داره چهل سالت میشه و هنوز اندرخم یه معبری و حتا کوچه هم نه و ...ما نیز همچون مازوخیسم‌دوستان، این‌ نوبه از یقه شدنِ این وجهی خوشمان آمد و شال و کلاه کنان در بهار، سراغ برنامه و فهرست نویسی رفتیم و همان کردیم که باید.حتا فکرِ به جَو، ادبیات‌مان را دگر‌گون کرد. سخن کوتاه خاهم، اما نمی‌شود که نمی‌شود. وقتی یک ساعت می‌توانی بنویسی آن هم بی‌وقفه، پس ببین چه گزاف می‌توانی سخن بگویی آن هم بی‌زحمت.رفتم سراغ موسیقی پنجاه و هشت دقیقه‌ای که نمی‌دانم کجا و کی آن را در کدامین صفحه یا گروه یا هرچی، هوا کرده بود با عنوان موسیقی برای یک ساعت نوشتن. ما هم طبق عادتِ از تفنن به تعفن رسیدن، گاز موتور جستجوگر تلگرام را گرفتیم و پیدا کردیم آنچه چشمِ چند‌صباح قبل رؤیت کرده و ذهن شیدا ایگنور. قلم به دست با ژست باکلاس من نویسنده‌ی بزرگ قرن خاهم شد، موسیقی را پلی نمودیم. و شد آن چه شد.نوشتن همانا، رفتن همانا. جادوی نوا، ذهن ما را دزدید و برد به قعر نطفه‌ی بشریت که برای ما همان جنگل اسرارآمیز می‌نمود. از توضیح اینکه چرا می‌نویسیم و استاد چه گفت و شد، رسیدیم به پابرهنگی فرهنگی و دوباره مِریدای درون‌مان پابرهنه از جنگل پرید و آمد نشست وسط خطوط یک ساعت نوشتن. حال و هوای دخترک جنگلی بر ما پدیدار گشت و گشت تا حال تجربه‌مان گُم گشت.روز بعد اما بی صدای بیرون نوشتیم و صدای درون را گُم شد.هرچه بیشتر زور می‌زنیم دورتر می‌شویم از توصیف این مهم، که چه شد و چه گذشت. خودتان بیازمایید. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد.</description>
                <category>Drew77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 17:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه یک</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-vck6gacyebdz</link>
                <description>امروز در کانال نویسندگی خلاق، مطلبی مهم خاندم. اما طبق معمول در دقیقه‌ی نود. مطلب قطعه نویسی، پیشنهادی کاربردی از استاد بود که متأسفانه در دیرترین زمان ممکن موفق به خاندنش شدم. تمرینی که استاد پیشنهاد دادند، قطعه نویسی بر اساس رخدادهای روزانه بود. به این صورت که کل رویدادهای روز را لیست‌وار بنویسیم و در آخر یکی از آن‌ها را انتخاب کنیم برای نوشتن یادداشتی که پتانسیل انتشار در کانال تلگرامی را داشته باشد.بنا، بر این بود از اول فروردین، روزانه و بی‌وقفه بنویسیم. و من دوازده و ده دقیقه‌ی نیمه شب یکم تازه چشمم به جمال پست قطعه نویسی روشن شد.تا افکارم را جمع و جور کردم، خاب همه را با خود برد و الان صبح روز دوم است که می‌نویسم.اما مهم نیست. برای این تاخیر ناخاسته، این حرکت همگانی را خاسته، به تعویق نمی‌اندازم و با همین یادداشت شروع می‌کنم. امروز یعنی دیروز، طبق عادت هرساله با پدر و مادرم پشت میز، روبروی سفره‌ی هفت‌سین به انتظار لحظه‌ی تحویل سال نشستیم. همگی لباس سفید بر تن داشتیم. گویا شخصی از علمای اینستاگرامی فرموده بودند هنگام تحویل سال سفید تن کنید. و از آنجایی که با اعتقادات هیچ‌کدام از ما سه نفر، مغایرتی نداشت تسلیم و سفید انتظار می‌کشیدیم. بخاطر هم‌زمانی ماه رمضان با سال نو، صدای توپ و تانک پخش شده از تلویزیون جوری ضعیف و نالان بود که گویی توپ را هم عزادار کرده بودند و ما مشکوک به شنیدن بودیم که صدای توپی که در محل در کردند شک‌مان را شست و برد. روبوسی‌های از سر وظیفه‌ای بود که به لپ هم می‌چسباندیم. اما حقیقتن قشنگ بود. یک آن به صورت جفتشان نگاه کردم و یاد ملائکه‌ی سفیدپوشی افتادم که از موی سر تا پایین نورانی بودند و می‌درخشیدند. خدا حفظشان کند.امیدوارم سال آینده کسی بگوید رنگی بپوشیم.۱۴۰۴/۰۱/۰۱</description>
                <category>Drew77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 09:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه مرگمه که می‌دونم چیه</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C%D9%87-a5ip6ixd0orq</link>
                <description>خودآگاه و ناخودآگاه مشغول خودسازی هستم. همه‌چیز به‌اتفاقِ هم جاری شده‌اند.‌ ولش کن. می‌خام راحت بنویسم. این اتفاق خوبیه. یه‌کم سخته اما ناگزیر از انتخاب سخت‌ترین آسان‌هایی هستم که باید به تعادل برسونم در خودم. بیا نگاه کن، دوباره اشتباه پشت اشتباه. حتا دو جمله‌ی متوالی رو با دو نوع نگارش می‌نویسم. فاجعه است به نظرم. اولین چیز همین نوشتنه. حواسم نبود.استاد کلانتری منعم کردن یا منع‌ام کردن از کلی‌گویی و کلی نویسی. گویا مشکل بزرگیه در ساختار ذهن و نوشتارم. باید هر چیزی رو با جزئی نگری، دقیق، داستانی و روایی بنویسم. به قول استاد «حتی در کلی گویی هم داستانی نهفته است.» الان هم در حال ویرایش متن هستم و کتابت رو به محاوره تبدیل می‌کنم و شما محاوره رو می‌خونید.استاد درست می‌گفتن. چه جمله‌ی مسخره‌ای نوشتم. استاد وقتی استاده خب درست می‌گه دیگه. مگر اینکه استاد نباشه. یک بار تو زندگیم فوتبال نگاه کردم، شبیه استاد خیابانی حرف می‌زنم. هه چه جالب، استاد خیابانی.  شاید چون فامیلیش خیابانیه، میخاد غیر‌خیابونی حرف بزنه، بعد یهو می‌ره سر از بیابون درمیاره.طنز رو در همین حد نمی‌فهمم. کجا بودم؟آها، حالا به هرحال راست می‌گه.یادمه همیشه وقتی بالای منبر می‌رم و شروع به حرف زدن می‌کنم بعضی از دوستای صمیمی‌ترم می‌گن؛ «شبیه آخوندها حرف می‌زنی».گفتم که وقتی میام ویرگول، عین شکلش انگار پاهامو جمع کردم تو خودم و نشستم و دارم با خودم حرف می‌زنم. سخت نگیریم اینجا بهم. حداقل فعلن.دوست باشین باهام. این‌همه ایراد و انتقاد گرفتین، چی‌چیه طلایی دادن بهتون که ول نمی‌کنین؟داور هستین؟ قاضی‌؟ یا استادید؟حالا استادا می‌تونن همه جوره نقد کنن، یعنی بایدیه اصلن. اما اونم برای یه لوسی مثل من، زیاد بشه یهو ممکنه افسرده و نالان بشم.خب بشم. اگه نشم که نمی‌شه چیزی یاد بگیرم. چندروز پیش که کلاس داشتم استاد داشتن نحوه‌ی کارکرد جلسه‌ی قبلم رو نقد می‌کردن. حالا داستان چی بود؟ اینکه بعد از رسیدن به سن خر پیره، یادم افتاده برم کلاس بازیگری تئاتر. استاد هم می‌دونن من کلن عشق هنر و همه‌ی شاخه‌های هنری‌ رو دارم.از من خواستن توی دوروز یک مونولوگ بنویسم و جلوی بچه‌های کلاس حضوری نویسندگی اجرا کنم. یک اجرا در حد بیست دقیقه. خلاصه کنم، اجرا کردم و درظاهر با دست و جیغ و هورا تشویق شدم. البته خیلی ضعیف‌تر از چیزی که الان به ذهنتون رسید. اما خب سبک شدم. چون دو روز سنگین بودم تا بنویسم و حفظ کنم. و روز کلاس، استاد بازخوردشونو گفتن.آره. خوب بود که اول حُسن‌ها رو گفتن، اما از گفته‌هاشون متوجه شدم، تنها چیزی که خیلی به کارم اومده بود، اعتماد به نفس و شجاعتم بود‌. که نمی‌دونم الان تو این حالت چیز خوبیه یا چی؟ همین‌طور که منتظر شنیدن جمله‌های بعد از «اما»شون بودم، گفتن؛ حالا میرسیم به متن. متن‌ت سراسر کلی‌گویی بود و نصیحت‌گونه و سخنرانی‌طور.و مشق دادن که حق استفاده از هیچ نوع کلی‌گویی رو ندارم. اگه تکلیف پریدن از آسمونو بهم می‌دادن شاید برام راحت‌تر بود.اما دیگه همینه که هست. باید درستش کنم. حالا اگه می‌تونین بهم بگین، این متنی که خوندین، روایی بود و جزئی یا بازم کلی و بالامنبری؟ و چرا؟ </description>
                <category>Drew77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 00:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول، آینه‌ی دوران کودکی‌</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-v2dd62tew6e9</link>
                <description>امروز یکی از دوستانم پرسید، در چه حالی شبنم؟گفتم در چرخشم.چرخ می‌زنم و می‌چرخم و بازهم می‌چرخم و می‌دانم سرعتم با سرعت زندگی یک جا هماهنگ می‌شود.همیشه اولین جمله‌هایم ساده شروع می‌شوند و بعد سروکله‌ی پیچیدگی‌ها پیدا می‌شوند.سادگی کلام در ذهنم دیری نمی‌پاید که مثل مار به خودش می‌پیچد.چنان در چرخش و گردشیم که متوجه سرعت چرخشمان نیستیم.اما گاهی روی چیزی گیر می‌کنیم و انگار دنیا دور سرمان می‌چرخد.این‌جا، همان‌جایی است که هم‌زمانی و جهان‌های موازی نمایان می‌شوند.می‌بینید، باز دوباره و دوباره کلمه‌های پیچش‌دار به هم می‌پیچم و می‌بافم. ویرگول را دوست دارم. این‌جا ساده‌تر می‌نویسم. این‌جا وسواسم کمتر می‌شود. دوستانه‌تر می‌گویم. انگار وارد جمع دوستانم می‌شوم. شاید به این خاطر است که خوانندگان را نمی‌شناسم. اما این‌ها را در کانال تلگرام هم به اشتراک می‌گذارم. اما انگار روی مبل راحتی نشسته‌ام. نه مبل استیل پذیرایی. انگار لباس خانه تن کرده‌ام و با دمپایی پشمی و ماگ گنده به دست هات‌چاکلت می‌نوشم.بیشتر این‌جا می‌نویسم. مثل دفترچه‌های صفحات صبحگاهی می‌ماند این ویرگول پدرسوخته.انگار در آینه با خود حرف می‌زنم. مثل تمام دوران کودکی‌ام که تنها هم‌بازی‌ام دختر درون آینه بود.ویرگول شبیه آینه کودکی‌ام است.</description>
                <category>Drew77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 11:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یا کی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-r9akamqg7j7j</link>
                <description>سلام من را شبنم صدا می‌کنند. اسم قشنگی است. احساس خوبی نسبت به شنیدنش دارم. به زمان دنیای کنون، سی و هشت سال و اندی زیست روی کره‌ی زمین دارم. از کودکی عاشق قلم و کاغذ و نوشتن بودم.هرچه سنم بیشتر می‌شود، سخت‌تر می‌نویسم. جملات شکل مارپیچ پیدا می‌کنند. وسواس، فلسفه یا حتا کمال‌طلبی چیزهایی هستند که کار را برایم صعب می‌کنند. فصاحت و بلاغت کلامت که کم شود، یا تنها‌تر می‌شوی یا عجیب‌تر.هرچه سنم بیشتر می‌شود، سخت‌تر می‌نویسم. جملات شکل مارپیچ پیدا می‌کنند. وسواس، فلسفه یا حتا کمال‌طلبی چیزهایی هستند که کار را برایم صعب می‌کنند. فصاحت و بلاغت کلامت که کم شود، یا تنها‌تر می‌شوی یا عجیب‌تر.کسی حوصله‌ی کشف و اندیشیدن چگونگی تو را ندارد.باید ساده باشم و این سخت است.گاهی تلاش می‌کنم راحت‌تر فکر کنم بلکه راحت‌تر حرف بزنم و نهایتن ساده و فصیح بنویسم.اما با ذهنی آکنده از افکار مارپیچی‌ای که حتا به تارهای رویی سرم نیز سرایت کرده، چگونه می‌توانم کلامم را رقیق و راحت‌الحلقوم کنم.به گمانم ویرگول، می‌تواند کاتالیزور خوبی باشد.پردازشی انجام می‌دهد تا راحت بگیرم و بتوانم ساده‌تر بخوانم و بنویسم.پس خوش آمدم.</description>
                <category>Drew77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 14:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>