«آخرین پیمانهی شبگیر این خمخانهام/ تا کدامین مست دُردآشام بگسارد مرا»
سیال در خاطرات
بیا دستانت را بگذار توی دستهایم. هیچچیزی نگو. چشمهایت را ببند. در این تونل تاریک و بیپایان چیزی برای دیدن نیست، اما برای حس کردن، چرا!
بیا با من وارد نورونهای خاکستری مغزم شو. بیا به خاطراتم سرک بزنیم. نترس! کمکم رنگها را میبینی. گذشته هرگز به تاریکی حالا نبوده. بیا توی خاطراتم بگردانمت. میخواهم من را ببینی. بیا باهم به تماشای کسی بنشینیم که زمانی من بود. بیا سوارِ کشتی بیناخدای دریای ناخودآگاهم شویم و اجازه دهیم خودش هدایتمان کند...
چه میبینی؟ چه حس میکنی؟ آیا تو هم اولین چیزی که میبینی آن درختهای نخل غولپیکر است؟ هوم؟در آن خیابان همیشه شلوغ. از آن شلوغیهای تسکینبخش. که میتوانی با آرامش در آن گم بشوی...
شب است. اما چه شبِ روشن و دلانگیزی! چه هوای خنک و دلنشینی! و شاید تو ندانی شبهای خنکی چون این شب برای مردمان شهری جنوبی، چه غنیمتیست. و چقدر نمیتوان از وسوسهی سیگاری گیراندن در این هوا چشم پوشید!
و در آن شب، من و او آنجا بودیم. توی همان کافهی دنجی که تراسی داشت روبه نمای همان نخلهای غولپیکر و همان خیابان شلوغ. میبینی چه نماییست؟ ترکیبی از آبیِ تاریک شب و سبزِ تاریک نخلها...
پیراهن آبی آسمانی یقه بازی پوشیدهام و کنار همان مردی نشستهام که حس میکردم از چشمهای عسلیاش زندگی میبارد. لاتهی این کافه واقعا خوشمزه است. و سیگار کشیدن توی این هوا انگار ریههای آدم را باز میکند! من آن چشمهای عسلیِ زیبا را میبینم که چقدر با نگرانی به من و یقهی باز پیراهنم مینگرند. و من فکر میکنم حس حسادت مردها همیشه همینقدر بانمک بوده است؟
و ما دوباره آنجائیم. شبی دیگر، همان کافه، همان تراس خنک و بازهم لاتهای که موردعلاقهی من است و قلیان با طعم موردعلاقهی او. اینبار مشکی پوشیدهام. کراپکت مشکی با شلوار بوتکات مشکی و شال توری پلنگی. همانقدر خانومانه!

بههرحال، من و او آن شب در آن خیابان شلوغ قدم زدیم. بازارها را گشتیم و او انگار که دختربچهاش را برای گشت و گذار آورده، هرلباسی که چشمم را میگرفت بدون هیچ تردیدی میخرید. قدم میزدیم و او دستش را دور کمرم گذاشته بود... چه حرکت احساسیِ قویای بود! خودم را به او نزدیکتر کردم و توی آن چشمهای عسلیِ مهربان نگاه کردم... چطور میتوانستم عاشقش نشوم؟
حالا داخل کافهایم. توی تراس و همان نما. من را مثل دختربچهای روی پایاش نشانده. و من به این فکر میکردم که در آغوش یک مرد قدبلند و موفرفری هستم که اتفاقاً خیلی دوستم دارد. چهچیز از این خوشتر؟
تو هم حس میکنی آن اتمسفر را؟ آن هوای دلچسب، آن شب و آن شلوغیِ آرامشبخش و آن چشمهایی که آنقدر گرم و عاشقانه نگاهت میکنند. تو بودی عاشق نمیشدی؟
بیا بازهم برویم جلوتر. برویم به یکی از آخرین قرارهای من و آن آقای موفرفری. برایم گل آفتابگردان گرفته بودـ اما اینبار من هم برایش هدیهای تدارک دیده بودم. کتاب نامههای شاملو... «مثل خون در رگهای من». همراه با شاخه گل سرخی که خیلی تلاش کردم آتشینترین نوعاش را انتخاب کنم چون میدانستم گل موردعلاقهی او رز سرخ آتشین است.

روی صفحهی اول کتاب نوشتم: «تقدیم به کسی که، عشقش مثل خون توی رگهای من جاریه.» و بعد که هدیهاش را گرفت، چیزی دیدم که هرگز از او ندیده بودم. دیدم که چشمهایش، همان چشمهای عسلیِ گرم، نمناک شدند... نه بهخاطر سورپرایز، نه بهخاطر هدیه که کتابی عاشقانه بود، بلکه بهخاطر همان دو خط اول کتاب که برایش نوشتم.
بسیار میگفت دوستم دارد. خیلی زیاد. گاهی حتی این حجم از ابراز علاقههایش برایم غلو آمیز و ناملموس بود. اما آن روز، آن روز با چشم خودم حقیقت را دیدم. همیشه راست میگفت. حالا همهچیز ملموس بود. آنقدری که انگار قلبش از چشمهایش میریخت.
و من نمیتوانستم درک کنم چطور مردی میتواند به آنهمه نامههای عاشقانه پشت پا بزند و در عوض مردی دیگر، بهخاطر دو خط عاشقانهای که برایش نوشتهام، اشک بریزد؟
پست پیشین:
که می
مطلبی دیگر از این انتشارات
چی میشد اگ بند انگشتات مال من بودن؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
گاهی مغز هم دلتنگ میشود
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست