هیچکس از من نپرسید



اگر حق انتخاب داشتم
دلم میخواست در یک کتابخانه متولد شوم
از آن کتابخانه های قدیمی که بوی خاک روی کتاب ها دیوانه ات میکنند
از آن کتاب خانه ها که جلد کتاب هایشان شکننده شده است و با صدای ورق خوردنش دلت میلرزد
اگر حق انتخاب داشتم
دلم میخواست
قلم درون دست های پسر نحیف نقاش باشم
پسر گوشه گیر مرموزی که رفیقی ندارد
از مهمانی و حضور در جمعیت حالش به هم میخورد
و انتخاب اول و اخر زندگیش ،چمباتمه زدن گوشه ی اتاق مینیمالش و خلق نقاشی هیجان انگیز دیگری است


اگر حق انتخاب داشتم دلم میخواست
در خانه ی قدیمی پیر مرد و پیر زنی باشم که هیچگاه بچه دار نشده اند
که دیگر نه مادر دارند نه پدر نه دوست و آشنا و فامیل
نه پای دویدن، نه میل به سفر
همان پیر مرد و پیرزنی که آغوششان وطن یکدیگرست
اگر حق انتخاب داشتم دلم میخواست
گلبرگ خشک شده ی مانده مابین رمان یک دختر نوجوان باشم
جایی وسط ورقه ها دقیقا کنار قطرات اشک خالصش
همان صفحه ای که در بین کارکتر ها عشق اوج گرفته و هیجان و حس نابش اشک دختر را از حدقه ی چشم بیرون کشیده


اگر حق انتخاب داشتم
دلم میخواست
یک شاخه گل باشم در یک گلفروشی چوبی
همان گل رز زردی که نه نماد عشق است نه نماد صلح و نه نماد محبت
زرد رنگ هیچ نمادی نیست
همان گل رز زردی که قرار است بدست انسانی خریده شود و به هیچکس هدیه داده نشود
اگر حق انتخاب داشتم
دلم میخواست یک مذهب بدون طرفدار باشم
از ان مذهب هایی که گوشه ای از دنیا متعلق به دسته ی بسیار کوچکی از انسان های یک قبیله است
و هیچکس در هیچ کجای دنیا از آن خبر ندارد


اگر حق انتخاب داشتم دلم میخواست
تکه عکس کوچک درون جیب سرباز باشم
همان تکه عکسی که تمام امیدش است در میان هجوم نا امیدی ها
تکه عکسی که در دیده بانی هایش هزار بار از جیب بیرون اورده شده
بوسیده شده
و امیدبخشیده
اگر حق انتخاب داشتم دلم میخواست گیتار شوم
بدست تو بیفتم
تو دیوانه شوی
بدوی در شهر
تمامی نوازنده هارا دیوانه کنی
بعد همه باهم بنشنید کف خیابان و سکوت مرگبار را خفه کنید

هرتا مولر میگوید


" هیچ کس از من نپرسید
که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز
در کدام تختخواب و در کدام مملکت
دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم
و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم"

بله!
قصه از جایی غم انگیز شد که فهمیدم من حق انتخاب ندارم