<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات بانوی خانه</title>
        <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/feed</link>
        <description>دوست دارم همه به آرزوهایشان برسند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:44:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/eunemm4ou9ts/v0rcpi.jpeg</url>
            <title>بانوی خانه</title>
            <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سلام دوباره اومدم...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-trqwqmstvhdr</link>
                <description>سلام به ویرگولی های عزیز!فرصتی دست داد تا دوباره شروع به نوشتن کنم.در طول مدتی که نبودم ،اتفاقات خوبی برام افتاد .آشنایی با انسانهای خوب و همصحبت شدن با آنها ویادگرفتن خیلی چیزها در مورد کارم!همانطور که قبلا هم گفته بودم ،در زمینه ی هنری فعال هستم.چیزی که میخوام اینجا بگم ،اینه که در هر زمینه ای که کار میکنی ،بگرد و با عالیترین در آن زمینه ،دوست و همصحبت شو!مطمئن باش که راه پیشرفت  رو بهتر و سریعتر طی می کنی.افق دیدت وسیعتر میشه و از تجربه آنها ،بهترین استفاده رو میتونی بکنی.وقتی با انسانهای باتجربه همنشین میشی ،دیگه حاضر نیستی وقتت رو به دیدن و شنیدن چیزهای بی اهمیت ،تلف کنی.برنامه ریزی یاد می گیری و با هدفگذاری ،راهت رو در مسیری که میخواهی، پیدا میکنی.اونوقته که زمان ،برات اهمیت پیدا میکنه وحاضر نیستی که با هر چیز بی اهمیتی، عوض کنی!ما هرروز ۲۴ساعت زمان داریم و باید جوری برنامه ریزی کنیم که بهترین نتیجه رو بگیریم.ببین چه کاری رو بیشتر از همه دوست داری ،برو دنبالش و از عالیترینها در اون کار بپرس و از تجربیاتشون بهره ببر.همه ی ما در یک یا چند زمینه استعداد داریم .پس به جای اینکه ببینی چه کاری پردرآمد هست ،برو دنبال کار موردعلاقه ات و دراون کار به درجه ی عالی برس! وقت و زمان خودت رو هدر نده!خداوند به تو استعدادهایی عطا کرده ! در درون خودته!جای دیگه ،دنبالش نباش!بدان که از تو فقط یک نسخه در دنیا وجود داره !بهترین نسخه ی خودت باش!!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 20:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننجون باباجون دکترا داشتند اما،خود خبر نداشتند...!!!</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D9%86%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF-jkms0vajybxb</link>
                <description>بچه که بودم تعطیلات تابستان ،می رفتیم روستا پیش باباجون و ننجون ! خیلی خوش می گذشت!خیلی کارها انجام می دادیم .تو دشت میرفتیم و هم بازی می کردیم و هم کنار ننجون،کمی در کارها کمکش میکردیم.ننجون ،هر روز صبح زود سپیده نزده،بیدار میشد و بعد از نماز ،میرفت سراغ گاو و گوسفندها و مرغها !به قول خودش :&quot;حیون&quot; ها!!بعد از غذا دادن به آنها و شیر دوشیدن و تخم مرغ جمع کردن ،می آمد آشپزخانه و مشغول صبحانه درست کردن،میشد،آنهم با موادغذایی به‌قول امروزی ها: &quot;ارگانیک&quot;!!چه عطر و طعمی داشت.من که یک دختر لاغر و نحیف بودم ،وبه قول فامیل که می گفت:&quot;این دختر زنده نمی مونه!!&quot;&quot;اشتهام باز می‌شد و حسابی صبحانه می خوردم.بعد از صبحانه ،ننجون اتاقها رو مرتب می کرد و با جارو دستی که خودش از بوته های بیابان درست کرده بود ،اتاق ها رو جارو می زد.خیالش که از بابت تمیزی و نظافت خانه راحت میشد ،می رفت تو آشپزخانه و برای ناهار  از من می پرسید:&quot;ننه چی دوست داری برای ناهار بپزم و من هم می گفتم قرمه سبزی!&quot;بابا جون هم بعد از صبحانه ،وانت قدیمی مدل ۵۷ رو پر می کرد از ماست کیسه ای (یا همان ماست چکیده)،چند تخته قالی دست باف (با نقشه میمه،باید توضیح بدم که هر شهری ،نقشه ی مخصوص به خودش رو دارد،مثلا قالی طرح نائین یا قالی طرح کاشان و ...)،کره و کشک محلی و ... و راه می افتاد سمت کاشان ،یا به قول خودش :&quot;کاشون&quot;!!یا از راه &quot;کامو&quot;می رفت ،یا ازراه قدیم!!بسته به این داشت که از &quot;کامو&quot; آلو خشک  می خواد بیاره یا نه!!آرام و آهسته رانندگی می کرد و بخاطر همین هم روزایی که به کاشان می رفت ،غروب برمی گشت به خانه!!باباجون تو کاشان دوستی داشت که خیلی با هم صمیمی بودند و رفت و آمد خانوادگی داشتند ،روزایی هم که می رفت کاشان ،ظهر مهمان دوستش بود!!یکبار هم که ما را به کاشان برد ،رفتیم خانه ی دوستش ،خانه ای قدیمی که چهار دور آن اتاق بود با پنجره های&quot; ارسی &quot;!!وسط حیاط یک حوض قرار داشت با چند تا درخت که دور تا دور حوض کاشته شده بود!!!خانه ای با صفا !!!باباجون وسایلی رو که بار وانت بود ،می برد بازار کاشان !آنجا چند مغازه دار بودند که آنها را می شناخت و با آنها به قول خودش :&quot;بده ،بستون&quot;داشت!!!از کاشان هم خیار و گوجه و بادمجان کاشان و پشمک و قند و نبات و شکر وسیگار و مواد شوینده مثل تاید و ریکا و .... و خلاصه هر چیزی رو که برای مغازه اش لازم داشت ،می خرید و بار وانت می کرد و راه می افتاد به سمت روستا!!در طول مدتی که باباجون نبود ،ننجون کارهای مختلفی انجام می داد .می نشست پای دستگاه و&quot; چادر شب&quot; می بافت،چادر شبهای بسیار زیبا!!هر کدام از نوه هایش که ازدواج می کرد ،یک &quot;چادر شب&quot;از ننجون ،هدیه می گرفت!من هم تو عالم کودکی و با عروسکم بازی می کردم !!گاهی به ننجون و کارهایی که انجام می داد ،نگاه می کردم و دوباره مشغول بازی خودم می شدم!!چون همانطور که گفتم ،خیلی لاغر و نحیف بودم ،کسی کاری به من نداشت و من فقط بازی می‌کردم و نهایت کمکی که می توانستم بکنم این بود که برای ننجون لیوانِ آبی بیاورم!!الان که فکرشو می کنم ،می بینم که ننجون ،&quot;دکترای مدیریت &quot;داشت !!چون در ۲۴ ساعت شبانه روز ،کارهایی که انجام می داد رو الان من نمی توانم انجام دهم!!امکان نداشت که ،کاری باید امروز تمام می شد را به فردا بیاندازد!!و چه زیبا و با چه درایتی کارها را تا شب تمام می‌کرد!!تقریبا بیشتر کارها را تا قبل از اینکه باباجون از راه برسه ،انجام می داد!!ننجون جدا از طبیعت نبود .هر دانه ای که در زمین می کاشت ،گویی اول در دلش کاشته شده و سبز شده بود ،و می دیدی که چطور آن دانه تبدیل به گیاهی سر سبز و شاداب میشد.به قدری با اقلیم خود سازگاری پیدا کرده بود که با کمترین میزان آسیب به محیط زیست، زندگی می کرد.حتی با کمترین مقدار  مصرف آب ،امورات خانه را به انجام می رساند.درِ چوبیِ کلون دارِ خانه ی ننجون  را که باز می کردی،دنیایی از امید ،سرزندگی ،سبزی و آبادانی به رویت گشوده میشد ،تا جایی که دیگر نمی خواستی از آنجا بیرون بیایی!!باباجون که از راه می رسید ،با لبخندی پراز عشق و مهربانی به استقبال باباجون می رفت و دو تایی با همدیگر وسایل را از پشت وانت خالی می کردند و من هم نظاره گرِآن دو!!!عرق از سر و روی باباجون می ریخت ،ولی لبخندش به من و مهربانی اش هیچوقت از یادم نمی رود!!من هم وسایلی را که سبک بودند ،برمی داشتم و می بردم توی &quot;دکان&quot;!!!بعد از خالی کردن وسایل ،باباجون وانت رو می برد تو گاراژ که چسبیده بود به &quot;دکان&quot;!کرکره رو می آورد پایین و می آمد خانه و از شیر آب تو حیاط ،دست و صورتش رو می شست و دستی تو موهای مجعد سفیدش می برد و مرتب می کرد !!ننجون هم سینی چای به دست ،با پولکی و گز می نشست روی سکویِ کنار دیوار حیاط ،یا به قول خودش &quot;خَرَند&quot;!!! من معنی آن را هنوزم که هنوزهِ نمی دانم !!????بعد از اینکه کمی خستگی اش در می رفت ،پا می شد و می رفت تو دکان و مشغول رتق و فتق می شد !!تو دکان باباجون همه چیز پیدا می شد .از خربزه مشهدی گرفته تا پفک مینو و آدامس خروس نشان و .... !جانم برایت بگوید،از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!!!آخه اون موقع ها  تو روستا اینطور نبود که هر کسی یک مغازه بزنه !تو روستای ما فقط دوتا مغازه بود !و باباجون هم در آن سالها خوب بلد شده بود که مردم چه نیاز دارند ،آنها را تهیه می کرد و می آورد و به مردم می فروخت!وقتی وارد دکان میشدی ،ملغمه ای از بوهای مختلف به مشامت می رسید!!باباجون رو می دیدم که نشسته پشت میزش و مشغول حساب و کتاب بود و اعدادی رو می نوشت و جمع و ضرب می کرد و من هم مشغول تماشای قفسه ها و تو عالمِ خودم!!بعد باباجون یک &quot;آب‌نبات چوبی&quot; به من می داد و دوباره مشغول حساب کتابش میشد.جالب این بود که باباجون از کاغذ&quot; باکس سیگار &quot;برا جمع زدن استفاده می کرد.چون داخلش سفید بود.چرتکه هم داشت .بعد ها فهمیدم که باباجون یک دفتر داشت که توی آن حساب کسانی را که نسیه می‌گرفتند، یادداشت می کرد .به گفته ی ننجون حساب بعضی از افراد را نمی نوشت، چون می دانست که وضعیت مالی خوبی ندارند ،می گفت:&quot;  اگر پس آوردند که هیچ ،اگر پس نیاوردند ،حلالشان!!!&quot;باباجون دکترای روانشناسی داشت .الان که فکرشو می کنم ،می بینم که با هر کسی مثل خودش و گاهی حتی ،بهتر از خودش رفتار می‌کرد!هیچ وقت ،حتی بعد از فوتش، ندیدم کسی را که بگوید از باباجون ناراحت شده  یا از ایشون بدی دیده باشه!!اگه کسی ناراحت بود یا عصبانی ،باباجون با شگرد خاص خودش ،طوری با آن شخص برخورد می کرد که در آخر می دیدی که طرف خوشحال و خندان از پیش  او می رفت! با خوش خلقی و زبان خوبی که داشت ،همیشه مردم را به سمت خودش جذب می کرد.باباجون و ننجون تا زمانیکه زنده بودند ،منشأ خیر و برکت بودند و نتیجه ی آن هم شد ،تربیت فرزندانی که در هر شغل و سمتی که هستند ،سعی می کنند ،اخلاق مدار باشند !باباجون و ننجون ،به خاطر کار زیاد ،وقت فراغتی پیدا نمی کردند ،ولی اگر صحبتی می کردند ،پر بود از نکات مفید و چیزهای خوبی یاد می دادند.الان که یاد آن روزها می افتم ،حسرت می خورم که چرا نتوانستم آنطوری که باید، از آنها یاد بگیرم !باباجون و ننجون دکترای خود را از دانشگاه دولتی و آزاد و... نگرفته بودند ،بلکه از &quot;دانشگاه زندگی &quot;فارغ التحصیل شده بودند.آنها بیش از حرف زدن ،اهل کار و فعالیت بودند!جلسه و سمینار و وبینار و .... برگزار نمی کردند ،ولی در کار خود استاد بودند.ننجون و باباجون ادعایی نداشتند ،فقط سعی می کردند که درست زندگی کنند .برای آنها وجدان آسوده بیش از مقام و منصب و پول ،ارزش داشت.هیچوقت انسانیت خود را برای جاه و مقام زیر سوال نبردند.کاش ننجون و باباجون زنده بودند ومن  اینبار نه برای بازی ،که برای شاگردی کردن و یاد گرفتن پیش آنها می رفتم.!!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 21:50:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابگاه شماره ۳</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3-afp6hiudjquf</link>
                <description>الان که موقع امتحانات خرداد است ،ناخودآگاه یاد دوران دانشجویی و درس و دانشگاه و خوابگاه و مسائل و مشکلاتمان در آن زمان افتادم .یاد زمانی که جز چند نفر از دانشجویان که وضعیت مالی خوب داشتند ،مثلا موبایل داشتند،بقیه تقریبا مثل هم بودیم!!خوابگاه ۳، خوابگاه دانشجویی دانشجویان رشته هنر بود.بین پنج خوابگاه دیگر!حال و هوایی متفاوت با بقیه ی خوابگاه ها داشت!پر از شور و حال و تحرک و فعالیت ...!که البته این فعالیت ها ،موجب زحمت و کار بیشتر خانم های نظافت چی بود !همیشه گلایه داشتند که چرا اینقدر کثیف کاری می کنید؟؟!!!دانشجویان رشته معماری ،مشغول ساختن ماکت و نقشه کشی ...!دانشجویان نقاشی ،با رنگ روغن و ....مشغول نقاشی روی&quot; بومی&quot;، که خود تمام کارهای مربوط به ساختن &quot;بوم &quot;را (برای کمتر کردن هزینه هایشان )،انجام می دادند!دانشجویان موسیقی که هر کدام ساز مورد علاقه شان را در دست ،آهنگهای مختلف می نواختند!!دانشجویان صنایع دستی ،که هر کدام ،متناسب با رشته خود ،یا مشغول رسم هندسه نقوش بودند،یا شمسه  می کشیدند ،یا طراحی می کردند،یا با&quot; گل رس&quot;،مشغول کار بودند!!و.... تحرک و پویایی را می توانستی در خوابگاه شماره ۳ ببینی ،حتی تا نیمه های شب!!دوستانی که در رشته های فنی و مهندسی ،ادبیات و علوم انسانی و... تحصیل می کردند  گاهی به خوابگاه ما می آمدند و با دیدن اینهمه تکاپو و پویایی،به ما می گفتند که ،&quot;خوش به حالتون !تو خوابگاه ما پرنده پر نمی زنه!&quot;بقیه خوابگاه ها ،غیر از موقع امتحانات ،تقریبا ساعت ۱۱و۱۲ شب ،می خوابیدند و این در حالی بود که خوابگاه ۳،تازه ساعت ۱۲،سرِ شبشان بود !!!گاهی وقتی به آشپز خانه سر می زدی،می دیدی  که بچه ها ،تازه می خواهند شام درست کنند!آنهم ساعت ۱ صبح!!!الان که فکرش را می کنم ،می بینم که برای ما دانشجویان هنر ،زندگی ،معنایی غیر از آنچه که بقیه دانشجویان داشتند، را داشت.خیلی پیچیده نبوده و نیست!!شاید روحیه و طرز فکر و علاقه ی ما باعث انتخاب این رشته شده بود!!شاید علاقه داشتیم ،فکر و ایده مان را ،طرز فکرمان را ،سخنمان را، به غیر از  بیان ،یا نوشتن ،به طور عینی، وبا هر ماده ای ،یا وسیله ای ،مجسَم کنیم!!شبهای امتحان برای ما با بقیه ی رشته ها فرق داشت!!ما باید کار عملی ارائه می دادیم و بقیه فقط جزوه و کتاب می خواندند.حالا فکر کن که این وسط یک وسیله یا مواد را کم بیاری ،یا خرابکاری کنی و مجبور بشی بری و از شهر ،دوباره بخری!!!تقریبا غیر ممکن بود!چون اولا زمان ما خرید اینترنتی،مثل الان باب نبود و به نظرم اصلا نبود.‌..?? و ثانیا ساعت ۹ شب به بعد کسی را نمی گذاشتند که از خوابگاه بره بیرون!!!زمان ما تلفن کارتی بود و یک تلفن خانه!!!و باید زمان زیادی تو صف می ماندی برای یک تلفن زدن !!!شما فکر کن از ساعت ۹ شب که تو صف می ایستادی ،در بهترین حالت ممکن ساعت ۱۰ و نیم ،نوبتت،می شد!!الان که فکرش رو می کنم ،می بینم که ما خیلی با اوضاع و شرایط موجود ،کنار می آمدیم .الان خود فرزندانم تصور آن را نمی توانند بکنند!!!آن موقع ،شاید نسبت به الان ،امکانات،کمتر بود ،ولی دلها خیلی خوشتر و باصفا تر از الان بود!!!!یاد دوران دانشجویی به خیر .....!!!! </description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 12:17:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کویرم</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%85-hgrfsheykcqz</link>
                <description>دلم بوی خاکِ نم زده  می خواهد!!کویر اما جایی که هستم ،خبری از این جور&quot; بو &quot;ها نیست!!!اینجا سراسر شنزار است!!تا چشم کار می کند ،خبری از حتی یک بوته ی خار نیست!!!فقط &quot;سراب &quot;می بینی!!اشعه های خورشید مثل شمشیر فرق سرم را شکافته و تا عمق وجودم نفوذ کرده!!!تک و تنها !!!بی هدف !!بی انگیزه !!!دنبال جایی که نمی دانم کدام &quot;نا کجا آباد&quot; است ،به راه افتاده ام!!همه طرف را که نگاه می کنم ،شبیه به هم است!!!کلی راه  رفته ام  و انگار ،نرفته ام!!تنها قصدم این بود که،از میان آنهمه هیاهو و شلوغی و دود و دم و ....بزنم بیرون!!!نمی دانم چطور از اینجا سر در آوردم!؟؟شاید فقط  اینجاست که خبری از هیچ جنبنده ای نیست!!فقط خودتی و خودت!!شاید فقط اینجاست که می توانی کمی خلوت کنی!!بدون هیچ مزاحمی!!فریاد بزنی و خشم های فرو خفته ی سالها رنج و سختی ات را اینجا &quot;هوار&quot;بکشی!!بدون اینکه مواخذه ات کنند !!بدون اینکه چپ و راستت را نگاه کنی ،داد بزنی!! ،جیغ بکشی !!،ضجه بزنی!!بدون اینکه مراقب باشی که کودکی در اطرافت ،مبادا استرس بگیرد!!شاید یه جورایی اعتراض باشد!!به که و به چه ؟؟؟نمی دانم!!فقط دلم خواست جایی بروم که تنها باشم و هیچکس و هیچ چیز ،سر راهم قرار نگیرد!!سکوت این روزها ذهن و مغزم که ،&quot;کفه ی&quot;غم و ناراحتی و غصه و درد هایش از &quot;کفه ی &quot; شادی و خوشی و آرامش ،سنگین تر شده ،مرا وادار کرده سوی کویر روم!!هوا کم کم تاریک می شود و من در این&quot; برهوت&quot; پرسه می زنم !!انگار دلم نمی خواهد ،برگردم!!می خواهم همین جا بمانم و دیگر باز نگردم!!!دلم هوایِ دیدنِ  آسمانِ شب کویر را کرده!!!زیبا پهنه ی وسیعی از ستارگان ،نزدیکتر از هر جا به من ،و من با ذهنی خالی ،خالی از هر چیزی ،مبهوت تماشای این زیباترین تابلویِ  نقاشی می شوم!!زیبایی منحصر به فرد!!!پر رمز و راز!!!ساکت و آرام !!سکوتی وهم انگیز....!!!شب چشمانم را می بندم و گیسوانم را به نسیم خنکی  که می وزد ،می سپارم!!احساسِ سبکی می کنم !!!فارغ از هر فکری !!مجذوب همین سادگی و آرامشش شدم!!آرامش انگار بعد از سالها ،گمشده ام را پیدا کرده بودم!!در همین حس و حال بودم که ،دستی شانه ام را فشرد!!چشمانم را که باز کردم،کودکم، کنار تخت خواب ،لیوان آب در دست ،روبرویم ایستاده بود !!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 23:48:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستانم...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-mahiedc8yv7a</link>
                <description>از اینکه بعد از سالها فرصتی دست داده بود که به محل زندگی دوران کودکی ام برگردم ،هیجانزده بودم.تا به آنجا برسیم ،در ذهنم ،آنجا را تصور می کردم .به خودم می گفتم که الان چه شکلی شده؟!یاد خاطرات دوران کودکی و بازی ها و شیطنت هایمان افتادم.چقدر شاد بودیم !!تو این فکرها بودم و اصلا متوجه گذر زمان نبودم .راننده ایستاد و گفت :&quot;خانم !رسیدیم.&quot;من که انگار ،به مراسم مهمی دعوت شده باشم ،نفسم در سینه حبس شده بود.انگار با افراد مهمی قرار ملاقات داشتم!!حالا که نگاه می کنم ،می گویم :&quot;بله!&quot;آنها خیلی مهم هستند!!پیاده شدم !و با یک چرخش ۱۸۰ درجه ای ،نگاهی به اطراف انداختم .همه ایستاده بودند و مرا تماشا می کردند!انگار سالها منتظر من، همانجا ایستاده اند!!من نیز محو تماشای آنها شده بودم .نمی دانستم چکار کنم!؟بالاخره خودمو جمع و جور کردم.آرام آرام به سمتشان رفتم.من تک تکشان را می شناختم .با خود گفتم که :&quot;آیا آنها مرا خواهند شناخت؟&quot;به نزدیکی یکی از آنها  که رسیدم،نتوانستم جلوی خودمو بگیرم.پریدم و بغلش کردم.محکم فشارش دادم،بوییدم وبوسیدمش!چه قدی کشیده بود !!! او نیز انگار مرا شناخته بود!!دستانش را دور کمرم انداخت!!مگر می شود که من بشناسم و او مرا نشناسد !ما باهم بزرگ شدیم!باهم رشد کردیم و قد کشیدیم!!البته او بیشتر از من قد کشیده بود!!دیگر تاب نیاوردم و دویدم و یک به یک بغلشان می کردم و حالشان را می پرسیدم و با آنها حرف می زدم!!می خندیدم،بوسشان می کردم،دستشان را نوازش می کردم.آنها هم بی خیال &quot;کرونا&quot;،با آغوش باز ،پذیرای من بودند!!انگار آنها هم مثل من ،نیاز داشتند ،کسی در آغوششان بگیرد!!متوجه دور و برم،نبودم!انگار تمام فامیل و دوستانم را یکجا می دیدم.آنقدر شاد شده بودم که نمی فهمیدم چه می گفتم!؟و چه کار می کنم!؟؟جالب اینجا بود که راننده هم هاج و واج مرا تماشا می کرد!شاید با خودش می گفت :&quot;دختره خل شده!&quot;خوب که نگاهشان می کردم ،متوجه شدم که چند تا از آنها نیستند .سراغشان را که گرفتم ،گفتند که مریضی گرفتند و مجبور شدیم قطعشان  کنیم!??بله !!نهال هایی که سالها پیش ،من و پدرم باهم کاشته بودیم و مراقبت کرده بودیم ،حالا ،تبدیل به درختان تنومند و زیبایی شده بود!!دوستان دوران کودکی من که شاهد بازیها و شادی ها و شیطنت های من بودند ،محرم اسرارم بودند،حالا بزرگ شده و قد کشیده بودند!!#پیک زمین</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 13:17:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوستالژی ...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-mi84a0thi5dj</link>
                <description>یادم میاد ،بچگی هام هر وقت می رفتیم خونه ی&quot; بابا جون&quot;،دختر عمه هام و دختر عموهام و من و خواهرم و عمه کوچیکه دم غروب ،حیاط رو آب پاشی می کردیم و قالی دستباف ننجون رو پهن می کردیم و عمه از آشپزخانه ی گوشه ی حیاط،نان محلی که &quot;ننجون&quot;خودش پخته بود رو با یک کاسه ماست کیسه ای (یا همون ماست چکیده)می آورد و ماست رو روی نان می مالید و بین ما تقسیم می کرد.هنوز مزه اش زیر زبانم هست.باهم گل می گفتیم و گل می شنفتیم!ننجون هم تو آشپزخانه مشغول پخت و پز بود.دستپخت ننجون ،حرف نداشت .هنوز بوی عطر برنج دم کرده و خورش &quot;مرغ_آلوی&quot; او در مشامم هست.همینطوری که مشغول صحبت بودیم ،یکدفعه بابا جون اومد تو حیاط و در حالی که با  دو دستش تومبان ش (شلوار اصفهانی)را گرفته بود ،آن را به طرف باغچه ی حیاط گرفت و تکان داد و آبی ریخت تو باغچه حیاط ،بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه ،عمه بزرگمو،صدا زد و گفت :&quot;معصوم!بیا بچه ت رو جمع کن !رو شلوارم خرابکاری کرد.&quot;بعدش هم رفت تو اتاق!ما همه مون بهم دیگه نگاهی کردیم و یکدفعه همگی زدیم زیر خنده !چه روزای خوب و خوشی داشتیم.الان که ننجون و باباجون نیستند ،جای خالیشون بیشتر حس میشه!قدیمی ها ،نمیدونم حالا به خاطر سختی هایی که کشیده بودند ،یا به خاطر تربیت و فرهنگی که داشتند،صبور تر ،پرتحمل و دل بزرگتر بودند!در خونشون رو که به رویت باز می کردند ،غیر از خوش اخلاقی و مهربانی و احترام ،چیزی نمی دیدی!دلم برای اون روزا و اون صمیمیت و یکدلی ،خیلی تنگ شده!الان خونشون،همانطوری،دست نخورده ،باقی مونده !خونه هست  اما ، بی  ننجون و باباجون ،دیگه صفایی نداره!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 21:16:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار ویرگولی...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-t5va16ybc1dq</link>
                <description>دیروز که &quot;ویرگول&quot;آمار سال ۹۹ من رو منتشر کرد ،برام جالب بود .اینکه من چه تعداد کلمه نوشته بودم .چند صفحه کاغذ صرفه جویی کرده بودم.سرانه مطالعه رو یک چند میلیونیوم  ثانیه  بالا برده بودم.???میدونید کجاش جالبه ؟؟؟اینکه عملکرد من رو جز به جز و خیلی دقیق منتشر کرد!!چون من  در طول سال ،شاید ننشینم و تعداد کلماتی رو که نوشتم ،بشمارم؛ولی &quot;ویرگول&quot;با انتشار این آمار ،به من کمک کرد که بفهمم در سالی که پیش رو دارم ، چطور برنامه ریزی کنم .نه فقط برای نوشتن در &quot;ویرگول&quot;،بلکه در دیگر کارهای خودم و هدفهایی که مد نظر دارم.کاش &quot;سامانه ای&quot;طراحی میشد تا عملکرد سالانه مدیران و رئیسان شرکتهای دولتی ،عملکرد سالانه نمایندگان مردم در شهرهای مختلف و....را اینطور دقیق منتشر می  کرد!!تا بر مبنای آن هر کسی که عملکرد ش بالای ۸۰٪می بود ،همچنان در آن پست و مسئولیت باقی می ماند و هر کسی عملکرد پایین و غیر قابل دفاعی داشت ،از کار برکنار میشد!!اینطوری معلوم می شد  که آن فرد مسئول و دارای مقام ،بودجه مملکت رو که متعلق به همه مردم هست را چگونه و در کجا و به نفع چه کسانی (خود مردم ویا اینکه آشنایان و خودی ها و ...)خرج کرده است؟؟هر از گاهی انتشار آمار ،مربوط به عملکرد هر شخصی یا هر سازمانی باعث می شود که تصمیماتی که قبلا گرفته شده ،و اقداماتی که انجام شده به نظر مردم و کارشناسان گذاشته شود.ودیدگاه های مختلف و نظرات همه درباره ی آن آمار ،منجر به پیشرفت کشور و همچنین اتخاذ تصمیمات درست و حساب شده  با رای اکثریت را  به همراه خواهد داشت!!همانطور که &quot;ویرگول&quot;آمار سال ۹۹ رو منتشر کرد ،کاش سامانه ای هم بود که نظر و عقیده و آرا  و دیدگاه همه ی مردم را درباره سیاست گذاری های خرد و کلان کشور ،منتشر می کرد!!همه ی ما حق داریم رای و عقیده ی خود را بیان کنیم!!به نظر من رشد و اعتلای هر کشوری رو مردم آن کشور ،با بیان نظرات و دیدگاه هایشان ،رقم خواهند زد!!!کشور ما &quot;ایران&quot;به دست خود ما آباد می شود .به دست انسانهای مسئولیت پذیر ،مستقل ،با انگیزه ،کوشا و دانا!مطلبی رو که نوشتم خیلی وسعت داره و خیلی می توان بسط و گسترش داد ،ولی سعی کردم مختصر و مفید بیان کنم .دوست دارم نظرتان رو در این باره بدانم !با تشکر !!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 12:46:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه ی نا تمام....!!!</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-odaf2dvj6qsu</link>
                <description>روز اولی که دیدمت ،با اون عینک مربع شکل و سیاه رنگ و با یک قطعه از یک دستگاه (که اونم نمی دونم از کدام دستگاه بود)؛فکر کردم مهندس مکانیک هستی!!اما بعدا متوجه شدم که خیاط هستی و اون روز یک قطعه از چرخ خیاطی رو داشتی درست میکردی!!تازه آمده بودی تو کوچه ما و همسایه مان شده بودی!من هر روز صبح به سر کارم می رفتم و تو در پارکینگ خانه ات که به یک کارگاه خیاطی ،تبدیل  کرده بودی و چند کارگر خانم هم داشتی،مشغول کار بودی!روزها می گذشت و من غافل از اینکه توجه تو به من جلب شده بود ،به کارها و زندگی خودم ،مشغول بودم.اصلا فکرش را هم نمی کردم که تو مرا زیر نظر گرفتی!!من در کارگاه هنری دوستم کار میکردم .و تو با تعقیب کردن من ،فهمیدی که من کجا کار میکنم و من بی خبر از اینکه تو مرا تعقیب می کنی .یکبار که رفته بودم نان بخرم ،درست تو کوچه ،دم خانه ،با ماشین اومدی و روبرویم، ایستادی!!!به خودم گفتم :&quot;که چرا اینطوری رفتار می کنه؟؟!!!&quot;یا یکبار دیگه که داشتم می رفتم بازار ،همین که از خانه اومدم بیرون ،جلوی خانه ات ایستاده بودی و با ماشینت ور می رفتی.تا من رو دیدی ،نگاهی معنا دار کردی که به خودم گفتم :&quot;آخه این مرد چرا اینطوری نگاه می کنه ؟؟؟&quot;بعد چادرم،رو بیشتر تو صورتم کشیدم و راه افتادم به سمت بازار؛غافل از اینکه تو هم دنبالم،راه افتاده بودی!!!از چند تا کوچه که رد شدم،یکدفعه احساس کردم که یک نفر پشت سرم داره میاد ؛فکر کردم که خب آدمی داره تو کوچه میره!!تا رسیدی بهم و به موازات من قدم برداشتی!!؛نمی دونم ولی فکر کنم که هفت، هشت قدم رو با من و کنار من قدم برداشتی،که یکدفعه با نگاه پر از عصبانیتم به تو،قدمهایت را سریعتر کردی و از من جلوتر رفتی!آن روز ،متوجه شدم که به من نظر داری!!ومن بی خبر از همه جا!!!  شرم و حیایی دخترانه، وجودم را فرا گرفت!!!من موضوع رو زیاد جدی نگرفتم ،ولی انگار این موضوع برای تو جدی بود!!جدی جدی....!!!نزدیک عید بود و من در تدارک عید و خرید و...!!یادمه،روز عید آمده بودی جلوی خانه مان و روبروی پنجره ،منتظر بودی که من رو ببینی!!!نمی دونم ،شاید با خودت فکر می کردی که چطوری حست،رو بهم نشان بدی؟؟!!یا چطوری موضوع رو با من در میان بگذاری؟؟!!شاید این رفتار من بود که به هر کسی اجازه نمی دادم که نزدیکم بشود!!!شاید می خواستی که از طرف من مطمئن بشی و بعد موضوع رو با خانواده ام در میان بگذاری!!!شاید می خواستی که بیشتر با هم آشنا بشیم!!ببینی که این احساس دو طرفه هست یا نه ؟؟!!شاید.... و شاید های دیگر...!!!در این مدت هم ،من،نسبت به تو احساس پیدا کرده بودم.احساس عشقی توام با شرم و حیا....!!!!تا اینکه اون تصادف تلخ اتفاق افتاد و من تو را برای همیشه از دست دادم.....!!! و عاشقانه ی ما نا تمام باقی ماند....!!!!??? </description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 10:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی ریشه....!!!</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-angts3ljssab</link>
                <description>داغ دلم را تازه کردید!!!??قبلا هم گفته بودم که من دوران کودکی ام را در جایی گذراندم که درختان فراوانی داشت.در واقع پدرم و چند نفر از همسایه ها ،نهال های زیادی که توسط شرکت خریداری شده بود را ، بعد از آمدن از سر کار و کمی استراحت، می بردند  و در محوطه مجتمع ،می کاشتند.آنها با عشق و علاقه نهال ها را می کاشتند.همین حس  علاقه ی آنها به طبیعت باعث شد که ظرف مدت ۱۰ تا ۱۵سال ،چنان محیط زیبایی در کنار خانه هایمان به وجود آید که هر شخصی آرزویش بود که در مجتمع ما ساکن شود.خود من و دوستانم هم گاهی اوقات ،جوی ها را لایروبی می کردیم و شاخه و برگهای اضافی را جمع می کردیم. بسیار برایم لذت بخش بود.کودکی من به بازی و تفریح بین همین درختان زیبا گذشت.در بهار بوی شکوفه های سیب و زردآلو و .... همه فضای مجتمع را فرا می گرفت.تجربه هایی که من در کودکی و لابه لای این طبیعت و درختان پیدا کردم،متاسفانه فرزندانم ،ندارند!!!???دیدن درختان و لمس برگها و تنه و شاخه های درختان ،حس نزدیکی به طبیعت را به آدم می دهد.چند سال قبل ،یک نفر که ساکن مجتمع ما بود ،می خواست که درختان را قطع کند و به جای آن آپارتمان بسازد که خوشبختانه بقیه همسایه ها مخالفت کردند و نتوانست اقدام خود را عملی سازد.همین چند وقت پیش هم شنیدم که یکی دیگر از ساکنین، چند درخت را به بهانه اینکه ،مریضی گرفته ،خشک کرده و چوب آنها را به یک نجار فروخته است.خوشبختانه باز هم همسایه ها جلوی اقدامش را گرفتند.دایی پدرم در تهران ،منطقه پاسداران ،سرایدار باغ یک دکتر بود. ۳۰ سال  پیش آن دکتر به خارج از کشور ،مهاجرت کرد و باغش را فروخت.چند سال پیش که به تهران رفته بودیم ،اتفاقی از آنجا رد می شدیم ؛باور کنید نمی توانم میزان غم و غصه ی خودم را برای شما توضیح دهم.باغ را خشکانده بودند و برج به جایش ساخته بودند....!!!!برج...!!!باغی که پر از درختان گردو و گیلاس و خرمالو و ...  بود ؛حالا تبدیل شده بود به چند تا  برج....!!!!!شما فکر کنید که چه مقدار پول برای قطع تنها یک درخت ،می توان پرداخت کرد؟؟؟از من بپرسید ،می گویم که :&quot;درخت قیمت ندارد&quot;!!ارزش یک درخت ،بله یک درخت !!!بیشتر از پول و سکه است.تنها کسانی درک می کنند که از کودکی در میان طبیعت رشد و بزرگ شده باشند.امروز که #پیک زمین را دیدم ،تصمیم گرفتم بنویسم.گفته شده که می توانید آرزوی خود را بنویسید.آرزوی من در سال جدید۱۴۰۰، این است که ریشه ی آدمهایی که با خشکاندن ریشه ی درختان _به هر دلیلی.._می خواهند به منفعتی برسند ،خشکانده شود!!!آدمهای بی ریشه ای که در پی منفعت مادی هستند و برایشان طبیعت ،زمین،انسانها،موجودات زنده،پرندگان و....هیچ اهمیتی ندارد!!!!???آدمهایی که با کارهایشان و رفتارشان و تصمیماتشان در طول سالها ،چنان آسیب و صدمه ای به زمین وارد کرده اند که،جبران آن گاهی غیر ممکن خواهد بود!!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 20:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی تفکر...!</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-jfdmawhx4kpl</link>
                <description>نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند که هر کاری ،هر حرفی یا هر عملی که دلشون بخواد ،می توانند انجام بدهند و به فکر عواقبش نیستند.دقیقا هر عملی را که در مورد خودشان نمی پسندند ،همان را در قبال دیگران انجام می دهند.هر حرفی را دوست ندارند به خودشان زده شود ،خیلی راحت به دیگران می زنند.اینان همان کسانی هستند که اعتقاد دارند ،&quot;حرف کنتور، نمیندازه!&quot;خیلی راحت حق و حقوق دیگران را ضایع می کنند.مثلا به عنوان مدیر ساختمان ،شارژ خود را پرداخت نمی کنند ،ولی به دیگر اعضای ساختمان می گویند که ،شارژ را کامل پرداخت می کنند.ولی تنها کسانی مطلب رو درک می کنند که ،به این نکته اشراف کامل دارند که، کوچکترین حرکت و عمل هر شخص ،تبعاتی دارد .خواه مثبت و خواه منفی!دقیقا مثل انرژی مثبت و انرژی منفی !مثل عمل خیر و عمل شر !تبعات آن به خود شخص باز می گردد.آن موقع ،بعضی از ما انسانها ،همیشه از بلاهایی که سرمون میاد ،شاکی هستیم .به عالم و آدم حسادت می کنیم،پشت سر هر شخص بدگویی  می کنیم .تمسخر و عیب جویی می کنیم .ودر مواقع بدتر ،برای آسیب وارد کردن به شخص مورد نظرمان،چه بسا به کارهایی که دور از انسانیت هست ،دست می زنیم.می خواهم توجه شما رو به این نکته جلب کنم که ،فرقی نمی کنه که عصر حجر باشه یا عصر تکنولوژی!،با &quot;چاپار &quot;نامه می برند یا با&quot; ایمیل&quot; نامه می فرستند،در هر دوره ای که باشیم باید بدانیم که کوچکترین عمل ما _چه خوب ،چه بد_در کوتاه مدت یا در دراز مدت ،بالاخره یکجا گریبانمون، رو میگیره .اگر هر انسانی بفهمد که در این دنیا کسی جای ما را تنگ،نمی کنه و هر کسی روزی خودش رو داره !شاید خیلی از این اعمال بد انجام نمی شد.این آخر سالی کمی با خودمون خلوت کنیم و کمی به رفتار و گفتار و پندار مان در این سالی که گذشت ،فکر کنیم .از ایزد یکتا در  سال جدید برای همه انسانها ،روی این کره خاکی ،بهترین ها را آرزو مندم!دوست هر کس ،عقل او و دشمنش ،نادانی اوست!!کمی تفکر .....!!!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 23:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر واژه ای به وسعت یک دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-usqmb3okhzte</link>
                <description>پدرم ۶۷ ساله است.بازنشسته و اما مشغول کار !به عنوان راننده آژانس ،برای یک شرکت کار می کند.از زمانی که یادم می آید،او بعد از آمدن از سر کار و کمی استراحت ،دست من و برادر و خواهرم را می گرفت و ما را برای بازی و تفریح و گاهی خرید ،بیرون می برد. ما هم از اینکه با پدرمان بیرون می رفتیم ،کلی کیف می کردیم .از وقتی یادم میاد ،پدرم به&quot; جدول &quot;و حل کردن جدول علاقمند بوده و وقتی جوانتر بود در تیم والیبال محله مان هم بازی می کرد.تو خانه ما پر بود از مجلات جدول!پدرم مرد آرامی است ولی،این آرام بودن  به این معنا نیست که عصبانی نمی شود.رفتار پدرم همیشه الگوی من در زندگی بود.نه اینکه الان  نباشد،می دانید که &quot;دخترا بابایی هستند&quot;.!!??اولین درس پدرم ،همین آرامشی بود که از او یاد گرفتم که اگر آرام باشی ،می توانی در زندگی روی هدف هایت تمرکز کنی و با تدبیر به هدفت برسی.آرامش داشتن ،باعث این می شود که جهان اطرافت را با دقت ببینی و از پدیده های طبیعی وهزاران مورد دیگر تجربه کسب کنی.صبر دیگر ویژگی پدرم بود .یاد گرفتم که برای رسیدن به خواسته هایم ،صبر کنم .چیزی که بعضی از جوانهای امروزی ندارند و می خواهند ره صد ساله را یک شبه بروند!مدیر بودن و مسئولیت پذیری را از او یاد گرفتم .خصلتی که به گفته ی همکارانش ، یک سرپرست  با کفایت ومسئولیت پذیر بود.و در زمان خدمتش تمامی وظایف خود را به نحو احسن انجام می داد و به پایان می رساند.در خانه هم به عنوان مدیر خانواده و پدر ما ،هر آنچه را که در حد توانش بود ،برایمان فراهم می کرد.ما زندگی لاکچری نداشتیم ولی می توانم بگویم که ،در همان حد هم ، &quot;غنی&quot; تربیت شدیم.اصالت داشتن را از او یاد گرفتم ،زمانی که مدیر مافوقش به او پیشنهاد رشوه داده بود و پدرم با گفتن جمله ی :&quot;پس وجدان آدم کجا رفته؟؟!! !&quot;،از گرفتن رشوه خودداری کرده بود.قناعت را از او یاد گرفتم ،چرا که وقتی انسان قانع باشد ،به خاطر پول و مادیات و پست و مقام ،تن به هر خفت وخواری و خیانتی نمی دهد.امانت داری را یاد گرفتم ،که وقتی چیزی یا جایی را به من سپردند ،بدون دخل و تصرف در آن ،از آن چیز محافظت کنم و به دست اهلش،بسپارم.که اگر بعضی از مسئولین امانت داری را بلد بودند ،چیزی را که متعلق به همه مردم است ،محافظت و در آخر هم به دست اهلش، می دادند.هویت داشتن را از پدر یاد گرفتم .اینکه من متعلق به این آب و خاک هستم .اینجا ایران من است .من در اینجا معنا پیدا می کنم ،نه در جای دیگر !!اینجا یعنی وطن !!!وطن یعنی ماهیت وجودی من!!!وطنم ،مشکلات زیاد دارد .کم و کاستی ها زیاد است.بعضی ها هم فرصت طلب و بی کفایت درپست و مقام ....!! اما من با این خاک ،هویت و اعتبار پیدا می کنم!پدر من شاید یک انسان معمولی باشد ،ولی به اندازه توان خود در تربیت فرزندانش ،کوتاهی،نکرده و همواره به عنوان یک پشتیبان و حامی فرزندان و خانواده اش ،بوده است.اگر پدران این سرزمین بدانند که چه تاثیری در خانه و روی فرزندان خود دارند ،به راحتی از موضوع تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش فرزندانشان نمی گذشتند!!!واین مسئولیت خطیر را روی دوش کس دیگری نمی گذاشتند!!!!هر پدری که این مسئولیت را به نحو شایسته انجام داد ،شاهد به وجود آمدن نسلی از خود خواهد بود که بیشترین کارایی را در جامعه _در هر پست و مقام و شغل و منصبی که هستند_از خود نشان خواهد داد.و شاهد کمترین میزان خسارت و آسیب خواهیم بود.این موضوع به حدی مهم و تاثیر گذار است که در آینده هر کشور ،نقش بسزایی خواهد داشت.!!!واژه پدر ،یک دنیا حرف پشت سر خود دارد.پدر ،هم نان آور است !،هم هویت ساز !هم فرهنگ ساز است !،هم انسان ساز!!! پدر که باشی! ،حاضری خودت بشکنی ،اما خانواده ات، سر پا بماند!!!امیدوارم که پدران این سرزمین متوجه نقش مهم خود باشند و بدانند که عملکرد آنها _چه خوب و چه بد _نقش مستقیمی بر تربیت نسل آینده خواهد گذاشت!!پدرم همه صفات خوب من ،از عملکرد خوب شما در زندگی و در رابطه با تربیت ما فرزندان ،نشات گرفته است!به عنوان فرزند کوچک شما ،نمی توانم خوبیهای شما  را جبران کنم ولی،به وسعت دل بزرگ و دریایی ات ،دوستت دارم!!پدرم روزت مبارک!!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 10:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خبر بد_یک خبر خوب</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-hgt89ew60uby</link>
                <description>این دو عبارت را هر روز پسر کوچکم ،وقتی که پدرش از سر کار می آید ،به محض ورود به خانه ،به پدرش می گوید:&quot;بابا سلام!یک خبر بد _یک خبر خوب!!اول دلار ۲۳۹۸۰ تومان بود ،شد:۲۴۱۲۰ تومان!_یعنی خبر بد!!!_بعدش دلار از ۲۴۱۲۰ تومان شد:۲۴۰۵۰ تومان !_یعنی خبر خوب_!!!&quot;پسرم ۸ ساله هست هر روز قیمت دلار را در یک سایت اینترنت ،رصد می کند.بالا رفتن و پایین آمدن دلار برای پسرم ،مهم شده؛می پرسید چرا؟؟؟چون از یک سایت فروش عروسک های کارتونی ،از یک عروسک کارتونی خارجی ،خوشش آمده ،ولی چون قیمتش با نوسان دلار تغییر می کنه ،خیلی دوست داره که قیمت دلار بیاد پایین!تا او هم بتونه اون عروسک رو با قیمت پایین تری بخرد !من و پدرش هم دوست داریم که برایش تهیه کنیم ،ولی متاسفانه ،این روزها به دلیل گرانی و تورم نمی توانیم فعلا، خواسته ی اورا برآورده کنیم.امروز هم طبق معمول هرروز، به پدرش همین دو عبارت را گفت و بعدش هم با دادن قیمت دلار به پدرش ،دوباره به ما یاد آوری کرد که دوست دارد آن عروسک کارتونی را برایش تهیه کنیم.شاید به زبان نیاورد ولی،هر روز  با دادن قیمت دلار ،به طور غیر مستقیم ،به ما یادآوری می کند.اینها را شنیدن ، برای من مادر ،خیلی سخته!منی که تا سن ۱۶ سالگی نرسیده بودم ،نمی دونستم ،اصلا دلار تو زندگیم ،چقدر تاثیر داره و الان می بینم که پسر ۸ ساله ام چقدر برایش مهمه که هر روز بالا و پایین آمدن دلار را تعبیر می کنه به :&quot;یک خبر بد_یک خبر خوب!&quot;???کودکی ما به بازی و تفریح و شادی و دیدن زیبایی طبیعت گذشت و الان دوران کودکی پسرم به دیدن نوسان قیمت دلار می گذرد!????من یک خانم خانه دار هستم و دوست ندارم وارد مسائل سیاسی بشم .ولی از اینکه تو این شرایط کرونا و ماندن در خانه ،که طبیعتا به دنبال آن ،هزار و یک مشکل و معضل به  همراه داره؛ به دنبال راه حلی هستم که بتونم با وجود این شرایط ،عوارض این در خانه ماندن را ،تا حدودی کم کنم!نمی دانم تا چه حدی می توانم موفق بشم ،ولی تمام تلاشم رو می کنم که پسرم ،کودکی اش را بکند!!!دوران کودکی که، به جرات می توانم بگویم که:&quot; بهترین دوران زندگی من، &quot;دوران کودکیم&quot; بوده است!!!&quot;</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 20:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-zopccb9jntj3</link>
                <description>بچه که بودم ،خیلی شیطون بودم.وقتی دست گل به آب می دادم،فوری می رفتم و تو آغوش مادرم پناه می گرفتم.آغوش مادرم ،برای من ،امن ترین جای دنیا بود.وقتی مریض می شدم ،مادرم مرا به آغوش می گرفت و من را به دکتر می بر د .بعضی شبها که خواب بد می دیدم،می رفتم و یواش مادرم را بیدار می کردم و به او می گفتم که خواب بد دیدم و او هم مرا در آغوش می گرفت و راحت تا صبح می خوابیدم.اولین روز مدرسه ،مادرم مرا به مدرسه برد و با در آغوش گرفتن من و گفتن جمله ی&quot; برو به امید خدا ،موفق باشی!&quot; مرا به کلاس روانه کرد.وقتی که دانشگاه قبول شدم،با من برای ثبت نام آمد و پس از اتمام کار ثبت نام،من را به آغوش گرفت و گفت که :&quot;تو را به خدا می سپارم !&quot;و من راهی خوابگاه شدم.وقتی فارغ التحصیل شدم ،وقتی ازدواج کردم ،وقتی بار دار شدم ،وقتی حتی مادر شدم ؛آغوش گرم مادرم همواره باز بوده و دلخوشی و آرامش من در همه لحظات زندگیم بوده است.آغوشی که تا به امروز ،به معنای واقعی ،قدرش را نمی دانستم و الان با این وضعیت کرونا و دوری از آغوش مادرم ،قدرش را بیشتر از همه چیز می دانم .فردا &quot;روز مادر &quot;است.فرستادن پیام و ایمیل و فیلم و عکس و برقراری ارتباط تصویری و... ،اگر چه تا حدودی باعث از بین رفتن دلتنگی هایم می شود اما هیچ چیزی نمی تواند جای در آغوش گرفتن مادرم را برایم پر کند.من دلتنگ آغوش مادرم هستم !</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 17:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی شرایط...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-cizpumd7hghf</link>
                <description>وقتی خبر قبولی تو کنکور را بهم دادند ،تو شرکت مشغول کار بودم .آنقدر خوشحال شدم که نگو !انگار دری به وسعت یک جهان برویم باز شده بود .مثل تو فیلم ها،یک لحظه جلوی چشمم از ثبت نام در دانشگاه تا فارغ التحصیلی ....همه را جلوی چشمانم ،تصور کردم!من در رشته هنر در دانشگاه&quot; شهید باهنر&quot; کرمان پذیرفته شده بودم.رتبه من نزدیک ۸۰۰ شده بود.من سه بار در کنکور هنر شرکت کردم .بار اول بدون اینکه مطلبی در مورد هنر بدانم ،رتبه ام ۳۰۰۰ شد .بار دوم ،تلاشم را کردم و فقط با خواندن کتابهایی که از کتابخانه شهرمان امانت می گرفتم ،رتبه ام ۲۰۰ شد؛که با انتخاب رشته  ،توسط یک استاد دانشگاه _که همسایه مان بود_ اصلا قبول نشدم.?آن زمان ،انتخاب رشته با کامپیوتر ،خیلی مورد تایید نبود.وبار سوم که،کمی هم دلسرد شده بودم ،کنکور دادم و ...بعدش خودم انتخاب رشته کردم و قبول شدم.من به تازگی نامزد کرده بودم ،خانواده همسرم ،یک خانواده کاملا سنتی و متعصب بودند.آن زمان ،موبایل و تبلت و... به فراوانی و ارزانی امروز نبود و خانواده هایی موبایل داشتند که، وضعیت مالی شان خیلی خوب بود.فاصله شهرمان تا کرمان حدود ۵۰۰ کیلومتر می شد.این مسافت طولانی ،باعث می شد که من زود به زود ،نتوانم از کرمان به شهر  خودم بیایم.و فقط برای تعطیلات قبل از امتحانات و تعطیلات عید و تابستان، می توانستم برگردم.تنها وسیله ارتباطی هم &quot;تلفن کارتی&quot;  بود و &quot;نامه&quot; !گاهی اوقات تو خوابگاه، تعداد نفرات تو صف &quot;تلفن کارتی&quot;آنقدر زیاد می شد که ،از تلفن کردن ،منصرف می شدی.خب در این شرایط و با داشتن همسر ،و خانواده ای که سنتی و متعصب بودند،کم کم شک و گمان ها زیاد و اوضاع به سمت ناخوشایندی ،کشیده شد!تا سر انجام ،فقط دو ترم از دانشگاه من باقی مانده بود که ،مجبور به انصراف ،شدم!??شاید بگید ،طلاق می گرفتی!اما من همسرم را دوست داشتم ؛شاید اگر دخالت های اطرافیان شوهرم نبود ، این انصراف ،اتفاق نمی افتاد.??اگر آن زمان _مثل الان که ،ارتباطات و وسایل ارتباطی ،گسترش زیادی پیدا کرده_موبایل و تبلت و ... در دست همه مردم  بود ،من قربانی آن شرایط نمی شدم و می توانستم تحصیلاتم را در رشته ای که خیلی دوستش داشتم ، به اتمام برسانم .در آخر هم یکی از سخنان خانواده همسرم را برای شما بازگو می کنم که گفت :&quot;می تونی  &quot;حوزه علمیه  بانوان &quot; ثبت نام کنی و درست را ادامه بدی!!&quot; تمام......!!!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 19:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه ساز هر چی...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-ako1rd3rygby</link>
                <description>بچه که بودم ،با دوستانم بهاره و مریم و سحر همیشه با هم بودیم ،باهم بازی می کردیم و خیلی دوستان صمیمی بودیم.یادم میاد اون موقع ها بعد از دیدن کارتون &quot;دکتر ارنست&quot;،هر کدام زنبیل خاله بازی مان را برمی داشتیم و سراغ درخت &quot;توت&quot;بزرگی که آخر باغ بود می رفتیم و بالای درخت توت ،بساط خاله بازی مان را لا به لای شاخه های درخت توت ،پهن می کردیم و به نوعی شبیه ساز &quot;زندگی بالای درخت&quot;را تجربه می کردیم!یا بازی &quot;دزد و پلیس &quot; را شبیه سازی می کردیم و هر کدام دوچرخه هایمان را _که مثلا ماشین پلیس و ماشین دزد بود_برمی داشتیم و دو نفر پلیس می شدیم و به تعقیب  دو نفر دیگه که نقش دزد را داشتند،می پرداختیم.یا چند تا تخم مرغ و سیب زمینی برمی داشتیم و با قابلمه های کوچک اسباب بازی مان ،گوشه باغ آتش کوچکی درست میکردیم و نیمرو و سیب زمینی کبابی درست می کردیم و مثلا آشپزی می کردیم.با پوست تنه درخت کاج ،انگشتر چوبی درست می کردیم ،یا با برگهای سوزنی درخت کاج ،گردنبند درست می کردیم.با گل ته جو ی آب ،قوری و فنجان درست می کردیم.ما خودمان ،بدون داشتن گوشی و تبلت و...، باپیدا کردن راه های مختلف،سعی می کردیم آنچه را که دوست داشتیم ،شبیه سازی و تجربه کنیم .کلی از انجام آن لذت می بردیم.یادش بخیر...!پسر هام خیلی دوست دارند که تیر اندازی یاد بگیرند؛در شهر کوچک ما یک باشگاه تیر اندازی هست و اگر بخواهی عضو شوی و آموزش ببینی،هزینه های سنگینی را باید متقبل بشوی!و خب برای خانواده ی ۴ نفره ی ما که یک حقوق بگیر هستیم ،این امر مقدور نیست!ولی پسر هام آنقدر دوست داشتند کار با اسلحه را یاد بگیرند که،بیکار ننشستند و با جستجو در سایتهای مختلف ،توانستند یک برنامه شبیه ساز &quot;تیر اندازی با اسلحه‌&quot;پیدا کنند.طبیعتا سراغ اولین کسی که آمدند ،من مادر بود!?من هم از همه جا بی خبر و مشغول کار در آشپزخانه،ناگهان با صدای شلیک اسلحه از پشت سرم ،از جا پریدم و پسر هام شروع کردن به خندیدن!خب بچه که در خانه بماند _آن هم در این وضعیت کرونا_بهتر از این هم نمی شود....!?خلاصه یکی با گوشی و دیگری با تبلت در دست ،بهم شلیک می کردند.پسر کوچکم که کاملا غرق بازی شبیه ساز شده بود؛انگار داشت به صورت واقعی ،تیر اندازی می کرد.&quot;دینامیت&quot;منفجر می کردند!&quot;مین &quot; کار می گذاشتند!سرتان را درد نیاورم ،یک هفته ای با همین برنامه سر گرم بودند.بعد که حسابی از این شبیه ساز به اصطلاح &quot;کیف فول&quot; شدند ،سراغ شبیه ساز &quot;ساندویچ ساز &quot;رفتند،بعد از آن شبیه ساز &quot;موسیقی&quot; ،سپس شبیه ساز&quot; جراحی &quot;و ....!از شبیه ساز &quot;تعمیرات &quot;و &quot;معماری داخلی ساختمان &quot;گرفته تا شبیه ساز &quot;مکانیک خودرو&quot; و شبیه ساز &quot;رانندگی&quot;! الان تا یک وسیله ی خانه خراب میشه ،پسرم با جستجو در اینترنت ،میاد و چند تا راه حل ارائه میده!مثلا چند روز پیش شیر آب ظرفشویی چکه می کرد ،پسرم گفت :&quot;مامان باید با آچار ،از قسمت پایین شیر آب ،محکم کنی تا دیگه چکه نکنه!&quot; و من هم با این حالت?نگاهش کردم !به نظرم استفاده از برنامه های شبیه ساز برای اینکه بفهمی تو چه کاری استعداد و توانایی داری،بد نیست.امیدوارم که پسر هام با استفاده از این برنامه بتوانند استعداد و توانایی خود را کشف کنند و در آینده ودر انتخاب شغل مناسب ،موفق باشند.الان  پسرم ،پیش من آمد و گفت :&quot;مامان شبیه ساز &quot;دزدی&quot; و&quot; گدایی&quot;و &quot;سیگار کشیدن&quot; رو دانلود کردم!&quot;?  من دیگر حرفی برای گفتن ندارم! </description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 18:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس قم</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%82%D9%85-vwrxjqqbw9um</link>
                <description>امروز یاد یک خاطره از دوران کودکی ام افتادم.حدودا  ۸ سال داشتم.یک روز با پدر و مادر و دو تا از خواهرانم ،می خواستیم برای خرید و زیارت به قم برویم. روستای ما تا شهر قم ،فاصله زیادی نداشت،اما به خاطر اینکه جاده خاکی بود و پر پیچ و خم ،حدود ۲ تا ۳ ساعت طول می کشید تا به شهر قم برسیم.آن زمان (سال۶۱)هر روز ،تنها یک اتوبوس،آن هم از چند روستا دورتر،همینطور که در مسیر قم ،از روستاهای مختلف می گذشت،مردم را سوار می کرد.آقا &quot;خیر ا...&quot;راننده ی اتوبوس به همراه شاگردش که &quot;علی ترشی&quot;صداش می کردند و خیلی حاضر جواب بود،با یک اتوبوس بنز 302 قدیمی سفید که راه راه قهوه ای داشت،هر روز صبح زود،از اولین روستا مردم را سوار می کردند و تا به روستای ما می رسیدند،ساعت ۷ صبح بود.بعد از روستای ما ،۳ تا روستای دیگر بود و بعدش هم به شهر قم می رسیدیم.آن موقع مثل الان نبود؛همه چیز در اتوبوس پیدا می شد،از گوسفند و بز گرفته تا مرغ که پاهایشان را بهم بسته بودند و به صورت &quot;بقچه&quot;  کف اتوبوس می گذاشتند!البته کسانی که حیوان داشتند باید از در عقب اتوبوس سوار می شدند و همانجا هم می نشستند.بوی گوسفند و مرغ و فضولاتشان و گرد و خاکی که از پنجره ها به داخل می آمد،به نحوی بود که وقتی از اتوبوس پیاده می شدی و خودت را می تکاندی،کلی خاک از سر و لباس ت می ریخت زمین!حدود ۸ تا ۱۰ نفر هم کیسه ی پلاستیک به دست ،سوار می شدند، می پرسید چرا؟؟چون وقتی اتوبوس حرکت می کرد،حالشان بد می شد و تهوع می کردند و برای اینکه کف اتوبوس را کثیف نکنند،تا پایان راه ،پلاستیک همچنان در دستشان بود.شاگرد راننده  هم از ترس اینکه اتوبوس کثیف نشه،با یک پارچ پلاستیکی قرمز و یک لیوان &quot;رویی&quot;بزرگ و یک بسته &quot;قرص ماشین&quot;_از یکی از مسافرانی که همراه ش بود می گرفت_در دست،بین آنهایی که حالشان بد بود ،تقسیم می کرد.چون از روستاهای مختلف ،مردم سوار اتوبوس می شدند،کم وبیش همدیگر را می شناختند و در طول مسیر ،با هم صحبت می کردند و شوخی می کردند و با هم می خندیدند.آقا&quot; خیر ا...&quot;در وسط راه،ماشین را نگه نمی داشت.بنابراین اگر بچه ای ،نیاز به دستشویی داشت ،می گفت:&quot;برو عقب اتوبوس،تو پا گرد در عقب ،کارت رو انجام بده!&quot;در نتیجه درب عقب اتوبوس ،یک جورایی ،حکم دستشویی را داشت!نزدیک قم که می رسیدیم ،&quot;علی ترشی&quot; می گفت:&quot;هر کی پلاستیک دست ش هست ،برا یادگاری نگه نداره ،بندازه بیرون!&quot; و وقتی بیرون را نگاه می کردی ، می دیدی که پلاستیک های زیادی در آن محل روی زمین انداخته شده بودند!مردم برای زیارت و خرید مایحتاج خود به قم می رفتند و آنهایی هم که گوسفند و بز و ... داشتند،می فروختند و در برگشت دوباره بزغاله و بره ی کوچک می خریدند برای &quot;پروار کردن&quot;! یعنی هم در رفت و هم در برگشت ،حیوان در اتوبوس پیدا می شد.وقتی به قم می رسیدیم ساعت نزدیک ۱۰ بود .اتوبوس می رفت به &quot;گاراژ قم&quot;که آن زمان در منطقه ای که &quot;خاک فرج&quot; می نامیدند،مسافران را پیاده می کرد.زمان برگشت از قم،ساعت ۲ بعداز ظهر  همان روز بود و از همان محل &quot;گاراژ قم&quot;!وقتی مسافران سوار می شدند و اتوبوس می خواست حرکت کند ،اگر کسی جامانده بود،همسفر کناری او به راننده می گفت که کمی صبر کند،تا او نیز بیاید!چون اگر جا می ماند ،دیگر اتوبوسی نبود که بتواند با آن برگردد و در نتیجه تا فردا باید در قم می ماند.در راه برگشت، محلی بود که یک تانکر سوخت در کنار جاده گذاشته بودند،که من هر چه دقت کردم ،کسی نبود که از آن مراقبت کند و خود راننده و شاگردش همراه ۲ تا ۲۰ لیتری می رفتند و با یک سطل که به یک طناب وصل بود،از درون تانکر ،گازوئیل را بالا می کشیدند و در درون ۲۰ لیتری می ریختند و بعد هم با شیلنگ به درون &quot;باک&quot;اتوبوس می ریختند.(عین فیلم های هالیوودی که در بیابان های &quot;تگزاس&quot;تنها یک پمپ بنزین را می بینی و هیچ آدمی وجود ندارد!با این تفاوت که اینجا به جای &quot;پمپ&quot;،&quot; تانکر&quot; گذاشته بودند!)خلاصه اواخر دهه ی ۶۰ بود که جاده را آسفالت کردند.الان که یاد اون روزها میافتم ،می بینم که چه شرایطی را باید تحمل می کردیم تا برای زیارت به قم برویم ،این در حالیست که الان از طریق گوشی ،به صورت مجازی ،می توان زیارت کرد!با یک گوشی هوشمند و نصب &quot;ا پ &quot;های مختلف ،می توان قسط وام ،کارهای اداری،خرید کالاهای موردنیاز و .... را انجام داد!خلاصه کلام اینکه، امروز می توانم از درون اتاقم و با بازکردن یک پنجره ی کوچک _گوشی ،تبلت و ...._به دنیای بزرگ و به جاهای دورتر سفر کنم !حالا دیگر خبری از &quot;اتوبوس قم &quot;نیست!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 20:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو حس متفاوت...</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%AF%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-r0mfuc3i1nqs</link>
                <description>دوران کودکی من در جایی گذشت که دورتادور خانه مان پر از درختان میوه بود .درخت سیب ،گلابی ،انار ،آلو،توت،... .الان که دارم بر می گردم و کودکی ام را مرور می کنم ،می بینم که هیچ موردی نبوده که حسرت آن را بخورم .زمان ما_منظورم کودکی ام هست_نه تنها اینترنت و گوشی و دیگر وسایل ارتباط جمعی _البته به گستردگی امروز_نبود ،حتی تلویزیون هم با تعداد کم کانال و با برنامه های محدود  ،سهم اندکی داشت.من یا بهتر بگم ،هم دوره ای های ما ،با بازی های قدیمی مثل&quot; دوز&quot;&quot;،لی لی&quot;،&quot;هفت سنگ &quot;،&quot;خاله بازی&quot; و.... سرگرم بودیم.معمولا هم با دوستان خودمون ارتباط صمیمی و بی ریا داشتیم.سعی می کردیم بیشتر، بازی های گروهی انجام بدیم.در نتیجه روابط دوستانه مان بسیار مستحکم بود.اتحآد مون همیشه باعث می شد تا در برابر تیم رقیب ،بهتر عمل کنیم و بیشتر، بازی ها را ببریم.آن روزها گذشت و من الان مادر دو تا پسر هستم .یکی ۱۵ و دیگری ۹ ساله!دیگر از درختان میوه و بازی های قدیمی خبری نیست.یکی &quot;لپ تاپ&quot; دارد  و دیگری &quot;تبلت&quot;!و البته، کلی &quot;سایت&quot;  و &quot;شبکه های تلویزیونی&quot;و.....!دیگر خبری از &quot;دوست&quot; _به معنای واقعی آن چیزی که من در کودکی از دوست ، تجربه کردم_ وجود ندارد.پسر هام، که این روزها به خاطر کرونا در خانه هستند، البته بعد از درس خواندن و حضور مجازی در کلاس،که آن هم با تبلت و گوشی و.... می باشد،برای تفریح و سرگرمی،باز باید با همان گوشی و تبلت و لپ تاپ مشغول باشند.آنها در شبکه های مجازی و سایتهای بازی ،با دوستان مجازی و به شکل مجازی، بازی مجازی می کنند.اکثر بازی ها هم حس و حالی خشن ،همراه با بکارگیری آلات و ادوات جنگی است.وقتی از من راجع به کودکی ام می پرسند و من جواب می دهم ،آنها می گویند که چه دوران کودکی بی مزه ای داشتی!چه بازی های بی مزه ای را انجام می دادی!این در حالی است که آنها تجربه حتی یک بازی گروهی را نداشتند!دوستان آنها فقط از داخل کشور نیست ،گاهی در بازی با افرادی از کشور های مختلف و با زبانهای متفاوت ،بازی می کنند.دوستانی که حتی یکبار هم قیافه شان را ندیده اند!شاید در این روزها و با این شرایط زندگی ،این روش ،تنها راه برای گذراندن وقت باشد.البته ناگفته نماند که در این مدت که به خاطر کرونا در خانه ودر شرایط قرنطینه هستیم ،این امر اجتناب ناپذیر می باشد.اینهمه را نگفتم که در آخر بگم که ،حس کودکی من بهتر بوده یا حس کودکی پسر هام!چون شرایط و زمان و مکانی که کودکی ام را سپری کردم ،زمین تا آسمان با الان تفاوت دارد!بازی های زمان ما واقعی ،دوستانمان واقعی،اسباب بازی هایمان واقعی؛بازی های پسرم مجازی،دوستانش مجازی و اسباب بازی هایش مجازی!!دوست دارم الان که من مشغول نوشتن هستم و پسر هام در اتاقشان مشغول بازی مجازی و با دوستان مجازی ،حس شان ،حسی مثبت باشه!مثل من که به خاطر اینکه مجالی دست داده تا بنویسم ،حس مثبتی دارم!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 20:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از وقتی خرید....</title>
                <link>https://virgool.io/SharfehAzarSorur/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-xpbiq17rskwd</link>
                <description>از وقتی خرید...منظورم گوشی سامسونگ A30s هست !البته اول باید بگم که من یک خانم خانه دار هستم که البته دستی در دنیای هنر نیز دارم.بهر حال ،وقتی همسرم گوشی را برای من خرید،من خبر نداشتم .البته او می دانست که من از مارک &quot;سامسونگ &quot;خوشم می آید،وقتی خرید و به خانه آورد،ابتدا تعجب کردم و  فکر کردم که چندان مطلوبم نخواهد بود ،ولی بروی همسرم نیاوردم ،از او تشکر کردم و گوشی را به شارژ وصل کردم.تا زمانی که در شارژ بود ،به این فکر می کردم که ،نکند آن نیازهایی را که من دارم ،برآورده نکند؟منظورم نیازهای یک خانم خانه دار و هنرمند است.بالاخره هر کسی نیازی دارد ومن هم دوست دارم که توی گوشیم  برنامه هایی را که دوست دارم و کارایی دارد ،داشته باشم .فردا صبح ،گوشی را که از شارژ جدا کردم وروشن کردم ،انگار پنجره جدیدی به رویم گشوده شد.خیلی جالب بود .برنامه های خود سامسونگ ،انگار یک منوی کامل از چیزهایی بود که من نیاز داشتم.دوربین آن از کیفیت به مراتب بالاتری نسبت به مدل قبلی گوشیم،واقعا مرا شگفت زده کرد.تا الان عکسهای بسیاری از کارهای هنری خودم ،بوسیله گوشیم گرفتم .عکسهایی با کیفیت بالا ،که در این روزهای کرونایی،وقتی برای مشتریهایم ارسال میکنم ،آنها با اطمینان بالا ،کالاهای مرا انتخاب می کنند.برنامه &quot;قدم&quot;هم در این روزهای کرونایی تعداد قدمهای مرا در خانه برایم می شمارد و میزان مصرف کالری خود را می توانم کنترل نمایم. یادداشتهایی برای خودم دارم که باید همیشه همراهم باشد .حافظه خوب این گوشی،در این مورد خیلی به درد م خورده است.راستی تا یادم نرفته باید بگم که ابعاد این گوشی خیلی خوب است.چون گوشی قبلی من چند بار از دستم افتاده ولی این گوشی به قول معروف ،خوش دست هست.خلاصه کلام اینکه احساس می کنم که با داشتن این گوشی ،همیشه یک نفر هست که حواسش به من هست!شاید خنده  دار به نظر برسد !اما موقعی که می خواهم برنامه ای دانلود یا نصب کنم ،اگر ایرادی داشته باشد ،پیام می دهد .برای من خانم خانه دار ،که ممکن است از اخبار بیرون و اطلاعات بیرون ،کمتر آگاه باشد ،داشتن این گوشی ،یعنی ،نقطه اتصال با دنیا!</description>
                <category>بانوی خانه</category>
                <author>Zari Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 23:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>