نقد فلسفه های قاره‌ای علم ۱: (هوسرل و هایدگر)

فلسفه باید به "پدیده‌ها آن‌طور که ظاهر می‌شوند" بازگردد. هوسرل در کتاب‌هایی مثل "ایده‌های پدیدارشناسی" (1907) و "بحران علوم اروپایی" (1936)، مفهوم "زیست‌جهان" (Lebenswelt) را معرفی کرد تا نشان دهد چگونه پدیدارها آنگونه که ظاهر می‌شوند توسط جهان‌بینی علمی تحریف می‌شود. بنا به تعریف هوسرل، زیست‌جهان همان جهان روزمره و پیشاعلمی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. جهانی سرشار از تجربیات شخصی، فرهنگی و عملی. هوسرل می‌گوید علم مدرن (مانند فیزیک یا زیست‌شناسی) یک abstraction یا چکیده‌سازی از این زیست‌جهان است. درواقع از دید هوسرل با اینکه علم تلاش می‌کند جهان را عینی و ریاضیاتی کند، اما در عمل، ریشه‌های آن را فراموش کرده و به بحران می‌رسد. راه‌حل وی این است که دست به epoché یا "تعلیق قضاوت زد. فیلسوف باید تمامی پیش‌فرض‌های طبیعی را کناری گذاشته و به essence (ذات) پدیده‌ها برسد. به طور خلاصه، هوسرل معتقد است که علم بدون بازگشت به زیست‌جهان، بی‌معنی و غیرعینی می‌شود.

هایدگر، شاگرد هوسرل، ایده زیست جهان هوسرل را بسط داد و غنی‌تر کرد. او در کتاب "هستی و زمان" (1927)، پدیدارشناسی را به هستی‌شناسی تبدیل می‌کند. برای هایدگر، علم بخشی از "Dasein" (وجود انسانی) است. به این معنا که ما همیشه در یک زمینه تاریخی، عملی و اصطلاحا "پرتاب‌شده" (thrown) قرار داریم. او با بسط مفهوم زیست‌جهان عینیت علم را زیر سوال می‌برد و از آن با عنوان "ready-to-hand" (ابزاری در دسترس) یاد می‌کند، نه "present-at-hand" (عینی و جدا). برای مثال از دید هایدگر چکش نه به عنوان یک شی فیزیکی، بلکه به عنوان ابزاری در جهان روزمره باید دیده شود. علم مدرن، از نظر هایدگر، جهان را به "متافیزیک فراموشی هستی" تبدیل کرده و عینی‌بودن آن را انکار می‌کند، چراکه همه چیز از پیش‌فرض‌های انسانی ریشه می‌گیرد.

به طور خلاصه، از دید این دو فیلسوف، علم بدون فرض زیست‌جهان، یک illusion عینی‌گرایانه محسوب می‌شود. درنتبجه ما باید به تجربه زیسته بازگردیم تا علم دوباره به واقعیت آنگونه که پدیدار می‌شود بازگردد.

در مقام نقد چه می توان گفت که متهم به علم گرایی نشد؟

اول از همه آیا آن‌طور که هوسرل می‌‌گوید علم یک abstraction از جهان روزمره ما است؟ با کمی مطالعه تاریخ علم می‌توان مشاهده کرد که مسیر پیشرفت علم چگونه با دور شدن از تجربیات روزمره اتفاق افتاده است. برای مثال فیزیک کوانتومی (در آزمایش دو شکاف) نشان می‌دهد که جهان در سطح زیراتمی، اصلاً با زیست‌جهان ما جور نیست چرا که ذرات می‌توانند همزمان در دو مکان مختلف باشند، بدون این که "تجربه زیسته" ما در فهم این حالت کمک کننده باشد. در اینحالت اگر استدلال هوسرل را جدی بگیریم، باید فیزیک را تعطیل کنیم چرا که با زیست جهان ما جور نیست!

از سویی اگر ریزبین شویم متوجه خواهیم شد که تعبیر "فراموشی هستی" هایدگر از علم با تجربه هر روزه ما در نناقض است. برای مثال GPS موبایل‌هایمان (تکنولوژی بر پایه نسبیت اینشتین)، بدون این که به Dasein ما وابسته باشد، کار خودش را می‌کند. اشتباه هایدگر این است که علم را به روان‌شناسی انسانی تقلیل می‌دهد، در حالی که علم واقعی با ابزارهای عینی (تلسکوپ، شتاب‌دهنده ذرات) پیش می‌رود.

دوم اینکه این دیدگاه‌ها مرز علم و شبه‌علم را محو می‌کنند. اگر علم عینی نبوده و وابسته به زیست‌جهان ما است؛ پس چرا طب سنتی یا astrology را علم ندانیم؟ هر دو این موارد از "تجربه زیسته" ما نشات می‌گیرند! پس چگونه است که آسترولوژی با ستاره‌شناسی متفاوت است؟

از منظر واقع‌گرایی علمی، معیار، testable بودن و قابلیت پیش‌بینی است. واکسن‌ها کار می‌کنند چراکه عینیت علمی دارند، نه به این خاطر که بخشی از Dasein ما هستند. هوسرل و هایدگر، با انکار عینیت، راه را برای anti-science باز می‌کنند.

سوم هم اینکه از منظر تاریخی، بحران در علمی که هوسرل با آب و تاب از آن سخن می‌گوید در عمل رخ نداده است. کشفیات علمی بعد از هوسرل (DNA، کامپیوترها، هوش مصنوعی) بدون نیاز به درنظرگیری زیست‌جهان پیشرفت کرده‌اند.