داستان حکایتی و بزودی رمان
آرزوی دیگران

🟠 فصل ۱: زنجیرهای خواسته
«زن و شوهرن. ده ساله با هم زندگی کردن. امروز توی دفتر وکیل دیدمشون، با چشمهای خسته، صداهای آروم، اما پر از خشم.»
مرد گفت:
«دیگه نمیتونم ادامه بدم. هرچی میگم، متوجه نمیشه.»
زن گفت:
«همیشه فکر میکردم ازدواج، پناهگاهه. الان شده زندان.»
نمیدونم چرا، ولی همون شب یکی از دوستام پیام داد:
«اگه تونستی یه دختر خوب بهم معرفی کن. خستهم از تنهایی. دلم یه تکیهگاه میخواد.»
نیشم باز شد.
یه طرف، فرار.
یه طرف، عطش رسیدن.
هر دو، سراب.
زن و شوهر جدا شدن. دوست من دو ماه بعد عاشق دختری شد.
دو ماه بعدتر، گفت:
«خیلی حساسه... کاش تنها بودم.»
نه اینا عشقو فهمیدن، نه اونا تنهایی رو.
همه توی راهی هستن که مقصد نداره.
مهم نیست متأهلی یا مجرد، اگه نفهمی چی میخوای، همیشه گیر کردی

🟠 فصل ۲: کودک، بزرگ، پشیمان
تو صف نونوایی، یه پسر بچه هی بالا و پایین میپرید. کفشهاش صدا میداد. گفت: «کاش زود بزرگ بشم، مثل داداشم موتور داشته باشم!»
پیرمرد پشت سرش آه کشید.
گفت:
«کاش اندازه تو بودم، بدون قبض، بدون قسط، بدون قرص فشار... فقط دنبال نون بربری داغ.»
من نگاه کردم به هردوشون.
یکی دنبال آینده، یکی اسیر گذشته.
و من؟
بین این دو تا گیر کرده بودم.
شب، به عکس بچگیم نگاه کردم. همون لبخند بیدلیل، همون شور بیدلیل.
از خودم پرسیدم:
«کی گم شد اون بچه؟ کی شد این من؟»
نمیدونم

🟠 فصل ۳: درخت بیسایه
دوستم ناصر، کارگر ساختمونه.
گفت:
«پشت این ویلاها که کار میکنم، زندگیهایی میبینم که از رویا هم قشنگتره... فقط میخوام یه بار توی اون استخر بخوابم.»
همون شب، یه سفارش قهوه بردم برای یه مرد پولدار تو همون منطقه.
در رو که باز کرد، چشمهاش قرمز بود. گفت: «خستهم. همه فکر میکنن پول یعنی خوشی. نمیدونن دلم فقط یه ساعت خواب بیفکر میخواد.»
ناصر خواب پول رو میدید.
اون مرد، خوابِ خواب.
هردو خسته بودن. فقط از راههای مختلف.
پول خوبه. ولی به شرطی که قیمتش، آرامش آدم نباشه.
---

🟠 فصل ۴: قفس شهرت
نازنین، دوست قدیمیمه. یه بلاگر معروفه.
همیشه آرایشکرده، همیشه لبخند.
ولی یه بار توی کافه با گریه گفت: «دلم میخواد یه روز برم خرید، بدون اینکه کسی نگام کنه. بدون دوربین، بدون تظاهر.»
همزمان، پسرخالهم دنبال فالور میگشت. میگفت: «فقط صد هزار تا که برسم، همه چی درست میشه!»
شاید آدم وقتی زیاد دیده میشه، بیشتر گم میشه.
---

🟠 فصل ۵: پوست دیگران
مریم توی باشگاه بود. پوست روشنش رو برنزه کرده بود.
میگفت:
«خیلی وقته دلم میخواست مثل مدلهای خارجی شم.»
سمیه، همکلاسیم، دختر سیاهپوستِ خجالتیای بود.
یادمه یه بار توی سرویس گفت: «اگه یه آرزو داشتم، سفیدپوست میشدم.»
و من مونده بودم وسط.
همه، دنبال شبیهشدن به کسی دیگه بودن.
هیچکس خودش رو دوست نداشت.
نه بهخاطر چیزی واقعی، بلکه چون مقایسهشده بودن.
---
🎯 پایان: نقطهی برگشت
حالا، دفترچهم پر شده.
پر از تضاد، پر از تکرار.
همهی اونایی که دیدم، دنبال یه چیز دیگه بودن.
اما هیچکدوم نفهمیدن که شاید، فقط شاید،
آرامش نه در داشتن چیزهای جدید، بلکه در فهمیدن ارزش چیزهای خالیه.
و من؟
هنوز کامل راضی نیستم.
ولی یه فرق هست:
دیگه دنبال چیزهایی که مال من نیست، نمیدوم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«سایهی شیر زخمی»
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان کارگاه کیان
مطلبی دیگر از این انتشارات
دروغی که راستتر از راست بود