داستان حکایتی و بزودی رمان
به نام خداوند خورشید و ماه
به نام خداوند خورشید و ماه
فصل اول: «حملشده»

هنگامی که پا به جهان گذاشت، فریاد نکشید. تنها نفسی کشید؛ آرام و بیصدا، گویی رازی را با خود از جهانی دیگر آورده بود. پرستار با چهرهای جدی گفت: «این یکی ضعیف است. شاید نتواند با دنیای ما کنار بیاید.»
اما مادرش، با چشمانی که گویی از دور دستها میدید، لبخندی زد و گفت: «ضعیف؟ شاید. اما گاهی ظریفترین نخها، محکمترین گرهها را میزنند.»
او را در پارچهای سفید پیچیدند، نرم و پاک، مانند برفی که نخستین بار بر زمین مینشیند. پدرش، با دستانی که از ترس آینده میلرزید، او را گرفت و بوسید. از همان آغاز، زندگیاش با حملشدن عجین شد: بر دستان دیگران، در گهواره خیالات، میان واژهها و پشت دیوار ترحم.
سالها گذشت. از کودک به نوجوان و از نوجوان به مردی تبدیل شد که گویی همیشه سایهای نرم از کمبود بر دوش میکشید. نه توانی در بازوانش بود، نه بلندی در صدا و نه جسارتی خروشان. تنها چیزی که داشت، نگاهی بود که در جستجوی چیزی گمشده میگشت؛ چیزی که شاید هرگز نبوده بود.
در سیسالگی، ناگهان متوجه شد که یک میلیارد تومان دارد. نه از راه ارث، نه از بخت و اقبال. تنها حاصل سالها سکوت، قناعت و کار بیادعا بود. اما زمانی که خواست خانهای بخرد، مشاور املاک با قهقههای گفت: «با این پول؟ فقط انباری میخری، نه خانه.»
او خندید؛ خندهای تلخ و سنگین، مانند طعم دارویی که درمان نمیکند، اما یادآور درد است. با خودش گفت: «یک میلیارد، کوچکترین عدد از دنیای بزرگهاست.»
اما آن شب، وقتی چشم در چشم رقمهای درخشان حساب بانکی دوخت، ناگهان دریافت: برای کسی مانند او، که سبک و بیصدا آمده و بیصدا خواهد رفت، این پول، شاید تنها وسیلهای باشد که میتواند او را حمل کند. نه به سوی خانهای بزرگ، بلکه به سوی سرنوشتی روایتپذیر.
شاید روزی کسی این حکایت را بخواند و با خود زمزمه کند: «این مرد، در ناتوانیِ خود، تواناتر از بسیاری بود.»
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیرمردی که با مرگ قهوه خورد
مطلبی دیگر از این انتشارات
«آخرین سپاه»
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه پدر