داستان حکایتی و بزودی رمان
دروغی که راستتر از راست بود

در شهری دور، میان دکانها و دوگانگیها، قاضیای بود که به عدل شهره بود و به دروغ پنهان.
میگفتند: «قلمش چون تیغ است و وجدانش چون ترازو.»
اما کسی نمیدانست این ترازو گهگاه بهدست باد میافتاد، اگر قیمتِ عدالت را خوب پرداخت میکردی.
روزی پیرزنی نزد قاضی آمد، چادرش پاره، صداش خسته، دلش لبریز.
گفت:
ـ یا قاضیالقضات، من از نانوای محله نانی گرفتم نسیه، اما هنوز ندادهام. حال او به داروغه شکایت برده که من دزد نانم!
قاضی لحظهای سکوت کرد، با نگاهی که انگار هزار دفتر حساب در ذهنش ورق میخورد، گفت:
ـ دروغ بگو، بگو نان را دزدیدی، تا من بتوانم نجاتت دهم.
پیرزن حیران گفت:
ـ اما من دروغ نمیگویم. دروغ حرام است.
قاضی آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
ـ در این شهر، گاهی حرام را باید قربانی کرد تا حلال زنده بماند...
او به داروغه گفت:
ـ این زن را تبرئه کن. چرا که دزد نان، همیشه نانخورِ زراندوزان است، نه شکمگرسنهی پیرزنها.
و چون رفتند، شاگرد قاضی آهسته پرسید:
ـ استاد، شما که گفتید زن دروغ بگوید. این که خود خلاف شریعت است!
قاضی تبسمی تلخ زد و گفت:
ـ گاه، دروغی که از دل راستی برخیزد، به خدا نزدیکتر است از راستیای که پرده بر ظلم کشد.
شاگرد پرسید:
ـ پس چه فرق میان حق و ناحق؟
قاضی خندید و گفت:
در این روزگار، فرقشان به قضاوت ماست... و وای بر وقتی که ما خواب باشیم
ما خواب باشیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
به نام خداوند خورشید و ماه
مطلبی دیگر از این انتشارات
«سنگ کوچک و مرد دانا»
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه پدر