داستان حکایتی و بزودی رمان
«سنگ کوچک و مرد دانا»

روزی روزگاری در دهکدهای دورافتاده، پسری نوجوان به نام سهراب زندگی میکرد. او همیشه از کار کردن در مزرعه گله میکرد و میگفت:
– این زندگی هیچ معنایی نداره! همهاش کار، خاک، عرق!
یک روز، از فرط خستگی از خانه فرار کرد و راهی کوهستان شد تا برای همیشه از زندگی دهکده دور بماند.
در دل کوه، به پیرمردی رسید که روی سنگی نشسته و به آسمان نگاه میکرد. سهراب از او پرسید:
– تو اینجا چیکار میکنی؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
– دنبال چیزی میگردم که همه دنبالش هستن.
– چی؟
– معنا.
سهراب با تعجب گفت:
– یعنی تو هم دنبال معنای زندگی هستی؟
پیرمرد سری تکان داد و گفت:
– بگذار برات حکایتی بگم...

حکایت: «پادشاه و سنگ در راه»
روزی پادشاهی سنگ بزرگی را در میانهی راه ورودی شهر گذاشت و پشت درختی پنهان شد تا ببیند چه کسی آن را برمیدارد. تجار، وزیران، و حتی سربازان از راه گذشتند، اما هیچکس سنگ را برنداشت؛ همه غر میزدند که چرا کسی این سنگ را برنداشته. تا اینکه مرد فقیری آمد، بارش را زمین گذاشت و شروع به هُل دادن سنگ کرد. پس از تلاش زیاد، سنگ را از راه کنار زد. ناگهان دید کیسهای پر از طلا زیر سنگ است، و یادداشتی که نوشته بود:
«پاداش کسیست که راه را هموار میکند.»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
– سهراب، معنی زندگی در همینه. نه در فرار، نه در شکایت. تو با کنار زدن سنگهای سر راهت، معنا میسازی.
سهراب لحظهای سکوت کرد. برگشت، به راه افتاد و دیگر هر وقت خسته میشد، به یاد سنگ و کیسهی طلا میافتاد...
نویسنده شایان رضانژاد
مطلبی دیگر از این انتشارات
دهه ۸۰
مطلبی دیگر از این انتشارات
"حکایت خروس و مدیریت مدرن"
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه پدر