داستان حکایتی و بزودی رمان
قصر خنده در میان سایهها

شب، وقتی ساعت از نیمه گذشته بود، سارا روی مبل نشسته بود و چشم از ساعت نمیگرفت. زنگ در یکبار لرزید. علی با لبخند شرقی وارد شد، دستش یک چراغقوه و یک بسته چیپس بود. پشت سرش نیما با چهرهای مضطرب نفسنفس میزد:
– سارا جان، اگه این آخرین مهمونیه که توی عمرم میبینم، لااقل بیخیال چیپس شو!
– بیا بالا! – سارا با حالت مادرانه گفت. – خوابآلودهمون نکن.
هر سه چاقوچله با هم خندیدند و رفتند سمت ماشین. مقصد: قصر متروکهی «قاسمآباد» در حاشیهی شهر، جایی که سالهاست میگویند شبها صداهای عجیب میآید و سایهها حرکت میکنند.
۱. ورود به تاریکی
چراغقوههایشان به جرئت مسیر پیچدرپیچ حیاط را روشن میکرد. دروازه ترک خورده بود. وقتی از در بزرگ چوبی رد شدند، حس کردند پرندهها زیر بالهای خود لانه بردهاند. سارا پچپچ کرد:
– همونقدر که میترسم، هیجانزدهام!
علی دست نزد روی جیبش:
– گوشیهامون شارژ داره؟ اعلامیه “پخش زنده در عمق وحشت” همینه!
نیما غُرغُر کرد:
– اگه دوباره صدای جیغ شنیدیم، من فرار میکنم. شما ثبتش کنید!
۲. ملاقات با نگهبان
نور ضعیفی از پنجرهی شکسته به حیاط افتاده بود. صدای تُنُک آهن چرخدرب شنیده شد. پیرمردی خمیده با ریشی تا کمر و کلاه لبهدار آمد جلو. چشمهایش طعنهآمیز برق میزد:
– مهمون دارم؟
سارا مودبانه عرض ادب کرد.
– فقط برای کنجکاوی اومدیم.
پیرمرد لبخندی زد که نصفش نور و نصفش سایه بود:
– تا صبح بیرون نمیرید. قصر منتظرهست…
بعد برگشت و رفت داخل، بیآنکه دری بسته باشد.
۳. صدای خنده در سالن
سه ضربه قلب اول که زدند، همه چیز آرام بود. اما وقتی وارد سالن اصلی شدند، صدای خفیف خندهای شنیدند. نور چراغقوه به تابلویی افتاد: پیرمرد و زنی جوان کفنپوش، دست در دست هم—ولی لبخندشان ترسناکتر از هر جیغی بود.
علی دستی به سرش کشید:
– چشمم خیانت میکنه، نه؟
ناگهان صدای خنده بلند شد، اما از پشت پردهای سیاه. نیما جیغ بلندی کشید، سارا داد زد:
– نترسید! شاید ضبط صوت باشه!
گروه جلو رفت. پرده را کنار زدند: هیچکس نبود، فقط تار عنکبوت و قابلمهای افتاده روی زمین. صدای خنده محو شد.
۴. در جستوجوی راز زیرزمین
پیرمرد را دیگر ندیدند. پلههای سنگی به زیرزمین میرفت؛ جایی که هوا بوی تگرگ و ترس میداد. سارا چراغقوه را محکم گرفت و پایین رفت. علی و نیما به دنبالش.
در میان تاریکی، جعبهای فلزی پیدا کردند. روی آن نوشیده بود:
«برای آخرین اجرا—ناخوش باشید، اما نخندید!»
دست علی لرزید، بازش کرد: داخلش نوشتههای پراکنده و یک جعبه نوار کاست که روکشش تصویری از یک دلقک غمزده داشت. زیرش یک برچسب کوچک:
“لطفاً اول پخش کنید، بعد جیغ بزنید!”
۵. اجرای زندهی ترسناک
با لرزش دستها، کاست را داخل ضبط کردند. صدای خشخش شروع شد، بعد صدای مردی با لهجهای عجیب:
«شببهخیر، خبرنگارهای وحشت… آمادهاید برای خندهای آخر؟»
یک لحظه سکوت. بعد ناگهان صدای کلید پیانو شنیده شد و دلقک در سالن ظاهر شد—لباسی پارهپوره، چشمهایش از اشکک رنگ شده بود.
سارا جیغ نکشید؛ بلکه خندید.
– وای… این صحنه مثه همون فیلم کمدی وحشتیه که هفته پیش دیدیم!
دلقک نگاهی کرد. «دخترک به من خندید…» صدایش شکست.
نیما شجاعانه جلو رفت:
– اگه قصدم اذیت نبود، گمونم. فقط اجرات رو جدی نگرفتم!
دلقک نفس عمیقی کشید. «اسمم جمشیده… جمشید کلکتهای. وقتی تماشاگرها بهم نمیخندیدن، اینجا استخاره میزدم. کلی شو ساختم، اما آخرش خودم خندیدم… از گریه!»
۶. آزادی با یک جوک آخر
علی گوشیاش را روشن کرد و به دلقک نگاه کرد. «یه جوک میدونی که آخری باشه؟»
جمشید تردید کرد. بعد لبخندی تلخ نشست روی لبهایش و شروع کرد:
«یه دلقک میخواست زن بگیره، ولی همیشه میلرزید… چون میترسید قلادهاش گرونتر از دستمزدش باشه!»
همه از ته دل خندیدند. سالن تاریک از خندههای ناگهانی پر شد. دلقک خودش هم گریه خنده میکرد و کمکم نور اطراف گرگرفت.
فردا صبح، وقتی سهنفر از قصر بیرون آمدند، تابلو دلقک روی در قفل شده بود و هیچ اثری از پیرمرد نگهبان و سایهها نبود.
۷. و خنده در سپیدهدم
سارا، علی و نیما رسیدند پارک روبهروی قصر.
– باورم نمیشه زنده موندیم… و خندیدیم! – نیما گفت.
علی خندهای کرد:
– معلوم شد حتی وحشتناکترین رازها، با کمی خنده قابل حلاند.
سارا کیفش را باز کرد و کاستی دلقک را بیرون آورد.
– این رو پخش کنیم تو اینستاگرام. بزنیم «اجرا در قصر تاریک؛ آخرش اشک و خنده»؟
همه با هم خندیدند و دوربین گوشیها روشن شد: سه دوست، سه قیافه خسته اما راضی، و قصهای که حالا آماده بود برود دستبهدست همه.
پایان خوب. 🎭😁
مطلبی دیگر از این انتشارات
**وقتی که قلبم سوت زد**
مطلبی دیگر از این انتشارات
«آخرین سپاه»
مطلبی دیگر از این انتشارات
آرزوی دیگران