**وقتی که قلبم سوت زد**

پویان یه پسر معمولی بود با خنده‌ای که همیشه یه کم کج بود، انگار هیچ‌وقت کامل جدی نمی‌گرفت زندگی رو. اون شب با دوستانش توی کافه «لاله‌زار نو» نشسته بود. بحث سر این بود که کی بدترین تجربه عاشقانه‌شو داشته. پویان همیشه ادعا داشت دل نمی‌بنده… اما وقتی نوبتش شد، یه مکث طولانی کرد و لبخندش رنگ دیگه‌ای گرفت.

"بچه‌ها… قضیه من فرق داشت. من عاشق دختری شدم که هر بار از کنارم رد می‌شد، قلبم سوت می‌کشید. نه به خاطر زیباییش… به خاطر عطری که می‌زد! بوی پرتقال تلخ و کمی قهوه…"

دوستانش زدن زیر خنده. "پویان! جدی؟ عاشق شدی یا گرسنه بودی؟"

ولی اون با یه لبخند آه‌دار ادامه داد: "اون هر روز رأس ساعت ۵ عصر از کنار همون نیمکت رد می‌شد. یه روز بالاخره دل رو زدم به دریا و گفتم: «ببخشید… اسم عطرتون چیه؟» اون خندید، گفت: «اسمم نازنینه.»"

همه ساکت شدن. یکی گفت: "و بعدش چی شد؟"

پویان گفت: "هیچی دیگه… از اون روز هر وقت بوی پرتقال تلخ میاد، قلبم هنوزم سوت می‌زنه."

همه خندیدن، ولی ته دلشون گرم شد. چون حتی جدی‌ترین دوستاش فهمیدن: بعضی عاشقیا با یه عطر شروع می‌شن… و با یه خنده ادامه پیدا می‌کنن.
______________________قسمت 2______________________

پویان بعد از اون اعتراف نصفه‌نیمه، چند ثانیه توی فکر فرو رفت. بچه‌ها داشتن سفارش دوم رو می‌دادن که در کافه باز شد... و درست مثل ساعت ۵ عصر هر روز، نازنین وارد شد. 

همون عطر آشنا—پرتقال تلخ با ته‌مایه‌ای از قهوه—فضا رو پر کرد. حتی امیر که همیشه سرد و بی‌احساس بود، زیر لب گفت: "هوف... بوی عاشقی میاد."

نازنین یه نگاه سریع به جمع انداخت و چشمش خورد به پویان. یه لحظه مکث کرد... بعد اومد جلو: 
"سلام پویان... هنوز قلبت سوت می‌زنه؟"

پویان خشکش زد. نه از خجالت، نه از ترس. از این‌که اصلاً فکر نمی‌کرد اون اسم کوچیک کوچولو که روزی گفته بود، هنوز توی دل اون دختر مونده باشه.

"اگه بگم بله، بد نمی‌شی؟"

نازنین لبخند زد. "اگه بگی نه، ناراحت می‌شم."

همه‌ی دوستا با دهان باز تماشا می‌کردن. امیر گوشیشو درآورد، زیر لب گفت: "این لحظه رو باید بفرستم واسه تاریخ!"

ولی پویان فقط خندید. انگار همه‌ی اون خاطرات، اون نیمکت، اون بوی خاص، حالا داشت زنده می‌شد.

و شاید، فقط شاید... این‌بار داستان‌شون دیگه با یه عطر تموم نمی‌شد. 
شاید تازه شروع شده بود..✨