«آخرین سپاه»

🕊️ فصل اول:

رستمِ فرخزاد
رستمِ فرخزاد

"صبحی که ایران دیگر نخندید..."

> شب، در سینهی خاکستری قادسیه خزیده بود.
نسیم سردی از جنوب میوزید، بوی خون میداد و غبار، تاج سروهای بیجان را به سخره گرفته بود.
من، آذرمیدخت، دختر یکی از دبیران دربار شاهنشاه، از فراز تپهای نظاره میکردم آخرین باری که ایران، ایستاده نفس میکشید...

قلبم به تپش افتاد وقتی او را دیدم.

رستم بود.

رستمِ فرخزاد، سپهسالار ایرانزمین. مردی که در هیاهوی زوال، هنوز چون کوه، سایهاش بر دل دشمنان سنگینی میکرد.
او ایستاده بود.
بر سکوی خاکیِ شب، با زرهای که رنگ زر داشت و چشمانی که حتی تاریکی، جرأت نداشت در آن بنگرد.

کسی با صدای آهسته گفت:
"او امشب دعا نخواند. این نشانهی مرگ است..."
اما من لبهایم را گاز گرفتم.
رستم هرگز از مرگ نمیترسید.
او نگران ایران بود؛
نه تاج شاه، نه فرش زر، نه کاخهای تیسفون...
ایران برای او نامی بود که با خون باید حفظش کرد.

سوار بر اسب سیاهش شد، رو به سپاه، شمشیر از نیام کشید.
اما نه برای جنگ،
بلکه برای سخن گفتن.

> «ای مردان آریایی!
فردا، شاید دیگر سحرگاهی برای من نباشد.
اما ایران باید سحر داشته باشد، حتی اگر من، فرخزاد، نباشم.
دشمن آمده نه برای خاک، که برای هویت.
شمشیر بکشید، نه برای من،
بلکه برای زبانی که از آن مادرتان لالایی شنیدید!
برای پرچمی که نقش خورشید دارد، نه زنجیر!
برای کوروش که گفت آزادی، برای آریوبرزن که جانش را بر کوه گذاشت!»

اشک در چشمانم حلقه زد.

مردی که میتوانست بگریزد، بماند و نبیند،
اینجا ایستاده بود.
تا آخرین نفس.
تا آخرین ضربان قلبِ ایران.

---

🕊️ آن شب، ماه گریست.
🗡️ آن روز، ایران، زانو زد.
🔥 اما روح رستم، در کوهها ماند، در رودها، در هر صدای آزادیخواه.



---__________________________________
📖 فصل دوم:

بهمن جادویه
بهمن جادویه

«بهمن جادویه – غرشی پیش از خاموشی»

> «گفتند: فیلها دیگر در جنگ فایده ندارند.
اما من میدانستم...
این فیلها نه برای شکستن صف دشمن، که برای یادآوری غرور هستند.
فیل، حافظه دارد.
و بهمن جادویه، هنوز جنگ را فراموش نکرده بود.»


---

سپیده هنوز چهره ننشانده بود.
سکوتی سنگین بر دشت افتاده بود.
تنها صدای نفس کشیدن فیلها، و کوبش نرم گامهایشان بر خاکِ خشک، فضا را زنده نگاه میداشت.

من، "کیاوَند"، کاتب پیر شاهنشین بودم، اما آن صبح، در کنار بهمن ایستاده بودم.
سربازی دیگر نبود که خطی بنویسد.
هر آنکس که میتوانست قلم بگیرد، حالا شمشیر بسته بود.

بهمن، پشت فیل سفیدش ایستاده بود.
زرهای نقرهفام بر تن، و عبایی به رنگ شب بر شانه داشت.
نگاهش به افق دوخته بود؛ جایی که پرچم سیاه دشمن، آرامآرام نزدیک میشد.

برایش نامهای آورده بودند؛ فرمانی از دربار، که میگفت:

> «بازگرد، سپاه دیگر توان مقاومت ندارد.»

بهمن، کاغذ را آتش زد.
خاکستر فرمان شاه، در باد پخش شد.

گفت:

> «وقتی مردی را با فیلهایش میفرستند، یعنی از او انتظار شکوه مرگ دارند، نه بازگشت.»


---

در آن نبرد، فیلها پیش رفتند.
خروش برداشتند.
زمین لرزید.
بهمن بر بالای برج فیل ایستاد و فریاد زد:

> «آریایی نمیمیرد تا وقتی که بر خاکش خونش را بریزد!
به یاد رستم!
به یاد میترا!
به یاد ایران!»

نیزهها چون باران آمدند.

و من، کیاوند، از پس برج فیل، دیدم که چگونه مردی، قامت خود را در میان موجی از مرگ افراشته نگاه داشت.
چگونه فیل سفید، پیش از افتادن، زانو زد؛
گویی تعظیمی بود به آخرین سردار.

---

🕊️ آن شب، بادِ دشت، صدای فیلها را با خود برد.
🗡️ روزی دیگر، بهمن جادویه نبود.
🔥 اما نامش، همراه با سم اسبان و زنگ فیلها، در تاریخ طنین انداخت.


_________________________________
📖 فصل سوم:

<<مردان شاه>>
<<مردان شاه>>

«مردانشاه – تیری برای هیچکس نماند»

> "در نهاوند، وقتی فریاد دشمن از هر کوه برخاست،
من در دل خود گفتم:
اگر همه چیز را ببازیم،
تنها چیزی که باید نگه داریم، غرور ایستادن است."


---

باران گرفته بود.
بارانی بیرحم، نه از ابر،
بلکه از تیر.

دشت، پر شده بود از نیزههای شکسته،
از صدای افتادن،
از نالهی زخمخوردهها،
و از سکوت آنهایی که دیگر نمیتوانستند ناله کنند.

من، "شهمیر"، پرچمدارِ مردانشاه بودم.
و آن روز، دیدم که چگونه یک مرد،
در میان سپاهِ ترکخورده،
مثل یک کوه ایستاد.

---

مردانشاه، با زره پاره و کمانی که تنها سه تیر برایش مانده بود،
رو به ما کرد و گفت:

> "اگر قرار باشد ایران را خاک کنند،
بگذارید با ما دفن شود.
با ما که به تیشتر و اهورامزدا سوگند خوردهایم،
نه قدمی پس رویم،
نه لحظهای از مرگ بترسیم."

کمان را بالا گرفت.
تیر اول: قلبِ فرمانده دشمن.
تیر دوم: سربازی که پرچم ایران را به آتش کشید.
تیر سوم...

تیر سوم را نکشید.
به من داد.

گفت:

> "این را نگه دار، شهمیر.
برای روزی که دیگر نه رستم هست، نه من، نه هیچکس.
برای کودکی که بپرسد: چرا ایران هنوز زنده است؟
این تیر را نشانش بده."


---

و بعد، با شمشیر خسته، خودش را میان دشمن انداخت.

تنها بود.
اما زمین، از صدای گامهایش میلرزید.

---

🕊️ آن روز، نهاوند شکست خورد.
🗡️ اما مردانشاه، پیروز مُرد.
🔥 و من، هنوز آن تیر را دارم.

در جعبهای چوبی، زیر خاک باغچهام، کنار درخت گردو.
هر بهار، که برگهایش جوانه میزنند،
به بچهها میگویم:

> این درخت، از خون قهرمان روییده.
سایهاش، ایران است.

____________________________________
📖 فصل چهارم:

<<فرخان بزرگ>>
<<فرخان بزرگ>>

«فرخان بزرگ – کوه، هنوز ایستاده است»

> "گفتند ایران سقوط کرده.
من خندیدم.
ایران را کی دیدهاند که روی زمین باشد؟
ایران همیشه در بلندی بوده.
در کوه.
در دل مردانی که نفسشان بخار دارد و نگاهشان، مرز."


---

باران کوهستان، بیوقفه میبارید.

مه، راهها را بلعیده بود.
اسبها نای بالا رفتن نداشتند.
و سپاه خلیفه، گمان میکرد پیروزی آسان است،
تا وقتی صدای شیپور از فراز صخرهها برخاست.

من، "گُردآفرین"، تنها دخترِ یکی از دلاوران گمنام طبرستان بودم.
پدرم میگفت:

> "فرخان را هرگز در میدان نمیبینی.
او خود میدان است."

و آن روز، این را با چشم دیدم.

---

فرخان بزرگ، از دل مه پدیدار شد.

با ریشی سفید،
چشمانی چون یخ،
و صدایی که از حنجرهاش نمیآمد؛
از کوه میآمد.

گفت:

> "به خلیفهتان بگویید:
اینجا، خاکیست که زیرش اجداد ما خوابیدهاند.
اینجا، آتش هنوز خاموش نشده.
اینجا، هر درخت، شمشیریست که در خاک فرو رفته،
منتظر دستیست که دوباره بیرونش بکشد."


---

و آن شب،
در کوههای سر به فلک کشیدهی طبرستان،
صدای فریادها پیچید:
«یازاتا با ماست!»
«برای ایران!»

سربازان عرب، هرچه بالا رفتند،
بیشتر گم شدند.

در سنگ.
در باران.
در سایههایی که میتاختند بیآنکه دیده شوند.

---

🕊️ فرخان، امپراتوری را شکست نداد.
🗡️ او زمان خرید.
🔥 زمان برای آنکه نسل بعد، برخیزد.

و من، گُردآفرین، هنوز در همان کوهها هستم.
هر شب، داستانها را برای دختران دهکده میگویم.
و میگویم:

> "هر وقت دشمن از دشت آمد،
ایران در کوه پنهان شد.
اما هرگز خم نشد."
___________________________________
📖 فصل پنجم – فصل آخر:

شهرگ
شهرگ

«شهرگ – کسی باید بماند»

> "همه به تیسفون نگاه میکردند.
من اما چشم به تخت جمشید داشتم.
چرا که ایران از آنجا آغاز شد.
و اگر قرار بود بمیرد، باید آنجا، در آغوشش جان بدهم."


---

بوی دود، درههای فارس را پر کرده بود.
باد، خاکستر کتابهایی را که سوخته بودند با خود به سمت شمال میبرد.
و در میان ویرانهها،
یک مرد مانده بود.

"شهرگ" نامش بود.
نه در کتیبهای آمده،
نه در فرمانی ذکر شده.
اما آن روز،
او آخرین کسی بود که در پاسارگاد شمشیر کشید.

---

من، «آتوسا»، دختر کاهنی بودم که روزگاری آتشدان تختجمشید را روشن نگاه میداشت.
پدرم گفت:

> «اگر روزی دشمن برسد و همه بروند،
یکی باید بماند و بگوید: اینجا جای کوروش است.
اینجا، روح ایران خوابیده.»

و شهرگ ماند.

با زرهی کهنه،
شمشیری ترکخورده،
و چشمهایی که هرگز فروغشان را به تاریکی نداد.

---

وقتی سپاه دشمن از تپهها سرازیر شد،
او بر پلههای سنگی ایستاد.
همانجا که روزی شاهان،
با شکوهی خدایانه قدم میزدند.

فریاد زد:

> «اینان نه فقط به خاک آمدهاند،
که به خاطره آمدهاند.
آمدهاند تا بگویند هیچچیز پیش از ما نبوده.
اما من، شهرگ،
آخرین صدای آن خاطرهام.»

شمشیر کشید.

تنها بود.

اما فریادش بلندتر از طبل سپاه مقابل بود.

---

نبردی نبود.
فقط ایستادن بود.
فقط باطلکردن سکوت.

و او،
با هر ضربهای که خورد،
بیشتر به زمین گره خورد.
گویی ریشه دوانده بود در سنگِ پارسه.

و چون افتاد،
صدایی نیامد.

چون کوه، بیصدا میافتد.

---

🕊️ و آن روز،
دشمن به تخت جمشید رسید.
اما نتوانست آن را نابود کند.
چرا که خون شهرگ، از سنگها بالا رفت.

و هنوز،
هر غروب که آفتاب بر پلههای تخت میتابد،
سایهی مردی دیده میشود که شمشیر به دست،
رو به جنوب ایستاده.
____________________________________________________