<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</title>
        <link>https://virgool.io/SheykhKong/feed</link>
        <description>ماجراهای طنزآمیزِ شیخ کونگ و مریدانش را در این انتشارات بخوانید. شیخ کونگ، شیخ‌الشیوخ و قاضی‌القضّات چین است و لاغیر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:24:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/f33qkswl7zq9/e0qpcd.jpeg</url>
            <title>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</title>
            <link>https://virgool.io/SheykhKong</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش! (ده: مشاور امور تربیتی!)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-jk1sqvmtub1s</link>
                <description>🚨 گناه شمر ذالجوشن و یزید کافر بر گردنتان اگر قبل از خواندن این یادداشت، یادداشت قبلی‌مان(عادت‌های شیمیایی!) را نخوانده باشید. ما که بیکار نیستیم هی یادداشت فاخر بنویسیم و شما هی نخوانید! کاری نکنید که دوباره برویم و اینجا پیدایمان نشود! 🤦‍♂️از هر چه بگذریم سخن شیخ خوشتر است!شیخ کونگ وقتی دید تربیت کودکان، نوجوانان و جوانان کشورش چین دارد به فنا می‌رود، برآن شد تا ایثارگرانه یک روز از هر ماه را به مشاوره دادن در امور تربیتی به مردم بینوای کشور، اختصاص دهد. امروز، یکی از آن روزها است و شما در حال مطالعه‌ی بخش مفیدی از نسخه‌های عمیق و کارآمد شیخ در خصوص امور تربیتی و خاصه فرزندپروری هستید.ناگفته نماند که مُریدان شیخ مثل همیشه، پُشت اتاق شیخ ایستاده‌اند، مراجعین را به صف کرده و آداب دخول به محضر شیخ‌الشیوخ چین را به آن‌ها آموزش می‌دهند تا خدای‌نخواسته به گوشه‌ی قبای شیخ برنخورد.اولین مراجعه‌کننده‌، دست‌های شیخ را که برای بوسیدن دراز شده‌اند، می‌بوسد و می‌گوید: سلام بر صدرالمتواضعین و شیخ‌الشیوخ چین و حومه.شیخ کونگ: بفرما جانم، بفرما...ا.م: شیخ چه کنم که پسرک تازه متولد شده‌ام سوسول و تی‌تیش‌مامانی بار نیاید؟ش.ک: تجویز می‌شود روزی سه بار شیاف فلفلِ دُم عقربی تا یک ماه. فرزندت مثل شغال‌های پکن زوزه می‌کشد ولی یا مرد بار می‌آید یا سقط می‌شود. که البته اگر قرار باشد مرد بار نیاید، همان بهتر که سقط شود. نفر بعد!دومین مراجعه‌کننده پس از بوسیدن دست‌های درازشده‌ی شیخ: سلام بر صدرالمتدبرین و شیخ‌الشیوخ چین و حومه.شیخ کونگ: بفرما جانم، بفرما...د.م: پسر نوجوانی دارم که درس نمی‌خواند و انگار نه انگار که چند ماه دیگر کنکور دارد.ش.ک: خودت درس‌خوانده‌ای؟د.م: آری دکترای فیزیک هسته‌ای دارم که البته در برابر علم عظیم شیخی چون شما همچون ریگی است در انبارِ الماس.ش.ک: شغلت چیست؟د.م: گاریچی هستم و در شهر گوانگجو، در خط کلیسای جامع تا کاباره کار می‌کنم.ش‌.ک: پس قدر پسرت را بدان و کتف‌های چپ و راست‌اش را ببوس. چراکه او همین الان هم می‌تواند شغل تو را به عهده بگیرد و حتی بهتر از تو از عهده‌اش برآید. نفر بعد!سومین مراجعه‌کننده پس از دستبوسی: سلام بر صدرالمعلیمن و شیخ‌الشیوخ چین و حومه.شیخ کونگ: بفرما جانم، بفرما...س.م: فرزند نوجوانی دارم که به حرف‌هایی که می‌زنم هیچ وقعی نمی‌نهد و همیشه از در دعوا و جر و بحث با من بر می‌آید و چند باری حتی با من دست به گریبان شده و می‌خواسته مرا بزند.ش.ک: به تو از بابت داشتن همچون پسری تبریک می‌گویم. در اولین فرصت کتف‌های چپ و راست او را خوب ببوس و سلام ما و مریدان وفادارمان را به او برسان.س.م (از تعجب به لکنت افتاده): ج‌ج‌جناب ش‌ش‌یخ چ‌چ‌‌چرا باباید ای.این‌کار ررا ب‌ب‌بکنم؟ ااگر چ‌چنین ک‌‌ک‌کاری ب‌ب‌کنم ف.فرزندم‌م گُ‌گُستاخ‌ترر ن‌نمی‌شود؟!ش.ک: آن کسی که نیاز به تربیت دارد، توی لعنتی هستی که به خودت اجازه می‌دهی روی حرف ما که درست‌ترین حرف‌ها در سطح چین و حومه است، حرف بزنی. مردک نمی‌فهمی که پسرت دارد مرد می‌شود و این رفتارها نشانه‌ی عبور از مرحله‌ی بچه‌ننگی‌‌اش است. هر چند اگر کمی عقل و تدبیر به خرج داده بودی، فرزندت متمدنانه‌تر به جرگه‌ی مردان درمی‌آمد. [خطاب به مریدان وفادارش] این مرد را ببرید و روی کفل‌هایش ۳۳۳ ضربه و کف هر کدام از پاهایش ۲۲۲ ضربه شلاق بزنید. نه یکی کمتر و نه یکی بیشتر. بروید فرزندش را به مدرسه‌ی نمونه‌حکومتی ما بیاورید تا او را یکی از مردان و مریدان وفادار خودمان کنیم. بروید وفاداران. بروید. نفر بعد!چهارمین مراجعه‌کننده پس از دستبوسی: سلام بر صدرالمتفکرین و شیخ‌الشیوخ چین و حومه.شیخ کونگ: بفرما جانم، بفرما...چ.م: من و همسرم به جای فرزندپروری، متاسفانه گشادپروری کرده‌‌ایم و اکنون ده فرزند بیست تا سی ساله‌ی گردن‌کلف و گُشاد تحویل مملکت چین داده‌ایم. ش.ک: خوب حالا برای این شق‌القمرهایتان جایزه می‌خواهید؟چ.م: خیر جایزه نمی‌خواهیم. نسخه‌ای کاری می‌خواهیم برای تلاشگر شدن فرزندانم.ش‌.ک: چند تا از مریدان وفادارمان را به کمک‌ات می‌فرستیم تا در اولین فرصت گشادهایت را با مشت و لگد از خانه بیرون کنی و به هیچ وجه به آن‌ها اجازه برگشتن ندهی. یا از گرسنگی می‌میرند یا برای نجات جانشان به کاری روی خواهند آورد. بعد از آن با همکاری همسرت، تلاش می‌کنی تا فرزند دیگری به دنیا آوری و این‌بار آن فرزند را از همان کودکی با کار و تلاش آشنا می‌کنی. در هر سنی، کارها و مسئولیت‌هایی به قدر وسع‌اش به او می‌سپاری تا وقتی بزرگ شود مانند آن ده فرزند الدنگ‌ات گشاد بارنیاید. یک فرزند کاری به از ده فرزند گُشاد! یک شهروند پُرتلاش، به از ده شهروند گُشاد و تنبل! مملکت چین، مردم دانا و تلاشگر می‌خواهد، نه مردم نادان و گُشاد! نفر بعد!در آن روز جناب شیخ مشورت‌های درجه‌یک دیگری نیز به مردم چین داد، ولی چون از حوصله‌ی شما مخاطبان گرامی ولی به طور معمول تنبل و کم‌حوصله خارج است، از آن‌ها محرومتان می‌کنم. باشد که به خودتان بیایید و مطالب طولانی‌تر را نیز مطالعه فرمایید.شیخ ما و مریدان وفادارشدو یادداشت پیشین:عادت‌های شیمیایی!بار دیگر: مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًاحُسن ختام: </description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 13:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش! (نه: &quot;شیخ&quot; خواب شوم مردی را در کمتر از نیم‌روز تعبیر کرد!)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%86%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vsckrwy3faix</link>
                <description>شیخ کونگ، ذوالفنون، شیخ‌الشیوخ و قاضی‌القضات کشور چین و جمله مریدانش گرد هم نشسته بودند که به ناگه، بانگی از درِ مدرسه برخاست. شیخ یکی از مریدانش را به سوی درِ مدرسه گسیل کرد. مردی برآشفته و سراسیمه دم در مدرسه ایستاده بود. مرید تته‌پته‌کنان پرسید که ای مرد مارگزیده چه می‌خواهی، چرا آرامش مدرسه‌ی شیخ کونگ را برهم می‌‎زنی؟ مرد گفت دی‌شب خوابی عجیب دیدم که در بلاد چین، جز شیخ کونگ بزرگ، کسی را قادر به تعبیر آن نیست...مُرید پرسید آیا قبلاً نوبت گرفته‌ای؟ مرد گفت مگر صف نان است که باید نوبت بگیرم؟ مُرید گفت ای بی‎‌خبر نان را که اگر با نانوا رفیق باشی، بدون صف هم می‎‌توانی بگیری ولی دیدار با شیخ آن هم بدون نوبت و بدون هماهنگی با مسئول دفترش، به سختی اجابت مجاز هنگام پریدن از جوی آب است! مرد با تعجب گفت جسارتاً فکر کنم می‌خواستید بگویید اجابت مزاج ولی گفتید اجابت مجاز؟ مُرید گفت از همان راهی که آمدی برگرد تا یاد بگیری دیگر به شاگردان تراریخته‌ی شیخ ما خُرده نگیری؟ مرد خواست واژه‌ی تراریخته را با فرهیخته اصلاح کند ولی ترجیح داد تا به جای غلط گرفتن از مُرید، با غلط کردن خودش، کارش را پیش ببرد پس گفت غلط کردم. من جان‌نثار شیخ و تمام مُریدانش هستم. اجازه بده نزد شیخ بروم... مُرید گفت همان که گفتم، دیدار با شیخ آن هم بدون نوبت و بدون هماهنگی با مسئول دفترش، به سختی جنابت مزاج هنگام پریدن از جوی آب است! مرد این‌بار نیز خواست به مُرید بگوید که به جای اجابت، جنابت گفتی ولی جرات نکرد و پرسید مگر چنین کاری ممکن است؟ مُرید گفت اگر ملاقات بی‌‎نوبت با شیخ ممکن است این کار هم ممکن است! مرد دست در جیبش کرد و سه هِرت وجه رایج مملکت چین در زمان شیخ را از جیب مخفی تنبان مندرس و هفت‌وصله‌اش درآورد و در جیب فربه‌‎ی مُرید فرو کرد.... مُرید در حالی که نیش‌خندی بر لب داشت، به مرد گفت البته گاهی نجابت مجاز هنگام پریدن از جوی آب هم ممکن می‎‌شود ولی نه با سه هِرت، دست کم باید سه هزار هرت بصرفی تا بتوانی به دیدار شیخ ما نائل بیایی! تازه این نرخ ورودی پاپتیان و آسمان‌جُل‌های چین است وگرنه نرخ ورودی متموّلین، سه میلیون هِرت و نرخ ورودی اشخاص صاحب‌نفوذ خواهان نفوذ بیشتر، سه میلیارد هِرت است. مرد آسمان‌جُل سخت گریست و از فقر و فاقه‌‎اش به مُرید گفت. جوری که دل مُرید که پیش از این مثل سنگ خارا سخت بود، مثل موم عسل نرم شد. مُرید یک هِرت از سه هِرت دریافتی را روانه‎‌ی جیب مسئول دفتر شیخ کرد و مرد را به صورت قاچاقی و بدون هماهنگی تا نزدیکی‌های مقرّ شیخ کونگ بُرد. مُرید یک هِرت دیگر را هم به یکی از مُریدان محبوب شیخ که حرفش پیش او، در رو داشت داد تا دم شیخ را برای ملاقات ببیند. شیخ داشت سبیل‌‎های دسته موتوری‌‎اش را با روغن اصل و صد درصد طبیعی گرازهای شانگهای چرب می‌‎کرد که همان مُرید محبوبش در زد و وارد شد. مُرید محبوب، ماجرای حضور و التماس مردی که خواب شومی دیده بود را برای شیخ تعریف کرد. شیخ در حالی که روغن گراز از سبیل‌‎هایش می‎‌چکید پرسید آیا این مرد برای دیدار ما چیزی هم صلفیده (صرفیده درست است ولی شیخ اجازه داشت بگوید صلفیده و کسی هم زهره‌‎ی ایراد گرفتن بر او را نداشت!)  مُرید دست و پایش را گم کرد و گفت این مرد از پاپتیان حلبی‎‌آباد چین است و جز آه، چیزی در بساط ندارد ولی آن‌قدر گریه و زاری کرد تا ما جگرمان کباب شد و رایگان به او اذن دخول دادیم... شیخ می‌خواست بگوید کسی که پاپتی است غلط کرده که خواب دیده است. حالا خواب دیده به جهنم، چرا برای تعبیرش نزد ما آمده است و نزد یک شیخ پاپتی مثل خودش، در همان حلبی‌آباد، نرفته است؟ ولی چون آن مریدش را دوست داشت، این حرف‌ها را نگفت و تصمیم گرفت با گفتن این جمله از آب گل‌آلود ماهی بگیرد: تمام شاگردان و مُریدان علّاف ما را صدا بزن تا در حیاط مدرسه جمع شوند. می‎‌خواهیم امروز درس تعبیر خواب را به صورت عملی آموزش دهیم...شاگران و مُریدان شیخ، همه در اسرع وقت در حیاط مدرسه جمع شده و گرداگرد شیخ را فرا گرفتند. شیخ پس از قرار گرفتن بر روی تخت مخصوصش، گفت مردی که خواب شومی دیده است را فرا بخوانید تا زودتر خوابش را تعبیر کنیم.مردی که خواب شومی دیده بود، از بین مُریدان وفادار شیخ عبور کرد و خود را به شیخ رساند. شیخ دستانش را به سمت مرد دراز کرد. مرد به خیال این که شیخ می‌خواهد به او دست بدهد، هر دو دست شیخ را گرفت و حسابی تکان داد. جوری که کمر شیخ قولنج کرد و بواسیرش رگ‌به‌رگ شد. شیخ برآشفت. می‌‎خواست بگوید مرد را از مدرسه بیرون بیندازند که یکی از مُریدان شیخ، خیلی سریع، خلاصه‌‎ای از پروتکل دیدار با شیخ را در گوش مرد قرائت کرد. مرد برای به جا آوردن قضای پروتکل، فوراً خود را به زمین زد و سه بار سر خود را بر زمینی که متبرّک بر قدوم شیخ بود کوبید، جوری که پیشانی‌‎اش ترک خورد، بعد هم بلند شد و هر دو دست شیخ را که هنوز هم دراز بودند را بوسید و به صورت دنده عقب، در چند وجبی شیخ نشست. شیخ که هنوز از بی‌حرمتی چند لحظه پیش دلخور بود رو به مرد کرد و این گفتگو بین شیخ و مرد درگرفت:شیخ: ای مرد پاپتی که برای تعبیر خوابت، این‌قدر کردی نک و نال، لطفاً بنال!مرد: شیخ روحم به فدایت! دی‌شب خواب به غایت شومی دیدم. گستاخانه به محضر شما آمدم تا ذره‌ای از علم تعبیر خوابتان را بذل خواب این حقیر بفرمایید!شیخ: بنال چه خوابی دیدی تا کمی از علم تعبیر خوابمان را مبذول فرماییم، بلکه رستگار شوی!مرد: دی‌شب خواب دیدم قلمی که با آن می‌نویسم، همان قلم‎‌پَر سفید و زیبایم که از پر &quot;قو&quot;‌های سیبری است شکسته است و از محل شکستگی آن، قلم‎‌پَری سیاه و زشت، شبیه به پر کلاغ‌‎های پِکَن، روییده است!شیخ: ای الدنگ بینوا! به ما بگو آیا قبل از خوابیدن، چیز کلفت و سنگینی کوفت کرده بودی؟مرد: شیخ! من فقیرم، نان خشکِ نازک هم گیرم نمی‌آید چه برسد به فطیر تازه و کلفت، من حتی آب ندارم که بنوشم چه برسد به نان برای خوردن، دیشب کمی برگ درخت عرعر خوردم و خوابیدم. همین.شیخ: ای پاپتی! پیشه‌‎ات چیست؟مرد: کاتبم، مشق ایّام می‎‌کنم!شیخ: در میان هزاران پیشه، این هم شد پیشه؟ ای نثار آن کلّه‎‌‌ی پوکت تیشه!مرد: ای قطب علم و دانش چین! من عاشق کتابت و مشق ایّام هستم، چه کنم؟ شیخ: وای بر تو! وقتی پیشه‌ات این است، خوراکت هم می‎شود برگ درخت عرعر و خواب دیدنت هم می‎‌شود همین خوابی که داری با آن حوصله‌‎ی ما را می‎‌بری سر!مرد: ای حکیم بلامنازع چین! هراسی عجیب بر دلم افتاده، گویی که تشت رسوایی‌ام از بام افتاده! شیخ: کم‌تر جفنگ بگو! می‎‌خواهیم تعبیر خوابت را بگوییم، آیا آمادگی‌اش را داری؟مرد: من آمادگی‌‎اش را دارم شیخ.شیخ رو به مُریدان: می‌خواهیم تعبیر خوابش را بگوییم، آیا آمادگی‌اش را دارید؟جمله مُریدان: آری ای شیخ کوه و خیابان و جادّه، ما همه آماده‌ایم آماده!شیخ رو به مرد: خب حالا که آمادگی‌اش را داری، بفرما این ما و این هم تعبیر خوابت، ای مرد مفلس: تو تا پیش از این قلم عفیفی داشتی و این قلم عفیفت همان قلم‎‌پِر سفیدی بود که تا دی‌شب، با آن می‌‎نوشتی و جز گرسنگی، چیزی برایت در بر نداشت، ولی طبق خوابی که دیدی از این به بعد قرار است قلم کثیفی داشته باشی و چیزکی برای کوفت کردن!مرد: شیخ چاره‎‌ی من بیچاره کُن؟ پرده‌های جهل و ابهام مرا پاره کُن!شیخ: شیرین‌زبانی هم که بلدی! خوشمان آمد! امّا پاسخت این است که الان دیگر چاره‌‎ای نداری! چاره برای آن موقعی بود که می‌توانستی عاشق هزار پیشه‎‌ی پرمایه‌ی دیگر شوی و عاشق مشق ایّام بی‌مایه شدی و تیشه به بخت خودت زدی!مرد: ای جان جانان! لااقل بگو چرا کثیف می‌شود قلمم؟ شیخ: بدان و آگاه باش که تو یا باید روزگار را به اندازه‌ی خودت گشاد کنی یا باید صبر کنی تا روزگار تو را به اندازه‌ی خودش گشاد کند! تو جربزه نداشتی روزگار را به اندازه خودت گشاد کنی، پس روزگار تو را به اندازه‌ی خودش گشاد کرد و به تنگ آورد و به تنگ آمدن از روزگار همانا و کثیف شدن قلم نیز همانا!مرد: ای داد بیداد! ای هزار فریاد! شیخ تو آن همه کرامات، بگو چرا من باید بشوم چنین کیش و مات؟ بگو چه کنم که لااقل قلم عفیفم از کثیفی در بیاید؟شیخ: روزی دو بار، هر بار دوازده ساعت، آن را در ظرف آبی پر از طلای خالص بخوابان!مرد: شيخ! من گور ندارم که کفن داشته باشیم، ظرف آب پر از طلا از کجا بیاورم؟ شیخ: از سر قبر پدر من! مفت و مجانی خوابت را تعبیر کردیم، دو قورت و نیمت هم باقی است! ای امان از این روزگار! ای امان از این مردم ناسازگار!مرد مستاصل و ناامید، به شیخ تعظیمی کرد و قصد ترک محضر شیخ را داشت که شیخ او را با این جمله فرا خواند: حیف که ما به خدمت خلق خیلی مقید هستیم. ای مردک بیچاره برگرد. بیا که این دل رحم ما نمی‎‌گذارد هیچ‎کس از این درگاه نا امید برود! مرد امیدوارانه به سمت شیخ برگشت، تعظیم غلیظی کرد و این‌‎بار طبق پروتکل، به سراغ دستان شیخ رفت. شیخ هم دستانش را دراز کرد تا پروتکل زودتر به اجرا در آید. شیخ بعد از بوسیده شدن دستانش به مرد می‎‌گوید: تو از این پس به مدرسه‎‌ی ما خواهی آمد و اوضاع و ایّام مدرسه‌‎ی ما را مشق خواهی کرد!مرد: به روی چشم شیخ. قول می‌‎دهم اوضاع مدرسه‌‎تان را مو به مو، پرده به پرده، تو به تو، مشق کنم و برگ‌‎های زرینی به تاریخ پر فتوح چین بیفزایم!شیخ: کور خواندی! اگر قرار است جیره‌‎خوار ما بشوی، اوضاع مدرسه را آن‎‌‌طور که ما می‌گوییم مشق می‌‎کنی، نه آن‌طور که هست و آن‎‌طور که خودت میل داری! مرد کمی فکر کرد و از روی ناچاری پیشنهاد شیخ را قبول کرد. دستان شیخ را بوسید و اذن گرفت تا برود دفتر و قلمش را بیاورد و برای همیشه، به خدمت شیخ و مُریدانش درآید.شیخ به محض رفتن مرد، نگاهی به مریدانش انداخت و خطاب به آن‎‌ها گفت: به خیالتان ما همین جوری کشکی‌کشکی شده‌‎ایم شیخ‌‎الشیوخ چین، کرامات و حکمتمان را حال کردید؟ کیف کردید چقدر زود خواب آن مردک پاپتی را تعبیر کردیم! نگذاشتیم حتی از موقعی که خواب را دید تا زمان تعبیر خوابش، نیم‌‎روز بگذرد. حالا هر چه زودتر گورتان را گم کنید و این خبر را پچ‎‌پچ‎‌کنان در شهر شایع کنید تا ما بتوانیم بر بودجه، عنترها و مریدان مدرسه‎‌ی خودمان بیفزاییم و خدا را بنده نباشیم. در غیر اینصورت، از ناهار و شام خبری نخواهد بود و امروز باید مانند همان مرد بینوا، با برگ درختان عرعر کنار مدرسه، رفع جوع کنید. آری ما اینجا نان مُفت خواهیم خورد ولی نان مُفت به کسی نخواهیم داد!دست‌‎انداز به تازگی، سه انتشارات دیگر افتتاح کرده است که با انتشارات چالش هفته می‎‌شوند چهار انتشارات. الهی خدا انتشاراتتان را زیاد کند! حالا بیایید تا بگویم این سه انتشارات جدید، چه می‌‎کنند و برای چه هستند؟انتشارات «یازده»: یازده پرسش برای تامل و تفکر بیشتر مطرح می‎‌شوند که شما می‌‎توانید به هر کدام که خواستید در یک پُست جداگانه پاسخ بدهید. انتشارات «پیش‎‌نویس‌‎تکانی»: انتشاراتی برای رهایی از تله‌ی کمالگرایی و انتشار یادداشت‌های تل‌انبار  شده در پیش‌نویس ویرگول که فکر می‌کنیم هنوز کامل نیستند و قرار هم نیست به  این راحتی و یا هرگز کامل‌تر شوند! برای توضیح بیشتر به این پُست مراجعه فرمایید.انتشارات «سکّو»: برخی از دوستان جدیدالورود می‌‎آیند و هنوز نیامده به خاطر عدم توجه من و شما به آن‌‎ها و نوشته‌شان می‌‎گذارند می‎‌روند. با خودم گفتم پُست‎‌های شروع و آغازین فعالیت هر کاربر در ویرگول را در این انتشارات بیاورم و از شما خواهش کنم که هوای این دوستان جدیدالورود که انصافاً معلوم است برخی آینده درخشانی در نویسندگی دارند را بیشتر داشته باشید. در توضیح این انتشارات نوشتم: سکّو، سکویی برای پرتاب شما به دنیای نویسندگی است. سفر به دور دنیا هم با  همان قدم اول شروع می‌شود. شما قدم اول برای سفر به دنیای نویسندگی را  برداشتید. قدمتان سبز. برای قرار گرفتن پست‌های آغازین کاربران جدید ویرگول  در این انتشارات و حمایت از آن‌ها، لطفاً به Dast Andaz خبر بدهید. پس شما هم کمک کنید تا این انتشارات پا بگیرد. از خوبی‌‎های این انتشارات که ای کاش همان ابتدای آمدنم در ویرگول درست کرده بودم، این است که بعدها می‎‌توانیم ببینیم چند نفر از دوستانی که به ویرگول آمدند، ماندگار شدند و چند نفر با همان یادداشت اول قید ویرگول را زدند و رفتند.یادداشت پیشین: https://vrgl.ir/uZWEq </description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 20:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش! (هشت: دختر زیبارو و خواستگارانش!)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4-nwnddrbxxqrb</link>
                <description>شیخ و جمله مریدانش گرد هم نشسته بودند که ناگهان بانگِ در، بی‌تابانه، برخاست. شیخ یکی از مریدانش را به سوی درِ مدرسه گسیل کرد. دختر زیبارویی جنبِ در ایستاده بود. شاگرد تته‌پته‌کنان پرسید که امرتان؟ دختر گفت مسئله‌ای برایم پیش آمده است که جز شیخ کونگ بزرگ، کسی را قادر به حل آن نیست. شاگرد با تته‌پته‌ی بیشتر پرسید آیا قبلاً نوبت گرفته بودید؟ دختر گفت نه و با صدایی نرم‌تر و ناز و غمزه‌ای بیشتر درخواست خود را تکرار کرد. شاگرد این‌بار با صدایی رسا گفت نوبت موبت بخورد توی سر من و شیخ، بفرمایید اندرون تا شیخ را خبر کنم و برای شما، اذنِ دخول بستانم.شاگرد رفت نزد شیخ و او را از آمدن دختر خبر کرد و اذن دخول بستاند. شاگرد دختر را تا نزد شیخ بدرقه کرد و در حین بدرقه، خیلی یواشکی پچ‌پچ‌هایی متلک‌گونه در وصف زیبایی دختر، زمزمه کرد. به محضِ ورود دختر، شیخ شاگردان را مرخص کرده، با وی خلوت کرد و آن‌گاه از او خواست که درخواست خود را بگوید. دختر محوِ چهره‌ی نورانی شیخ و ریش‌های سفید و بلندش گشته بود و در خیالی هوس‌آلود به سر می‌برد. جوری که شیخ مجبور شد ظرفِ آبش را خرجِ صورتِ دختر کند. دختر به خود آمد و از بابت حواس پرتی‌اش در محضر شیخ الشیوخ چین، بسیار عذر خواست. شیخ مهربانانه عذرش را پذیرفت و از او خواست که مسئله‌اش را بگوید تا نَمی از دریای عظیمِ حکمت خود را بر وی جاری کند.دخترم تو را چه شده است که چنین بدون نوبت، به درگاه ما تشریف‌فرما شده‌ای؟شیخ! مرا چندین خواستگار است. وامانده ام که به کدام‌‌یک از آن‌ها، بله بگویم؟اوّل این را بدان که از هر «بله‌»ای، «بلا»یی خیزد و «بله‌»ی بی«بلا‌» در بساط این دنیای دون دنی، موجود نیست. ولی از آن‌جا که گاهی احساس بر عقل آدمی، چیره می‌گردد. آن‌ها «بلا»یِ «بله» را به جان می‌خرند و گاهی حتی عاقبت جان خود را بر سرِ «بله»ی خود می‌‌دهند. آیا حاضری «بلا»یِ «بله»ات را به جان بخری؟!آری، آری، همان‌طور که شما افاضات فرمودید، اکنون احساس بر عقل من مستولی گشته‌، از همین‌رو حاضرم بلا»یِ این «بله»ام را به جان بخرم! حال که این‌گونه است. این را بدان که شکل و قیافه‌ و دَک و پُز خواستگاران تو، ملاک مهمی برای خوشبختی‌ات نیستند. فقط بگو که خواستگاران تو به چه کار مشغولند تا بگویم که باید به کدام‌یک از آن‌ها «بله» بگویی و «بلا» بستانی؟!از خیلِ خواستگارانم، یکی کارگری زحمتکش است.یک کارگر، گنجشک روزی است و هیچ وقت نمی‌تواند شکم تو را سیر کند. در مُلکِ چین کسی به کارگر بها نمی‌دهد. در بلادِ چین، جانِ ده کارگر به اندازه‌ی انگشتِ کوچکِ پایِ یک خنیاگر، نمی‌ارزد. از این‌ها که بگذریم، دستان یک کارگر به حدّی زمخت است که وقتی بخواهد تن تو را نوازش کند، چنین می‌نماید که دارد تو را سمباده یا سوهان می‌کشد. اگر گرسنگی و سمباده و سوهان را دوست داری، کارگر، گزینه‌ای نکوست!بلا به دور شیخ حکیم! کدامین دختر زیبا پیکری چون من بدن نازکش را به گرسنگی و سمباده و سوهان حوالت می‌کند؟پس از خواستگارانِ دیگرت بگو!یکی از خیلِ خواستگارانم قصّابی چغر و بد بدن است که سر گذر ووهان، قصّابی خُردی دارد.قصّاب چغری که از صبح تا شب، جانوران بینوا را قطعه قطعه می‌کند، قلبش چون سنگ سخت شده و از هرگونه لطافت عاری است. کافی است او را عصبانی کنی تا تو را نیز همچون آن جانوران، مورد تفقد قرار دهد! تنها خوبیِ وی این است که یخچال خانه‌ات همیشه پر از گوشت و بساط کباب‌تان همیشه پابرجاست. اگر شوهری سنگدل و یخچالی پر از گوشت و کباب دوست داری، قصّاب، گزینه‌ای نکوست.بلا به دور شیخ دانا! کدامین دختر زیبا پیکری چون من است که بدن نازکش را در عوضِ گوشت و کباب، به شوهری سنگدل، حوالت کند؟برای این که وقت خودت و مرا هدر ندهی، به من بگو که به جز این دو نفر، چند خواستگار دیگر داری؟هشت خواستگار دیگر.این هشت نفر، هر یک به چه کاری مشغول هستند؟خیاطی، ارابه‌رانی، شیپورچی، دبّاغی، بزّازی، طبّافی، طبابت و دلّالی مسکن.از من می‌شنوی وقت و بختِ خودت را هدر نده و تا فرصت از کف نرفته، به آن پسرک دلّال، بچسب (!) و آن خز و خیل(!)های دیگر را بُگذار و بگذر!شما فرمودید آن پسرک؟، ولی دلّالی که خواستگارم است، مردی بَس بالغ است که اکنون، سه زن و نه فرزند دارد.عیبی ندارد. باز هم اگر به او بله بگویی، خیلی بهتر است تا به آن خز و خیلان(!).جسارت است شیخ. می توانم بپرسم چرا؟دلّال مسکن همیشه جیبش پر از پول است. چون کار یدی نمی کند، دستان نرمی دارد که نوازشگران خوبی هستند. زبانش چرب و نرم است. اگر ده زن هم داشته باشد، دلِ همه‌ی آن‌ها را با زبانش، به دست می‌آورد. او اگر ده زن و چهل فرزند هم داشته باشد، قادر است همه را در بهترین مسکن‌ها پناه دهد. او آن‌قدر خرپول است که می‌تواند سایر خواستگارانِ تو را سال‌ها به بردگی خود درآود. یک دلّال مسکن، می‌تواند بهترین کارگران، خیاطان، ارابه‌رانان، شیپورچیان، دبّاغی، بزّازان، طبّافان و حتی اطباء را برای تو اجیر کند و شکم تو را با بهترین خوراکی‌ها از گوشت و مرغ گرفته و تا میوه و سبزیجات، انبوه سازد. کلام آخر را بگویم. خودِ ما که شیخ‌الشیوخِ چین هستیم اگر زیباترین دختر چین بودیم و هزار خواستگار زیباروی با شغل‌های مختلف داشتیم و یک خواستگار دلّالِ مسکنِ کور، افلیج و الکن(!)، فقط به آن دلّال بله را می‌گفتیم و بلا را می‌ستاندیم.شیخ بزرگ! اگر خواستگار دلّال نداشتید، باز هم به یکی از آن هزار خواستگاران‌تان جواب بله را نمی‌دادید؟ یا آن قدر صبر می‌کردیم که یک دلّال مسکن به خواستگاری‌مان بیاید و یا آن‌قدر در خانه‌ی پدرمان می‌ماندیم که موی‌مان همرنگ دندان‌مان شود!شیخ عزیز! راهنمایی‌های داهیانه‌ی شما را چگونه می‌توانم پاسخ گویم؟ما شیخِ کم توقعی هستیم. فقط به ما قول بده هر وقت به همسری آن دلّال خرپول درآمدی، از او بخواهی تا در بالا شهر پکن، مدرسه‌ای بزرگ و اکازیون، برای ما فراهم آورد تا بلکه بتوانیم شاگردان باکلاس‌تر و خوشگل‌تر و خوش‌ژن‌تری را به شاگردیِ خود درآوریم و مدرسه را از این شاگردانِ پاپتی و گری‌گوری(!)، تهی ساخته و بیش از پیش، به مُلک و ملّت بزرگ چین خدمت کنیم.به دیده منّت شیخ عظما. امّا اگر او به درخواستم جواب رد داد چه کنم؟برای محکم کاری «حق طلاق» را از او بستان و شرط «خرید مدرسه‌یِ ما» را در قباله‌ی ازدواجت، قید کُن. پس از ازدواج، قبل از هرگونه دل دادن و قلوه اِستاندنی و کار از کار گذشتنی، مدرسه‌ی ما را از او بستان.اگر زیر قول‌ و قباله زد، چه کنم؟در این صورت او شوهری خسیس و بی‌لیاقت است که شایستگی تو را ندارد. سریع از حق طلاق خود استفاده  و از او طلاق بستان و فوراً به نزد ما بیا تا از خودگذشتگی کرده و مطلقه‌ای چون تو را به عقد خود درآوریم. از بابت دُرّهای زیبایی که برای حقیر سُفتید، از شما سپاسگزارم. ای شیخِ بشکوه. سایه‌‌ی وسیع‌تان بر سر ملک و ملّت چین مستدام‌باد.برو و سعی کن با آن دلّال خرپول، خوشبخت شوی و ما را نیز از بدبختی‌های این مدرسه یا بهتر بگویم مستراحِ(!) خُردِ پایین شهر، برهان، ورنه بیا تا خودمان جورِ خوشبختی تو را به جان خُرد و خمیرمان بخریم!دختر رفت و زن دلّال خرپول شد. ولی به دلیل رکود بازار، آن دلّال به خاکِ سیاه نشست و پس از چندی، زندگی‌اش از تمام نعمت‌هایی که شیخ برشمرده بود، تهی گشت. دختر نیز طلاقش را بستاند و سراسیمه به نزد شیخ کونگ، شیخ‌الشیوخ چین، رفت. شیخ الشیوخ چین از او بدرقه‌ای گرم به عمل آورد و قول داد که همانند سایر مخدّره‌های حرمسرای خودش، به هر وسیله‌ی که شده است او را خوشبخت کند. ولو با هزارجور بدبختی! شیخ که بدجور از خود بیخود شده بود، حتی قول داد که اگر او هنرهای شوهرداری و مخصوصاً شیخ‌داری(!)اش را به خوبی نشان دهد، او را سوگلی خودش کند! دختر که با راهنمایی‌های راهگشای شیخ، اکنون زن مطلقه‌ای بیش نبود، از مناعتِ طبع، لطافت و عطوفت شیخ، به وجد آمده و اشک شوق در چشمانش حلقه زد. شیخ هم برای این که دلِ سوگلیِ آینده‌اش را به دست آورد، بدون هیچ‌گونه خطبه‌ی عقد و قباله ی ازدواجی، او را در آغوش گرفته و چنین آواز سر داد:گریه کنگریه کن گریه قشنگهگریه سهم دل تنگهگریه کن گریه غرورهمرهم این راه دورهسر بده آواز هق هقخالی کن دلی که تنگهگریه کن گریه قشنگهگریه قشنگهگریه سهم دل تنگهگریه کن گریه قشنگهبذار پروانه احساسدلتو بغل بگیرهبغض کهنه رو رها کنتا دلت نفس بگیرهنکنه تنها بمونیدل به غصه‌ها بدوزیتو بشی مثل ستارهتو دل شبا بسوزیگریه کن گریه قشنگهگریه سهم دل تنگهشیخِ مهربان و خوش‌قریحه‌ی چین، تا چندبار این آواز را نخواند، آن دختر را از آغوش خود رها نساخت! آن دختر نیز پس از چندی، شعری را خطاب به شیخ کونگ سرود که در سراسر چین، وایرال گشت. شعر این بود:ای شیخ‌الشیوخِ چین! ای آن‌که داد بر بادم!منِ رسوا، به آغوش تو، بدجوری معتادم!مطلب قبلی: https://virgool.io/Trying/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D9%8F%D9%86-%D8%B3%D9%87-uh95iij7nuas دوستان علاقه‌مند به &quot;نوشتن&quot;! به گاهنامه‌ی شماره بیست و یک، سر بزنید و برای موضوعات مطرح شده در آن مطلب بنویسید و در صورت برنده‌شدن، کتاب جایزه بگیرید. https://virgool.io/Gahnameh-Dast-Andaz/%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2%DB%B1-rwrvugbym5bm پُست‌های نوشته شده برای موضوعات گاهنامه‌ی شماره بیست و یک، تا این لحظه (به ترتیب):من و یک لنگه جوراب اثرِ قدیمی دوستت دارم :) اثرِ ♦ P⩑R§Δ ♦دزد کاکل به سر های های?‍♀️ اثرِ نگینقشنگ ترین های عمرم، تا امروز، تا اینجا! اثرِ یارا?سفرنامه بشرویه | بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! اثرِ mohsen mahmoodzadehدوستت دارم مثل... اثرِ مصطفی محمدیدوستت دارم، مثل سگ اثرِ Soshyantدوستت دارم مثل... اثرِ کانردوستت دارم مثل ... ( گاهنامه دست انداز ) اثرِ ali nnدوستت دارم مثل ... اثرِ فاطمه نصیری خلیلیدوستت دارم مثل...یک جن عاشق! اثرِ صدای ماه دوستت دارم، مثل ... ! اثرِ  paree.sقشنگ ترین های عمرم: خانه! اثرِ نآهید محمدی:) تلقین اثرِ کانروجدان وجدان ها را دست کم نگیرید!  اثرِ ???????دوست دارم مثل… :) اثرِ  Miyaروانی... اثرِ paree.sقصّه‌ای، برای جلب رضایتِ قاتل!( گاهنامه دست انداز ) اثرِ  ali nnدوستَت دارَم مِثل:) اثرِ ʑ.ɘ امیدوارم در پست بعدی، اسم شما و مطلب‌تان نیز جزو این فهرست دوست‌داشتنی باشد. هر عزیزی هم که برای گاهنامه، پُستی نوشته ولی در این فهرست نیست، لطفاً در قسمت نظرها تذکر بدهد تا فهرست را تصیحح کنم. با تشکر از تمام همراهان وفادارِ وفاپیشه.اگر وقت دارید: به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن»  سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، لطفاً دست دست نکنید و  آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.حُسن ختام: جاده لغزنده است! https://soundcloud.com/reza24k/jaddeh-laghzandast-damahi پیشنهاد: اگر کتابخوان هستید و یا به نوشتن علاقه دارید، سعی کنید خواندنِ این پُست آقای حیدری که زحمت زیادی برای آن کشیده شده را از دست ندهید: https://virgool.io/MePlusBook/%DB%B3%DB%B8%DB%B9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AB%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%AE%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qmqyvcreua3i </description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 15:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش! (هفت: فداکاری!)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-l6ce83zfybwh</link>
                <description>سر کلاس درس، شیخ کونگ داشت به مریدانش از فداکاری و راه و رسم آن می‌گفت تا این که یکی از مریدان این سوال را پُرسید:شیخ عزیز! می‌شود با مثالی از زندگی خودتان، مفهوم فداکاری را بهتر و عمیق‌تر به ما بیاموزید.چرا نمی‌شود! به روی چشم! از قضا زندگی من پُر از فداکاری است! شاید شما ندانید ولی این فداکاری‌ها تا جایی است که خیلی‌ها در چین مرا به اسم مستعار &quot;شیخ فدا!&quot; می‌شناسند. نمی‌دانم از کدام فداکاری‌ام برای شما بگویم؟ فدایتان شوم شیخ فدا! لطفاً از فداکاری‌های دوران کودکی‌تان برای‌ ما بگویید.حالا که اینطور می‌خواهید. باشد. یک نمونه از فداکاری‌های دوران کودکی خود را برای شما خواهیم گفت. دوستی داشتم که از برادر به من نزدیک‌تر بود...راستی استاد شما برادر هم دارید؟بی تربیت! ما در این مدرسه پُر آوازه‌مان هنوز نتوانسته‌ایم به شما یاد بدهیم که در میان حرف دیگران نپرید!معذرت می‌خواهم کونگ بزرگ!داشتم می‌گفتم دوستی داشتم که از برادر به من نزدیک‌تر بود. من با این دوستم به مدرسه می‌رفتم و با او برمی‌گشتم. مسیر از خانه تا مدرسه خیلی طولانی بود. برای این که راه را کوتاهتر کنیم چاره‌ای نداشتیم جز این که از میان گورستانی عبور کنیم.شیخ این گورستان فعّال بود یا متروکه؟!بی‌سواد، همین الان داشتیم به آن بی‌تربیت کنار تو می‌گفتیم که میان حرف کسی نپرد آنوقت تو...!عمرتان جاوید شیخ! گستاخی مرا ببخشید.دفعه‌ی آخرت باشد. داشتم می‌گفتم برای این که مسیر از خانه تا مدرسه را کوتاهتر کنیم چاره‌ای نداشتیم جز این که از میان گورستانی متروک بگذریم. خانه‌ی ما شرق گورستان و خانه‌ی دوستم در غرب گورستان بود. هر روز قرار می‌گذاشتیم تا در میان آن گورستان همدیگر را ببینیم و از آنجا تا آخر گورستان که به مدرسه ختم می‌شد را با هم برویم. یک روز معلم درس را کِش داد و موقعی به گورستان رسیدیم که هوا تاریک شده بود. هر دو مثل سگ ترسیده بودیم. من مثل شغال زوزه می‌کشیدم و دوستم مثل سگ عوعو می‌کرد!شیخ دانا! مگر نگفتید هر دوی شما مثل سگ ترسیده بودید، پس چرا شما مثل شغال زوزه می‌کشیدید و مثل سگ عوعو نمی‌کردید؟!تو و آن دو که مثل تو وسط حرف ما پریدید، گم شوید بیرون!عفو بفرمایید شیخ! حواسمان نبود! غلط کردیم! به بزرگی خودتان ببخشید!یک بار دیگر کسی در کلاسی‌، وسط حرف‌های ما بپرد بدون این که ذرّه‌ای از شهریه‌اش را پس بدهیم، اخراجش می‌کنیم. داشتیم می‌گفتیم من مثل شغال زوزه می‌کشیدم و دوستم مثل سگ عوعو می‌کرد! زوزه‌کشان و عوعوکنان به میان گورستان رسیدیم. دُرُست همان جایی که باید از هم جدا می‌شدیم. امّا من نتوانستم او را تنها رها کنم، بنابراین او را تا دم خانه‌شان همراهی کردم. موقع خداحافظی و وقتی خواستم برگردم، دوستم نیز نتوانست مرا تنها رها کند. پس او هم در جواب فداکاری من، مرا تا دم خانه‌مان همراهی کرد. وقتی به خانه‌ی ما رسیدیم. من نتوانستم او را تنها در میان آن گورستان مخوف رها کنم. برای همین دوباره او را تا خانه‌شان همراهی کردم. همین‌جور به رساندن و همراهی همدیگر ادامه دادیم تا این که آفتاب طلوع کرد و صبح شد! آن شب ما نهایت فداکاری‌ را به همدیگر مبذول داشته و فداکار بودنمان را به یکدیگر اثبات کردیم.شیخ فرهیخته! آیا اجازه است؟!چه عجب بالاخره یه نفر توی این مدرسه برای حرف زدن کسب اجازه کرد! بله اجازه است. بفرما!می‌شود بگویید آن دوست فداکارتان الان کجاست؟ آیا او هم به مدرسه و مریدداری مشغول است؟!من و آن دوستم با هم به جنگ رفتیم. در آن جنگ توسط دشمن محاصره شدیم. کارمان به قحطی شدید کشید. پنجاه نیروی جنگی بودیم. برای این که خودمان را سیر کنیم مجبور شدیم همدیگر را بخوریم. اول از زخمی‌ها شروع کردیم. بعد ضعیف‌ترها را خوردیم. در نهایت من و آن دوستم که از همه قوی‌تر بودیم، زنده ماندیم. گرسنگی امان جفتمان را بریده بود. چاره‌ای نداشتیم جز اینکه یکی از ما دیگری را بخورد تا زنده بماند. تا سه روز، خودمان را به یکدیگر تعارف کردیم! بدین ترتیب که من به او می‌گفتم تو مرا بخور تا زنده بمانی و او می‌گفت تو مرا بخور تا زنده بمانی! امّا روز چهارم که شد به این نتیجه رسیدیم که تعارف تیکه پاره کردن، هرگز شکم را سیر نمی‌کند. بنابراین به جان هم افتادیم. در نهایت من توانستم او را بخورم و زنده بمانم و خوشبختانه  موقعی که دیگر کسی برای خوردن نماند، محاصره شکسته شده و من توانستم از آن مهلکه جان سالم به در برده و پس از چندی، مدال ارزشمند فداکاران سرزمین چین را به خود اختصاص دهم!آیا اجازه است شیخ الشیوخ چین؟!احسنت بر تو و آن مُریدی که برای سخن گفتن اجازه گرفتید. بفرما عزیزم! شما که در جنگ هیچ فداکاری‌یی نکردید پس چگونه موفق به کسب مدال ارزشمند فداکاران سرزمین چین شدید؟!چه فداکاریی‌یی از این بالاتر که برای زنده ماندن و بیشتر رنج کشیدن در این دنیای دون دنی، مجبور شوی بهترین و عزیزین دوست خود را تکّه تکّه بخوری و آخ نگویی؟!  ماجرای شماره قبل: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%B4%D8%B4-%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%87-mry3qdztkcem مطلب قبلیم: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87-uxdkovdkqomk حُسن ختام: https://www.aparat.com/v/PbUfW/%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C مطلب بعدیم: به احتمال زیاد، به شرط حیات و دور ماندن از ممات و باذن‌الله:مُشک آن است که خود ببوید! (این پُست برای حضور در پویش &quot;روایتگر باش&quot; ویرگول نوشته خواهد شد.)</description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 11:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(شش: حق با کیه؟)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%B4%D8%B4-%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%87-mry3qdztkcem</link>
                <description>شیخ جان! میان &quot;شان تزو&quot; و &quot;فان تزو&quot; دعوایی سخت درگرفته است، هر کدام حق را با خودش می‌داند. اجازه ‌دهید آنها را نزد شما بیاوریم تا با یکی از آن قضاوتهای جانانه‌تان، برگی زرّین به کتابِ قضاوت روزگار اضافه کنید!سلامت کو گوساله؟! ما در این مدرسه که در کلّ چین لنگه ندارد به شما چه یاد می‌دهیم که از یک سلام کردن نیز چنین عاجزید؟اِوا خدا مرگم بده شیخ، سلام!سلام بر مُرید ملوس خودمان! چرا می‌خواهی آن دو یابو را نزد ما بیاوری؟ یعنی تو نمی‌دانی که ما اینقدر در قضاوت حرفه‌ای شده‌ایم که بدون این که شاهد دعوای دو نفر باشیم، می‌توانیم بینشان به خوبی قضاوت کنیم؟!گُستاخی بنده را ببخشایید شیخ.ببخشیدیم. حال بدون این که ماجرا را برایمان تعریف کُنی، قضاوتمان را می‌کنیم تا تو که مُرید ملوس ما باشی، کف و خون قاطی کنی!واحیرتا از این همه کرامات! اجازه می‌دهید اسفندی بیاوریم و دور تک تکِ اعضای بدنتان دود کنیم؟آخرین بار که این کار را کردی، زدی آن عضو حیاتی‌مان را سوزاندی. خدا از تو نگذرد که زندگی را بر ما زهر مار کردی!ممنون می‌شوم تا قبل از این که آن دو، بلایی به سر هم بیاورند، قضاوتتان را بکنید.ما یک نسخه‌ی واحد، امّا کامل و تمام عیار، برای تمام دعواهایی که در سراسر چین و ماچین رُخ می‌دهد، می‌پیچیم. آن را آویزه‌ی گوش خود کن و در تمام موارد مشابه به کار بگیر! فدایتان شوم، لطف کنید بپیچید و جنگ هفتاد و دو ملت را به صلحی ابدی بدل کنید!اندکی صبر سحر نزدیک است! ما معتقدیم قبل از وقوعِ هر دعوایی، معلوم است که حق با کیست!قربان مگر می‌شود؟! بگویید چگونه؟ و بشریت را از این گمراهی محض نجات دهید!&quot;حق&quot;، همیشه و بدون استثناء با&quot;زور&quot;است!مُرید ملوس شیخ کونگ پس از شنیدن این جمله نیم ساعتی خشکش زد و پس از آن، به مکالمه‌اش با شیخ ادامه داد:بنابراین از این پس هر وقت بین دو نفر دعوایی در گرفت، برای این که ببنیم حق با کیست؟ کافیست بین آنها مسابقه‌ی مُچ اندازی و طناب‌کشی برگزار کنیم. هر کدام که هر دو مسابقه را بُرد، حق را چشم و گوش بسته به او تقدیم خواهیم کرد!ای خاک عالم بر سر من و مدرسه‌ام که طویله‌ای شده است برای پروار گوسفندانی چون تو! ما یک سگ فرهیخته‌ی کتاب دوست را به مُریدی که تو باشی، ترجیح می‌دهیم!من هنوز بزرگ نشدم و یه آدم معمولی، بی‌استعداد، زشت و ضعیف هستم. اجازه می‌دهید بروم خودم را بکشم و از این زندگی نکبت‌بار راحت شوم؟ قبل از اینکه خودت رو بکشی، بگذار ابتدا تو را خر فهم کنیم تا خر از دنیا نروی!قربان مرام و معرفتتان بروم. محّبت فرموده خر فهممان کنید تا خر از دنیا نرویم!آن تعبیری که تو از حرف ما کردی سطحی‌ترین و مزخرف‌ترین تعبیر بود. آنچه ما می‌گوییم را بنویس تا هم برای خودت و هم برای آیندگان بماند.کجا و با چه بنویسم؟روی برگی بنویسش، بنویس با چشم خیسش، عشق رو تکرار کن دوباره، خط تیره بنویسش، خط تیره بنویس...! حالتان خوب است؟! به گمانم امروز یک چیزی‌تان است! اجازه می‌دهید ساقی‌تان را عوض کنیم؟خوبم. خوبم. اگر شما بگذارید. ساقی‌مان هم کارش خیلی درست است! تعبیر عمیق‌تان را بفرمایید تا با پِر قویی که دیروز برایتان کباب کردیم، بر روی پوستِ آهویی که پریروز برایتان کباب کردیم، بنویسم.زور بر چهار نوع است. زور اول، زور بازو است. زور دوم، زور حساب‌های بانکی و جوه نقدی است. زور سوم، زور املاک و مستغلات شماست. زور چهارم که به آن رانت می‌گویند. زوری است که از طریق چسبیدن به افراد صاحب قدرت و نفوذ پیدا کردن در دل‌های پُر سوز و گداز آنها به دست می‌آید. کدام زور از همه برتر است؟زور بازو، مُفت نمی‌ارزد. چون این زور را خر نیز دارد ولی هیچ کس او را آدم حساب نمی‌کند! زور دوم و سوم خیلی خوبند ولی زور چهارم، زور اکبر است و برترین زورهاست.برای این که بفهمیم حق با کیست باید به کدام یک از این زورها توجه کنیم؟به عنوان مثال اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که یک نفر از آنها سه زور اول را داشته باشد و نفر دیگر، فقط زور آخر را داشته باشد، شما بایستی از همان اول حق را به دارنده‌ی زور چهارم بدهی و خیال خودت و همه را راحت کنی!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که هر دو از زور بازو برخوردار باشند، حق با کیست؟حق با آن کسی است که چاقو دارد!اگر یکی چاقو و دیگری شمشیر داشت، چه؟با آن که شمشیر دارد!اگر یکی شمشیری و دیگری تفنگ داشت، چه؟با آن که تفنگ دارد!اگر هر دو تفنگ داشته باشند، چه؟با آن که تفنگش گلوله‌های بیشتری دارد!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که هر دو از زور بازوی خشک و خالی برخوردار باشند، چه؟با آن که زور بازویش از دیگری بیشتر است!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که یک نفر، فقط زور اول را داشته باشد و دیگری، زور دوم و سوم را، آن‌گاه حق با کیست؟حق با دیگری است که زور دوم و سوم را دارد. چرا که او می‌تواند به راحتی چندین قلچماقِ گردن کلفتِ طماع را به استخدام خویش در آورده و ترتیب آن یک نفر  و زور بازویش را در کسری از ثانیه بدهد!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که هر دو از زور دوم برخوردار باشند، حق با کیست؟آن که موجودی حساب بانکی‌اش بیشتر است!اگر موجودی حساب بانکی‌شان به یک اندازه بود، چه؟آن که با رئیس بانک رفیق است!اگر هر دو با رئیس بانک رفیق بودند، چه؟آن که با رئیس بانک، رفیق‌تر است!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که هر دو از زور سوم برخوردار باشند، چه؟آن که زمین و مستغلاتش بیشتر است!اگر هر رو به یک اندازه زمین و مستغلات داشته باشند؟آن که زمین و مستغلاتش در بالای شهر است!اگر زمین و مستغلات هر دو در بالای شهر باشد، چه؟آن که زمین و مستغلاتش بالای شهرتر است!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که هر دو از روز چهارم برخوردار باشند، حق با کیست؟با آن که چسبندگی‌اش به افراد صاحب قدرت، و نفوذش در دل آنها بیشتر است!اگر هر دو به یک اندازه چسبندگی و نفوذ داشته باشند، چه؟آن که به افراد صاحب قدرت بیشتری چسبیده باشد و در دل‌های تعداد بیشتری از آنها نفوذ پیدا کرده باشد!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که یک نفر از زور دوم برخوردار است و دیگری از زور سوم، آن‌گاه حق با کیست؟بایستی زور دیگری که از نوع زور سوم(املاک و مستغلات) است را به زور نوع دوم(وجود نقدی) تبدیل کنند و آن‌گاه با یکدیگر قیاس کنند. برای هر کس بیشتر شد، حق با اوست!اگر بین دو نفر دعوایی در بگیرد که هیچ کدام هیچ زوری نداشته باشند، حق با کیست؟حق با هیچ کدام‌شان نیست. امّا چون خودشان این را نمی‌دانند، باید بر سر حق نداشته‌شان، با هم گلاویز شده و آنقدر همدیگر را بزنند تا یکی‌شان خسته شود و نزاع را ترک گوید. آن‌گاه آن که می‌ماند با این توهم که حق نداشته‌اش را گرفته است، به رقص و شادی می‌پردازد!در کلّ چین، هیچ جادوگری نمی‌توانست همچون نسخه‌ای بپیچد. ای کاش می‌توانستم مغزتان رو ببوسم!اولاً که جادوگر خودتی و هفت جدّ و آبادت، دوماً &quot;ای کاش&quot; و &quot;امّا&quot; و &quot;اگر&quot; را کاشتند، حتی یک خیار چنبر کرمو هم سبز نشد!پس اجازه دهید لمسمتان کنم،در آغوش بگیرمتان و ببوسمتان!نه!!! ای شارلاتان! برای چه؟ مگر مشکل داری؟قربان عشق من به شما یک عشق افلاطونیه و نه چیز دیگر. فقط می‌خواستم تا قبل از این که گلچین روزگار که لعنتی عجب خوش سلیقه است، گلی مثل شما، که معدن علم و فضیلت و حکمت باشید را  ناجوانمردانه بچیند، قدرتان را بدانم!حالا که این طور شد بیا هر چقدر که دلت می‌خواهد قدر ما را بدان. فقط اطراف را نگاه کن تا کسی به ما انگ   نزند!شیخ از شما ممنونم که گذاشتید قدرتان را بدانم.اگر با بنده کاری ندارید رفع زحمت کرده و سریع بروم به دعوای آن دو یابو خاتمه دهم.قبل از آن که به دعوا و عرض اندام آن دو یابو پایان دهی، به آشپزمان بگو برای امروز ظهر، آش خشتک بپزد!جسارتاً مناسبتش چیست؟بعد از یکماه، بالاخره دیروز آخرین وارثِ شیخ کونگی که خودمان باشیم، خودش با پای خودش رفت جیشش را کرد!تبریک می‌گویم شیخ. تا باشد از این جیش کردنا!مُرید ملوس رفت تا حق را به حق‌دار بدهد ولی وقتی به صحنه‌ی دعوا رسید که صحنه‌ی دعوا به صحنه‌ی جُرم تبدیل شده بود! &quot;شان تزو&quot; با چاقو &quot;فان تزو&quot; رو مُثله کرده بود. در حالی که طبق فرمایشات شیخ کونگ حق با  &quot;فان تزو&quot; بود. چون انگشتان یکی از دستان قطع شده‌اش هنوز به دسته‌ی شمشیر چسبیده بود! با وجود وقوع این حادثه‌ی تلخ، ظهر که شد شیخ کونگ کاسه کاسه آش خشتک سر کشید و در حالی برای خواب قیلوله به بستر رفت که هنوز چند قطره آش به سبیلش آویزان بود!شماره‌های پیشین:ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(یک)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(دو)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(سه)+...ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(چهار: ازدواج نافرجام)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(پنج: الهام)مطلب قبلیم: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-e1saho57ik78 مسابقه ماهنامه‌ی دست‌انداز:کسانی که افتخار دادند و در مسابقه‌ی این دوره حضور یافتند:دو نفر از برنده‌های این دوره مسابقه دست انداز رو خود شما انتخاب خواهید کرد. چه جوری؟ هر کدوم از شما، لطف کرده و آثار سایر شرکت‌کنندگان در مسابقه رو بخونه و از بین اونا، ۵ نویسنده‌ی برتر رو انتخاب و اسامی‌شون رو تا یه هفته بعد از اتمام تاریخ مسابقه برام ایمیل کنه.  تاریخ اتمام مسابقه: (۳۰ مهرماه)، مهلت انتخاب ۵ نفر برتر و ایمیل نام آنها: (از ۱ تا ۷ آبان)تا الان شانزده عزیز با هجده مطلب، در مسابقه حضور یافتند؟ (به ترتیب حضور)حباب-نامه ای به ده سال بعد خودم!لوندرفانتزی(Lavenderfantasy)-«نامه‌ای به ده سال بعد خودم!»پینوکیو(pinochio)-نامه‌ای به 10 سال آینده خودمیادداشت های یک دختر معمولی 2-نامه ای به ده سال بعد خودم!ربیت گیرل(Rabbit girl)-مصاحبه سه ویرگولیD:میم را... -مصاحبه سه ویرگولی D:علی(Ali G)-مصاحبه سه ویرگولی!سیده سدنا موسوی -نامه‌ای به ده سال بعد خودم!ربیت گیرل(Rabbit girl)-نامه ای به ده سال آینده...شکرین قلب(!sweetheart)-نامه‌ای به ده سال بعد خودمخاکی - قصه مرغی که زرشک پلو شد | مصاحبه ای با یک دوست ویرگولیٱذرخݰ⦕⦖ عـزےزے - نامه‌ای به ده سال بعد خودمخاکی-وقتی به خودم میگم زرشک | نقشه زندگی من تا مرگمیم را... - نامه ای به ده سال قبل !(شایدم بعد !)علیمو(alimo)-مصاحبه ویرگولی!حنانه محمدی(hannane.mohammadi)-گرچه دورم ولی با تو سخن میگویم!زد-اس(?zs)-نامه ای به هشت سال بعد خودم!!خاکی-با من ازدواج می‌کنید؟ | مصاحبه ای با یک دوست ویرگولیمسیح(Masih)-نامه ای به ده سال بعد خودمکوچک-نامه‌ای به ده سال بعد خودم!کسانی که افتخار ندادند و در مسابقه‌ی این دوره حضور نیافتند:سه نفر از برنده‌های این دوره مسابقه دست انداز رو شما انتخاب خواهید کرد. چه جوری؟ از عزیزانی که اسمشون رو اینجا میارم خواهش می‌کنم، به عنوان داور، افتخار بدن و مطالب دوستانی که در بالا لینکشون رو آوردم، با دقّت، بخونند و از بین اونا ۵ نویسنده‌ی برتر رو انتخاب و اسامی‌شون رو تا یه هفته بعد از اتمام تاریخ مسابقه برام ایمیل کنند. تاریخ اتمام مسابقه: (۳۰ مهرماه)، مهلت انتخاب ۵ نفر برتر و ایمیل نام آنها: (از ۱ تا ۷ آبان)داوران این دوره:ٱذرخݰ⦕⦖ عـزےزے/احمد سبحانی/علی خالقی/بهنام/حجت عمومی/سهیل مرادی مریم نگاری/سهیلا رجایی/علی دادخواه/آرمیتا فرهادی/سید متین فقهی/نازنین باقری/maral abbasi/آسایش آسوده:)/ Rنورالدین/ Moeinitto/فاطمه مرادی/Sky/مژگان هزارخانی/eshghghadimihame/راضیه زارع /Baharr /لام_مث_لیلی ( لیلی عباسی) /Hesperus/پ.ا.ی.ی.ز /Raha Foroozan/آنیتا /Roya /پاتک/ نیلوفر موسوی/mehrofehr/phoenix /س.مرتضی موسوی توجه! دوستانی که تمایلی به ارسال ایمیل ندارند، می‌تونند اسامی ۵ نفرِ انتخابی خودشون رو در زیر این پُست یا یکی از پُست‌های بنده، بنویسند. با تشکر فراوان.چنانچه بزرگواری در مسابقه حضور یافته ولی اسمش اینجا نیامده ، در قسمت نظرها تذکر بده.شانزده نفر شرکت‌کننده در مسابقه، سعی کنند همگی در انتخاب ۵ نفر برتر، شرکت کنند تا ۲ نفری که قراره انتخاب کنند، بهترین باشند.از سی و سه نفر عزیزی که به عنوان داور انتخاب کردم، خواهش می‌کنم در انتخاب ۵ نفر برتر، حضور حداکثری داشته باشند تا ۳ نفری که قراره انتخاب کنند، بهترین باشند.چون اصل بر شفّافیت است، اسامی دوستان مشارکت کننده در انتخاب نفرات برتر و ۵ نفر انتخابی‌شون، در ماهنامه‌ی دست‌انداز بعدی، منتشر می‌شه.ماهنامه‌ی بعدی دست‌انداز کی منتشر می‌شه؟دوستان از ۱ تا ۷ آبان مهلت دارند تا این مطالب رو با دقّت بخونند و ۵ نفر برتر رو انتخاب کنند. ماهنامه‌ی دست‌انداز، بعد از جمع‌بندی نظرات دوستان و انتخاب قطعی نفرات برتر، منتشر می‌شه. ان‌شاءاللهحُسن ختام: آهنگی از سینا درخشنده. https://www.aparat.com/v/oeWpi/%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%DA%A9___%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7_%DB%8C%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%A9%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D9%84_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%87_... مطلب بعدی: به شرط حیات و دورماندن از ممات و داشتن جان در بدن.آبتنی تو حوضِ کتاب! توی این مطلب در مورد چند تا کتاب مختلف می‌نویسم و قسمت‌هایی از هر کدوم رو براتون بازنویسی می‌کنم. این مطلب طولانیه ولی قول می‌دم هر کسی که بخوندش، دست خالی نره. ان‌شاءالله.</description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 20:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(پنج: الهام)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-tib6povk41xx</link>
                <description>سلام شیخ!سلام حیف نون عزیز، خوبی؟مُرید شما هستم، پس خوب هستم!درود بر تو. تا باد چنین مریدانی بادا!گویا با من کاری داشتید؟آری. آری. مرا با تو کاریست. امّا نمی‌دانم چگونه بگویم؟راحت باشید. هیچ آداب و ترتیبی مجویید، هر چه دل تنگت می خواهد بگویید!تو که غریبه نیستی. چند وقتیست در این فکر فرو رفته‌ایم که چرا چیزی به ما الهام نمی‌شود؟! شیخ عزیز برای اینکه چیزی به شما الهام شود، همچون خیلی از اساتید دیگر، باید بروید سراغ فرشته‌ی الهام یا منبع الهام؟ فرشته‌ی الهام چیست؟ از فرشته‌ی الهام برایمان بگو!فرشته‌ی الهام معمولاً دختر یا زنی زیبا و خوش سخن است که تا دلتان بخواهد در بلاد چین یافت می‌شود. کافی است دستور بدهید تا فوراً یکی از آنها را به نزد شما بیاوریم!از محاسن و معایبش برایمان بگو!حُسنش این است که به شما الهام می‌دهد. عیبش این است که بلای جیبتان می‌شود. هر چه پول دارید باید بدهید تا از بهترین رستوران‌های شهر، برای او آش خفاش یا آبگوشت بزباش تهیه کنید. چون فرشته‌ی الهام برای این که بتواند خوب الهام بدهد باید شکمش سیر باشد!منبع الهام چیست؟ از منبع الهام برایمان بگو!چون یکی دو تا نیستند بهتر است بگویید منابع الهام(!) خُب از منابع الهام برایمان بگو؟منابع الهام دارای دو گونه‌ی سنّتی و صنعتی هستند. از کدامشان برایتان بگوییم؟ابتدا از نوع سنّتی‌اش برایمان بگو. چون ما همیشه به سنّت‌ها ارج نهاده‌ایم و تا روزی که زنده‌ایم ارج خواهیم نهاد. به شما هم که مرید ما باشید همین توصیه را می‌کنیم!قربان آن سبیل‌های دسته موتوری‌تان بروم. منابع الهام سنّتی تنوع زیادی ندارند. بهترین آنها را که از گلی به نام شقایق استحصال می کنند. شعرایی که گویا منبع الهامشان همین گل زیبا بوده در وصفش سخن‌ها گفته و شعرها سروده‌اند. مثلاً شاعری در وصفش سروده که:«تا شقایق هست زندگی باید کرد!» امّا افسوس و صد افسوس که نوع خالص این منبع الهام اکنون در دسترس نیست. از محاسن و معایبش برایمان بگو!شیخ الشیوخا! پدرم روزی در وصف این نوع منبع الهام به من سخنی گفت که آویزه‌ی گوش‌های خود کرده‌ام. همان سخن را امروز به شما خواهیم گفت:«ابتدا یک نخود از این منبع الهام تو را دچار یبوست می‌کند ولی کم‌کم این الهام کار تو را به جایی می‌رساند که با مصرف نیم کیلو از آن نیز نمی‌توانی جلوی بیرون‌روی‌ات را بگیری!» تازه پدرم این جمله را درباره نوع خالص این منبع الهام گفت. حال آن که نوع ناخالص آن مضرات بیشماری دارد که بیانش در توان مریدی چون حقیر نیست!مرده شوی این منبع را ببرند، این منبع به درد ما نمی‌خورد! ما همین جوری هم مزاجمان کلّی مشکل دارد!حالا از منابع الهام صنعتی برایمان بگو!قربان آن ریش‌های تنک درهم برهم‌تان بروم. تعداد منابع الهام صنعتی شناسایی شده به چند صد عدد رسیده است. اسامی این منابع اینقدر زیاد است که نمی‌دانیم از کدامشان برایتان بگوییم.به جای اسم‌های مزخرفشان، از محاسن و معایبشان برایمان بگو!ذوالفنونا! این منابع، اگر یک حُسن داشته باشند، صد عیب دارند! پیشنهاد بنده این است که با توجه به کهولت سنّ‌تان، به سراغ این منابع الهام نروید! حرف دهانت را بفهم چون ما همچنان جوان هستیم ولی این طور که تو می‌گویی چاره‌ای برای ما نمی‌ماند جز این که برویم سراغ همان فرشته‌ی الهام! نظر شما که از مریدان فهمیده‌ی ما هستید، چیست؟نظر نهایی مریدتان این است که فرشته‌ی الهام یا منابع الهام، تفاوت چندانی ندارند. هر دو بابای شما را در خواهند آورد. تنها تفاوتشان در میزان سرعتشان در درآوردن بابای شماست! اولی در اغلب اوقات کم‌کم، یواش یواش، نم‌نم و نرم و نازک، این کار را می‌کند ولی دومی در اکثر قریب به افتراق(!) خیلی سریع و چست و چابک!ما دوست نداریم بابایمان در بیاید!پس قربان دور الهام ملهام را خط بکشید.چگونه دور الهام ملهام را خط بکشیم؟پیش از این که منبع الهام و فرشته‌ی الهام نداشتید چه می‌کردید؟همین جوری یهویی یک چیزی از خودمان می‌بافتیم و به خورد شما می‌دادیم!از این پس نیز همین کنید!از این پس نیز همین کنیم!وقتی مرید قسم خورده استاد را ترک گفت. استاد دستش را مشت و در زیر چانه‌اش قرار داد. آنگاه با خودش گفت:«خیر سرمان ما استاد و ذوالفنون و شیخ‌الشیوخ و قاضی‌القضات چین هستیم، آنوقت هیچ اطلاعی در مورد فرشته و منبع الهام نداشتیم. ای وای بر ما! تا در دکانمان را تخته نکرده‌اند، برویم کمی بیندیشم و ببینیم چه کسی را می‌توانیم بیابیم تا یک منبع سنّتی خالص و کم عوارض برایمان ردیف کند!» استادی در حال الهام گرفتن از یکی از منابع الهام سنّی!شماره‌های پیشین:ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(یک)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(دو)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(سه)+...ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(چهار: ازدواج نافرجام)مطلب قبلیم: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-cbjy9fqpwpni حُسن ختام مرتبط: یک آهنگ قدیمی در وصف یکی از منابع الهام قدیمی و پُر کاربرد با صدای کسی که به خاطر شباهت صورت و ریش و مویم به او هفته‌ای چند بار به شوخی(بخوانید به تمسخر!) تقلید صدایش را می‌شنوم! https://www.aparat.com/v/7nGhE/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4 مطلب بعدی: به شرط حیات و دورماندن از ممات و داشتن جان در بدن.کوچولوهای دوست داشتنی!(در این مطلب به معرفی چند کتاب جیبی خیلی خوب خواهم پرداخت. ان‌شاءالله)</description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 19:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(چهار: ازدواج نافرجام)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-cbjy9fqpwpni</link>
                <description>سلام شیخ!بنال!مسئلتن!بپرس حیف نون!شیخا! نظرتون در مورد ازدواج چی‌چوک چیه؟اگر ازدواجش باعث نشود تا دست از مریدی ما بردارد، مشکلی نیست!چی‌چوک همچون دیگر مریدان شما، قسم خورده است تا روزی که زنده است فقط مرید شما باشد و نه هیچ خر دیگری!خُب پس مسئله‌ای نیست، می‌گوییم برود ازدواج کند!ای شیخ عزیز! مشکلی وجود دارد!بگو تا حلش کنیم!یک مورد خوب برایش پیدا کرده‌ایم ولی او می‌گوید من با این مورد ازدواج نمی‌کنم!ما دستور می‌دهیم تا با همین مورد ازدواج کند. امّا قبل از آن به ما بگویید نکند این موردی که برایش یافته‌اید زشت است؟مگر می شود کسی از چی‌چوک زشت‌تر باشد؟راست می‌گویی! راست می‌گویی! البته ما در چی‌چوک فقط زیبایی می‌بینیم. پس موردی که پیدا کرده‌اید چه مشکلی دارد که چی‌چوک دست رد بر سینه‌اش می‌زند؟چی‌چوک می‌گوید زنی که قبلاً ازدواج کرده باشد را نمی‌خواهد. می گوید زنی می‌خواهد که به جز او هیچ شوهری در زندگی‌اش ندیده باشد!آیا این موردی که شما پیدا کردید پیش از این ازدواج کرده است؟!آری شیخ. آری!چند بار؟خودش می‌گوید آنقدر شوهر کرده است که آمار از دستش در رفته است!او شوهرانش را طلاق داده است یا شوهرانش او را طلاق داده‌اند؟هیچ کدام شیخ؟پس چه شده است؟شوهرانش همگی کشته شده‌اند!آه. چه سرگذشت تلخی! اگر اینطور باشد باید کمی به چی‌چوک حق بدهیم. شاید حدس زده که سرنوشت او نیز چون شوهران پیشین این زن، کشته شدن است!خیر قربان او همچون حدسی نزده است! چون شوهران پیشین او همگی جنگجویانی چیره‌دست بوده‌اند ولی چی‌چوک تنها یک مرید شاعر مسلک ریغماسی است! تنها بهانه‌اش این است که موردی که ما برایش پیدا کرده ایم، قبلاً شوهر کرده!خُب یک دوشیزه برایش بیابید!امّا شیخ از هر چنگول این زن، یه هنر میبارد!  مگر این زن چند سالش است که این همه هنر دارد؟چهل سال!چهل سال برای کسب هنر سن کمی نیست! حال بگو این هنرها را از کجا آموخته؟از شوهران اسبق و کم و بیش احمقش!این هنرها که گفتی، کدامین هنرها هستند؟هنر پرتاب نیزه! هنر پرتاب تبر! هنر پرتاب داس! هنر پرتاب چکش! هنر پرتاب چاقو! هنر پرتاب قابلمه! هنر پرتاب سینی! هنر پرتاب گوشت‌کوب! هنر پرتاب دسته هاون! هنر پرتاب بچه!ای خاک عالم و دنیا بر سر تو و این موردی که برای چی‌چوک بینوای ما پیدا کردی!چرا شیخ؟گوساله اینها که تو گفتی کجایشان هنر هستند؟امّا اینها که گفتیم در دیار ما جزو هنرهای رزمی به شمار می‌آیند!زن را چه به هنرهای رزمی، زن باید برود سراغ هنرهای بزمی!شیخ کمی آرامتر سخن بگو!چرا؟چون احتمال دارد به فمینیست‌ها بربخورد!به هر خری که می‌خواهد بربخورد! ما حق را به چی‌چوک می‌دهیم و نمی‌گذاریم به این ننگ تن در دهد! ما خودمان حاضریم با هزار دوشیزه‌ی بی‌هنر، ازدواج کنیم ولی با یک زن سرشار از هنرهای رزمی، وصلت ننماییم!شیخ اگر زنی پیدا کنیم که سرشار از هنرهای بزمی باشد چه؟برای من یا برای چی چوک؟مگر شما با وجود داشتن این همه زن؟ یعنی شما باز هم زن می‌خواهید؟راستش را بخواهی ما چون دوست داریم تمام اعداد زندگیمان رُند باشد، در فکر آنیم که تعداد زنهایمان را از پنجاه و نه به شصت برسانیم!امّا شیخ با وجود این همه زن کی وقت می‌کنید به ما درس بدهید؟شما به درجه‌ای از کمال رسیده اید که من از شما درس می‌گیرم نه شما از من!شکسته نفسی می‌فرمایید شیخ! شکستن نفس از شکست هر چیز دیگری ارزانتر تمام می‌شود!شیخ! قلم کاغذ خدمتتان هست؟برای چه می‌خواهی؟می خواهم این درّی که سفتید را بنویسم تا هم خودم و هم آیندگان هرگز فراموش نکنند!بیا این قلم و این هم کاغذ!جوهر چه؟ جوهر هم دارید؟جوهرم کجا بوده! جوهرم همین امروز تمام شد!چاقو چه؟ چاقو دارید؟شیخ در حیرت از این که چاقو چگونه می‌تواند جای خالی جوهر را پر کند، یک چاقو از زیر شال کمرش در می آورد و به مرید می‌دهد.مرید با چاقو  دستش را می‌برد. جوری که خون از آن جاری می‌گردد. مرید نوک قلم را به خون خودش آغشته و کلام گوهربار شیخ را بر روی کاغذ می‌نویسد. شیخ با دیدن این صحنه به وجد می‌آید و اشک شوق می‌ریزد!شیخ عزیز چرا اشک می‌ریزید؟این اشک را به خاطر چی‌چوک می‌ریزیم!استاد محبّت شما به مریدانتان مثال زدنی است!در اینجا مرید عزم رفتن می‌کند ولی ناگهان این سوال را از شیخ کونگ می‌پرسد؟راستی! شیخ عزیز! شما را در اولویت همسریابی قرار دهیم یا چی‌چوک زشت عذب اوغلی را؟گوساله من پام لب گوره ولی چی‌چوک عذب اوغلی حالا حالاها وقت دارد! خوب که فکر می‌کنم برای این که وقتتان را تلف نکنید، دستور می‌دهیم تا چی چوک با همین موردی که برایش پیدا کرده‌اید و سرش هم زیاد است، ازدواج کند. به این گوساله بگویید بیاید تا دستور بدهیم!شیخ به چی چوک بینوای عزب اوغلی ریغماسی دستور می‌دهد که با همان مورد یافته شده ازدواج کند. چی چوک هم چون مرید قسم خورده‌ای بود، قبول کرد. امّا هنوز شب زفاف به صبح نرسیده بود که چی‌چوک، ریغ رحمت را سر کشید. گویا موردی که برایش پیدا کرده بودند، عادت داشت در هر جا و هر لحظه، هنرهایش را تمرین کند. همان شب زفاف، نگاه مورد به گوشت‌کوب کنار اتاق می‌افتد، آن را بر می‌دارد تا تمرین کند که سبز شدن چی چوک بر سر راه گوشت‌کوب همانا و ترکیدن جمجمه‌ی او همانا و جان به جان آفرین تسلیم کردنش همانا! پس از این حادثه‌ی غمبار، شیخ کونگ سخت گریست و دستور داد که مورد را با همان گوشت‌کوب اینقدر بزنند تا بمیرد. بعد هم دستور داد تا جسد آن مورد را به عمله و بنایی که داشتند دیوار خراب شده‌ی ضلع غربی مدرسه را تعمیر می‌کردند بدهند تا او را به عنوان مصالح ساختمانی مورد استفاده قرار دهند! همچنین دستور داد هیچ احدالناسی در سراسر دنیا، به مدّت یک دقیقه از هیچ گوشت‌کوبی استفاده نکند! شیخ به پاس خدمات و مریدی‌های صادقانه‌ی مرید قسم خورده‌اش-چی‌چوک شاعر مسلک بینوای عزب اوغلی ریغماسی-یک روز را عزای خصوصی اعلام کرد!گوشت‌کوبی که چی‌چوک با آن کشته شد در موزه‌ی مدرسه‌ی عالی ذوالفنون، شیخ‌الشیوخ و قاضی‌القضات چین، شیخ کونگ و مریدان قسم خورده‌اش، در معرض نمایش عموم گذاشته شده است: شماره‌های پیشین:ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(یک)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(دو)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(سه)+...مطلب قبلیم: https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AC%D9%86%D8%A8-abwqgikrsrkp یادآوری:جوایز آخرین مسابقه دست انداز برای چهار نفر از دوستان ارسال گردید. شماره مرسوله پستی را برای دوستان ایمیل خواهم کرد تا پیگیری کنند. خانم لیلی عباسی که در این مسابقه برنده شده بود، هنوز نام کتاب یا کتابهای درخواستی خودش را ارسال نکرده است. خواهش می‌کنم ایشان و آقای محمدمحسنی و خانم نازنین باقری(برندگان دوره های گذشته) تا قبل از اتمام ماه، جوایزشان را تعیین و تکلیف و خیال مرا راحت کنند. حُُسن ختام: با این آهنگ خیلی خاطره دارم. این آهنگ من رو می بره به جاهای خوب زندگیم. هر چند شنیدن این آهنگ در بهار و در زیر باران، صفای دیگه‌ای داره ولی شنیدن اون الان هم خیلی خالی از لطف نیست: https://www.aparat.com/v/VTmXE/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF_%D8%B3%D8%A8%D8%B2_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_-_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%3A_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C </description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 06:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(سه)+...</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%B3%D9%87-sz6ywuesvtwp</link>
                <description>بخش اول: ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(سه)سلام شیخ!بنال!مسئلتن!بپرس نفله!شیخا! از میان من، یان تزو، شان تزو و وان تزو، کدام یک قد بلندتری دارد؟ای ابلهکان نادان به جای این که بتمرگید و درستان را بخوانید، بر سر بلندی قدتان با یکدیگر جدل می‌کنید؟شیخا! در زنگ تفریح، این جدل پیش آمد!قد درخت سیب بلندتر است یا تبریزی؟تبریزی؟کدام یک میوه می‌دهند؟درخت سیب!شیخا! نگفتید قد کداممان بلندتر است؟گوساله! منظور سوالم را نفهمیدی؟نه!برو گمشو درست را بخوان تا اینقدر کودن نمانی!اندکی بعد: مریدی دیگر، پس از کسب اجازه، پا به اتاق شیخ کونگ می‌نهد:سلام شیخ!بنال!مسئلتن!بپرس نفله!شیخا! از میان من، سان تزو، شان تزو و وان تزو، کدام یک...قد بلندتری دارد؟!خیر!پس چه؟کدام یک هیکل گنده‌تری دارد؟ای ابلهکان نادان به جای این که بتمرگید و درستان را بخوانید، بر درازی قدتان و ستبری هیکلتان با یکدیگر جدل می‌کنید؟شیخا! در زنگ تفریح، این جدل پیش آمد!خالی بند! شما در زنگ تفریح مگر بر سر درازی قدتان جدل نمی‌کردید؟قربان آن جدل در زنگ تفریح دیروز پیش آمد و این جدل در زنگ تفریح امروز!هیکل بز بزرگتر است یا خر؟گاو!مرتیکه به کی گفتی گاو؟شیخا! به هیچ کس. در جواب سوالتان، گاو فرمودم!گوساله! گاو کجای سوال من بود؟شما می‌خواستید مرا مثل سان تزو، بپیچانید ولی خودتان پیچیده شدید!تو از همین لحظه اخراجی. سریع برو قسمت آموزش، تسویه کن و به خانه‌ات برگرد!آخر برای چه و به چه دلیل؟به دلیل گستاخی و توهین به ذوالفنون، شیخ الشیوخ و قاضی‌القضات چین! شیخ، من که توهینی نکردم، اگر هم کرده باشم، فقط به یک نفر کردم!شیخ از این حرف مریدش، سخت برافروخته گشت. پس به دنبال وی افتاد و او را با کمک مریدان دیگرش، در گوشه‌ی یکی از کلاس‌ها گیر انداخته و با تمام قوا هدایتش فرمود. چنانچه از آن پس مرید مذکور، شیخ را چند نفر، بلکه بیشتر نیز می‌دید!ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(یک)ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(دو)بخش دوم: برنده‌های مسابقه‌ی دست‌انداز چه جوری انتخاب می‌شن؟دلیل نوشتن این بخش: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%DB%B1%DB%B6%DB%B5-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DB%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%B2-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-kd7nnkkhd9rc دو نفر از برندگان را خود شرکت کنندگان، انتخاب خواهند کرد:هر یک از شرکت‌کنندگان در مسابقه، لطف کنند و آثار سایر شرکت‌کنندگان در مسابقه را بخوانند و از بین آنها پنج نویسنده‌ی برتر را انتخاب کرده و اسامی آنها را تا یک هفته بعد از اتمام تاریخ مسابقه برایم ایمیل کنند. تاریخ اتمام مسابقه: (سی‌ام مهرماه) مهلت انتخاب پنج نفر برتر و ایمیل نام آنها: (از یک تا هفتم آبان)سه نفر از برندگان را داوران بیرون از مسابقه، انتخاب خواهند کرد:تعداد ده نفر از بین دوستانی که قصد حضور در مسابقه ندارند را نیز در پایان دوره انتخاب و از آنها خواهش خواهم کرد تا برای انتخاب‌های دقیق به کمکم بیایند. این ده نفر را پس از اتمام تاریخ مسابقه، تعیین و بسته به تعداد پست‌های حضور یافته در مسابقه، مهلتی را نیز برای خواندن دقیق و انتخاب پنج نویسنده‌ی برتر دوره به آنها خواهم داد.  اسامی این داوران، در یکی از مطالبم و در پایان مهلت مسابقه، اعلام خواهد شد.انتخاب‌ها چگونه انجام می‌شوند؟ مثال بزن!بخش اول: انتخابی‌ها از سوی خود شرکت‌کنندگان و از بین خودشان:تصور کنید ده نفر با نام‌های «الف، ب، پ، ت، ث، ج، چ، ح، خ، د»، در مسابقه حضور یافته‌اند. با نگاه خوشبینانه(که امیدوارم صورت پذیرد تا انتخابهای دقیق‌تر شود) هر کدام از این ده نفر، نام پنج نفر برتر مورد نظر خود را به ترتیب زیر برایم ایمیل خواهند کرد:الف: ب، ت، ج، چ و د. ب: پ، ث، ج، چ و خ.پ: الف، ث، ج، ح و د.ت: ب، ث، ج، چ و خ.ث: الف، ب، ت، ج و د.ج: الف، ث، چ، خ و د.چ: الف، ث، ج، خ و د.ح: پ، ث، ج، چ و د.خ: ب، ت، چ، ح و د.د: الف، ث، ج، خ و د.بر اساس ایمیل‌های دریافتی از شرکت‌کنندگان، نتیجه‌ی آرا، اینجوری می‌شود:الف: پنج رای. / ب: چهار رای. /پ: دو رای. / ت: سه رای. / ث: هفت رای. / ج: هشت رای. / چ: شش رای. / ح: دو رای. / خ: پنج رای. / د: هشت رای.بنابراین دو نفری که بیشترین رای را بیاورند، انتخاب خواهم کرد: «ج و د، با هشت رای.»بخش دوم: انتخابی‌ها از سوی ده نفری که در مسابقه حضور نیافته‌اند:تصور کنید ده نفر با نام‌های «ف، ق، ک، گ، ل، م، ن، و، ه و ی.» که در مسابقه حضور نیافته‌اند و از طرف بنده برای قضاوت انتخاب شده‌اند، هر کدام، نام پنج نفر را از بین شرکت‌کنندگان، انتخاب و برایم ایمیل کنند:ف: پ، ت، ث، ج و د.ق: الف، ب، ث، ج و د.ک: پ، ت، ج، خ و د.گ: پ، ت، ث، ح و خ.ل: الف، ب، پ، ث و ج.م: ث، ج، چ، ح، خ و د.ن: الف، ب، ج، چ و د.و: الف، ث، ج، چ و د.ه: الف، ج، چ، ح و د.ی: پ، ت، ث، ج و د.بر اساس ایمیل‌های دریافتی از سوی داوران بیرون از مسابقه، نتیجه‌ی آرا، اینجوری می‌شود: الف: پنج رای. / ب: سه رای. /پ: پنج رای. / ت: چهار رای. / ث: شش رای. / ج: نه رای. / چ: چهار رای. / ح: سه رای. / خ: دو رای. / د: هشت رای.سه نفری که بیشترین رای را از سوی داوران بیاورند و جزو دو نفر برنده‌ی انتخابی از سوی شرکت‌کنندگان نباشند را انتخاب خواهم کرد: بنابراین« ج، با نه رای و د، با هشت رای، چون قبلاً انتخاب شده‌اند به عنوان نفرات اول و دوم معرفی خواهند شد و «ث، با هفت رای»، نفر سوم و «الف و پ با پنج رای»، به عنوان نفر چهارم و پنجم، معرفی خواهند شد.حالا از بین الف و پ، کدام یک، نفر چهارم و کدام یک، نفر پنجم می‌شود؟ در این حالت، به مجموع آرای آنها، نگاه خواهم انداخت تا ببینم به ترتیب کدام یک بیشترین مجموع آرا را از سوی شرکت‌کنندگان و داوران بیرون از مسابقه، آورده‌اند؟ مجموع آرای الف: ده رای. / مجموع آرای پ: هفت رای.بنابراین: الف، نفر چهارم و پ، نفر پنجم مسابقه خواهد شد.اسامی برندگان چه موقعی اعلام می‌شود؟با این توضیح احتمال این که تعیین دقیق برندگان مسابقه، دو هفته تا یک ماه بعد از مسابقه هم طول بکشد، وجود دارد. بنابراین: «میزان جایزه‌ی کتابی برندگان نیز با توجه به رتبه‌ای که کسب می‌کنند، فرق خواهد کرد: نفر اول: صد و سی هزار تومان، نفر دوم: صد و ده هزار تومان، نفر سوم: نود هزار تومان، نفر چهارم: هفتاد هزار تومان و نفر پنجم: پنجاه هزار تومان، در قالب کتاب، جایزه خواهد گرفت.» می‌دانم این جوایز پاسخگوی زحمات شما نیست ولی وسع بنده همین اندازه است و به قول سعدی عزیز:«به اندازه‌ى بود باید نمود. خجالت نبرد آن که ننمود و بود.»ماهنامه دست‌انداز کی منتشر می‌شود؟ ماهنامه بسته به تعداد آثار حضور یافته در مسابقه، دو هفته تا یک ماه بعد از تاریخ اتمام مسابقه، منتشر خواهد شد. ان‌شاءاللههنوز امکان تغییر نحوه‌ی انتخاب وجود دارد؟ چنانچه این روش نظر شما را جلب کرد، تصویب خواهد شد. وگرنه با توجه به نظر شما این روش نیز هنوز امکان تغییر دارد. شاید پیشنهاد شما انتخاب سه برنده از سوی خود شرکت کنندگان در مسابقه باشد و دو نفر از سوی قاضیان خارج از مسابقه. حرف حرف شماست. آرای داوران و شرکت کنندگان را شفاف اعلام می‌کنی یا نه؟ بنای خودم اعلام اسامی انتخابی از سوی تک تک دوستان رای‌دهنده(اعم از شرکت‌کنندگان و داوران بیرون از مسابقه) است. ولی اگر دوستان پیشنهاد دیگری دارند، اعلام کنند.یک خواهش:از دوستانی که تاکنون به هر دلیلی نسبت به تعیین تکلیف جوایز خود اقدام نکرده‌اند، خواهش می‌کنم هر چه زودتر اسم یا اسامی کتاب‌های مورد نظر خود را تا سقف مبلغ اعلام شده برایم ارسال کنند. متشکرم.حُسن ختام: https://www.aparat.com/v/gLJFe </description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 13 Sep 2020 19:42:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(دو)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%88-csj5ozafgimm</link>
                <description>سلام بر شیخ!بنال نفله!طبق فرمایش شما، به بلادی که قصد عزیمت داشتید، سر زدیم تا اخباری از اوضاع آنجا کسب کنیم!کسب کردید؟کردیم چه کردنی!اوضاع بر وفق مراد بود؟!مرادش را نمی‌دانیم. فقط می‌دانیم که به هر کوی و برزن که پا گذاشتیم مردمش عجیب درگیر بحث‌های سیاسی بودند و در لابلای این بحث‌ها، به شدت از فحش‌های کش‌دار و بدون کش استفاده می‌کردند!پرسیدید چرا؟آری پرسیدیم و در جواب شنیدیم که:«برای جذب کلسیم!»چنین بلادی به درد زندگی نمی‌خورد!چرا شیخ؟بلادی که مردمش، کلسیم را از راه فحش دادن، جذب بدنشان کنند، به درد زندگی نمی‌خورد. می‌ترسیم خودمان هم به منبعی برای جذب کلسیم مردم آن بلاد، تبدیل شویم!اوضاع اقتصادی را در آن بلاد چگونه یافتی؟شیخ، ما پنج نفر به این ماموریت سخت رفتیم. روزی همگی هوس خوردن آبگوشت بُز کردیم و با هم قرار گذاشتیم که پس از اتمام ماموریت و در پایان روز، آبگوشت بُز بخوریم. امّا یادمان رفت که تعیین کنیم که کدام یک از ما گوشت بُز را بخرد. بنابراین هر کدام از ما، از ترس این که شاید بقیه یادشان برود که گوشت بُز بخرند و گرسنه بمانیم، گوشت بُز خرید. شب که به هم رسیدیم، هر پنج نفرمان، گوشت بُز خریده بودیم. وقتی وجه پرداختی بابت گوشت بُز را از یکدیگر پرسیدیم. در کمال تعجب، معلوممان گشت که هر یک، برای نیم کیلو گوشت بُز، مبلغ متفاوتی را پرداخته‌ایم!تفاوت این مبلغ‌ها به چه اندازه بود؟یان تزو نیم کیلو گوشت بُز را، دو هزار هرت، شان تزو نیم کیلو گوشت بُز را، هزار هرت، سان تزو نیم کیلو گوشت بُز را، سه هزار هرت، وان تزو نیم کیلو گوشت بُز را، هفت هزار هرت و من، نیم کیلو گوشت بُز را، به پنج هزار هرت خریده بودم!  ما قلم‌های پای خود را خواهیم شکاند تا هوس رفتن به چنین بلادی به سرمان نزند. وصیت خواهیم کرد تا نسل در نسلمان هم قلم‌های پایشان را بشکنند تا نتوانند به این بلا پای بگذارند!چرا شیخ؟برای این که ما از رقص خوشمان نمی‌آید! امّا شیخ من که از وضع رقص در آن بلاد، هیچ حرفی به میان نیاوردم!آن رقصی که مد نظر ما بود، حرفش به میان آمد!قربان! من یادم نمی‌آید که از هیچ نوع رقصی، صحبتی کرده باشم. جان بی‌ارزش من و تمام مریدانتان، فدای یک تار سبیل ناز و قدّارتان، می‌شود بیشتر بازش کنید؟چی را بیشتر بازش کنیم؟آن مطلبی را که در مورد رقص، افاضات فرمودید!از گزارش تو دریافتیم که در چنین بلادی، سگ می‌زند و گربه می‌رقصد. و خودت می‌دانی که ما از تماشای همه نوع رقصی (اعم از باله، فلامنکو، برِیک، عربی، تانگو، سالسا، کاپوئرا، ترنس کاک، سماوی، هوایی، والس، پولکا، سوینگ، فاندانگو، کن‌ کن، شیر، میمون شائولین، تینی کلینگ و کاساک) لذت وافر می‌بریم و مشعوف می شویم، الّا این رقص!ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(یک): https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%B7%D9%86%D8%B2-cgorw7yhn7oh حُسن ختام: به نقل از کتاب«گریزِ دلپذیر» اثر آنا گاوالدا:مگذار در لحظه‌هایی از زندگی، به خاطر کوچک‌ترین چیزها که بزرگ می‌نمایند در چشمانت اشک بنشیند. اشک‌ها برای غم‌های بزرگ و شادی‌های بزرگ است ... .</description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 21:54:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای طنز شیخ کونگ و مریدانش!(یک)</title>
                <link>https://virgool.io/SheykhKong/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%88%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%B7%D9%86%D8%B2-cgorw7yhn7oh</link>
                <description>شیخ کونگ، ذوالفنون، شیخ الشیوخ و قاضی‌القضات کشور چین بود که چند قرن پیش از میلاد مسیح می‌زیست. وی شاگردان زیادی را تربیت و روانه‌ی جامعه کرد. پیشرفت فعلی کشور چین را مرهون زحمات شبانه‌روزی وی در امر آموزش و پرورش می‌دانند. بخشی از علوم بیکران و کرامات بی‌شائبه‌ی این پدیده‌ی عالم علم، فن، ادب و فرهنگ را در قالب داستانهایی گفت و گو محور برای شما بازگو خواهم کرد، باشد که عبرت بگیرید.یک:سلام شیخ!بنال!مسئلتن!بپرس نفله!شیخ ریشه‌ی کلمه‌ی «خرید» چیست؟خرید، مختصر شده‌ی جمله‌ی «دارم با خرم می‌روم کالاهای مورد نیاز خانه را تامین کنم!» است.شیخ مزاح می‌فرمایید؟ این جمله‌ی هفت سانتی چه ارتباطی به این کلمه‌ی یک سانتی دارد؟!در قدیم که پول وجود نداشت، مردم مجبور بودند مبادلات خود را به صورت بده و بستان، انجام دهند. سالی سرمایی شدید در گرفت و از قضا، پهن خر که به عنوان سوخت استفاده می‌شد، ارزشی برابر با دلار(!) پیدا کرد. به طوری که هر کس خر داشت، نانش رفت توی روغن! از آن پس هر خردارنده‌ای، با خرش به بازار می‌رفت و خریدش را می‌کرد و در ازای پرداخت وجه مدتی آنجا می‌ایستاد و شکم خرش را می‌مالید تا او به اجابت مزاج تشویق و تحریض گردد. مغازه‌دار که هم منتظر این رخداد پر سود و هم منتظر مشتریان خردارِ بعدی بود. پشت سر هم از صاحب خر می‌پرسید که:«خر+...ید؟!»و وقتی خر کارش را می‌کرد، صاحب خر با خوشحالی می‌گفت:«خر+ ...ید!» از آن پس هر کس با خرش برای تامین کالا بیرون می‌رفت، به جای استفاده از جمله‌ی طولانی«دارم با خرم می‌روم کالاهای مورد نیاز خانه را تامین کنم!» خودش را راحت می‌کرد و می‌گفت دارم می‌روم:«خر+...ید!» و کم کم در طول زمان که مردمان تنبل و تنبل‌تر گشتند و از انجام کار شدید و استفاده از کلمات تشدید دار بیزار گشتند، قال«رایِ تشدید دار» را نیز کندند و کلمه‌ی«خر» را به«یاء و دال» چسبناندند و اینگونه بود که کلمه‌ی «خرید» وارد ادبیات چین گشت!شیخ ریشه‌ی کلمه‌ی فروش چیست؟فروش، مختصر شده‌ی عبارت «فرو+شدن» است!آن وقت این عبارت نامانوس(!)چه ارتباطی دارد به این کلمه‌ی مانوس؟!در زمان شاهان خدابیامرز قدیم چون ارزانی به شدّت شایع بود. مردمان هم زیاد به خرید می‌رفتند و هم چیزهای زیادی می‌خریدند. به طوری که دو دستشان، کفاف آوردن چیزهایی که می‌خریدند را نمی‌داد. لذا ظرفی بزرگ و دسته‌دار از جنس حصیر یا پلاستیک ساخته و آن را به همراه خود می‌بردند. وقتی خیلی زیاد خرید می‌کردند و دستانشان پر از جنس می‌شد، از مغازه‌دار خواهش می‌کردند که مابقی اجناسی که خریده‌اند را یه جوری در زنبیل آنها فرو کند. مغازه‌دار هم از خداخواسته، پس از فرو کردن جنس‌هایش در زنبیل خریدار، مژده می‌داد که: «فرو شدن!» البته خریدار هم خیلی خوشحال بود که تمام چیزهایی که خریده در زنبیلش فرو رفته! به همین دلیل ابتدا مغازه‌دارها را«فرو کننده!» و پس از مدتی «فرو شدنده!» نامیدند. این کلمات نیز کم کم در طول زمان که مردمان تنبل و تنبل‌تر گشتند و از رفتن در راههای طولانی و استفاده از کلمات طولانی، بیزار گشتند، به«فروشنده» تغییر یافت و این کلمه وارد ادبیات چین گشت!این ماجراها، شاید ادامه داشته باشه، شایدم نداشته باشه!اینو بگم و برم: نمی دونم ربط داره یا نه؟ یهویی یادم اومد، گفتم بنویسمش. ضرری نداره که!توی مترو بودم، یکی از دست‌فروش‌ها، پایه‌ی خویش‌نداز(مونوپاد) می‌فروخت. یکی از مسافران سوال کرد که«اینا ساخت کجان؟» جواب شنید:«چین»، همان مسافر، این بار پرسید:«خارجیشو نداری؟» فروشنده با تعجب پرسید:«مگه چین خارج نیست؟!»حُسن ختام: به نقل از نمایشنامه‌ی«خفه شو عزیزم!» اثر محمد صالح علاء.زن: تو وحشت از عمل داری؟مرد: نه، اینطور نیست، من هر وقت خواستم کاری بکنم یک نفر پشت در بوده.زن: تو استاد وقت تلف کردنی. تو نمی‌دونی که لیموشیرین رو باید به موقع بخوری. تو این مدت که من و تو، توی این خونه هیچ کاری نکردیم، بیرون روی شاخه‌ی درخت‌ها سیب‌ها رسیدن، کلی از ماهی‌ها خودشونو به دریا رسوندن. اونوقت ما اینجا دست روی دست گذاشتیم، نه گناهی...، نه توبه ای، حتی نه کار نیمه کاره‌ای.  </description>
                <category>ماجراهای طنز شیخ‌ کونگ و مریدان وفادارش!</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 20:59:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>