.Existence, the divine art
برای خویشتنی که دوستش نداریم
عشق به خود، خوددوستی، self-love مفهومی که همهمون حداقل یکبار درموردش شنیدیم.
احتمالا کسی نیست که باهاش مخالف باشه؛ همه میگن خودت رو دوست داشته باش. ولی واقعا کسی میدونه اصلا معنیش چی هست؟ دقیقا چه حسی داره؟ چجوریه؟ فقط جلو آینه و با جملات تاکیدی جادوش کار میکنه؟

من مدت طولانیای فکر میکردم خودم رو دوست دارم. چرا؟ چون دوست داشتنیام! از کجا معلوم؟ بقیه میگن خب..
باید کامل میبودم، نباید اشتباه میکردم، باید یه الهه توی زندگی اطرافیانم میبودم که تو ذهنشون بی نقصه و دوست داشتنش واجبه.
انقدری ارزش خودم رو وابسته به عوامل بیرونی میدیدم که بخاطر یه اشتباه، یه نقصِ نه چندان واقعی یا چیزی که حتی بهم ربطی نداره، میتونستم هفته ها بهم بریزم و خودم رو سرزنش کنم؛ این چه دوست داشتنی بود؟

من فکر میکنم همهی ما نیاز داریم که خودمون رو دوست داشته باشیم، واقعا دلمون میخواد. دوست داریم وقتی توی آینه نگاه میکنیم، یه تصویر خواستنی و دیدنی ببینیم؛ نه فقط درمورد ظاهرمون، وقتی که ما به خودمون نگاه میکنیم، تمام خاطراتمون، توصیفاتمون و ویژگی هامون رو ناخودآگاه مرور میکنیم. ما دوست داریم که بتونیم زمان بیشتری به این آدم نگاه کنیم.
اما دقت که میکنم، تعداد زیادی از ماها راه های اشتباهی رو رفتیم.. بعضیا مثل من کمالگرا شدن، وابسته به تایید هستن و تلاش میکنن خودشون رو از طریق تصویرِ "خوب بودن" دوست داشته باشن.. بعضی ها میخوان از طریق ثروت، قدرت، دانش و.. خودشون رو دوست داشته باشن.
و هر کسی به یک چیزی چنگ میزنه تا هویتی بسازه که دیگران بهش توجه کنن، چون کمبود توجه از درونشه.
مشکل از اطرافمونه؟ آیا ما زیادی با جامعه درآمیخته شدیم؟ زیادی خودمون رو توش حلّ و گم کردیم؟
همیشه از این قضیه نفرت داشتم، اما از یه روزی پذیرفتمش: به جامعه وابستهام و بخش بزرگی از هویتم رو میسازه. من اگه خودم رو پرتلاش میدونم، حتما در مقایسه با یه جمعی، پرتلاشتر بنظر اومدم.
این موضوع برای خیلی از صفاتی که روی خودمون میذاریم، صدق میکنه، اکثر صفات ما نسبیان و وجود واقعی ندارن، جامعه بهشون واقعیت میبخشه، پس نمیشه حذفش کنیم یا خودمون رو ازش جدا کنیم.
اشکال از ذات جامعه نیست. درسته که ممکنه ما رو به اشتباه بندازه اما نیازش داریم، فقط باید یاد بگیریم باهاش رابطه سالمی داشته باشیم تا گرفتار کمالگرایی و... نشیم، و خوددوستیمون به خطر نیفته.
اگه از زاویهی جدیدی به جامعه و حضور خودمون توی جمع نگاه کنیم، اتفاقا کمک میکنه خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم..
چطوری؟
اول از همه،
اصلا کی گفته باید خودمون رو دوست داشته باشیم؟
جدی، یه دقیقه فکر کنید..
چه اشکالی داره که عاشق خودمون نباشیم؟
به نظرم، ما سعی میکنیم خودمون رو دوست داشته باشیم چون در واقع از خودمون خیلی متنفریم، یا گاهی اوقات متنفر میشیم، مثل من. پس تلاش میکنیم یه روشی پیدا کنیم که عاشق خودمون باشیم تا بر اون حس تنفر غلبه کنیم.
شاید فقط لازمه که سعی کنیم از خودمون متنفر نباشیم. اگه تنفر یا عشق نباشه، تنها یه راه میمونه: بیتفاوتی، پذیرش، کنار اومدن..
مجتبی شکوری یه جمله توی کتابباز گفت که واقعا دوستش دارم:
"ما باید بپذیریم که مرکز دنیا نیستیم."
این بخش بزرگی از پذیرشه؛ چون دقیقا هویت گره خوردهی ما به جامعه رو تحت الشعاع خودش قرار میده..
این حقیقت نشونمون میده که ما آدمای معمولی هستیم وسط میلیاردها آدم دیگه که در گذشته و حال و آینده وجود دارن.. توجه همهی دنیا روی ما نیست. برای اغلب مردم واقعا مهم نیست که روزمون چطور میگذره(اگه مردم به کسی توجه میکنن بیشتر میخوان خودشونو باهاش مقایسه کنن، درواقع دارن به خودشون توجه میکنن.)
مارک منسن تو کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه خیلی خوب این مفهوم رو میرسونه که ما واقعا مهم نیستیم.. و این اصلا بد نیست.




باید قبول کنیم که شبیه خیلی ها هستیم و شبیه خیلی های دیگه هم نیستیم. بپذیریم توی هر ویژگی، خیلیها بهتر از ما و خیلیها بدتر از ما هستن. ما واقعا منحصر به فرد و خاص نیستیم.
ما موجودات پیر و جوانی هستیم که از کنار هم رد میشیم و هرکدوم کارهای مختلفی انجام میدیم و عمرمون رو به نحوی میگذرونیم. قیافه، قد و هیکل، نقصها، نقاط قوت، افتخارات و اشتباهات ما، در مقیاس بزرگ واقعا گم میشن و بی معنا.
اگه یه روز به آینه نگاه کردیم، سعی کنیم انعکاسمون رو جدا از خودمون ببینیم، انگار که واقعا رو به روی یه شخص دیگه ایستادیم؛ اونموقع میبینیم چقدر اون آدم روبهرو برامون بی اهمیته، زندگی خودشو داره، ظاهر خودشو داره اون همه احساسات مختلف و فشارهایی که در رابطه باهاش حس میکردیم هیچ و پوچن.. پل بینیش دیگه اصلا به چشممون هم نمیاد:)
دیدِ دنیا به ما همینه. مردم دنیا واقعا اونجوری که ما تصور میکنیم بهمون اهمیت نمیدن. اگه اینو بفهمیم احتمالا خیلی آرامش بیشتری تجربه میکنیم. و این قدمیه برای دوست داشتنِ بیشترِ همه چیز.
پذیرش خودمون برای چیزی که واقعا هستیم، خیلی سخته. باید ریزبین و دقیق باشیم و فریب مغزمون رو نخوریم؛ به سختی میشه تصویر ذهنی خودمون رو از فیلترهای جامعه به سلامت عبور بدیم و مطمئن بشیم بدون توجه به هیچ کدوم از نظرهای دیگران، داریم خود واقعیمون رو میبینیم.(سخته که برای دوست داشتن خودمون، چنگ نزنیم به زیبایی هامون، بلکه زیبایی هامون رو چون برای ما هستن، دوست داشته باشیم.)
تازه وقتی هم تقریبا خودمون رو دیدیم، باز سخته که دچار بیشاندیشی و خودخوری بابت چیزی که هستیم نشیم و بپذیریم و رها کنیم.

وقتی خودمون رو هرجور هستیم بپذیریم، بیشترِ توجهمون از "خود" میره سمت "کارهایی که انجام میدیم".
بعدش میبینیم اصلا لازم نیست کاری کنیم "خودمون" رو دوست داشته باشیم. کافیه "لحظهها، کارهایی که انجام میدیم و تجربیاتمون" رو دوست داشته باشیم.. اونموقع اصلا متوجه نمیشیم که فرقش با عشق به خود چیه، اصلا دیگه دنبال دوست داشتن خودمون نمیریم..
پس اگه ما با تمام ویژگی های بی آزارمون خودمون رو بپذیریم چون همینه که هست، و سعی کنیم فقط زندگیمونو کنیم و کارایی انجام بدیم که دوست داریم، کم کم حس میکنیم دیگه نیازی نداریم خودمون رو دوست داشته باشیم.
چرا؟
چون انگار از قبل، ذاتا خودمون رو دوست داشتیم؛ فقط زیادی درگیر حواشی دنیا شدیم. ماها معمولا زندگی کردن رو دوست داریم(چون فعلا درکی از چیزی دیگه نداریم)؛ چه دلیلی داره خودمون که باعث زندگی کردنمونه رو دوست نداشته باشیم؟ ما به واسطهی همین خود به دنیا وصلیم، همین خودمون مارو میبره هرجا خواستیم، چیزایی نشونمون میده که دوست داریم و تلاش میکنه برای خواسته هامون.
دلیلی برای نفرت وجود نداره، همه رو آدما ساختن.. آدما همدیگه رو رتبه بندی کردن، برچسب گذاری کردن، شادی و غم همدیگه رو تعیین کردن.. و در نهایت مجبورمون میکنن با ذهنیت اشتباه راجع به صفت هامون، بپذیریم که بد و نادوستداشتنی هستیم، و به زور سعی کنیم این بدی ها رو دوست داشته باشیم.. دنیا همه چیز رو پیچیده کرده..
خیلیامون بخاطر اشتباهات گذشته از خودمون بدمون میاد. ولی باید اینو بدونیم، اشتباه لازمهی زندگیه، چون باید همیشه دلیلی برای رشد کردن داشته باشیم.
ما نیاز داریم کاستی های خودمون رو بپذیریم، مجبوریم. چون یه عمر با خودمون زندگی میکنیم و این کالبد، بار اضافی و عذاب وجدان های بیخودی نمیخواد.. باید عذاب وجدان هامون رو غنی سازی کنیم به تجربه و خرد، و این عمر کوتاه رو سبکبارتر بگذرونیم.
ما حقمونه خودمون رو بپذیریم؛ و دنیا رو خیلی بهتر و آزادانه تر تجربه کنیم. واقعا تا پذیرش رو تجربه نکنیم، نمیفهمیم چه فشارهایی تحمل میکردیم..
حالا اگه ازم بپرسن چرا خودت رو دوست داری، نمیگم "چون دوست داشتنیام"؛ میگم "چون بالاخره میتونم به خودم بگم چقدر اون کارت مزخرف بود، بدون اینکه دل خودمو بشکنم".
پینوشت: اگه مثل من گاهی وقتا این حقیقت تو مغزتون نمیره و هیچجوره نمیتونین باهاش حالتونو خوب کنین، پیشنهاد میدم کم کم خودتون رو پر از چیزای با ارزش کنید: توانایی های ارزشمند، ویژگی های اخلاقی خوب، تجربیات ارزشمند، دانش و اطلاعات بدردبخور و.. (جدا کاربردیه، باعث میشه توی زندگی کارآمد تر باشیم و اعتماد بنفسمون نه دروغین که واقعی زیاد شه، و به دنبالش باعث تمرکز کمتر روی موضوعات بی ارزش و بیشتر دوست داشتن خودمون(خود غنی ترمون) میشه)
پینوشت۲: اینکه تایید گرفتن از جامعه حالمون رو خوب کنه اصلا چیز بدی نیست و طبیعیه.. ولی نباید بهش وابسته شیم، باید خودمون رو بپذیریم تا بتونیم در مقابل چهرهی بدجنس دنیا، یعنی انرژی های منفی، نفرت ها، شکست ها و تنهایی هامون، بازم خودمون بمونیم و فلج نشیم..
پینوشت۳: احساس میکنم زیادی طولانی بود، ممنون که تا اینجا اومدین. نظر شما درمورد خوددوستی چیه؟ چرا و چطوری خودتون رو دوست دارید؟(اگه دارید)
نظرتون حتما بهم کمک خواهد کرد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بالاخره کدامَم را باور کنم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
چگونگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
قضاوت کار خداست، ما فقط مسخره میکنیم.