رفتن

خدا هوامونو داره
خدا هوامونو داره

پسرمون(پسر دایی و زندایی عزیزم) کمتر از یه هفته پیش از کنارمون رفت.

دو روز نشد که از یه خبرخوب(دایی‌اینا دارن میان شیراز چقدر خوش میگذره!) رسیدیم به غیرمنتظره ترین و یکی از بدترین لحظه های زندگیم( باباجان...، بچه فوت شد. مامان‌بزرگ رو بردارید بیاید بیمارستان). اون فقط ۱۱ سالش بود. اونا شادترین و خیّرترین خانواده‌ی اطرافمون بودن، بهترین لحظه‌هام رو اونا ساخته بودن، همون زنی که الان روزی کمتر از ۱۰ جمله حرف میزنه و همیشه یه جفت جوراب پسرونه‌ی بافتنی با طرح درختای کریسمس تو مشتش نگه میداره..

می‌دونید، وقتی همچین اتفاقی برای نزدیکان آدم می‌افته، آدم به فهم جدیدی از زندگی می‌رسه، زندگی رو یه جور تازه‌ای لمس میکنه..

(راستش حس خیلی بدی دارم از اینکه اینجا راجع به این موضوع حرف میزنم، ترکیبی از جلب توجه و ساطع کردن انرژی منفی. ولی خب، این حسم شخصیه و میدونم فضای ویرگول اینجور نوشته ها رو می‌پذیره. و لطفا تسلیت نگید، خوش به حالشه.. لطفا برای پدر و مادرش دعاهای خوب کنید.)

من مادر نیستم که حس مادرش رو یا حتی خانوم های اطرافش رو درک کنم، و عاجز بودم از اینکه برای افراد محبوب زندگیم نمیتونستم کاری انجام بدم؛ این تنها غصه‌ی بزرگ من بود.

از دید من، این اتفاق لطفی بود که خدا بهم کرد.. داشتم مرگ و زندگی رو واقعا فراموش میکردم و چسبیده بودم به مفاهیم و چیزهای الکی و گول زننده‌ی دنیا، یه چیزهایی برام مهم بود که الان خجالت می‌کشم فکرش رو میکنم. حس میکنم زندگیم رو با خیلی از افکار فقط هدر دادم..

می دونین، اطراف رو که نگاه میکنم، همه چیز قشنگ تر از قبله، و خودم(ذهنم) زشت تر(و نیازمند به بازسازی). خانواده‌م با هر دم و بازدمشون برام قشنگ تر میشن؛ کتاب خوندن لذت‌بخش‌تره؛ افکار و متن های شماها توی ویرگول، کلمه به کلمه‌ش مثل آب خنکی که میخورم برام لذت داره؛ لباس هام هر جنسی باشن مثل ابریشم و کشمیرن؛ آسمون آبی تره و اکسیژن ها انگار ریه‌هام رو نوازش می‌کنن. دلم نمیخواد چیزی به کسی ثابت کنم و بقبولونم، میذارم همه همونجور که هستن بمونن. نماز خوندن آرامش بیشتری داره؛ خدا نزدیکتره..

و از طرفی، دانشگاه و رشته های متفاوتش مسخره‌ن؛ بالاشهر و پایین‌شهر هیچ فرقی برام ندارن؛ ماشین ها عین هم شدن؛ گوش دادن به آهنگا مثل قبلا دگرگون و درگیرم نمیکنه؛ حوصله ندارم با اطرافیانم حتی به شوخی کل کل کنم. حرف بد زدن راجع به آدم های دیگه خیلی حوصله سر بر و حتی آزاردهنده شده، غیبت که میکنم انگار دارم اکسیژن ها رو به زور بالا میارم... همه چیز حال متفاوتی داره، بعضیاش بهتره و بعضیاش بدتر.

همه‌ش تصویر قبرها کنار همدیگه پس سرم روی صفحه نمایشه، مثل یه هدف یا آخرین صحنه‌ی فیلم.

مردن.. امکان فکر کردن راجع بهش بی‌نهایته.

شاید اگه برای فردی نزدیکتر بهم این اتفاق بیفته، خیلی توی غم غرق بشم. ولی من همیشه مردن رو نه یک چیز بد، که یه مرحله‌ی طبیعی از زندگی می‌دونستم و حالا هم این ایده محکم تر شده.

مرگ مثل برداشتن یک قدمه. قدم زدن روی مرز این دنیا و زندگی اصلی. نه تنها برام ترسناک نبوده که گاهی شوقش رو هم داشتم. مثل وقت هایی تو بچگی که تولدت نزدیک بود و تو نمیدونستی اطرافیان چه هدیه هایی بهت میدن؛ حس کنجکاوی توأم با کمی اشتیاق.

همیشه فکر میکنم ما آدما توی جسم هامون و مغزهامون که یه محدودیتی برای فکرکردن دارن، زندانی شدیم. وقتی که بمیریم و از کالبدمون آزاد بشیم، مثل به یاد آوردن خاطرات، کلی به فهم و دانشمون از هستی اضافه میشه..

جواب هر سوال کوچیک و بزرگمون مثل تکه های پازل میاد توی ذهنمون و یه دید ۳۶۰ درجه به جهان و زمان و مکان پیدا میکنیم..

میفهمیم هر رنجی که کشیدیم به چی ختم شد و چه سودی داشت. میفهمیم جد جد جدمون واقعا مال کجای این زمین بود و چجوری زندگی کرد. میفهمیم آیا دنیای موازی‌ای توی کهکشان وجود داره یا نه. بهمون نشون میدن کره‌ی زمین چجوری شکل گرفت و چه ها از سر گذروند. میفهمیم عقایدمون کدوم هاش راست بود و کدوم هاش رکب هایی که از مردمی دغل باز خوردیم و نفهمیدیم..

آینده و گذشته رو میبینیم..

هدفمون از بودن رو میفهمیم و میدونیم بعدش چیکار کنیم..

میفهمیم واقعا خدا دوستمون داشت؟(یا چقدر داشت)

مرگ برای من مثل این میمونه که بعد از ظهر چهارشنبه برسه و از مدرسه بیام کتابام رو بندازم کنار و یه آخر هفته‌ی توپ داشته باشم، آخر هفته‌ی ابدی..

البته که جانب احتیاط رو داشتن بد نیست.. گاهی هم در کنار تصورات خوب خودم، به چیزهایی که درمورد قبر و برزخ و حساب و کتاب ها گفته شده، فکر میکنم و سعی میکنم دردسری برای آینده‌ی خودم درست نکنم:)

نمیدونم، تا اینجا هستم هیچوقت نخواهم دونست.

این روزها درگیر تلاش برای درک کردن دیگران بودم. همه‌ش تلاش میکردم برای حرف زدن وقت شناس باشم و جمله‌های درستی پیدا کنم و به دیگران به اندازه نگاه کنم.. به مغزم فشار میاوردم تا حرفی نزنم که از محدوده‌ی آدمای با درک بیرون بیام و براشون مثل خیلی ها، ور ور های رو اعصاب بکنم و باعث بشم با خودشون بگن «آخه تو چی از دردم میدونی احمق». نمیدونم چقدر موفق بودم. آخرش فقط براشون دعا کردم.

شاهد گریه‌ی افرادی که هرگز اشکشون رو ندیده بودم و دیوونه شدن بعضی ها بودم. آغوش های افرادی که سالها باهم حرف نمیزدن و مهر و محبت بین افرادی که حتی اسم هم رو درست نمیدونن رو دیدم. چهره ها خیلی نرم و قابل اتکا بود.. اون چند روز آدما رو بیشتر دوست داشتم..

غم، قلب آدما رو هم جهت کرده بود.. دیگه هیچکس براش مهم نبود چی به سر امور و وسایل دنیاییش میاد، ساعت خوابش چی میشه و خوراکش چه کیفیتی داره و لباساش چقدر شیکه.. در عوض همه مادرِ هم شده بودن، همدیگه رو می پاییدن و خواب و خوراک و احوال هر کسی اونجاها بود، براشون اهمیت داشت.. آدم ها انگار فقط ورژن غصه‌دارهم رو دوست دارن:)

پسرمون خیلی با محبت و مهربونه و به همه یادش داده، حداقل برای چند روز..

مرگ برای شماها چه معنی‌ای داره؟ چی از همچین تجربه هایی یادگرفتین که شاید برای دیگران آگاهی بخش و کمک کننده باشه؟

پی‌نوشت: امیدوارم خانواده‌ای که الان دارید مدتی بسیار طولانی سالم و شاد کنارتون باشن و قدرشون رو بدونید. و حال همه‌مون و کشورمون خوب شه...

پی‌نوشت۲: لطفا برای احوال و دنیا و آخرت پدر و مادرش دعا کنید، اصل هدفم از این نوشته همین بود. ممنونم.