ریشه یا زنجیر؟

روشن فکر بودن واقعا چه معنی‌ای دارد؟ (این کلمه قرار است اینجا خیلی استفاده شود، امیدوارم مثل من روی اعصابتان نرود.)

ما عموما روشنفکری و تعصب را در مقابل هم می‌دانیم، حداقل برای من اینطور است. اما چه چیزی واقعا تفاوت‌ها و معنای این دو را تعیین می کند؟

در ذهنم پاره خطی شکل می‌گیرد که از تعصب شروع می شود. محدوده‌ای متعصبانه طی می شود و می‌رسیم به مفهومی به نام اصالت.. کمی بعدتر روشنفکری‌ست و بعد از روشن فکری.. گمان می کنم بی‌ریشگی باشد..

واقعا نمیدانم این مفاهیم و ترتیبشان چگونه پشت هم آمدند.. حتی نمیدانم هرکدام از کدام نقطه شروع شده و کجا به مفهوم بعدی می‌رسند.. به نظرم این مفاهیم مرز دقیقی ندارند و انگار روی این پاره‌خط، در هم محو می شوند.. انگار محدوده‌ای وجود دارد که در آن یک متعصب اصیلیم.. در جایی اصالت و روشنفکریمان درهم می‌آمیزند و گاهی هم روشنفکری رگه هایی از بی‌ریشگی دارد..

راستش ابهام اصلی من، بخش آخر است..: بی ریشگی

اصلا معنایی دارد؟ آیا واقعا این کلمه که بارها به گوشم خورده و جلوی چشمم به عنوان برچسب برکسی نشانده‌ شده، جز اهانت معنایی دارد؟

تا جایی که عقلم اجازه داده، تعریفی برایش پیدا کردم: آدم بی ریشه کسی‌ست که خط فکری درست و حسابی ای برای خودش ندارد و بنیادی ترین عقایدش را آدم های دور و برش تعیین می‌کنند؛ ارزش و ضد ارزش انگار برایش تعریفی ندارد و تنها چیزی که می‌خواهد، رفاه و کمی هم طنز است.. برای سود و آسایش بیشتر، شاید روزی خدایش را هم بفروشد و پس‌فردایش با یک پست اینستاگرامی که ترکیبی از رقصیدن و مولانا خواندن یک نفر است، بغض کند و بگوید "یقینا که خدا یعنی به خود آ"... کدام خود؟ خود آ داند.(ای بابا چرا سیاسی شد..)

سوال مهمی که مدتهاست درگیر آنم، چگونگی تشخیص روشنفکری از بی‌ریشگی‌ست.. من با آدم های زیادی مواجه می‌شوم که تفکرات متفاوتی از من دارند.. عادت دارم که سکوت کنم و بشنوم و حتی گاهی جمله‌شان را تکمیل کنم و ادامه دهم و همراهی کنم، تا خط فکریشان را درست بشناسم.. اما در ذهنم، اگر بحث زیادی دور از باورها و منطقم باشد، تا دلم بخواهد قضاوت، دهن کجی و شاید کمی تمسخر می‌کنم(بی ادب). از بیرون بسیار روشنفکر و مهربان و در درونم یک متعصب بیشعور می‌شوم.. شاید هم چیزی از آن فرد یاد گرفتم(کم پیش می‌آید)..

گاهی با خودم فکر میکنم روش و مَنشم در مواجهه با آدم ها اشتباه است.. اگر من باوجود عقاید متفاوتم همراهی‌شان میکنم و به اندازه کافی سعی ندارم عقاید خودم را توضیح دهم، آیا واقعا روشفکرم یا یک ترسوی بی‌فکر و بی‌ ریشه‌ و اصالت؟


از همون ها که میگن از لحاظ روحی فلان جام..
از همون ها که میگن از لحاظ روحی فلان جام..


بخشی از من می‌گوید: کنار بیا، گوش کن، از همه یادبگیر، سرزنش نکن، نصیحت نکن، توضیح نده، آزاد بگذار، به ما چه مربوط، به آنها چه مربوط‌، تو فکر خودت را داری، برای تو درست است نه دیگران..

بخش دیگر اما حرفش این است: باورهایت با زحمت زیادی بدست آمده‌اند؛ حقشان است که بازگو شوند و ازشان حرف بزنی و در مقابل عقایدِ متفاوت، مخالفتت را نشان بدهی؛ باید بدانند تو کی هستی و تمام افکارشان را نمی‌پذیری و برای خودت اصل و ریشه‌ای داری؛ انقدر سر تکان نده؛ به افکارت با سکوت مقابل ضدشان، توهین نکن؛ شاید حتی توانستی روی خط فکری کسی تاثیر بگذاری‌، شاید واقعا تو صلاح آنها را بدانی..

و من گاهی نمی‌دانم نقش یک روشنفکرِ اصیل را بازی میکنم یا یک روشنفکر بی ریشه..

دوست ندارم از اصالتی که برایش ارزش قائلم دربیایم؛ چون مرا محترم و دارای حد و مرز می‌کند و اجازه نمی‌دهد کسی بشوم که انگار کلا قوه تفکر ندارد و طوطی وار همه حرفی می‌زند و همه حرفی هم می‌شنود..

اما دوست هم ندارم مقدارِ این اصالت و محکم بودن از دستم در برود و دروازه‌های ذهنم برای پذیرش افکار جدید بسته شوند، و تبدیل شوم به یکی از ترسناک ترین تصاویر ذهنم از خودم: یک سنگ متعصب انعطاف ناپذیر و غیرقابل هم‌صحبتی..


تندیس اندیشه‌گر اثر اُگوست رودَن، نماد روشنفکری
تندیس اندیشه‌گر اثر اُگوست رودَن، نماد روشنفکری


تعریف شما از روشنفکریِ واقعی و سالم چیست؟


پی‌نوشت: حالا که فکرشو میکنم، شاید اون پاره خط در اصل یک دایره باشه... شاید بی‌ریشگی بیش‌ از حد، به تعصب می‌رسه.. هر دو در فکر نکردن و توهم دانایی مشترک اند، یکی عصبانی تره و دیگری بیخیال تر..

پی‌نوشت۲: حدس خودم برای حفظ این مرزها، اینه که تعداد کمی عقیده‌ی بنیادی و عمیق و دقیق رو به هر قیمتی نگه دارم و بقیه افکارم رو برای تغییر آزاد بذارم.. نمیدونم درسته یا نه..