.Existence, the divine art
قضاوت کار خداست، ما فقط مسخره میکنیم.
انقدر گذشته که نوشتن در اینجا و این صفحه پیش نویس برام غریبهست.. سلام!
نمیدونم با این حروف، چجور کلماتی بسازم که هنگام ساختنشون، ترس از تمسخر و قضاوت و نشون دادن خودم و خدشه دار شدن اون شخصیتی که ساخته بودم، در ذهنم نرقصند..
این جمله ها مثل بچه های مناند، حاصل زندگی این روزهای من و خلاصهای ازم.. اینجا مال منه.. پس ترس برای چی؟
حرف برای گفتن زیاد هست و نیست.. دلم نمیاد تعریف کردن این روزهام و موضوعات نَک و ناقصی(اصلا همچین ترکیبی داریم؟) که گوشه های ذهنم آمادهی پرورشن رو مثل غذاهای ترکیبی مادرها از باقیموندهی روزای قبل، درهم کنم و تو یک پست به مثابه رفع تکلیف تحویل بدم..
اگه دفتر خودم بود، اول لیستی از موضوعات مینوشتم و بعد یکی یکی بیرونشون میریختم و یک پست ۲۰ دقیقهای سُر میدادم توی ویرگول، ولی نمیتونم.. نمیکشم اینجوری.. حرف اضافه بس! خوبین شماها؟

هر چه بیشتر در زندگی جلو میروم، موضوع "قضاوت کردن دیگران" برایم گسترده تر و مهمتر میشود. خودم هم هرچه میکنم از آن خلاصی ندارم. از هر راهی وارد میشوم خود را در حال قضاوت کردن به شیوهای جدید میبینم. درد بی درمانیست.. جدیدا جرأت نمیکنم در ذهنم هم راجع به کسی نظری بدهم حتی مثبت.
قدیم تر ها فکر میکردم قضاوت کردن، یعنی آن طوری که توی فیلم و کارتون ها نشان میدهند، چپکی به کسی نگاه کنی و زیرلب با خودت پچ پچ کنی. افتخار میکردم که از این صفت زشت مبرّا هستم. اما تا دلتان بخواهد پیش دوست و آشنا و غریبه، درمورد دیگران حرف میزدم. فکر میکردم چسباندن جملهی "البته این تفاوت ها برای من خیلی جالبه و لزوما بد نیست" به آخر حرف هایم، نگرش قضاوتمندانهام دربارهی دیگران را خنثی میکند؛ چه احمقانه..
فکر میکردم همین که خودم را جای فلانی تصور کنم و کارهایی که کرده را مثل چک لیست هی تیک و ضربدر بزنم و بگویم " اگه من جاش بودم همچین کاری نمیکردم، اشتباهه"، و بعد هم دلم به حالش بسوزد که دارد در اشتباهاتش غرق میشود، یعنی من او را درک کردهام. هیچ توجهی هم نمیکردم که بابا! تو تویی و اون اونه! در خانواده های متفاوت و با شرایط و تجربیات و افکار و اهداف متفاوتی بزرگ شدید! هیچوقت قرار نیست همدیگه رو درک کنید پس ول کن مردم و تصمیم هاشون رو!
من فقط فکر میکردم که میتوانم کسی را درک کنم، در واقع هیچوقت نمیتوانستم خودم را جای کسی که افکار متفاوتی دارد، بگذارم و تصور کنم که روزی من او باشم.. من آدم های متفاوت را فقط در ظاهر دوست میداشتم و میفهمیدم؛ در ذهنم آنها را کاملا دور میانداختم. آدم های زیادی بودند که من هرگز ظرفیتی برای فهم آنها نداشتم و گرچه کنارم مینشستند، آنها را از سیارههای دیگری میدیدم..
آدمی که دین دیگری دارد! آدمی که با خانوادهاش رابطهی بدی دارد! آدمی که زود ازدواج کرده است! آدمی که پوشش خیلی آزادی دارد! آدمی که عقاید سیاسی یا مذهبی اش در مقابل عقاید من است! آدمی که ادامه تحصیل نداده است! و خیلی موارد دیگر که حتی گفتنشان خجالتم میدهد. من هرگز نمیتوانستم در درونم با این افراد احساس همذات پنداری یا نزدیکی داشته باشم؛ فقط سعی میکردم با خوش رویی از مکالماتمان بگذرم و ردشان کنم؛ و فقط در موضوعات معدودی که مشترک هستیم هم صحبتشان میشدم..
راستش من تا حدی بعضی ها را قضاوت میکردم که فراموش میکردم طرف، خودش عقلی دارد و افسار زندگیاش را به اندازه کافی در دست دارد. فکر میکردم فقط خودم هستم که اهمیت و ارزش زندگی را درک میکنم و اولویت هایم از همه بهتر است و حتی حیف از آن همه وقتی که خدا برای خلق اینها گذاشته!
چی شد که این ذهنیت فرو ریخت؟
۱. تغییرات جزئی در پوشِشم
شاید خیلی سطحی به نظر برسد، ولی بعد از مدتی که متفاوت از قبلم لباس پوشیدهام و حجاب های مختلف را امتحان کردهام، نگاهم به آدم های شهر عوض شده. من قبلا هم پوشش دیگران را قضاوت نمیکردم و مذمتی در کار نبود؛ ولی نمیتوانستم خیلی با آدم هایی که از من متفاوتاند احساس صمیمیت یا همذاتپنداری کنم.. برایم آدم های خیلی متفاوتی بودند که شاید هیچوقت نتوانیم اشتراکات زیادی داشته باشیم.
ولی من همان آدم یکسال پیشم، حتی کمی رشد یافته تر و عاقل تر! مانتو، چادر، عبا، یا کت و دامن، من را عوض نکرده و درونیاتم در همان مسیر و خطی است که به نظرم درست است. اگر من دقیقا آن جوری که به نظر میرسم، فکر نمیکنم، چند درصد آدم های اطرافم میتوانند اینطور باشند؟ چند درصد آدم های آن بیرون که ظاهرا خیلی با من فرق دارند، میتوانستند بهترین دوست و همفکرم باشند؟
۲. ازدواج (انشالله بعدا درموردش مفصل تر حرف میزنم.)
من هرگز نمیتوانستم افرادی که زود ازدواج میکنند را درک و تایید کنم؛ از محکم ترین قوانین ذهنم این بود که تا وقتی همهی جوانب زندگی را تجربه نکردی و آدم کاملی نشدی، نباید ازدواج کنی. شاید ۳۰ - ۳۵ سالگی به بعد میخواستم تازه به تصمیم گرفتن فکر کنم!
از این رو خیلی آن چند نفرِ اطرافم که قبل از ۲۰ سالگی در شرف ازدواج بودند را قضاوت میکردم.. فکر میکردم به خودشان و زندگیشان ظلم میکنند و نمیفهمند دارند چکار میکنند: "ای لعنت به این افکار قدیمی ها!"... یادم هست یک استاد که خیلی دوستش میداشتم، گفت: "ازدواج سن خاصی ندارد چون هرکسی در زمان خودش به بلوغ عقلی و عاطفی میرسد." آن روزها از این حرفش یک جوری شدم و گفتم بالاخره یک محدودهی سنی که دارد، نمیشود یک آدم ۱۵-۱۶ ساله را تایید کند! حتما از زیر جواب دادن در رفته تا شر نشود..
ولی خب.. خودم را در ۱۹ سالگی طور دیگری پیدا کردم..
الان به اطرافم کمی نرم تر نگاه میکنم؛ ازدواج کردن به نظرم آنقدر ها هم تغییر دگرگون کنندهای نیست و آدم را از دنیایی به دنیای دیگری پرت نمیکند.. صرفا کمی داناتر، صبورتر، مهربانتر و مسئولیت پذیرترش میکند. آن آدم ۱۶ ساله در موازات زندگی مشترک میتواند درس بخواند، دانشگاه برود، دور دنیا سفر کند، هرچه میخواهد بخرد و هرچه میخواهد بشود و هر چقدر میخواهد رشد کند.. و من جدیدا چقدر از آن آدم ۱۶ ساله میآموزم و هم صحبتیاش لذتبخش است..
۳. فرهیختههای پنهان شده در پوشش انسانهای عادی
این مدت چه بخاطر درس چه ازدواج و ...، طیف وسیعی از آدم ها مخصوصا در رده سنی میانسالی و پیری دیدم. بعضی هایشان با حرفهایشان توی ذوقم زدند، بعضی هایشان هم غافلگیرم کردند. آن ها که به نظر عاقل و موفق می آمدند، بیشتر شبیه نوجوان هایی بودند که کارها را برای تشویق و تایید دیگران انجام میدهند و چک میکنند تا حتما کارشان به چشم آمده باشد و دیگران جبرانش کنند، عجیب..!
ولی چند نفری دیدم که تحصیلاتشان در حد سواد خواندن و نوشتن بود، مطالعات گسترده و واضحی نداشتند، و در ظاهر صاحب نظر نبودند. ولی فقط یک ساعت هم صحبتی برایم کافی بود که بروند توی لیست آدم های تحسین آمیز زندگیام. آدم های بسیار خودساخته، صبور، با درک، آرام، خوش اخلاق و خیرخواه.. برایم باور نکردنیست که آدمی بتواند این حجم رنج را تحمل کند و از طرفی رنج بتواند اینقدر شخصیت انسان را زیبا و غنی کند..

میدانید، ما آدم ها خیلی شبیه به هم هستیم، گرچه سبک زندگی هایمان با هم فرق داشته باشد.
چنین چیزی را در پروسه کنکور هم خیلی درک کردم. تو و شخصی دیگر میتوانید هوش و دانش یکسانی داشته باشید، اما در نهایت سرنوشتتان را چند تا برگهی امتحان و پاسخنامهی کنکور تعیین میکنند؛ میتوانند شما را زمین تا آسمان از هم متفاوت کنند.. با اشتباهات کوچک، با زمان بندی های کوچک، با تفاوت های کوچک در نگرش ها...
در ابعاد دیگر هم این اتفاق زیاد میافتد.. ما شباهت های زیادی داریم، تصمیماتی که میگیریم از هم متفاوتمان میکند. مثلا مهاجرت، تحصیل، انتخاب ترتیب مراحل زندگی(مثل من که زودتر از دانشگاه رفتن ازدواج میکنم!)، عادت های کوچک روزمرگی و ... طیف وسیعی از آدم هایی را میسازد که به سختی میتوان درست و غلط را در سرگذشتشان تشخیص داد..
ما آدم ها جدا از هم نیستیم و عقل همه به قدر کافی کار میکند!
نمیتوانم بگویم که کاملا از قضاوت کردن دیگران دست کشیدم و همه از دست ذهنم در اماناند، من هنوز گاهی به زندگی آدم های ثروتمند غبطه میخورم و برای حرف های آدم های احمق چشم میچرخانم و... ولی درصدی بیشتر آدم ها را میشنوم و میبینم، و کارگاه "تولید داستانهای احمقانه دربارهی دیگران" در ذهنم را تعدیل نیرو کردم..

پینوشت: تابستون عجیبی بود. خیلی دلم میخواست هر روزش اینجا بنویسم و بسیار بخونم و بسیار باشم. ولی از روز بعد کنکور تا خود مهرماه رفته بودم دید و بازدید با اکثر دکترای محترم شهر.. و حالا این جملهی کلیشهای رو خوب درک میکنم که خیلی قدر سلامتیتونو بدونید، بعضیا دلتنگ همین که بدون درد چشماشونو توی حدقه بچرخونن میشن..
مطلبی دیگر از این انتشارات
لحظهی طلایی رو قاپیدمش!
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای خویشتنی که دوستش نداریم
مطلبی دیگر از این انتشارات
جمع کنید بریم، این مهمونی تموم شد.