چرایی

هدفی که تا همین چند روز پیش برای آفرینش موجودات متصور بودم، "یادگیری" بود.

این نتیجه رو همینطور کشکی نگرفته بودم. مدت ها به خیال خودم فکر کرده و توی معنای زندگی ریز شده بودم. کمابیش افکار دیگران رو مطالعه کردم. معناها رو بالا و پایین کردم و دست آخر به این نتیجه رسیدم که دلیل بودن، یادگیریه.

با انتخاب کردن یادگیری به عنوان هدف اصلی آفرینش، دیگه شکست و موفقیت معنا ندارن، دیگه مسیر و مقصد مفهومی ندارن. یادگرفتن به موازات تمام لحظه های زندگی وجود داره..

یادگیری برای چی؟ نمیدونم. فقط به نظرم این سناریو منطقی تر از همه بود: "خدا هستی رو هنرمندانه آفرید و انسان رو دعوت کرد تا نمایشگاه هنریش رو ببینه و ستایش کنه و ازش یاد بگیره. تا میتونه از لحظه لحظه و جای جای این آفرینش به چشم هاش بریزه و تجربیات رو جمع کنه ببره به دنیای بعدی و ابدیش."

"هر درخت، قصه ای برای گفتن داره"


از اونجایی که به دنیای بعد از مرگ اعتقاد دارم، فهمیدن هدف واقعی وجود رو سپردم به اون زمان، با خودم گفتم اینکه تا اینجا فهمیدم، برای دنیای فعلی کافیه، تا حدی قانعم کرد..

چند روز پیش، توی بعد از ظهر ساده چهارشنبه، نشسته بودم گوشه ی اتاق. استراحتِ بین زمان های درسیم رو میگذروندم. آفتاب بعد از ظهر کم کم داشت روی صورت و چشمام می افتاد.

یه رشته فکر بی هوا پرید توی سرم و پشت همدیگه کلی داستان سرایی کرد و انقدر نور توی سرم روشن شد که نزدیک بود فیوزش بپره.

دقیقا احساس تام و جری رو داشتم که بالای سرشون یه ایده مثل لامپ روشن میشد، تارهای انرژی ای که توی رگهام جاری شد رو حس کردم. این رشته افکار آخرش بهم گفت که: "ما نباید هدف اصلی وجودمون رو بدونیم"

"اوه چقدر نوآورانه! خسته نباشی واقعا." چیزی بود که منم به ذهنم گفتم. اما اون با لحنی دراماتیک گفت دست نگه دارید تا توضیح بدم!

"ما نباید هدف اصلی وجود خودمون و خلقت رو بدونیم. صرفا میتونیم اهدافی برای این قرنی که در اینجا زنده ایم داشته باشیم. دونستن دلیل اصلی آفرینش برابر با انفعاله. باعث میشه دست بکشیم از زندگی کردن و انرژی گذاشتن برای گذروندن عمرمون. اگه بفهمیم، این تلاطم مثبت رو از دست میدیم و زندگی برامون بی معنا میشه. هدف رو که بدونیم، همه چیز تماما برامون لو رفته..

اینکه میگن هدف ما به کمال رسیدن و بهترینِ خودمون شدنه، یعنی "سعی کنیم" بهش برسیم، چون واقعا کمتر کسی پیدا میشه که کامل بشه، توی همه چیز بهترین بشه و هیچ پتانسیلی براش باقی نمونده باشه.

انگار، اون وقتی هدف اصلی رو میفهمی که به ته مسیر رسیده باشی، به زندگی و جهان مسلط شده باشی و دیگه فعل و انفعال و درجریان بودن، برات مهم نباشن، یعنی همون وقتی که به اون هدف رسیده باشی. چطور بگم، واقعا دیگه هدف برات مهم نباشه، مفهوم زندگی برات فرق کرده باشه..

یعنی انگار هدف خلقت فهمیدنی نیست، با ذهن نمیفهمی، باید زندگیش کنی. انگار که هدف یه دلیل واحد نیست، یه شرایطیه که باید درکش کنی.. یه جورایی خدا باشی!:)

شاید هدف، همین مسیر تموم نشدنیِ به دنبال هدف بودنه.."

"آفتاب بعضی وقتا خیلی خوشگله ها"

پی نوشت: دوست دارم بدونم شماها به چه تعریفی از هدف زندگی خودتون یا آفرینش رسیدید تاحالا؟ نظراتتون قطعا به کامل تر شدن پازل ذهنیم کمک میکنه.

پی نوشت۲: این نوشته فقط یه نظریه از طرف من فعلیه، نمیدونم چقدر درسته یا تا کی برام قانع کننده ست؛ شاید حتی تا یه ساعت دیگه معتبر باشه..

پی نوشت۳: یه جایی دیدم یه نفر این قضیه رو از نظر دینی و با توجه به قرآن بازتر کرده بود و حرفاش جالب بود. تقریبا اینطور میگفت که "خدایی که میبینه ولی نه با چشم، میشنوه ولی نه با گوش، قطعا نوع هدفش از خلق کردن ماها هم خیلی متفاوت از اهداف آدم هاست. اهداف ما یا برامون برطرف کننده ی نیازن و یا به لذتی میرسوننمون. ولی برای خدا هیچکدوم از اینها نیست. موجودی که خداست، جنسش و همه چیزش خیلی فرق داره و از درک ماها خارجه. دقیقا مثل کاراکترهای بازی ویدیویی که هرچی بهشون بگی آفریننده ی شما از جنس صفر و یک نیست و یه انسانه، نمیتونن درکش کنن." این برام نسبتا قابل درک و منطقی بود.