چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

اونقدر بغض دلتنگی گلومو گرفته انگار دستامو بستن و نمی‌تونم بنویسم.

وسط کلاسی نشستم که استادش پرانرژی داره حرف میزنه و من با کوهی از غم نشستم بین دانشجوها.

فکرها فکرها منو دارن میخورن و هی دارم فکر میکنم عزیزانم در چه حالین؟

اولین بار که بعد روزهای تاریک دیدم زنگ زد یهو بغضم ترکید و قطع کردم شروع کردم به گریه.

نکته جالب اینه که من زیاد گریه نمیکنم ولی یهو بغضم ترکید صداش وای صداش انگار بارون وسط کویر بود انگار مسیح حیات بخش بود نمیتونم بگم چقدر‌ خوب بود.

به قول استاد سخن

‏گوشم به در تا کی خبر رسد

‏صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم…

دلم خیلی تنگ شده براش فعالیت‌های روزانه‌ام از اینور تخت به اونور تخت وول خوردن تبدیل شده و سرکلاسای احمقانه رفتن.

تنها بخش جذاب روزم

وقتی میبیبینم شماره‌اش رو و سلامش رو میشنوم انگار از این جهان خارج میشم انگار نفس میگیرم

در یک کلام صبا مسیحا دم است…

انقدر‌ حرف تو ذهنمه و تلاش میکنم بنویسم و…

ولی خب

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم

که دل چه می‌کشد از روزگارِ هجرانش

زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بست

ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش

تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک الله از این رَه که نیست پایانش

جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟

که جانِ زنده‌دلان سوخت در بیابانش

بدین شکستهٔ بیت الحزن که می‌آرد

نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟

بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم

که سوخت حافظِ بی‌دل ز مکر و دستانش

روزهای سخت دی‌ماه ۴۰۴

لاو یو محبوبم