شعر میگویم برای دلم و از دل میگویم برای شعرم ... همین شده تمام زندگی برای من سالهاست که اینگونه به انسانها فکر میکنم و جهانی بی جنگ ...
پاییز بعد از تو
پاییز همیشه با بهانهگیر شدن دلها همراهست ؛
همه بهانهگیر میشوند ...
حال و هوایی عاشقانه دارند دلها در
جستجوی دلدار و دلبرند ...
اما برای من نه اصلا اینطور نیست !
بعداز تو من و پاییز هر دو در انتظار
یک اتفاقیم، منتطر یک حادثه ...
آری هر دوی ما منتظر حادثهی تمام شدن همیم .
بعد از تو ..
پاییز که میرسد _ من ساکت میشوم ، حرف نمیزنم
پاییز مرا لال میکند ؛جوریکه اصلا از زبان میافتم
و فقط و فقط مینویسم ..!
و فقط مینویسم ..!
دروغ چرا ؟! اصلا من
در یکی از همین پیلههایِ سکوت و تنهاییم
در یکی از همین پاییزهای پر از آهِ بی توییم
در یکی از همین بی وقفه نوشتنهای تکراریِ
در تاریکیم ...
وقتی به خودم آمدم ؛
دیگر از پاییز اثری نبود ! پاییز تمام شده بود
و باورم نمیشد ؛
از آسمان برف میبارید .. برف!
خدایِ من زمستان بود ..!
و من پر بودم از واژه و شعر و شاعر شده بودم !
ولی افسوس که ، چه دهن لق بود،
مرا پیش همه رسوا کرد
آن دو خط شعر که من بعد تو گفتم ...!
[ ] ✍ بقلم #بهمن_سامنی
بقلم بهمن سامنی نویسنده
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی استاد بهمن سامنی
مطلبی دیگر از این انتشارات
رنگآبی پرکلاغی نوشته بهمن سامنی
مطلبی دیگر از این انتشارات
مشق عشق تا انسانیت