مرد عاشق حیف بود

من هرگز از راهی که باتو رفته بودم
باز‌نگشتم ، مگر با دردی درون سینه‌ و
بغضی در گلو ماندگار که تداعی باران بود !
من هرگز دیگر زندگی نخواهیم کرد !
مانندِ آن باوری که روزگاری از امید و
صلابتِ ایستادن داشتم‌ در خاطرم ؛
و در این وادیِ  وانفسای بیکسی‌هایِ جهانِ سرد ؛
در این اوج تاخت و تاز ایسم‌هایِ
شبه‌انسانیِ زمخت و سراسر بی‌مهری ؛
بخدا مرد عاشق حیف بود اینهمه پژمرده شود ..!
بقلم : #بهمن_سامنی