نصفه و نیمه

موبایلم زنگ می‌خورد میخواهم برش ندارم.

_ بله؟

_ سلام خوبی؟ کجایید ؟

_ تو راهیم خیلی ترافیکه بعدا زنگ میزنم!

حواسم را می دهم به رانندگی ام. هوا خیلی داغ شده از توی آینه به خودم نگاه می کنم.چشم هایم‌ قرمزند. سر تا پایم مشکی است حتی کفش هایم. مادر نیست که بگوید چه عجب آن کفش های قهوه ای را درآوردی. ترافیک باز می شود به عقب نگاه نمی کنم. می دانم به چی فکر می کند، آزارم می دهد. ای کاش حرف نزند.

پشیمونم که دفعه پیش نیامدم؛ از سنگینی اش کم می شد. اگر زبان باز کرده بودم و گفته بودم: من می رسمونمت بابا خسته است. شاید بهتر بود به حرفاش گوش نمی دادم. همش نگران بود: به ترانه حرفی نزنید بذارید حواسش به درسش باشه.

_ دور بزن اینجا. من نمی‌خوام برم!

دور نمی زنم! بغض صدایش حالیم می کند بزنم کنار. از توی آینه چشم هایش را می بینم. قرمزند، بدون نگاه من. فکر می کنم نگاه من با اشک های پشت پلک مانده هم عرض است. نگاه او با سایه ای سیاه که با اشک هایش مخلوط شده ردی طویل روی صورتش بر جا گذاشته.

مریضی بابا کی شروع شد؟ هیچ وقت نفهمیدم. احتمالا موقعی که من دانشجو بودم. می فهمیدم مامان چیز‌ هایی را پشت تلفن خوابگاه قورت می دهد.

آمدم مرخصی و با حجمی از قرص و شربت توی یخچال مواجه شدم. با آن همه چرت و پرت درسی که خوانده بودم حداقل وجودشان را تا وقتی جلوی خودم رده های خون را با سرفه بالا آورد نفهمیدم!

_ یعنی چی که نمی‌خوام برم؟!!

لرزش صدایم را حس میکنم؛ مثل بابا حرف نمی زنم، اصلا. صدایم از اطمینان چهره‌اش ذره ای که نمی کند یادآوری آن روز آنچنان سخت نیست؛ خوب یادم می آید چه گذشت:

_ وایسا نمی‌رم، نمی‌خوام برم بابا.

بابا نزد کنار.

_ یعنی چی که نمی‌خوام برم ؟!!؟

_ همین جا می مونم پیش تو، مامان...

_ نمی‌خوام یه پرستار نصفه و نیمه ازم مراقبت کنه! برو هروقت درست تموم شد برگرد!

اقتدار صدایش اجازه نداد گریه کنم و بغض اینگونه راه گلویم را بست و حرف هایم همان جا خفه شدند.

صدای ترانه برم می‌گرداند داخل ماشین.

_ اونقدر درس خواندم که بتونم کار گیر بیارم.

_ هیچ کس به یه طراح نصفه و نیمه کار نمی‌ده!

بر می کردم داخل ترافیک؛ گریه هایش دست هایت را می لرزاند. بغض های منم دست های بابا را می لرزاند؟



قبل از اینکه ساکش را دستش بدهم محکم بغلش می کنم همان‌جور که بابا بغلم می کرد. آرزو می کنم بابا بین بغل کردن هایمان هم فرقی نگذاشته باشد.

از ترمینال‌ بیرون می زنم. از توی آینه نگاهی می اندازم؛ چشم هایش فقط، کمی قرمز ترند...