<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کنج داستان نویسی</title>
        <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/feed</link>
        <description>هر داستانی یه نویسنده ای داره، اگه اون نویسنده داستانشو با تگ داستان یا رمان منتشر کنه پستش وارد انتشارات میشه?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:37:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/0nljbjben2xm/ozjnxz.jpeg</url>
            <title>کنج داستان نویسی</title>
            <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خورشید مو طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cvwn4chkq9tj</link>
                <description>خورشیدِ کوچک، پلک‌هایش لرزیدند. انگار نسیمی سرد، اتاقِ کوچک و دلگیرشان را نوازش می‌کرد.بویِ خاکِ باران‌خورده، با عطرِ گلِ های مامان‌بزرگ، در هم آمیخته بود و فضایی غریب به وجود آورده بود. او در خواب هم، دست‌هایِ کوچکش را مشت می‌کرد، انگار که می‌خواست چیزی را محکم نگه دارد؛ شاید همان مهرِ مادری که از دست رفته بود، یا شاید حضورِ بابا که هیچ‌وقت آن‌طور که باید، حسش نکرده بود.مامان‌بزرگ، کنارِ تختش نشسته بود و با انگشتانِ پینه‌بسته‌اش، پارچهٔ نازکِ لحاف را صاف می‌کرد.نگاهش، خیره به چهرهٔ خفتهٔ خورشید بود .در آن صورتِ معصوم، تمامِ حرف‌هایِ ناگفته‌اش را می‌دید؛ دلتنگی‌هایِ کودکانه، ترس از تنهایی، و سوال‌هایی که هیچ‌وقت از زبانِ او شنیده نمی‌شد .اما در عمقِ چشمانِ عسلی‌اش موج می‌زد. طلاق کلمه‌ای که مانندِ تیغی، خانواده را از هم دریده بود و کودکی را در میانِ این شکاف، تنها گذاشته بود.خورشیدِ با موهای طلایی رنگش گاهی در بازی‌هایش، ناخودآگاه، نقشِ مادری را بازی می‌کرد. عروسکِ کهنه‌اش را بغل می‌گرفت و برایش لالایی می‌خواند، درست با همان لحنِ غمگینِ مامان‌بزرگ. گاهی هم، با پتویی که دورِ خودش می‌پیچید، وانمود می‌کرد که بابا است و با همان صدایِ کودکانه ، سعی می‌کرد خنده‌ای به لبِ عروسک بیاورد.اما این بازی‌ها، زود تمام می‌شد. چون خورشید بلافاصله عروسک را محکم در آغوش می‌فشرد و صورتش را در پارچهٔ نرمش پنهان می‌کرد، تا اشک‌هایش دیده نشوند.در مدرسه، همهٔ بچه‌ها، مامان‌هایشان را داشتند که برایشان خوراکی بیاورند، یا روزِ پدر، نقاشی‌هایِ رنگی‌رنگی بکشند.خورشیدِ کوچک، گاهی حسرت‌زده به کیفِ پر از خوراکیِ دوستانش نگاه می‌کرد. او هم دوست داشت مامانش، برایش لقمه بگیرد یا در جلسات اولیا مربیان حضور داشته باشد ... اما مامانَش، فقط در عکس‌ها با لبخندی محو، حضور داشت؛ لبخندی که انگار از او دور شده بود.حضورِ پدر، در زندگیِ خورشید، بیشتر شبیه به مهمانی ای بود که هر چند وقت یک‌بار اتفاق می‌افتاد. پدر می‌آمد، چند ساعتی با او بازی می‌کرد، اما این بازی‌ها، آن شور و هیجانی که خورشید در رویاهایش می‌دید را نداشت. پدر، همیشه عجله داشت.انگار که می‌خواست زودتر برود و به زندگیِ جدیدش برسد. خورشید، حتی نمی‌توانست بابا بودن را در او حس کند. انگار پدر، فقط یک نام بود، نه یک تکیه‌گاه.اما خوب بود که مامان‌بزرگ، تمامِ تلاشش را می‌کرد تا خلاءِ نبودِ پدر و مادر را پر کند. او با عشق و مهربانی، خورشید را بزرگ می‌کرد. اما عشقِ مادربزرگ، هرچند که گرم و دلچسب بود، نمی‌توانست جایِ مهرِ مادری را بگیرد، و حضورِ پدرانه را تداعی کند. این خلاء، در گوشه و کنارِ زندگیِ خورشید، مثلِ یک حفرهٔ تاریک، خودنمایی می‌کرد و گاهی، تمامِ دنیایِ رنگی‌اش را، سیاه می‌کرد. اما در آن سوی داستان مادربزرگی خودش را در آشپزخانه پنهان کرده بود مادربزرگ در خلوت آشپزخانه، اشک‌هایش را رها کرده بود .او دلش برای کودکی که در اتاق آرامیده بود، سخت می‌سوخت. گونه‌هایش خیس اشک بود، اما هیچ مرهمی بر درد عمیقش نبود.سینه‌اش از بغض پر بود، اما تمام تلاشش را می‌کرد تا آرام بماند. در آن لحظه، تنها یک آرزو داشت: عاقبت بخیری نوه‌ی کوچکش و خوشبختی برای او .مادربزرگ آرزو می‌کرد دخترک چشم‌تیله‌ای‌اش، کمترین گزند را از اشتباهات والدین ببیند.اما واقعیت تلخ این است که رنج‌دیده‌ترین موجودات این سرزمین، کودکان طلاق‌اند. کاش وقتی خوشی زیر دلتان میزند ؛  به یاد این کودکان معصوم هم باشید که ناخواسته و به اراده شما، پا به این دنیای پر از درد گذاشته‌اند.هیچ کودکی، سزاوارِ پرداختن بهایِ اشتباهاتِ بزرگترها نیست ...ALFA</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 00:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام تاریکی شب /part⁹</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-part%E2%81%B9-nwrcjy1sij10</link>
                <description>سه روز از وقتی خود را در دشت های پهناور گم کرده بود می‌گذاشت.نقشه های ذهنش ناگهان تغییر کرده بود.صدای لوید از ذهنش خارج نمی‌شد.« من نمی‌تونم ادلاین، نمی‌خوام آلوده قصر بشم، من اون تاج خونین رو نمی‌خوام...»قصر با دیوار های بلندش و ساختمان های آسمان خراش روبرویش نمایان شد، قصری که قرار بود برادرش به آن حکومت کند، برادری که زندگی در دشت را به پادشاهی ترجیح داد.اگر فرد دیگری بود فرصت نقد و انتقاد به او نمی داد و با خنجری زیر گلویش او را به سمت قصر می‌برد، ولی آن پسر برادری بود که تنها نشان احساسات درونی اوست...قدم هایش را به سمت قصر برداشت، در نور خورشید دروازه های آن می‌درخشیدند‌.نگهبانان با چهره هایی گرفته به او خیره شده بودند.« چی‌کار می‌کنی دیوونه؟!»با صدایی آرام و مستحکم گفت :« به نفعتونه درو باز کنید.»نگهبانی با موهای شرابی که روی صورتش ریخته بود با نیشخند گفت :« یه گدا چطوری می‌خواد کاری کنه که به ضرر من تموم بشه؟»ادلاین پارچه را از صورتش کنار کشید، باد تند موهایش را کمی تاب داد و روی شانه اش رها کرد.حالا چهره نگهبان کمی متعجب بود.« تو کی هستی؟»« فکر کردم گفتی گردام؟»« اره...یعنی نه.»ادلاین دستی به خنجرش کشید و زیر لب گفت :« سه ثانیه وقت داری درو باز کنی.»مرد قدمی عقب رفت، حالا چشمان بهت زده اش کمی از حلقه بیرون زده بود.درب باز نشد، به جای آن نیزه بلند نگهبان به طرف ادلاین حمله ور شد، ادلاین خنجرش را بالا برد و با کشیدن ماهیچه دردمند بازویش آن را به سمت سینه نگهبان پرتاب کرد.خنجر به پرواز درآمده قبل از برخورد با قلب نگهبان که حالا در گوش هایش می‌تپید، در دستان والنتین جا گرفت.ادلاین خنده صدا داری شنید، خنده‌ای که ریتم آشنایی داشت، صدای بمش در گوش او پیچید.« بانو اسپارنوپارت، مشتاق دیدار.»وقتی با دقت به ادلاین خیره شد، نشانه های لبخند از صورتش پاک شده بود.به تصویر زن روبرویش خیره شد که هر لحظه درحال شکستن بود و در حین حال می‌توانست او را از پای دربیاورد‌.او حاله ای از تناقض بود، او سردرگمی بود...صورتش خراشیده بود و لبهایش خشک و ترکیده بودند و خون از آنها جریان داشت، قطرات سرخ در کنار صورتش خشک شده بودند و موهایش درهم تنیده و آشفته بود، چشمانش کمی روشن شده بود و زیر نور مستقیم خورشید می‌درخشیدند.این توده اشفته،‌ زیباترین جسارتی بود که به چشم دیده بود.والنتین با صدایی خونسرد گفت :« برای چی اومدی؟ ریختن خون سلطنتی؟»نیشخندی روی لبهای ادلاین نشست، سپس گفت :« باورت نمیشه برای چی اومدم...»والنتین سرش را کج کرد.ادلاین قدمی به او نزدیک تر شد و دستانش را دور گردنش حلقه کرد، سپس در گوشش زمزمه کرد :« می‌خوام انتخوابت کنم، شاهزاده مطرود، می‌خوام اون تاج مال تو بشه.»والنت با بهت به او خیره شده بود، کلمات در ذهنش می‌چرخید و دنبال معنی دیگری برای آن بود.«میدونم تو اینو می‌خوای، تو اون تاج رو میخوای والنت!»«هیچ مردی توی این سرزمین نمی‌تونه اونو از پدرم بگیره.»ادلاین با لبخند گفت :« اوه! من مَرد نیستم شاهزاده، ولی می‌تونم برات کل آدمایی که توی این قصر نفس می‌زنن رو بکُشم، کاری که هیچ مردی نمی‌تونه بکنه...»لبخند آرامی بر صورت والنتین می‌نشیند و لب هایش به گوش ادلاین کشیده می‌شود.« واقعا این کارو می‌کنی؟»ادلاین در چشمان آسمانی او خیره می‌شود، دریایی پر تلاتم، سپس روی لب هایش زمزمه کرد :« می‌دونی چه کارایی از دستم برمیاد شاهزاده.»« و چرا باید کمکم کنی؟»« اینقدر سوال نپرس عزیزم...»سپس قدمی عقب می‌رود و زیر لب می‌گوید :« تو قراره روی اون تخت بشینی، همین.»« که بشم عروسک خیمه شب بازی تو؟ چرا باید قبولت کنم؟»« چون من تورو انتخواب کردم...»« و چرا؟»« چشمات!»« اولین نفری نیستی که غرق میشه عزیزم...»« توی چشمات مرگ می‌بینم، دستات بوی خون میده، تنت سرشار از گناهه؛ تو همون شیطانی هستی که می‌تونه به این جهنم سلطنت کنه...»دست ادلاین روی لبه پیراهن والنتین حرکت کرد.وقتی قدم هایش را از او دور کرد، دست والنتین ساق دست او را گرفت، او را به طرف خود کشید و آرام در گوشش زمزمه کرد :« اگه من شیطانم، تو چی؟ قدیسی؟»ادلاین با لبخند گفت :« من خدام...»سپس نیمه جان از او دور شد، تا وقتی او به نقطه ای سیاه بین جمعیت تبدیل شود نگاه والنتین روی آن ثابت ماند.کلمات در سرش تاب می‌خوردند.شیطانی که می‌تونه به این جهنم سلطنت کنه، شیطان...والنتین دستش را روی برآمدگی بالای یقه لباسش می‌کشد، کاغذ مچاله شده زیر آن پوستش را قلقلک می‌داد.کاغذ را باز کرد و به نوشته ای که با رنگ قرمز تیره روی کاغذ نوشته شده بود خیره شد، مردمک چشمانش درشت تر شد و لب هایش با حالتی لبخند گونه کمی به بالا خم شدند.نوشته را دوباره از نظر گذراند.  نمایش به پا کن شاهزاده مطرود!نوشته خونین قلبش را به تپش می‌انداخت.زنگ کلیسا، نشان دهنده نزدیک شدن زمان به جلسه مشاوره بود.با نیشخند زمزمه کرد :« دوباره دست کم گرفتمت.»فقط چند ساعت.همانطور که والنتین به سمت تالار بزرگ در انتهای قصر حرکت می‌کرد نگاه سنگین خدمه را روی خود حس می‌کرد.پایش کمی لنگ می‌زد، به لطف زخم عمیق خنجری که ادلاین روی آن انداخته بود، با این حال همچنان به راهش ادامه می‌داد.قدم هایش روبروی در بزرگ تالار متوقف شد، هنوز ساعتی تا آمدن مهمان ها مانده بود.ولی صدای قدم های پدرش را می‌شنید که روی پارچه ابریشمی پا خورده راه می‌رود.به آرامی در را گشود، چشمانش در چشمان پدرش گره خورد، نگاهی که کمتر از چند ثانیه طول کشید، چشمانش دوباره به فرش قرمز که کف اتاق را پوشانده بود خیره شد.پدر دوباره آرام و با وقار یک شاه روی صندلی چرمی اش برگشت، به آن تکیه زد و با اشاره دست کوچکی پسرش را وادار به نشستن کرد.سکوت بینشان کش می آمد.تا وقتی که صدای بم پادشاه در تالار بزرگ پیچید.«دلیلی برای اینکه زود اومدی داری؟»«فکر می‌کردم خانواده سلطنتی باید زودتر از بقیه حضور پیدا کنن.»«خب، با وجود ادوارد و من، نیاز نیست، می‌تونستی با اشراف دیگه بیای.»صدای قدم های استوار در اتاق پیچید، سپس صدای گرفته و خش داری در گوش والنتین زنگ پیچید.« یعنی می‌گید والنتین عضو خاندان سلطنتی نیست پدر؟»لبخند کجی گوشه لب‌های ادوارد نشسته بود و با نگاهی عجیب به والنتین نیم نگاهی انداخت.سپس دستان گرم و بزرگش را روی شانه او گذاشت، در لحن صدایش و نگاهش حسی بود که باعث لرزش ستون فقرات والنتین می‌شد...انزجار.« خوشحالم، که می‌بینمت برادر.»« همچنین والنت!»پادشاه برای اولین بار سرش را بلند کرد و به پسرش خیره شد، چشمان سبزش زیر نور خورشید می‌درخشیدند‌.«خوش برگشتی پسرم!»چشمان خیره اش دستان پدرش را دنبال کرد که به سمت صورت و موهای ادوارد می‌رفت و آنها را نوازش می‌کرد، سپس دور او حلقه می‌شود و او را در آغوش می‌فشارد.آب دهانش را به سختی فرو داد و قدمی از آنها فاصله گرفت، تا جایی که بتواند لرزش بدنش را پنهان کند.درحالی که می‌دید پادشاه چگونه فرزندش را در آغوش می‌کشد، خاطرات تنها لمس پدرش در سرش می‌پیچید.دستانی که حالا با مهر ادوارد را نوازش می‌کردند، برای او نشان سیلی هایی بود که مهر کبودی روی صورتش به جای می‌گذاشت.کبودی تیره رنگ و ارغوانی رنگی که نماد پادشاهی بود...در یا ضربه محکم دوباره گشوده شد و حالا، چند نگهبان کنار آن ایستاده بودند، موجی از اشراف وارد تالار می‌شدند و دور میز چوبی را که خیلی بزرگ به نظر می‌رسید را می‌گرفتند.ناگهان صدای برخورد خشک کفش های پاشنه دار با زمین به گوشش رسید، نگاه هایی را دنبال کرد که با بهت به دروازه تالار خیره شده بودند.قدم هایش استوار بودند، پوستش که زیر نور تابان برنزه شدن بود  زیر لباس نازک ارغوانی می درخشید، هیچ نشانی از زخم ها روی صورتش یا خونی که همین چند ساعت پیش آن را قاب گرفته بود نبود...هر قدمی که بر‌می‌داشت، سرها با شدت بیشتری به سمت او می‌چرخیدند.لبخندی بر لب‌های والنتین نشست، وجود ادلاین آرامشی را در وجودش بیدار کرد.اینگونه آرام گرفتن در آغوش مرگ برایش غیر طبیعی بود...وجود ادلاین همراه با قدرت و مرگ بود، مرگی که او حاضر بود بپذیرد.صدای بم و قدرتمند پادشاه او را از افکارش بیرون کشید.« بانو اسپارنوپارت...فکر نمی‌کنم این مکان مناسب بانویی مثل شما باشه.»لبخندی تیره روی لب‌های ادلاین نشست، لبخندی‌ که سبب می‌شد بریدگی کوچک روی لب هایش کمی مشخص شود.« فکر کنم دارید بیرونم می‌کنید اعلی حضرت!»چروک کوچکی بین آبروان پادشاه افتاده بود، چروکی که به لبخندی چرکین تبدیل شد.« البته که نه، شما تنها نماینده حقیقی خاندان اسپارنوپارت هستید.»« پس...خوشحالم می‌بینمتون!»« همچنین بانو.»ادوارد قدمی به جلو برداشت و با تکانی آرام صندلی را کنار خودش برای ادلاین بیرون کشید.سپس با تعظیمی کوتاه گفت :«‌‌افتخار می‌دید بانوی من؟»نیشخندی گوشه لب‌های ادلاین نشست، سپس به سمت صندلی ای رفت که ادوارد بیرون کشیده بود، وقتی از کنار صندلی گذشت، نفس ادوارد از بهت در سینه حبس شد.دستان ادلاین لبه ابریشمی صندلی دیگری را لمس کردند، صندلی را بیرون کشید و به آرامی روی آن نشست.سرش را به طرف والنتین چرخاند، او صندلی را دقیقا کنار والنتین بیرون کشیده بود.لبخندی متعجب بر لبان والنتین نقش بست، سپس زیر لب زمزمه کرد :« فکر کنم واقعا انتخواب کردی...»« مطمئن باش شاهزاده مطرود، من فقط تورو می‌خوام!»سکوت بر تالار حاکم شده بود،‌ نگاه ها روی چهره گرفته شاه و ولیعهدش می‌چرخید، با زنی که به شورای نجیب زادگان آمده بود بود و پادشاه آینده را پس زده بود.ادلاین جامش را پر کرد و آن را در دست چرخاند، سپس گفت :« این مراسم برای انتخواب شاه بعدی برگذار شده، درست می‌گم اعلی حضرت؟»قبل آنکه پادشاه بتواند دهان بگشاید، نجوای مردانه ای گفت :« همه چیز به اندازه کافی مشخص هست نیست بانو؟»ادلاین نگاهی خیره به مرد انداخت و گفت :« البته لرد، ولی چیزی که به این بازی اتمام میده زبان پادشاهه...»پادشاه صدایش را کمی صاف کرد و گفت :« طبق قانون می‌خوام پسر ارشدم رو ولیعهد اعلام کنم، این چیزی هست که تمام طبقه اشراف می‌دونن.»ادلاین با لبخند گفت :« بله، از قانون متلعم، ولی...شما خودتون حتی فرزند بر حق پادشاه سابق هم نبودید؛ فکر نمی‌کنم این پادشاهی خیلی بر اساس قانون بچرخه، درسته؟»پادشاه نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :« سعی دارم اصلاحش کنم.»ادلاین جامش را بالا تر آورد و جرئه ای نوشید، سپس گفت :« و شاهزاده ادوارد لیاقت این رو داره؟»ادوارد با صدای رسایی گفت :« فکر نمی‌کنم نیاز باشه شما لیاقت من رو بسنجید بانو اسپارنوپارت!»« چرا، دقیقا نیازه!»ادلاین از صندلیش بلند شد و به سمت صندلی ادوارد رفت و ادامه داد :« بنای این پادشاهی خون و عرق مردم زاغه و قدرت اشرافه، این مردم باید پادشاه شون رو بپذیرن، من و تمامی مردم این سرزمین پادشاهمون رو خواهیم سنجید.»سپس به سمت باقی اشراف قدم برداشت و با صدایی به سان فریاد گفت :« کسی با من مخالفه؟!»صدایش در سر والنتین پیچید، در سرزمینی که مردان سکوت کرده بودند، او وسط قصر، در تالار پادشاه فریاد می‌زد و یار می‌طلبید.صدای نفس کشیدن از تالار قطع شده بود، صدای فریاد پادشاه در اتاق پیچید.« بسه!»لبخندی گوشه لب های ادلاین نشست، سپس با صدایی فریاد زد که حتی از صدای بم پادشاه هم قدرتمند تر بود.« من پادشاه آینده رو به مبارزه دعوت می‌کنم! در صورت برد، با جونم بهش قسم می‌خورم و خدمت می‌کنم، ولی اگه ببازه کسی حاضره بهش خدمت کنه؟!»ادوارد بلند شد و با خشم به سمت ادلاین حمله ور شد، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و گفت :« چطوری یه زن جرعت می‌کنه بخواد با من بجنگه!»« پس از جنگیدن با یه زن می‌ترسی؟!»ناگهان قطرات خون آرام از گردن ادوارد پایین ریخت، از خنجری که هر لحظه بیشتر در گلویش فرو می‌رفت خون می‌چکید.خنجری که والنتین زیر گلوی برادرش گرفته بود.«ولش کن.» وقت شروع نمایش شده! پ.ن : ادلاین رو به شکل عجیبی دوست دارم، و به نظرم یکم خطرناکه دوست داشتنش.دوستش دارید؟</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 18:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: جای خالیِ فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-guffrzpoesef</link>
                <description>1تنهایی‌های مُردن در آغوشِ اشک‌های تو با تصورِ اینکه ساعت‌ها به تلویزیون خیره مانده بودم یک شعرِ نیمه‌تمام، خواهد شد. نه ‌فروغِ فرخزاد می‌تواند بالشت‌های خونی‌اش را بر دیده‌ی تارآلودِ خیسِ من فشار دهد و نه فرشته‌ای که از جنسِ مَردان سرزمینم بود. می‌خواستم برای‌ات نامه‌ا‌ی بنویسم که خودکارم تمام شد؛ امّا نه این کیبوردِ پُر از غبارْ دُکمه‌هایش تمام نمی‌شوند. یادم می‌آید در فیلمی به کارگردانیِ تورناتوره، اگر اشتباه نکنم «افسانه‌ی 1900» بود، بازیگرِ نقشِ اوّل آن می‌گفت: من با این 80 کلاویه می‌توانم دنیایی فراتر از ذهنِ تو خلق کنم امّا اگر پا بر زمین بگذارم دنیا حتی 1 کلاویه هم برای رویاسازی به من نمی‌دهد و...، سینما برای من معنایِ جدیدی از زمان است. سینمایی که با جان و دل به آن خیره می‌شوم. باید رفت و دید غزه را که دیگر کشتار و تماشای کودکانی را که از گرسنگی دنده‌شان بیرون زده. باید رفت و دید آغوش‌هایی که مثلِ عَشقه بدورِ هم نپیچیدند و چطور مانندِ آن زنِ اثیریِ در «بوف کور» هدایت، تکه‌تکه می‌شوند و بدونِ هیچ چمدان و کوزه‌ای روی‌شان خاک می‌ریزند و تو داد می‌زدی: باید رفت و دید مسجدی را که اولین قِبله‌ی مسلمانان بوده و حالا بر سرِ سجده کنندگان‌اش تیرِ خلاص می‌زنند؛ و یک روز صبح تو رفتی و منِ تنها را ندیدی که هر روز با این کلاویه‌های غبارآلود تو را فریاد می‌کردم. من شهیده فرشته باقری بودم اگر این نامه را برایتان می‌خواندم؛ و اکنون کودکی بیش نیستم که نامش علی است و هیچ رفیعیِ وردنجانی‌ای در کارنامه ندارد. من سردار باقری بودم که دخترم را به رفتن با مترو و در شلوغی عادت دادم تا درجه‌ی رفیعِ شهادت را در تنهایی‌های مُردن‌اش آغوش کشد. من حاجی‌زاده بودم و موشک‌هایم از همان گنبدی رد می‌شد که حفاظِ آهنین‌اش را شکستم و نماز خواندم. من ایران بودم. شهید شدم و بازهم در یک غروب به دنبال شعرهای شاملو با آن صدایِ مخملی‌اش در جست‌وجوی فرشته‌ای که نیست، مثلِ «علفزار گریان» آنگلوپلوس، از درخت آویزان شدم و دیدم دختربچه‌ای را که با عروسکِ توی دستش گریان در خیابانی می‌دوید و در جست‌وجوی پدرش شهید شد. من شهید بودم. من ایران بودم.2در سایه‌ی کسی که نیست ساعت‌ها مثلِ گروسِ عبدالملکیان به در خیره می‌شوم تا استخوان‌هات و بیارن. من مادر نیستم و شاید هیچ‌وقتِ دیگری هم بعدِ تو پدر نشوم. پدری را دیدم که گوش‌های پسرش را گرفته بود و خودش داشت می‌گریست. دوربین را برداشتم و از چادرِ مشکیِ رها شده‌ات عکس انداختم. نه این تصویر خوابی نبود که دیدم. خوابی که مثلِ خاطره‌ای غیرِ ارادی از پهنای صورتم می‌لغزد و آن‌قدر گونه‌هایم را گَرم می‌کند، تا فکر ‌کنم بیدارم. نه تو هنوز کودکِ رها شده بر آبی هستی که روزی پیامبرِ کافران می‌شود. مرگ بر اسرائیل. الله و اکبر. امامی اذان می‌گوید یا هنوز گوینده‌ی خبر است؟. این صدای ملّتِ من است. چاووشی هم «علاج» را در وطن دید و زد زیرِ آواز. من خواب بودم و تو شهیدْ فرقمان این بود. تو شهیدِ وطن شدی. شهیدِ رویا. شهیدِ عشق. من امّا با این پایی که جا مانده و به سختی خیابان‌ها را طی می‌کند چرا شهید نمی‌شوم؟. کِی باید بیایم همان‌جایی که تو هستی. دولت‌آبادی در «جای خالی سلوچ» چیزهایی می‌گوید که انگار بارِ اول است آنها را می‌خوانم. ای کاش دولت‌آبادی برای یک بار هم که شده دیده بودت و می‌نوشت جایِ خالیِ فرشته. می‌خواهم بدانید بعد از شهادتِ فرشته ساعت‌ها گریستم. نه برای رفتن‌اش برای دیر شناختن‌اش. چرا باقری‌ها رفتند و من با همه‌ی بدرد نخور بودنم ماندم. کشور به شما نیاز دارد. این ایرانی است که ایران را اَمن نگاه داشته نه من که خواب را به شهادت ترجیح می‌دهم. خوابِ شهادت دیدن مانند شهید شدن فضیلت دارد. کجای دعویِ من و تو استماع شده که فضیلت‌اش در یک خواب تأویل می‌شود؟. من عاشقتم. من دوستت دارم. تو ایرانی و من برای زیستن‌ات باید فرشته‌وار شهید شوم.علی رفیعی وردنجانی</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 06:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز اتفاق افتاد (قسمت نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-tee70ipzjwj4</link>
                <description>همه چیز اتفاق افتادقسمت نهم: ناجی؟-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-تلفن را طوری در دستم گرفته بودمکه انگار دارم گلویدشمن خونی‌ام را فشار می‌دهم...استرسم آنقدر بالا بود که برایش،شبیه به یک نقطه بودم...قلبم داشت کم کم، جناقم را می‌شکافت و میدویید بیرون که دستم را سد راهش کردمو دوباره توی آن زندان تنگ و تاریک که سیاهی در آن با پاهای تاریکیقدمی میزد، بند کردم...*بوق**بوق*پیش خودم گفتم:یعنی میشه برنداره؟چرا اصلا اینکارو کردم؟و هزاران بد و بی راه را حواله دادم سمت خودم که یکهو:+بله؟-سلام ماریا جوزفم...+اوه سلام جوز... چیز آقای بینوود...-جواب سوالاتتو پیدا کردمبرای همین زنگ زدم که بهت بگم...+نه لطفا؛ من پشت تلفن یادم نمی‌مونه...کافه کنار کتابخونه چطوره؟منم که از خدایم بود که جایی باشدبتوانم بلند بلند بی صدا صحبت کنم...-اره پس نیم ساعت دیگه می‌بینمت.و اینبار من بودم که مکالمه را تمام میکردمتا نتواند حرفی پس و پیش بگوید...از جایم بلند شدم و در کمال ناباوری،به اینکه بعد از اینهمه مدتمگر آسمان پاره شده بود وتحفه‌ای از آن روی زمین افتاده بودکه بالاخره من را وادار به صحبت کردنکرده بود، فکر میکردم...زمان از دستم در رفته بود...بین و من ساعت رقابت بالا گرفته بود؛او روی عمر من میدویید و من روی سر همسایه پایینی...همچین که جوان ها میگفتند،شیک و پیک کرده بودم،آن عطر گران قیمتم را که گفته بودمدر عروسی گرگ میزنمزده بودم و خوش خوشانم شده بود...کفشم را پس از مدتها،دوباره واکس زده بودم...صدای بلبل همسایه بالایی از لابه‌لای پنجره،مثل صدای همان موزیک قدیمیکه از گرامافون پدربزرگ پخش میشد،گوشم را ناز نازی میکرد...در و پیکر را قفل کردم وراست دماغم را گرفتم به سمت کافه...در راه داشتم توی ذهنم،یکسری جواب های چرت و پرتجمع و جور میکردم تا جواب سوال هایش را بدهم...خیلی زود رسیده بودم؛پشت کافه ایستادم،سیگاری از جیبم بیرون کشیدم،جان فندک را زیرش گرفتمو آتشش زدم...دو سه دقیقه‌ای مشغول بودمبه چشیدن طعم کاغذ سوخته...بعدش هم آدامسی نعنایی بالا انداختم و وارد کافه شدم...یک صندلی را گوشه کافه انتخاب کردم،که یک طرفش پنجره‌ای بلند بودبا میله هایی مشکی؛و یک طرف هم از این گل های خود روکه خودش را روی سینه دیواربالا بالا کشیده بودو قدرت نمایی میکرد...سرم را با تکه روزنامه روی میزکه درست کنار جعبه دستمال بود پرت کردم...زیر چشمی ماریا را دیدم،ولی خواستم خاص بازی دربیاورمو یکهویی از آمدن بی صدایش خر کیف بشوم...دو تا نشنیدم چی سفارش داده بود؛به سمت میزی که نشسته بودمداشت قدم قدم می‌آمد...صدای تق تق کفش هایش که نزدیک میشد، قلب منداشت از توی سینه‌ام کنده میشد...عرق کف دست هایم را با شلوارمپاک کردم که بگویمنه من، اصلا استرسی نیستم!!ولی خب صورتم پاک گویا بود...به هر حال،بعد از یکسری گفت و گوی کلیشه‌ایدیدم هیچ چیزی در کیفش نیست،دریغ از حتی یک کاغذ،یک چارت که راهنمایی بخواهد...+ماریا، چارت ها....-نیومدم که درباره چارتا حرف بزنیم جوزف...اون روز توی رستورانداشتی از نگرانی پس میوفتادی...راستش میدونی اونموقع ترسیدمکه نکنه اتفاقی واست بیوفته...آخه هر کسی نیاز داره حتی یک دقیقه همبا یکی دیگه درباره درداش حرف بزنه...میدیدم که با کسی تو ادارهگرم نمیگرفتی...رئیس گفته بود داری با یه شرایطسخت دست و پنجه نرم می‌کنی و کسی هم پیشت نیست...من درکت میکنم جوزف...من همه این درد ها رو کشیدمو حالا که تجربشون کردمنمیخوام تو تجربشون کنی...و من از چهارمین جمله‌اش به بعد،دیگر نمیشنیدم چه می‌گفت...فقط دلم داشت هم می‌سوختو هم گریه میکردکه ببین کسی یک درد را چشیده،مزه مزه کرده و نابود شده،حالا هم میخواهد خورشید راتوی چشم تاریکی بکشد...حالا که حرفش تمام شدسکوتی سنگین، وزنش را روی کافه انداخته بود...من فقط به ماریا خیره شده بودم؛عین پیرمردی که روی دریا،نیمه دیگرش را درون صندوقچه گذاشته بود و به دریا انداخته بودتا دست دزدان دریایی به آن نرسد...+جوزف... جوزف خوبی؟چشم هایش ترسیده بودو برای اولین بار کسی نگرانم شده بود...یعنی یکبار هم شده بود کسیبی آنکه خود واقعی من را بشناسددوستم داشته باشد؟-اره من خوبم، فقط... فقط نمی‌دونم...+ من خوب می‌دونم جوزف؛ اینکه بخوایبعد از کلی وقت دوباره با یکیدرد و دل کنی و بار روی شونتو با یکی تقسیم کنی واقعا سخته...ولی من نمیخوام یکی دیگه همنابود بشه...اصلا میدونی چیهشده تا صبح هم طول بکشهمن همینجا نشستم تا بتونی حرف بزنی...و جمله آخرش را با چاشنی دست گرمش روی مشت سردمهمراه کرد...زبانم داشت توی دهانم می‌چرخید که صدای زنگ گوشیکه اسم آنتوان رویش بودداشت بی‌داد میکرد...ممنونم که این قسمت رو خوندید🙏🏻✨لطفا نظرتون رو برام بنویسیدادامه به قسمت دهم:قسمت دهمبرگشت به قسمت هشتم:قسمت هشتم</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 17:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تیکه‌ی پیتزا</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7-uhchsjf12mlm</link>
                <description>روی صندلی‌اش نشسته بود . همانطور که به انگشتان پایش نگاه میکرد مورچه‌ی کوچکی را دید که داشت از روی سرامیک‌ها رد می‌شد . لبخند تلخی زد . خواهرش از حشرات می‌ترسید . گاهی وقت‌ها پیش آمده بود که مورچه‌‌ای چیزی روی پایش می‌افتاد و فریاد زنان کل خانه را می‌دوید تا بلکم از شر آن هیولای کوچیک رهایی یابد . و او همیشه با حسرت به خواهرش نگاه می‌کرد . آرزو داشت مورچه راهش را کج کند ، بیاید از روی این انگشتان خامُش و سرد رد شود و او احساسش کند ! رد ریز آن قدم‌های کوچک و خارش در پی‌اش . فکر کنم یک پای سالم ، یک پای واقعی داشتن چنین احساسی داشته باشد . همه آرزو‌هایش مثل این یکی ، ساده و کوتاه بودند . به کوتاهیِ یک لحظه‌ی نامرئی از زندگی باقیِ مردم شهر . به کوتاهیِ حس تعادل ناچیزی که برای برداشتن یک قدم کوچک نیاز است . و حس راه رفتن روی چمن‌های مرطوب، گرما و زبریِ لطیف آسفالت زیر پاهای برهنه . حس زندگی به سبک‌بالی یک پرنده‌ی خوش خیال که آرام آرام روی بام خانه قدم برمی‌دارد . اما تمام این‌ها دور بودند . خیلی خیلی دور ‌‌. مخصوصا برای کسی که یک قدم نیز برایش یک معجزه محسوب می‌شود .گاهی سعی می‌کرد به آن‌ها تکانی بدهد . انگار که منتظر جرقه‌ای از زندگی باشد . اما چیزی جز سکون چندین و چند ساله‌شان در نمیافت . دست‌هایش را روی گودی‌ها و برآمدی‌های زانویش می‌کشید . گویی که می‌خواست بفهمد هنوز هم بخشی از بدنش به او تعلق دارد .هر صبح که نور خورشید از پنجره‌ روی تنش می‌نشست . خودش را روی لحاف مچاله‌ شده‌‌اش می‌کشید تا بتواند از تخت بیرون بیاید . و اما این حس هر روز مانند شلاقی بر جانش می‌تازید: چرا پاهایش او را رها کرده بودند؟ چرا بدنش به او خیانت کرده بود؟دیگر خسته شده بود . راهی نیست انگار . اگر هم باشد او پای پیمودنش را ندارد . دیگر از نگاه‌های سنگین دکتر و حرف‌های انگیزشی‌اش خسته شده بود . آن خزعبلات نه تنها او را امیدوارتر نمی‌کرد بلکه بر ناامیدی و خستگی‌اش می‌افزود . گاهی اوقات گفتن جملاتی مانند: &quot;تو میتوانی&quot; آن هم زمانی که واقعا نمی‌توانی و گفتن: &quot; فقط کافی‌ست تا تلاش کنی&quot; زمانی که تمام تلاش‌هایت به بن‌بست رسیده . تنها احساس ضعف و نتوانستن را درونت تزریق می‌کند . احساس عذاب وجدانی سگی برای ته مانده تلاشی که فکر می‌کنی ممکن است وجود داشته باشد و می‌توانستی بکنی اما کم لطفی کرده و انجامش نداده‌ای . او فکر می‌کرد دارد در حق تمام جهان کم لطفی می‌کند . در حق خودش، در حق اشک‌های مادر و پدرش، در حق امیدواری‌های خواهرش، در حق کافه‌هایی که می‌توانست برود ، خیابان‌هایی که میتوانست زیر باد و باران و آفتاب طی‌ کند ، کت و شلواری که می‌توانست دوختش را ایستاده توی تنش ببیند و خیلی چیزهای دیگر . اما نمی‌شد دیگر . چکار باید می‌کرد؟ هر بار به طرف آن درمان‌های لعنتی هجوم می‌برد و هر بار همه چیز فرو می‌ریخت، مانند خودش در اتاق فیزیوتراپی ، هنگام شکست خوردن برای برداشتن تنها یک قدم . برمی‌گردند خانه . مانند سربازانی که از بزرگترین جنگ تاریخ شکست خورده‌اند و به پادشاهی نگاه می‌کنند که روی تختی نشسته که دشمن تا ساعتی دیگر تصرف و نابودش خواهد کرد ‌. می‌گوید: دیگر نمی‌خواهد برویم . تمام شد! فایده‌ای ندارد .وارد اتاق می‌شود . به تصویر رنجور و فسرده‌اش درون آینه زل می‌زند : اگر قرار بود نشود ، خدایا! اگر قرار نبود هرگز موفق شوم ، پس چرا این آرزو را در قلبم گذاشتی؟با کمک خواهرش می‌رود روی تخت . خودش را زیر پتو پنهان می‌کند . از دست همه چیز . از دست نگا‌ه‌های گیج خواهری که نمی‌خواهد به او احساس بدی بدهد اما نمی‌داند باید چطور این‌کار را انجام دهد . پس می‌رود . چراغ را خاموش و در را هم پشت سرش می‌بندد ‌. و او همچنان که این جمله را زمزمه می‌کرد چشم‌هایی که از شدت خستگی سوزش خفیفی داشتند را می‌بندد و می‌خوابد : کاش فقط می‌دانستم کجای راه را اشتباه رفته‌ام .رویای عجیبی بود . خودش را می‌دید که وسط زمین بزرگی ایستاده است . دورش جمعیت عظیمی در حال تشویق ، صدای شور و هیجان هر لحظه بالا‌تر می‌رفت و او حیرت‌زده نگاه می‌کرد : پاهایش محکم روی زمین و او در حال دویدن بود . نه فقط یک قدم ، بلکه مسیری طولانی . نمی‌توانست درک کند . آیا واقعا خودش بود؟ این قدرت از کجا آمده بود؟ حس زبریِ خاک زیر کفش‌هایش، فشار زمین که هر بار به ساق‌هایش نیرو می‌داد و صدای برخورد تند کفش‌ها با زمین ؛ باد گویی صورتش را به بازی گرفته بود و قلبش آنقدر تند می‌زد که انگار هر تپشش یک فریاد آزادی بود . صدای جمعیت در گوشش می‌پیچید اما او چیزی جز زمین زیر پایش را نمی‌دید. این لحظه برایش مثل روشن شدن چراغ پر سوی جهانی بود که تمام عمر می‌طلبیدش . و حالا صاحبش شده بود و شاید تمام عمر تنها کافی بود که ..ناگهان از خواب بیدار شد . نفس نفس می‌زد و عرق سرد از خطوط پیشانی‌اش سر میخورد . حس عجیبی در تمام بدنش جاری شده بود . دست‌های لرزانش را به سمت پاهایش برده و لمسشان کرد . آیا این‌ها واقعی بودند؟ حرارت پوستش ، حتی نبض خفیف رگ‌هایش را احساس می‌کرد . سرش را کمی چرخاند . نگاهش به مدال‌ها و جام‌هایی که روی میزی چیده شده بودند قفل شد . آنجا نوشته شده بود: &quot;قهرمان دوی جهانی میم.صاد&quot; صدای بشاش مادر، غرهای اول صبحی خواهر را می‌شنید. صدای زندگی ، زندگیِ واقعی . انگشتانش را آرام آرام خم کرده و بعد با شجاعت از تخت پایین می‌آید.برجستگی‌های فرش، سردیِ سرامیک‌ها و پلیوری که دیروز کف اتاق رهایش کرده بود را زیر پا می‌گذارد .نمی‌خواهد خواهرش زودتر از او تیکه‌ی پیتزای شب قبل را پیدا کند . به سمت در می‌دود . همانطور که از پله‌ها پایین رفته و موهای نم‌دارش را مرتب می‌کرد ، به آن‌ها نگاهی انداخت . به پاهایش ، پاهایی واقعی . وقتی می‌رسد پایین، خواهرش را می‌بیند که با لبخندی فاتحانه دارد آخرین تیکه‌ی پیتزا را هم می‌جود . مادر که منتظر است صدای جیغ و هوار دوتایشان بالا بگیرد نگاهی به او می‌اندازد . او اما تنها نفسی از روی آسودگی می‌کشد : آخیش . همه‌اش یه خواب بود!ولی از حلقومت می‌کشمش بیرون!‌</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 01:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخند! بخند! آنقدر بخند تا بمیری!</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-sfnfkmqctomn</link>
                <description>✅... نور خیره کننده شمع‌ها بهم پیوسته و ستونی‌شکل به طرف سقف گُر گرفته بود. زیر این نور تابان، چهره خواهران کوچک آشکار شده بود. آن‌ها به گرد مرد ریشو حلقه زده بودند. می‌خندیدند و زنگوله‌های لعنتی‌شان جیرینگ جیرینگ راه انداخته بود…مرد چشم هایش را تنگ کرد و نگاهی به اطراف انداخت آجر های سنگی بدون هیچ ملاتی روی هم کیپ کیپ شده بودند . عمارتی که به آن پناه آورده بود ، بیشتر شبیه قلعه های دوره رنسانس می مانست . با خود گفت  آخر کدام احمقی همچین جایی قلعه می سازد ؟ و کدام احمقی اینجا زندگی می کند؟ کدام احمقی نیمه شب زیر باران شدید به همچین مکان پرتی می آید تا به همچین عمارت نفرین شده‌ایی پناه بیاورد؟ جواب سوال اولش مهم نبود و جواب سومی کس جز خودش نمی توانست باشد . پس می مانست دومی . بچه هایی که دورش را گرفته بودند حرف نمی زدند . فقط می خندیدند . خسته هم نمی شدند . می خندیدند و می خندیدند و می خندیدند . انگار مرد با آمدنش بهترین خبر قرن را برایشان آورده بود . مشکوک کلمه مناسبی برای توصیف این بچه ها نبود . رنگ صورتشان بیش از حد سفید بود ‌. دندان هایشان به دلایلی به قرمزی می‌زد و چشم هایشان... . حتی یک لحظه از مرد چشم بر نمی داشتند . مثل گرگ هایی که منتظر کوچکترین لغزشی از طعمه شان بودند تا تکه پاره اش کنند . با  تمام اینها ... مرد لبخند زد . لبخندی که تمام صورتش را پوشاند و زخم های گونه هایش را پنهان کرد . چاقویی که به کمرش بسته بود را لمس کرد . مهم نبود که این بچه های چجور موجودی بودند . به زودی می فهمیدند که هیچ هیولایی ترسناک تر از انسان ها نیست.</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 18:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز اتفاق افتاد (قسمت هفتم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-a14yvkg3y30l</link>
                <description>همه چیز اتفاق افتاد قسمت هفتم: فرشته ها راه می‌روند...-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-به سمت پیتزای متیو به راه افتادیم.  واقعاً که مثل پیتزاهای متیو را  سرتاسر شهر هم بگردی، پیدا نمی‌کنی...  باید از قبل میز رزرو می‌کردی  تا یکی‌دو تا پیتزا بتوانی بگیری...  اما نه برای من؛ متیو زیادی به من  بدهکار بود، و این‌که بدون صف  و رزرو میز، برای ما پیتزا سرو کند،  حداقل کاری بود که می‌توانست  در حق من، و مخصوصاً گرگ، انجام دهد...ساعت حدوداً ۱۹ بود.  دمِ فروشگاه متیو، صفی بود  به درازای پل گلدن‌گیت.  اما ما خیلی سوسکی از در پشتی  وارد رستوران شدیم و  یکی از میزها را انتخاب کردیم...سه تا پیتزا سفارش دادم  و سه تا نوشابه...  گرگ تعجب کرد:   سه تا؟ مگه مهمون داری؟  من: آره، یکی از همکارامه... عه، اوناهاش!ماریا ما را دید و بلافاصله دستی تکان داد  و به سمت ما سرازیر شد...  پس از سلام و احوالپرسی،  گفتم: ماریا، این برادر کوچیکم گرگه.  ماریا ابراز خوشبختی کرد  و برگه‌ها را روی میز گذاشت...من تمام هوش و حواسم پیش گرگ بود  که همه‌چیز همان‌طور پیش برود  که او می‌خواهد...در میانه‌ی توضیحاتم بودم  که متیو خودش پیتزاها را برای ما سرو کرد.  متیو: بدهیم صاف شد، جوزف؟  من: خودت می‌دونی بدهیت خیلی  بیشتر از وارد شدن به رستوران  بدون رزرو میزه، میتو!ماریا تعجب کرده بود  چرا برای او هم سفارش دادم...  خیلی تعارف می‌کرد  و دست‌آخر هم با لبخندی خجالتی  قبول کرد که با ما پیتزا بخورد...دو سه تکه بیشتر نخورده بودیم  که گرگ حالش بد شد...  پیش خودم گفتم:  ولی دکتر الویس که محدودیت غذایی  واسه‌ش تعیین نکرده بود...رنگ صورتش عوض شد،  عین گچ دیوار سفید شده بود.  سرش گیج می‌رفت و به سمت  دستشویی رفت...نمی‌توانستم گرگ را نگاه کنم،  و الا نگه‌داشتن اشکم کار هیچ‌کس نبود...  ماریا از روی قیافه‌ی گرگ  و حالت صورتم  فهمید اتفاقی افتاده...ماریا: گرگ چشه، جوزف؟  اوه چه خودمانی صحبت کرد...  راستش، احساس راحت‌تری با او کردم...  اما هنوز نمی‌خواستم نم پس دهم...  مجسمه‌ی وسط میدان را  نگاه می‌کردم و خودم را نگه‌داشته بودم...ماریا صورتش را روبه‌روی صورتم آورد:  یه چیزی رو داری تحمل می‌کنی، جوزف.  بار خیلی سنگینیه...  از لرزش چشمات و دستت  میشه گفت نگرانِ گرگی...  خواهش می‌کنم بهم بگو...قطره اشکی گونه‌ام را خیس کرد.  دیگر زبانم طاقت نیاورد...  چرخید و گفت:  اون تومور مغزی داره.  همه‌جای سرش پخش شده،  و دکتر گفته یک ماه نهایتاً وقت داره...و دیگر نتوانستم خودم را  کنترل کنم...  هیچ‌کس تا به حال از من نپرسیده  بود که چه بار سنگینی با خودم  به دوش می‌کشم...  کنترل چشم‌هایم دست خودم نبود...گرمیِ دستی را  روی دستان مشت‌شده‌ام احساس کردم...  خجالت می‌کشیدم سرم را بالا بیاورم...  ماریا نیامده بود دلداری بدهد  یا هر چی...ماریا: جوزف، می‌خوای صحبت کنی؟  شاید بتونی یکم این بار سنگینی  که روی دوشت هست رو با من تقسیم کنی...سرم را به بالا کج کردم،  در چشمانش نگاه کردم...  خبری از ترحم نبود؛  فقط دو چشم معصوم و بی‌گناه  و نه یک جا‌تنگ‌کن کنارم می‌دیدم...ده سال بود که داشتم  زیر بار زندگی می‌شکستم، و حالا  بعد از این‌همه سال،  یکی پیدا شده بود که به احساسات من  اهمیت می‌داد...اما نمی‌خواستم صحبت کنم،  فقط می‌خواستم کسی پیشم باشد  و کمکم کند بیشتر از این نشکنم...گرگ برگشت،  و من هم خودم را جمع و جور کردم...  حالش میزان شده بود،  ولی گفت:  من دیگه پیتزا نمی‌خورم،  مثل این‌که هنوز بهم نمی‌سازه.می‌خواستم شک‌برانگیز نباشم:  آره، احتمالاً با داروهات تداخل داره.  می‌بریمش، بعداً بخور...ولی وقتی به ماریا نگاه می‌کردم،  در چشمانش می‌دیدم  که از چشمانم می‌خوانَد دروغ می‌گویم...  ولی چاره‌ای نداشت،  و فقط یک لبخند تحویلم می‌دهد  که ذره‌ای حالم بهتر شود...گرگ گفت:  من برم حساب کنم،  بعد از این‌همه وقت، نوبت منه...عین مجسمه سر جایم میخکوب شده بودم.  صدای ماریا مجبورم کرد سرم را برگردانم:جوزف، می‌دونم چه دردی رو تحمل می‌کنی،  ولی اینکه نخوای دربارش  حرف بزنی، فقط حال خودتو بدتر می‌کنه...  اگه خواستی صحبت کنیم،  فقط به من زنگ بزن...  هر جایی که بخوای، می‌تونیم حرف بزنیم...و بی هیچ حرف دیگری،  که شاید این تعارفش را رد کنم،  پاشد، از گرگ خداحافظی کرد و رفت...ممنونم که تا اینجا خوندیدلطفاً نظراتتون رو برام بنویسید🙏🏻✨برگشت به قسمت ششم:قسمت ششم</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 22:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-fe6ectlcarmy</link>
                <description>مَدیو کیسه ی غذایش را داخل قایق کوچکش گذاشتسپس ، روی اسکله ایستاد و از دور با مادر و خواهر کوچکش خداحافظی کرد . طناب ها را باز کرد سوار قایقش شد و تا کیلومتر ها برای یافتن جزیره خوشبختی دور شد ‌.او به خورشیدی که در پس سواحل بود نگاه خیره ای انداخت نگاهش پر از مشقت و شاید کمی شادی بود باد پرتو تندش را در جای جای دریا روانه میکرد .پسرک ، تک و تنها روی قایقش دراز کشید پاهایش را در آب دریا فرو برد وبه آسمان آبی نگاه کرد. او با دویدن زمان ، ساعت ها را سپری کرد و وقتی کهکم کم هوا به غروب میزد با خودش فکر کرد : جزیره خوشبختی شاید توهمِ بزرگِ او باشد !یا شاید باید جایی روی خشکی ها دنبالش بگردد !.اما او تنها و تنها احساسش را دنبال کرده بود و حالا جایی وسط دریا بود ؛ جایی که هیچ پدیده ای به جز آبی نیلگون دریا دیده نمیشد .مَدیو ناامیدانه ایستاد تا بادبان ها را باز کند او به کرانه آسمان نگاهی انداخت مرغی دریایی به سمت او می آمدمرغ پیچ و تابی خورد و روی لبه قایق نشست مَدیو با خوشحالی  تکه نانی را از کیسه غذایش بیرون آورد و به مرغ دریایی تعارف کرد  از او پرسید :که آیا می‌داند جزیره خوشبختی کجاست ؟؟و یا آیا دلش می‌خواهد با او هم سفر شود ؟مرغ بدون اینکه پاسخی بدهد تکه نان را برداشت سپس چند قدمی اینور و آنور رفت و تصمیم به پرواز گرفت .مَدیو، بدون آنکه به رفتار مرغ توجهی کند ایستاده برایش دست تکان داد و با او خداحافظی کرد .بعد از رفتن مرغ او چند روزی روی دریا شناور بود نانش را مرغ دریایی برده بود و حالا آبش هم دیگر به انتها می‌گرایید.به دور و اطرافش نگاهی انداخت و شگفت زده از جایش پرید !جزیره درست در روبه رو قرار داشتمدیو که از خوشحالی به خودش میبالیدقایقش را برای رفتن به جزیره رها کرد و با تمام وجود روی ماسه های جزیره خوشبختی دویددرختان پر ثمر و میوه های رسیده در دور تا دور جزیره قرار داشتند و آبشار بزرگی در وسط قرار داشت او تمام روز را با عشق به وطن جديدش سپری کرد و سپس در انتهای شب آتشی روشن کرد و کنار آن  خوابید . چند هفته‌ای گذشت و مدیو همانطور که کنار آتش دراز کشیده بود و به ستاره ها می‌نگریست با خود اندیشید جزیره خوشبختی آنطور که انتظارش را داشت نیست و چیزی کم دارد‌ . سپس او برخاست و تمام جزیره را برای یافتن خوشبختی وارسی کرد و در حالی که با تمام وجودش خوشبختی را صدا میزد روی صخره ای نشست و به فکر فرو رفت این در حالی بود که او فهمید : خوشبختی شاید وطن خودش جزیره پراتکو باشد شاید جایی وسط تشک های نم خورده خانه شان در آغوش مادرش باشد و یا خواهرش باشد وسط بازی با تمام عروسک های گِلی اش پسر کیسه اش را درون قایق گذاشت و قایقش را به درون آب هل داد و سپس وقتی میخواست بپرد و روی قایق بنشیند باری دیگر به جزیره ناشناخته نگاهی انداخت ماسه ها میگریستیدند و درختان هم‌نوا با آنها با باد تکان میخوردند و آبشار هنوز پر آب و آبی بود مدیو نگاهش را کشید سوار قایق شد و تا کیلومتر ها از جزیره خوشبختی فاصله گرفت .</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 00:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعتِ شنی، زمانه ای برای مرگ...</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ruxfwphjc5uv</link>
                <description>امیدی نبود. در ناکجاآبادِ زندگی اش گم شده بود یا شاید زندگی او را در کامِ خود کشیده و بی هیچ رد و نشانی بلعیده بود. انگار در ساعتِ شنیِ رویِ میزش خزیده بود و خلوتی ایجاد کرده بود برای گذرِ خودش و پایانی که می خواست. خودش را به ریتمِ خفقان آورِ ساعت ها سپرده بود و ثانیه ها به عنوانِ شن دانه هاي ریز روی سرش می ریختند. خاک و گَردِ گذرِ روزگار در تار و پود موهایش رِخنه کرده بود ولی دست هایش زندگاني برای تمیز کردن آنها نداشتند. انگار می خواست آنقدر زمان بگذرد و شن دانه ها زیاد و لبالب بشنود تا در میانِ آغوش هایِ سنگینِ آنها خود را خفه کند. نفس هایِ بی جان و کم عمقش با زخم هایِ عمیق، نمی دانستند کدام بخشِ این بدنِ ویرانه را یاری کنند یا شاید هم چگونگی نفس کشیدن را گم کرده بودند. سردیِ لمسِ پوستِ شن دانه ها از فرقِ سرش تا بین انگشتانِ پاهایش می خزید و می سوزاند. همچون نیشِ مارهایِ یخ زده ای که به آرامی رگ هایش را می مکیدند و آخرین لحظه ها و ذراتِ حیات را می رُبودند. سقوطی که برای ورود اتفاق افتاد انگار کمی از وجودش را خُرد و خم کرده بود. پاهایش خواب آلود و بدونِ کارایی، گوشه ای در کنارش و دستانش، آخرین سربازانِ فَرسوده و بی اراده برای جنگیدن بر روی زمین افتاده بودند و اگر اتصالی نبود به دورترین و پایینِ تپه ی شن دانه ها می رفتند ولی نمی خواستند از صاحبِ خود جدا شوند و در پی زندگی خود باشند.از هرچه بود و نبودو خواهد بود و نخواهد بود؛آنچنان خسته بود،گویی خستگی، او بود.مفهومی مطلق و ساکن در بندبندِ وجودِ خالی اش.معلوم نبود با خودش و تمامِ خودش چه کار کرده بود که اینگونه تک تکشان عاجز و تنها بودند حتی شن دانه ها هم فراری و ناگزیر میزبانی می کردند. انگار ریگ هایِ بی صدایی بود که در ساعتِ شنی،بی کفن،بی نشان وبی همراه مدفون می شد.خود را در خاک ها فرو کرده بود و حتی تندبادها هم تکانش نمی دادند انگار به زمین سوگندِ وفاداری داده بود که هرگز رهایش نکند و در گورستانِ آغوشش تا همیشه و هرکجا بخوابد.ساعتِ شنی، رَحِمی سنگی و تاریکخانه ای منجمد بود که او را برای زایشِ وارانه و خفه شدن در تنگنای زنده شدن، در خود می پروراند. تنها فضایی تنگ میانِ بودن و نبودن، که او را در خود، خوب می فشرد تا جایی که نفس هایش به اندازه ی سوراخِ حنجره ی ساعتِ شنی تنگ و تنگ تر می شدند.هنگامی که آخرین دانه های شن به آرامی بر پلک هایِ سنگینش نشستنددریافت که این،نه تولدی وارونهبلکه آغازِ مرگِ تدریجی اشدر تنگنایِ دنیایِ ساعتِ شنی بود.ابدیتی که همیشه در انتظارشبر خاک ها می نشستو خود را دفن می کردتا دنیایی نو در تاريکي مطلق برای زندگی بسازد.ولی لحظه ای که خواست دانه به دانه ی شن ها را همچون تارِ عنکبوتی برای حفاظت ببافد و دَر و پنجره هایی برای خانه اش در این تاریکخانه داشته باشد؛ هیاهویِ ریزشِ زمانه پارچه ی وجودش را نخ به نخ درید.و...حتی دیگر ناامیدی هم نبود.خوابید بر رویِ همان شن دانه ها...و فقط خوابید....وقتی چشم هایش را باز کرد، ناکجاآباد همان جا بود،که همیشه بودتنها ساعتِ شنیِ روی میز خالی شده بود.&quot;زمان، خطی است ولی مرگ، حلقی ست برای بازگشت&quot; -چندخط از جایی...KRK</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 23:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز اتفاق افتاد (قسمت ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-xw3rcja0elqn</link>
                <description>همه چیز اتفاق افتادقسمت ششمزندگی نباتی (۲)-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-پلکی به هم زدم وخودم را در طبقه چهارم بیمارستان دیدم...سریع پیش گرگ رفتمشال و کلا کرده روی تختش نشسته بود و کتابی می‌خواند...رویش نوشته بود:هنر خوشبختی...تعجب کردم و پرسیدم:چی شده برادر کوچیک من کتاب خون شده؟تو که از خوندن یک صفحه کتاببیزار بودی!خنده‌ای از ته دل کردخدای من...یعنی قرار بود دیگر صدای خنده‌اش را نشنوم؟گرگ: خب بالاخره وقتیدیر به دیر میان ملاقاتت، مجبوری خودتو یجوری سرگرم کنی...دکتر الویس خیلی کتاب به من دادتا تو این مدت بخونم...این کتاب رو بهم داد و گفتش کهامیدوارم از همیشه زنده‌تر باشی...نمی‌توانستم نگاهم را لحظه‌ای از صورت معصومش بردارم...خیلی چیزها را تجربه نکرده بودمثل من اما  من که قرار نبود 703 ساعت دیگرآخرین بار به صدای گرامافون گوش کنم...فقط میخواستم از آنجا ببرمش بیروندستش را گرفتم و گفتم:یالا داداش بلند شو بریمکلی کار نکرده هست که باید انجام بدیم...از آن محیط نکبت بار خارج شدیم...قرار شد کل راه راپیاده تا خانه گز کنیم و از از این عصر دل‌انگیز نهایت لذت را ببریم...با صدای آن پرنده که روی شاخهدرخت در میان خرابه ها نشسته بودگوش هایمان را نوازش کنیم...به خانه‌ رسیدیم کلید انداختم و وارد شدیم...به هم ریخته، شلم شورباو هر کلمه دیگری که معنایشلختگی میداد بود...خانه‌ای که زن در آن نباشدخب از این بهتر هم اصلا نمیشود...گرگ: آها همون جوزف قدیمیبین اینهمه شلوغ پلوغی بازم یه نظمی داره...من یه دوش میگیرم و بعدشم بریم یه شامی بزنیم جوزف...سرم را به نشانه تایید تکان دادمهر چه که او میخواست حتی اگر لازم بود تا نوک قله قاف بروم...روی مبل نشستمکنترل تلویزیون را از لای خرت و پرت هابیرون کشیدم ولی باطری تمام کرده بود...من: بیخیال تلویزیون؛ یه چند دقیقه بخوابم، واقعا خستم...پاهایم را روی مبل دراز کردمخستگی در کردم و چشم‌هایم روی همنرفته خوابم برد...*دو دقیقه بعد*تلفن زنگ زدمن: از شانس من. یه دقیقه خواستیم بخوابیمابله؟ماریا: سلام آقای بینوود. ماریا هستم.من: سلام ماریا. چطوری؟‌ ماریا: ممنون خوبم اما یه سوالی دارم درباره چارت ها و توضیحاتشمن: خب بپرس راهنماییت کنمماریا: نه حتما باید چارت ها رو ببینیداصرار شدیدی داشت که حتما چارت و توضیحات را ببینممن: من تا چند دقیقه دیگه بیشتر خونه نیستم. ماریا: هر جا که باشید من خودمو به شما می‌رسونممن: باشه پس ساعت ۱۹ میدون شرقی، پیتزا فروشی متیو...تلفن را قطع کردم و خوابیدم...دو نیم ساعتی خوابیده بودم...بیدار که شدمدور و اطراف را نگاه کردماما گرگ نبودصدای آب هم نمی‌آمد ترسیدم نکند سرش گیج رفته باشدیا تومور ها به مغزش فشار بیاورندو زمین بخورد...عین جن زده ها از جایم پریدم و همه جا را نگاه کردم...من زهر ترک شده بودم اما گرگبا خیال راحت، روی صندلی گهواره‌ایکه یادگار مامان بود نشسته بودو داشت آلبوم عکس های بچگی‌مانرا نگاه میکرد...گرگ: جوزف اینجا رو نگاه کنیادته وقتی رفته بودیم تو رودخونهو من انقدر سبک بودم که آبداشت منو می‌برد؟تو پریدی و منو گرفتی...راست می‌گفت این خاطره را بهتر از همیشه یادم بودهمگی با هم به مسافرت رفته بودیم...وقت نهار بود و شکم هایمان سر و صدا میکردند...بابا در یک پارک جنگیکه از وسطش یک رودخانه نه خیلی بزرگولی با آبی زلال و خنک می‌گذشتنگه داشت...من و گرگ از ماشین پایین پریدیمو با لباس تلپی پریدیم توی آب...وقتی بالا سرم را نگاه میکردمنور آفتاب بود که در میان برگهای درختان بی هیچ نگرانی از قضاوت دیگرانداشت می‌رقصید...صدای آرامش بخش آب هنوز همذهنم را آرام می‌کند چه برسد به زمانیکهبچه بودم و... خب دغدغه‌ای نداشتم...اما یکهو صدای جیغ گرگکل پارک را پر کرد که داشت با جریان آب همسو میشد و می‌رفت...من هم مثل قهرمان داستان های کمیکپریدم و یک دستم راقلاب کردم به درخت و یکی هم گرگرا گرفتم تا بابا سر رسید وبه ضرب الاجلی نجاتمان داد...حالا از همه آن خاطرهفقط من ماندم، بابای بی حوصلهخاطرات مامان و گرگ؛ گرگ هم که...لباسش را سمتش پرتاب کردم...من: بلند شو داداشآماده شو بریم...از دیدن عکسای قدیمیچیزی جز خاطره های بد زنده نمیشه گرگ...ممنون که تا اینجا خوندید🤍✨لطفا نظرتونو برام بنویسید❤️ادامه به قسمت هفتم:قسمت هفتم</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 20:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز اتفاق افتاد (قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-wcsjqxe675xe</link>
                <description>همه‌چیز اتفاق افتادقسمت پنجم:در آستانه آغازـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـبا همان لباس‌ها روی مبل  خوابم برده بود...  این‌بار قبل از زنگِ رو مُخِ  ساعت کوکی بیدار شدم...  فنجانی قهوه خوردم، که بتوانم  سوی چشمانم را برگردانم،  تا پلکم نیوفتد و صدای خرناسم  توی اتوبوس بلند نشود...  دل‌گرفته، آسمان باز شده بود؛  اما خورشید هنوز دودل بود  که بتابد یا نه...  کفِ زمین خشک شده بود.  پرندگان، در هوای تمیزِ شهر،  عجب آوازِ شیرینی می‌خواندند...  امروز عجیب حالم خوب بود...  دوباره، مثل روزهای قبل،  یک سیکلِ تکراری را تکرار می‌کردم...  دمِ درِ شرکت بودم؛  اما من هم، مثل خورشید، دودل بودم  که بروم یا برگردم،  بمانم یا نمانم...  ولی ناچاراً پله‌ها را  دو تا یکی، به سمتِ دفترِ بالا رفتم...  این‌بار گیل ـ که میزِ بغلم بود ـ  و دیو ـ که روبه‌روی من و  پشت به پنجره‌ی بزرگِ اتاق بود ـ  را نادیده نگرفتم...  سلام و احوال‌پرسی، و از همین  چیزهای کلیشه‌ای...  من: پس حرف زدن با آدما  همچین چیزِ سختی‌ای هم نیست...  شاید وقتشه، بعد از این‌همه سال،  دوباره خودمو بسازم...  اما داشتم زیادی بلندپروازی می‌کردم؛  دیو و گیل، ده سال و اندی بود  که هر روز می‌دیدند  و می‌شنیدند که می‌آمدم،  و عادت کرده بودند به بودنم...  اما بقیه‌ی آدم‌ها...  آنها که این‌گونه نیستند...  دوباره روزنه‌ی امید در دلم بسته شد.  نوری که داشت خیلی زیرکانه  از کنجِ دلم وارد می‌شد،  حالا دستش قطع شد...  در همین اوضاع و احوال بودم  که یک صدای نرم و نازک ـ که انگار  داشت روحم را نوازش می‌کرد ـ  صدایم کرد:  ماریا: آقای بینوود؟  سرم را بالا آوردم.  از اینکه ماریا بود شوکه شده بودم.  چرا این‌قدر صدایش دل‌نشین بود؟  در حالی که باید از او متنفر می‌شدم،  اما یک حسِ خوبی داشت  گوشه‌ـ‌و‌کناری جوانه می‌زد...  من: بله، خانم آنیستون؟  ماریا: رئیس گفتن که قراره  از امروز شما کمکم کنید، تا از تجربه‌های شما  یاد بگیرم و بتونم مهارتمو  به کار ببندم...  می‌توانستم تا ابد به صدایش  گوش بدهم...  انگار یک خلأ را در وجودم پر می‌کرد؛  یک جایی که سال‌ها خالی بوده،  و حالا دارد کم‌کم عادت می‌کند  به چیزی که مقدر بود این خلأ را پر کند...  من: بله، درسته.  اجازه بدید یکم کارامو این‌جا  راست‌و‌ریس کنم، میام دفترِ شما...  با یک تشکرِ گرم و صمیمی  از دفتر خارج شد...  انگار که این تشکر را به من بدهکار بوده؛  شاید بابتِ اینکه جایم را پر کرد  و حسِ گناه می‌کرد...  دو ربعی ساعت تیک‌وتاک کرد...  وسایلی که نیاز داشتم را  زدم زیر بغلم و از این اتاق  رفتم به اتاقی که  پنجره‌اش به حیاطِ پشتیِ ساختمان  باز می‌شد...  یک حیاط، به چه سرسبزی...  درختِ کاجی زیبا آن وسط،  دست به کمر ایستاده بود؛  و آن روز، پرنده‌ای آبی‌ـ‌سفید  داشت روی شاخه‌ی درختِ هلو  آوازِ شادی را چهچهه می‌زد...  نسیمی هم داشت از زیرِ پرده  راهش را به داخلِ اتاق باز می‌کرد...  سراغِ میزِ ماریا رفتم؛  پشت میزش نبود.  منتظر ماندم تا برگردد و  کِرمِ وجودم فعال شد...  چشمم دور تا دورِ اتاق و روی میز می‌گشت...  یک کارتِ شناسایی بود؛  مالِ کتابخانه‌ی میدانِ مرکزی...  از روی کارت می‌شد فهمید  ۲۶ سال سن داشت...  خلاصه که کلِ اتاق را با چشمم  قورت دادم...  وقتی مرا در اتاق دید،  خیلی عذرخواهی کرد که نبوده،  و من منتظر شدم تا برگرده...  من: مشکلی نیست، خانم آنیستون،  پیش‌اومده و ایرادی نداره...  حالا بیاید پشتِ سیستمتون  تا بهتون بگم چیکار باید بکنید...  کاری نبود که بشود یک‌روزه تمامش کرد،  یا حتی سرِ سوزنی از  تجربیاتم را منتقل کنم...  یک دسته برگه از پوشه‌ی دکمه‌دارم  خارج کردم و روی میز گذاشتم...  من: نگاه کنید، خانم آنیستون،  این چارتیه که شما باید براساسش عمل کنید...  اما چه تجربیاتِ من، و چه کار با  این سیستم، چیزی نیست که  یک‌روزه بتونم به شما یاد بدم...  این برگه‌ها رو مطالعه کنید،  و هر سوالی داشتید از من بپرسید،  تا اینکه فردا ادامش رو براتون توضیح بدم...  پس از تشکر، و یک‌سری جملات  که همیشه در گوشم می‌خوانند،  از اتاق خارج شدم.  پله‌ها را دو تا یکی پایین دویدم...  ساعت داشت تقریباً  خودش را به ۳ می‌رساند...  باید می‌رفتم دنبالِ گرگ،  تا برای شام، یک پیتزای مشتی بخوریم...  دو ساعتی هم راه داشتم،  و از خودم متنفر می‌شدم اگر در این هوا  تاکسی می‌گرفتم، یا  خودم را در یک اتوبوسِ شلوغ و پر از  بویِ عرق جا می‌کردم...  کت را روی دستم انداختم،  و مسیرم را به سمتِ بیمارستان کج کردم...ممنونم که تا اینجا خوندید🙏🏻🤍ادامه به قسمت ششم:قسمت ششم</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 20:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین مرد روی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-shnai41me3j8</link>
                <description>به بالا نگاه کردم و جز تاریکی مطلق چیزی ندیدم . فکر می‌کردم که تاریکی را میشناسم که تاریکی همان چیزی است که وقتی چراغ ها خاموش می شوند و آسمان ابری است ، می بینیم . ولی نه . هیچ نمی دانستم . تا اینکه به اینجا آمدم و عمق تاریکی را درک کردم . تاریکی واقعی فقط نبود نور نیست.  نه . چیزی ورای آن است . چیزی که روح انسان را به سمت خود می کشد و درون خودش فرو می برد . همانطور که غرق فضای بی انتها شده بودم ، ضربه ای به شانه ام خورد که باعث شد ۲ متر بالا بپرم . صدایی شوخ طبع در کلاهم پیچید. _چیه کاپیتان؟تو فکری!    چطور این زن می توانست انقدر بیخیال باشد ؟_نصف خدمه‌امون  مردن . حتی نمی دونیم چی اونا رو کشته اونوقت میخوای نگران نباشم ؟!    حاضرم قسم بخورم اگر کلاه لباسش شفاف بود ،چشمانش را میدیدم که درون حدقه می چرخاند . _بیخیال بابا . تا چند ساعت دیگه گورمون رو از این جای کوفتی گم می کنیم . نگران چی هستی؟ مطمئنم اون احمقا هم به خاطر نقص فنی لباس هاشون مردن . شاید!     کلماتش اطمینان بخش (به جز آخری) یا حتی بی رحمانه بودند ولی لحن صحبتش نه . خوشحال بودم که حداقل یک نفر دیگر به اندازه من ترسیده . شاید هم بیشتر!_یه چیزی اینجا عجیبه . اون مرد ها ..... کاملا سرحال بودن . در عرض چند دقیقه وزن زیادی رو از دست دادن . پوستشون خشک شد . موهاشون سفید شد و دندوناشون ریخت . هیچ مرضی که من میشناسم همچین نشونه هایی نداره . اثرات زبانه های خورشیدیه؟ نه . بعید می دونم . میکروبی اینجا وجود داره که همچین بلایی سر آدما میاره؟ ولی آخه گروه قبلی بدون هیچ مشکلی برگشتن زمین . اصلا هیچ نشونه ای از حیات اینجا به چشم نمی خوره ‌‌‌... _کار آدم فضایی هاست! تا وقتی صدایی هیجان زده از پشت سر افکارم را قطع کرد، نفهمیدم که بلند بلند فکر میکنم . _چرا همچین فکری می کنی؟    جوری شانه بالا انداخت که بازیگر های هالیوود را شرمنده می کرد._به جز اونا کار کس یا چیز دیگه ای نمیتونه باشه!     همچین بیراه هم نمی گفت . البته اگر این موضوع که از اول عملیات مدام در مورد آدم فضایی ها قصه بافی می‌کرد را کنار بگذاریم . نگاهم را به زمین دوختم . ناگهان دلم برایش تنگ شد . خیلی دور و همزمان خیلی نزدیک به نظر می‌رسید. دلم می خواست برگردم . با تمام وجود میخواستم که برگردم . البته .... _شاید مجبور بشیم ماموریت های آپولو رو برای مدتی به تاخیر بندازیم.     عجیب بود که هیچ مخالفتی نکرد . همیشه وقتی حرف از تاخیر میشد  زبانش  باز می‌شد. آرام چرخیدم و جسد دیگری که روی دستم مانده بود نگاه کردم . چرا فریاد نمی زدم ؟ چرا اشک هایم سرازیر نمی شدند . مگر دوستش نداشتم ؟ چرا هیچ احساسی در قبال مرگ همکاران و عزیزانم نداشتم؟ چرا؟چرا حتی اسمشان را به خاطر نمی آوردم؟ یا حتی اسم خودم را. و چرا .... چرا این تاریکی لحظه به لحظه غلیظ تر می‌شد ؟ </description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 17:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائولو سیلوا</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%A7-oxhjvu7ffdsp</link>
                <description>پائولو نماد مشقت تمام ما آدمهاییست که درزندگیمان منتظر آقای رآلتویی هستیم تا  در پس ناکجای جهان دستمان را بگیرد ، بالایمان  بکشد و به جای اینکه ما را با سازی برقصاند؛سازی دستمان بدهد تا ما بنوازیم پائولو اگر هیچوقت از کنار فروشگاه آقای رالتوی نمی‌گذشت نوار کاست ها را نمی‌دید و یا اگر کنجکاو نمیشد که اینها چه هستند هیچوقت یک موزیسین مشهور یا یک ترانه سرای محبوب نمیشد صبح به صبح توی خیابان های شهرشان قدم میزد و می رفت تا توی افق های دوری از خانه‌شان محو بشود تابلوی نئونی سینما را ببیند دستمال و واکسش را پهن کند و به دنبال آدمی بگردد که ماهی ۱۰ دلار حتی بیشتر از او دستمزد می‌گیرد پائولو نماد آدمهاییست که از غربتی بیکران گریختند و با اندوه دعاهای صبحگاه مادرشان که دامن گیر خدای یکتا بود مواجه شدند فروشگاه آقای رآلتوی ۲۰ قدمی سینما بود او مرد پیر و سالخورده ای بود که چونه زدن های جوانان بی دست و پا  دو چندان چین و چروک هایش را بیشتر کرده بود ، بخاطر زانویش زیاد اهل قدم زدن نبود و حالا که زن و دو فرزندش در تصادف آوریل سال ۱۹۹۳  مرده بودند ،دیگر حرف هم نمیزد زندگی اش تپانچه ای نبود که یکهو شلیک شود و همه را خیره برگرداند بیشتر شبیه کتابی در کتابخانه ی روستای دور افتاده ای بود که هیچکدام از اهالی اش سواد خواندن نداشتند ..روزی که پائولو بعد از ۳۰ سال متوالی برای اولین بار از رفتن به جلوی در تیکت فروشیه سینما خسته شده بود، هیچوقت ظن برنمیداشتش که پیرمردی همچو رآلتوی او را از ژرف ترین نقطه جهانش بیرون بکشد و ببرد روی سِن بگذاردش، سازی دستش بدهد تا برای دنیاها بنوازد .</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 15:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و بعد به سوی زندگی ام به راه افتادم...</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-gmtwrpgrvztq</link>
                <description>در کنارِ صخره ها، در امتدادی که موج ها، سنگ ها را آسیاب می‌کردند؛ ایستاده بود. وزنِ پاهایش در لبه ی آن باعث می‌شد بخش های ضعیفِ آن جدا شود. خاک ها از سختی رها می‌شدند و با باد به شهر می رفتند. این کارشان قدر نشناسی از طوفان های زیبا را می‌رساند. باید می‌مانند و مخلوط آن می شدند آن هم در سرزمینِ مادریشان. البته کسی نمی‌داند، می‌خواستند یا مجبور شدند. از قدم های به جا مانده از عبورش به سمت دریا، می‌شد فهمید؛ هرچه که داشت فقط برایش سنگینی و سختی به همراه آورده بود. جاهایِ فرو رفته ای که سبزه ها را لگد کرده بودند. امیدوارم با صاحبشان خداحافظی کرده باشند‌ چون در دل می‌ماند؛ زمان ها، حرف ها و رفتارهای آخر. تمام خاطراتی را که در زندگی اش پخش کرده بود، دیگر تنها می‌شدند. بی‌ زبانانی که نمی‌توانستند داستان هایشان را بازگو کنند.نگاهش لحظاتِ آخر را به کند و کاوِ اطراف به دور از فراسوی درونش شروع کرده بود. دیدنِ درختِ کهنسالِ خمیده ای که وقتی عبور می‌کرد  دستش را روی تنه ی زخمی اش کشیده بود. درخت هم هوهویِ باد را با شاخ و برگش به صورتِ جوان منعکس کرد؛ نوازشِ دیدارِ اول و آخر. شکوفه هایِ بهاری عطر خود را به اینجا هم آورده بودند. طنین زندگی را احساس می‌کرد؛ در سراسرِ وحشی گری هایِ قانون طبیعت وجود داشت. مرغ های دریایی را می‌دید که وقتی ماهی ها برای بازی با آنها بالا می‌آمدند را می‌گرفتند و از بلندی به سمت لانه هایشان پرتاب می‌کردند. بازیِ مرگ؛ انگار برای هر دو گونه لذت بخش بود. احمق های دوست داشتني که غذای دوستِ خود می‌شدند و بیرحمانی که سواستفاده می‌کردند.در این گرگ و میشِ این سوی زمین، مردی ایستاده بود؛ محو در رفتن ماه و تابش نور. ستاره هایِ ته مانده از شبِ گذشته، چشمک زنان به حرف هایش گوش می‌کردند. فاصله ی زیادی بود ولی انعکاس خودش را در آب می‌دید. آخرین بار که چهره اش را دیده بود. تصویری از فردی که دیگر نمی‌خواست باشد؛ بود. نفس های عمیق می کشید و اشک نمی ریخت. وداع می‌کرد و به آینده سلام می گفت. در آخر نگاهش مرا دید. انسانی در لحظاتِ آخر. کسی بجز او و کالبدی که ازش جدا شده بود آنجا حضورِ فیزیکی نداشت. دیدم که ترسیده بود ولی نباید می‌ترسید. در زمانی بود که داشت گذشته اش را بیاد می‌آورد. تمام راهی که در زندگی اش آمده بود را داشت به سخره می‌گرفت؛ پس پرید. باید ساکت می‌شد و دیگر نمی‌ترسید. حالا صدایش آرام‌تر از نسیم بهاری و سایه‌ای سبک‌تر از برگِ درخت شده بود. جوانِ جالبی بود. از همان اول که نگاهش کردم؛ فهمیدم خواهد مُرد. خودش دریا را خواست و من این پرتگاهِ زیبا را برایش انتخاب کردم.مدتی را در هیاهوی طبیعتِ نظاره گرِ پایان ها فقط سکوت کردم؛ خیره به افق تا زمان طلوع خورشیدو بعد به سوی زندگی ام به راه افتادم...و البته که او را هم همراهِ خودم آوردم. هرچقدر که رها و دورش کنم باز هم همراهِ من است. او کسی جز من نیست و من جز او هیچم.او سقوط را چون تبری بر طنابِ حافظه‌اش فرود آورد. ... و در عمقِ آب‌ها، جسدِ خودِ دیروزش را دید که میان جلبک‌ها می‌رقصد. ... لبخند زد.   این بار نه از سر ناامیدی، بلکه به نشانِ پیروزی:   «سرانجام تو را کشتم.» -چندخط از جایی...KRK</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 07:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-dguhykumgd8k</link>
                <description>با دقت به زیر ناخن های جسد نگاه می کردم . هیچ چیزی نیافتم که به نوبه خود عجیب بود . همیشه مقدار کمی از بافت بدن اینجا جمع می‌شود مگر اینکه قاتل با حلالی خاص آن را پاک کند . پوست سفیدش را با انگشتانم لمس کردم . هنوز گرما از بدنش خارج نشده بود . قاتل همین نزدیکی بود . سریع بلند شدم و آماده مبارزه شدم . دست دراز کردم تا چاقویی که همیشه به پوتینم می بستم را بردارم ولی پیدایش نکردم . ابروانم را در هم گره کردم و دنبالش گشتم . بدون سلاح کارم سخت تر می شد . بالاخره یافتمش . در گلوی قربانی جا خوش کرده بود . به شانسم لعنت فرستادم و بیرون کشیدمش . حتما وقتی جسد را برسی می کردم از جیبم افتاده بود . وایستا ببینم . اصلا من کجا بودم ؟ کی آمدم اینجا ؟ سرم را تکان دادم و افکار مزاحم را کنار زدم . در حال حاضر پیدا کردن قاتل اولویت داشت . قاتلی سریالی که تمام عمر دنبالش گشته بودم .</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 12:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید به یاد داشته باشی که تشنه ای...</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-rvbgaatmxxz2</link>
                <description>«فردا، شاید!»-جلوی ویترینِ نوشیدنی ها ایستاد. با عجله آمده بود و کمی نفس نفس میزد. نگاه های طولانی و خیره ای به قوطی ها انداخت. کاملا می‌خواست یکی را بردارد. ولی نمی‌توانست؛ هیچ کدام را نمی‌خواست. با خودش گفت، کاش می‌توانستم یکی را بردارم. واقعا تشنه بود. ولی حوصله نداشت.از یادش رفت که چرا به اینجا آمده است. واقعا تشنه بود؟!...می‌خواست به خانه برود و فقط بخوابد. خسته بود ولی احساس خستگی نمی‌کرد. شاید هم از یاد برده بود که استراحت کند و معتاد به فراموشی و کار شده بود و فکر میکرد بهتر است خودش را تمام وقت درگیر کند تا بتواند از تنهایی فراری بشود.برایش راحت تر بود که هیچ کار اضافه ای نکند. اضطرابش اینگونه میگفت که خاموش باشد.«هیچوقت نفهمیدم تشنه بودم یا فقط میخواستم چیزی را در دست بگیرم.»-به دستانش نگاه کرد؛ میلرزید. به حالش افسوس خورد. فقط می‌خواست کمی نوشیدنی خنک بنوشد. حتی نمی‌دانست واقعا میخواهد این کار را بکند یا نه. زیاد تعلل کرد و خسته شد. ترسید که چرا این همه وقت فقط فکر کرده است‌. می‌خواست کاری کند که دیگر فکر نکند ولی نمیدانست چگونه. از خودش فرار می‌کرد ولی پناهی نداشت. به راه افتاد تا به خانه اش برود. با خود گفت وقت خواب است‌ ولی حتی خورشید غروب نکرده بود. شاید هم حق داشت. در راه به جای دیگری رفت. باز کنار ویترین دیگری ایستاد. تصمیم گرفت آب بگیرد‌؛ بهترین راه حلِ رفعِ تشنگی. دستی به جیب هایش کشید و فهمید هیچ پولی همراهش نیست. به یاد آورد برای برداشتِ وجه نقد از خانه بیرون آمده بود ولی حتی کارتش را فراموش کرده بود. باید به خانه برمی‌گشت ولی نمی‌خواست. روی صندلیِ پارک نشست و به یک نقطه ی دور خیره شد. وقتی چشمانش را بست و باز کرد، نمیدانست چقدر زمان گذشته است. مردم رفته بودند. شب فرا رسیده بود. و او هنوز همان جا نشسته بود. در تمام این مدت حتی بخواب هم نرفته بود.«بعضی آدم ها فقط نفس میکشند تا ثابت کنند هنوز فراموش نکرده اند.»-دستی به شکمش کشید و توانست درد را احساس کند. گرسنه بود حتی ناهار هم نخورده بود. به خودش گفته بود بعدا انجامش میدهم. ولی ساعت ها گذشته بود و دردش را هم احساس نکرده بود. البته که اولین بارش هم نبود. به این هم نیاز داشت که کسی بگوید غذایت سرد شد؛ عجله کن. دستی به صورتش کشید و  آهی از کلافگی از ته گلویش بیرون آمد. خسته کننده بود‌. همه چیز، همه کس، همیشه.«تنها چیزی که یادم ماند، این بود که فراموش کردن، آسان ترین راه بود.»-در راه بازگشت به مغازه ها نگاه میکرد و به یاد آورد به خودش قول داده بود برای تولدِ فردایش هدیه ای بخرد حتی این را هم فراموش کرده بود. با اشتیاق شروع به فکر کردن کرده بود که چه چیزی بخرد ولی الان حوصله ای برای باز فکر کردن و تصمیم گیری نداشت....به رختخواب رفت و با خود گفت باید استراحت کنم فردا وقتی ست که حتی شده برای یکی که تولدم را به یاد دارد باید لبخند بزنم و از الان باید قدرتم را جمع کنم.با خود عهد بست فردا همه چیز را تغییر دهد. تنها چیزی که در زندگیش میدانست این بود که این کار را نخواهد کرد.تغییر؟!حوصله ای برای انجام آن داشت؟!واقعا می‌خواست انجامش دهد؟!ای کاش جوابی داشت...«و بعد فهمیدم تشنگی ام نه برای آب، بلکه برای فراموشیِ تشنگی بود.»-....KRK</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 11:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز اتفاق افتاد (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bsklirxq0t1p</link>
                <description>همه چیز اتفاق افتاد قسمت دوم: من، یک هیولا-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-روی مبل لم دادم  و وارد یکی از چت‌های ناشناس شدم.  اسم خودم را تام وارد کردم  و منتظر شدم تا به یکی وصل شوم...  نفر اول به محض اینکه فهمید  چتش به یک مرد وصل شده، سریع قطع کرد...  و دو سه تای بعدی هم همینطور...  بالاخره یکی قبول کرد.  شروع به صحبت کردیم،  ولی اهدافمان از صحبت فرق داشت...  پس قطع کردم.نمی‌خواستم با این حال نزارم  به دنبال چنین چیزهایی باشم...  ده بیست نفر دیگر هم آمدند و رفتند...  اما بیشترین ناراحتی‌شان  این بود که آزمون رانندگی را رد شده بودند  یا اینکه ساعت زیادی کار کرده بودند  و در بالاترین حد هم  با رئیسشان دعوا کرده بودند  سر حقوق یا فشار کار...  اما وقتی صحبت مرا می‌شنیدند،  فقط ابراز ناراحتی می‌کردند؛  مثل بقیه،  و خیال می‌کردند کلماتشان  جادویی بودند...  من هم برای اینکه حس خوبی پیدا کنند،  مثل یک دلقک ادا در می‌آوردم  که صحبت‌هایشان حالم را خوب کرده،  و وقتی نقاب دلقک بودن را  از روی صورتم کنار می‌زدم،  خب، هیچ فرقی نکرده بودم...  بیخیال این عنوان خیالی شدم  و به یک راه حل موقتی  به نام خواب پناه بردم...  نفهمیدم چطور صبح شد...  ساعت کوکی بالای سرم  صدای رو مخی‌اش را درآورد:  *رینگ*و قطع هم نمی‌شد...  با دست زدم توی سرش:  «تو رو خدا خفه شو...  حوصله‌ی یه روز دیگه رو ندارم...»  بالاخره یک آهنربای غول‌پیکر  مرا به سمت آشپزخانه کشید...  از سفیدی روی شاخه‌ی درخت توی خیابان  معلوم بود امروز اتوبوس  و یا تاکسی قرار بود به سختی گیرم بیاید...  کلاه گیسم را مرتب کردم،  یک یقه اسکی طوسی پوشیدم،  کاپشن چرمی‌ام را هم رویش...  با یک شلوار مشکی گرم  و کفش مشکی همیشگی...  تصمیم گرفتم یک روز  زیر ماسک فرار نکنم  و بگذارم سرمای هوا  دستی به صورتم بکشد...  هنوز بابت تصمیمم اطمینان نداشتم...  بعد از چند سال، دوباره بدون ماسک  قرار بود در میان مردم ظاهر بشوم...  من: «انقدرا هم بد نیست...  مگه چیه؟ یه سوختگیه...»  برای اولین بار حس می‌کردم  آزاد شده‌ام...  دختر کوچولویی دست مادرش را  گرفته بود و با کیف کولی‌اش  معلوم بود به مدرسه می‌رفت...  یکهو با دست نشانم داد:  دختر: «مامان این آقاهه چرا  انقدر ترسناکه؟»  من ترسناکم؟  اینقدر هیولا شدم؟  فکر کردم شاید فقط همین یکبار  به من می‌گفتند، ترسناک...  اما در کل مسیر هر کس مرا می‌دید  فرار می‌کرد،  چیزی زیر لب می‌گفت  یا با خنده‌ای نیش‌دار از کنارم می‌گذشت...  مردم راست می‌گفتند؛  من یک هیولا بودم...  دستفروشی کنار خیابان  ماسک و دستمال می‌فروخت...  یکی خریدم و همانجا به صورتم زدم...  دستفروش:  «داری از کی قایم میشی، جوون؟  از خودت که نمی‌تونی فرار کنی، می‌تونی؟  اگه نگران حرف مردمی، اینو بدون که  در دروازه رو میشه بست،  اما در دهن مردمو نه!  شاید صورتت ترسناک باشه،  اما بذار بقیه قلب مهربونتو ببینن...»  بی‌تفاوت رد شدم،  اما تک تک کلماتش در ذهنم  ردپا به جا می‌گذاشتند...  هر طور که بود، خودم را  به شرکت رساندم...  زنگ زدم و بالا رفتم...  بی‌تفاوت به هر کس که  ده سال بود داشت کنارم  کار می‌کرد، رفتم و پشت میزم نشستم...  لیست کارهایم را مرور کردم:  من: «پاک یادم رفته بود  باید به دیدن برادر کوچیکم برم...»  درست شنیدید...  برادر کوچکم، گرگ...  حدود بیست و دو سال داشت  و در بیمارستانی نزدیک به شهر خودمان  بستری بود...  دکترها نه قطع امید می‌کردند  نه امیدواری می‌دادند...  فقط دو دستی، دستشان را  توی جیب پر از خالی پدرم کرده بودند  و مثل یک حشره‌ی خونخوار،  پول‌ها را می‌مکیدند...</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 22:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز اتفاق افتاد (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-v4vazin61beb</link>
                <description>همه چیز اتفاق افتادقسمت اول: آغاز-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-تازه‌کار بود.  همین یکی دو روز پیش، رئیس او را استخدام کرد...  نیرو کم داشتیم و یکی با همچین مهارت‌هایی حتماً به کار شرکت می‌آمد...  البته گفتن &quot;شرکت&quot; اغراق است؛  طبقه‌ی دوم یک ساختمان کهنه،  نزدیک به ۳۰ سال از ساختش گذشته،  و هرازچندگاهی احساس می‌کنیم  الان است که ساختمان چپه شود...  نامش ماریا بود.  ماریا آنیستون...  از استخدامش هم خوشحال بودم و هم ناراحت.  قبل از او، کارها را من اداره می‌کردم  و خب اضافه حقوق می‌گرفتم.  او که آمده بود، حقوقم کم شده بود؛  یک جوری انگار کسی جایم را تنگ کرده بود  و دستش را روی خرخره‌ام گذاشته بود  و فشار می‌داد تا بمیرم...  قرار بود خیلی طول بکشد  تا هوای خوش‌گذرانی با پول‌های اضافی  از کله‌ام بپرد و عادت کنم  به همین دو قران و نصفی حقوق خودم...  یکی دو هفته‌ای هنوز داشتم  مثل سابق عیش و نوش می‌کردم...  هنوز مقداری ته حسابم  ذخیره از آن پول‌ها داشتم...  با دوستان دانشگاه به بار می‌رفتیم،  چند لیوانی می‌نوشیدیم و بعد هم  من حساب می‌کردم و می‌آمدیم بیرون...  اما این اواخر،  حالا که گفته بودم دستم تنگ شده،  دیگر خبری از آن عوضی‌ها نبود...  تف به قبر تک‌تکشان؛  عوضی‌های پول‌پرست...  هیچ‌کس در این سی و چند سال زندگی‌ام  مرا به خاطر خودم دوست نداشت...  یا به خاطر پولم بود،  یا به خاطر مزایایی که برایشان داشتم...  یا به خاطر قیافه‌ام البته،  قبل از آن تصادف که نصف صورتم  را مثل یک تکه چوب خشک از بین برد...  همه‌اش تقصیر تیانا بود که  صورتم را از دست دادم و  نصف بینایی چشم چپم را...  اصرار کرد که بگذارم او رانندگی کند  و بعد از بلایی که خودش سرم آورد،  مرا مثل یک تکه زباله  گوشه‌ای انداخت و رفت...  همین باعث شد گوشه‌گیر شوم  و از همه‌ی آدم‌ها فراری...  خلاصه که هر بار در آینه خودم را  نگاه می‌کنم،  از خودم می‌ترسم...  بعد از این همه سال، گاهی چند ثانیه  طول می‌کشد تا خودم را  بشناسم...  موهایم که سوخته بود و  به جایش یک کلاه‌گیس مسخره  سرم می‌کردم،  و پوست صورتم که هیچ‌کدام از  ده عملی که کردم،  نتوانست مرا از هیولا بودن نجات دهد...  از کسانی که به سمتم می‌آمدند،  فرار می‌کردم؛  چون می‌ترسیدم وقتی بفهمند  چه هیولایی زیر ماسک قایم شده  و مثل موش در سوراخ چپیده،  آن وقت دلم را بشکنند و بروند...  کیلو کیلو حرف گوشه‌ی دلم نشسته بود  ولی هیچ‌کس ذره‌ای اهمیت نمی‌داد؛  فقط سر تکان می‌دادند  که انگار برایشان مهم است  یا اصلاً می‌فهمند چه می‌گویم،  و با جملات &quot;درست میشه&quot;  و یک مشت جمله‌ی کلیشه‌ای دیگر،  سر و ته قضیه را به هم می‌دوختند...  یک روز الیوت، پسر همسایه‌ی بالایی،  به من پیشنهاد داد  تا توی چت‌های ناشناس بگردم؛  با یک اسم ناشناس و با چند نفر  حرف بزنم، شاید جواب داد...  شبیه پیرمردی شصت ساله شده بودم...  گوشی را دستش دادم و گفتم:  «لطفاً برام بیارشون، الیوت...  واقعاً دیگه حوصله‌ی کار با گوشی رو ندارم.»  الیوت هم انگار یک چوب جادویی  از توی آستینش درآورده بود؛  در یکی دو ثانیه برایم آورد  و به من یاد داد چطور کار کنم...  الیوت با تعجب پرسید:  «جوزف، چرا رفتارت شبیه پیرمردا شده؟  سی سالته، شصت سالت نیست که...»  حتی حوصله‌ی توضیح دادن  هم دیگر نداشتم...  شبیه یک مجسمه که فقط راه می‌رود،  به الیوت نگاه کردم.  حسرت بودن جای او را می‌خوردم...  یک جوان ۱۹ ساله،  با موهای بور و چشمان آبی؛  چیزی که از من گرفته شد...  دستم را روی شانه‌اش گذاشتم  و نفسی عمیق از روی ناراحتی کشیدم:  «میدونی الیوت...  نمیتونم زیاد بهت توضیح بدم،  یعنی دیگه حوصلشو ندارم...  به یه سنی می‌رسی که...»  ترجیح دادم برایش بیشتر از این  توضیح ندهم...  بالاخره، خودش روزی می‌فهمید...  به نشانه‌ی تشکر، دوبار روی شانه‌اش زدم  و از پله‌ها به سمت خانه گز کردم...لطفا نظرتون رو درباره این قسمت بفرمایید🙏🏻لینک به قسمت دوم:همه چیز اتفاق افتاد (قسمت دوم)</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 22:16:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیسه های سفید 14</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-14-mbrlwchbs6xe</link>
                <description>کیسه های سفید :بخش چهاردهم صدای ماشین آتشنشانی و بعد از آن صدای آژیر پلیس، خیابان را به هم ریخته کرد. کارآگاه از ماشینش پیاده شد و با ناباوری به شعله های رقصان زل زد. ماشین دکتر اکبری دیگر حتی یک لاشه هم نبود. سوسن های  چلچراغ هم در شعله های آتش سوخته بودند. زنگ تلفن، کارآگاه را به خود آورد. صدای آن طرف خط به سختی شنیده می شد. پسر از آن طرف خط می گفت: « کارآگاه، پلیس ها دنبالت می گردن. الان کجایی؟ چه اتفاقی برای دکتر اکبری افتاده؟ تونستی دستگیرش کنی؟» صدای بوق ماشین ها اجازه نمی داد صدای کارآگاه به پسر برسد. تنها چیزی که پسر شنید دو جمله بود: « دکتر اکبری سوخت. میام اونجا.» &quot;تق&quot; کارآگاه گوشی را قطع کرد. نسیم موهای بهم ریخته کارآگاه را بهم ریخته تر می کرد و صورت عرق کرده اش را خنک. چشمان کارآگاه ثابت مانده بود، توان حرکت نداشت. باورش نمی شد بعد از این همه سختی دکتر اکبری اینقدر  راحت از مشتش رها شده باشد. با قدم های سنگین تر از قبل به سمت ماشینش رفت و راه افتاد.         *   *      *      * ( جلوی شیرینی فروشی) با رسیدن کارآگاه به شیرینی فروشی، پسر به سمتش دوید و پرسید: « چه اتفاقی افتاده کارآگاه؟ دکتر اکبری کجاست؟» کارآگاه گیج  به پسر نگاه کرد. به پلیسی که پشت پسر ایستاده بود، گفت: « ماشین دکتر اکبری منفجر شد. جسدش هم سوخت. فکر می کنم این پرونده دیگه بسته می..» صدای جیغ زنی که پلیس گرفته بودش، حرف کارآگاه را بُرید. زن با عصبانیت فریاد زد: « اگه دنبالش نکرده بودید این بلا سرش نمی آمد. تو کارآگاه نیستی، ناجی مردم نیستی، تو قاتلی! یه قاتل.» با هر جمله ی زن چشمان کارآگاه تار و سیاه می شد.  پسر به پلیس ها اشاره کرد تا زن را ببرند. پلیس ها هم از کارآگاه تشکر کردند و زن را بردند.  پسر کارآگاه را آرام تکان داد. کارآگاه بهش نگاه انداخت. پسر پرسید: « کارآگاه میخوای بگی چطوری فهمیدی کار دکتر کبری و اون زنه است؟ و اگه چیز دیگه ای هم..» کارآگاه دقتی وسط حرفش پرید: « بیا برویم دفتر، تا بگویم.»  هردو سوار ماشین شدند و کارآگاه همانطور که رانندگی می کرد توضیح داد: « از اولین قتل شروع می کنم. آن مردی که وارد دفتر من شد دکتر اکبری را حال قاچاق آن گل ها می بیند و وقتی دکتر اکبری متوجه می شود او را زخمی می کند. و بعد از آنجایی که ما  داخل بیمارستانی  که دکتر اکبری آنجا کار می کرد بردیمش. تصمیم می گیرد   با زدن یک آنپول هوا در  سِرُم قدیمی کار را یک سره کند.. بعد از آن، می‌رسیم به مرد آبمیوه فروش، او هم احتمالا آنها را در حال رد و بدل کردن گل ها دیده و حدس می زنم مرد آبمیوه فروش را  زنه با کلروفیم به قتل رسانده باشد. بقیه ی ماجرا را هم که خودت میدانی.»  پسر یکبار دیگر سوال کرد: « از کجا فهمیدی من را داخل شیرینی فروشی مخفی کرده اند؟»  کارآگاه دقتی لبخندی زد و جواب داد: « دیدمشون. تا آنجا دنبالت آمدم.» پسر جواب همه ی سوال هایش را گرفت، به جز یک سوال،پس دوباره پرسید: « کارآگاه نمیخوای بگی چرا اینقدر نگرانی؟»  کارآگاه با نگرانی به پسر  زل زد. و بعد گفت: « فکر کنم شخص دیگری هم در این کار ها نقش داشته باشد..» پسر با تعجب به کارآگاه نگاه کرد و پرسید: « واقعا به نظرت کس دیگه ای هم هست؟  شاید فقط تصور می کنی؟»  سکوت کارآگاه فقط یک معنی داشت:&quot;نمیدانم&quot;         *    *     *       *     * ( زندان)  زن همانطور که داخل سلولش می شد زیرلب زمزمه کرد:  « رییس، کارآگاه را ول نخواهد کرد. به زودی داستان تمام می شود. »  پایانپنوشت نویسنده : از اینکه داستان کیسه های سفید را خواندید سپاسگزارم.  نجوا</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 15:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دم همنشین</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-t4gdmtgwevqz</link>
                <description>تنهایی، هر شب به ملاقات من می‌آمد،  با من تا پاسی از بامداد می‌نشست،  فنجانی چای می‌خوردیم  و از روزگار می‌گفتیم...تنهایی، جهان‌دیده بود  و من، یک شب‌زده...  او از مردم زده شده بود و  من از شب...  او از مردم می‌ترسید و  من از شب...  او از مردم فراری بود و  من از هر دو...همیشه آرزو می‌کردم  خورشید ساعت کاری‌اش را  بیشتر کند و مرا  با سیاهی شب تنها نگذارد...  شب که می‌شد، هجوم خاطرات  مرا از پا درمی‌آورد...  اگر تنهایی نبود که همنشینم باشد،  من به تنهایی، زیاد دوام نمی‌آوردم...از تنهایی پرسیدم:  «تو چرا از مردم می‌ترسی؟  مگر می‌شود ترس از ترسیده‌ها بترسد؟»جوابش جالب بود:  «من از ذات آدم‌ها می‌ترسم.  گاهی اوقات، خیلی پیچیده می‌شوند.  چه بسیار کسانی را دیدم که حاضر بودند  از همه چیز خود بگذرند، برای کسی که  حاضر نبود قدم از قدم بردارد...  حاضر بودند مرا دور بیندازند  تا حتی به قیمت همه چیز هم  با کسی که فقط دوستش دارند، باشند...  آن‌هایی هم که هیچ‌کس را نداشتند،  باز هم از من می‌ترسیدند...  گاهی اوقات، از من به خواب فرار می‌کردند،  یک‌سری هم که دیگر بیدار نشدند...  فکر کنم عاشق خوابیدن بودند...  ولی تو، عجیبی...  می‌دانی ممکن است روزی غم بی‌کسی  یه خم تو را بگیرد و پشتت را به خاک بمالد،  اما باز هم هر شب پذیرای منی...  عجب همنشین و همدمی...»نمی‌توانستم راستش را بگویم؛  دروغ‌گوی خوبی هم نبودم...  گفتم:  «راستش، من از مرگ نمی‌ترسم؛  شاید هم می‌ترسم، ولی  روزها به امید اینکه شب  باز هم تو می‌آیی تا صحبت کنیم،  زنده می‌مانم و به مردن فکر نمی‌کنم...  به همه لبخند می‌زنم تا حس خوبی بگیرند؛  شاید آن‌ها کمی از غم و خستگی خود را  فراموش کنند...  قرار نیست بقیه، بار بی‌کسی و خستگی مرا  به دوش بکشند...  تازه‌شم، تنها کسی که مرا ذره‌ای درک می‌کند،  کسی جز تو نیست...  بقیه فقط ادا در می‌آورند...  بمان برای من که هیچ‌کس مثل تو نیست...»بعد از پاسی از شب هم کمی، قربان صدقه هم می‌رفتیم،  که از شدت بدبختی و ترس  به همدیگر پناه آورده بودیم...  من به تنهایی و تنهایی به من...این جهان که نشد،  شاید جهان بعد،  زیر درخت به،  آنجا تو را خواهم دید...</description>
                <category>کنج داستان نویسی</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 22:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>