Curse .|. نفرین

گاهی زندگی همچون تابلویی است که هرچه با دقت بیشتری میکشی،
بینندهها نزدیکتر میآیند تا خطوط ناپیدایت را بیابند ؛
من مدتهاست قلمویم را در رنگهای امید فرو بردهام ما جهان گویی تنها زبانی را میفهمد که واژگانش عیب و کمبود است.
من آن نقاشیم که نه برای تمجید بلکه برای اصلاح آفریده شدم،
من نقاشی نفرین شده این سرزمینم که هر بار رنگ امید را به وجودم زدم چشمها تنها خطوط گمشدهاش را شمردند ،چشمهایشان همیشه به عیب گردی عادت داشت.
من بیوقفه نقش اصلاح را بازی کردم اما عیبها همیشه فصل بعدی داشت ؛
بالهایم را به رویای بوم موفقیت گره زدم اما ؛هرکس قیچی به دست آمد و پرواز را توهم نامید،بالهایم ما چیدند و گفتند محال است پرواز...
حال زمین هم مرا به سنگینی متهم میکند،اکنون اینجا ایستادهام... با بومهای سفید ترس و پرهای چیده شده،که حتی باد هم آنها را به خاطر نمیآورد.
چگونه دنیای چنین کور رنگها را متهم به سیاهی میکند؟!
شاید راست میگفتند واقعاً یک توهم بود،
توهمی به نام امید
شاید نفرین من این بود که فکر میکردم رنگها روزی دیده میشوند اما،انگار جهان فقط به سیاهی همیشگی توجه میکرد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
World's Embrace | آغوش جهان
مطلبی دیگر از این انتشارات
girl's life | زندگی دخترا
مطلبی دیگر از این انتشارات
ایستادگی