<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات خواندنی‌های برگزیده</title>
        <link>https://virgool.io/Thebest/feed</link>
        <description>گزیده‌ای از بهترین مطالب مفیدِ منتشرشده در ویرگول، به‌انتخاب حسام‌الدین مطهری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:30:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/bd3jeverljlc/8a39gp.png</url>
            <title>خواندنی‌های برگزیده</title>
            <link>https://virgool.io/Thebest</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درگیر اشتباه نکردن نشویم!</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-ev8bsaziqpqh</link>
                <description>خیلی از ماها به این فکر میکنیم که در مسیری که قراره سپری کنیم چه رفتارهایی  باید  از  ما  صورت  بگیرد  تا منجر به اشتباه و پشیمانی نشود. بسیاری از افراد ترس از اشتباه کردن  دارند  و در صورت اینکه  اشتباه  میکنند قدرت قبول کردن آن را  ندارند و خود را سرزنش و از ادامه  دادن  مسیر  خود  دست  میکشند.  میخواهم درباره اینکه چگونه  کمتر اشتباه کنیم و اینکه چه عکس العملی در برابر مشکلات داشته باشیم صحبت کنیم.چه کسانی بیشتر به فکر اشتباه نکردن هستند؟ در پاسخ  به  این  سوال  باید  بگویم  اکثرا  افرادی  در  این فکر هستند که از اشتباه کردن ترس دارند اما چرا این دسته از افراد از اشتباه کردن میترسند؟اولین دلیلی که افراد این نوع ترس را در خود پرورش دهند مربوط میشود به  دوره  رشد  و  بزرگ  شدن  در خانواده آنها است. ممکن است به دلیل مشکلات زندگی انگیزه و قدرت لازمه را کسب نکرده باشند.مورد بعدی میتواند مربوط به کمبود اطلاعات و دانش فرد باشد.سومین مورد مربوط به شناسایی نادرست توانایی های  خویش  است. افرادی  که  توانایی  های  خود  را  به درستی تشخیص یا بهتر است بگوییم کشف نکرده اند اکثرا از اشتباه کردن ترس دارند.افرادی که واقع بین و منطقی نیستند نیز دچار این مشکل میشوند.موارد بسیار دیگری نیز میتواند عامل این باشد که این حس ترس در افراد به وجود آمده باشد اما  چرا  میگوییم درگیر اشتباه کردن نشویم؟شما هر کاری را انجام بدهید در اوایل حتما اشتباهاتی را خواهید  داشت.  هر  چقدر  کتاب  با  موضوع &quot;اشتباه نکنیم&quot; یا مقاله های مرتبط را مطالعه کنید بازهم به اشتباه کردن روی میاورید اما  عکس  العمل  انسان هاست که آن هارا منحصر به فرد میکند!در ابتدا باید این را قبول کنیم که اشتباه کردن, اشتباه نیستافرادی که از اشتباه کردن میترسند در واقع ترس اصلی آنها شکست خوردن است. اشتباهات همگی به  خیر و خوشی سپری نمیشوند برخی از اشتباهات نیز هستند که میتوانند کل زیر ساخت مسیری که دارید طی میکنید را نابود کند پس اگر میگوییم اشتباه کردن , اشتباه نیست منظور این  نیست  که  به  مراتب  اشتباه  کنید. پس چکاری انجام باید بدهیم تا ترس از اشتباه کردن نداشته باشیم و کمتر اشتباه کنیم؟اصلی ترین مولفه ما این است که اشتباهات خود را بپذیریم و از سرزنش کردن دیگران بپرهیزیمما باید قبول کنیم که این اشتباه را خودمان انجام داده ایم و انسان قدرت تصمیم گیری دارد میتواند درست را از نادرست تشخیص بدهد پس هیچ دلیلی وجود ندارد که شما مقصر اشتباهات خود را دیگران فرض کنید.مولفه بعدی این است که شما باید تصور کنید که این اشتباه به نفع ما استبه هر حال گفتیم که اشتباهات در چرخه زندگی ما  انسان ها  رخ  میدهد  و  ما  باید  از  این  اشتباهات  درس بگیریم و آن را یک دلیل خوب برای پیشرفت خود انتخاب کنیم. اشتباهات برخی موارد را به ما می آموزند:چیز هایی که نمیدانستیم و نکات ظریفی که از چشم ما به دور بود را شناسایی میکنیمموجب عمیق تر شدن علم و دانش ما میشودتوانایی های ما را نشان میدهدمارک زاکر برگ سازنده فیسبوک:مهمترین درس, سریع یادگرفتن از اشتباهات و تسلیم نشدن استشکست نخوردن در زندگی به مراتب  خطرناک  تر  از  شکست  خوردن  است!  شکست  بخورید ,  زیاد  و  سریع شکست بخورید چرا که شکست یک درس برای یادگیری به شما میدهد و هر چقدر  درس های  بیشتری  را  یاد بگیرید اشتباهات کمتری را انجام میدهید. هرگز تسلیم نشوید داستان شکست های یک سری از افراد بزرگ   را برای شما بازگو میکنم:جی کی رولینگ نویسنده کتاب &quot;هری پاتر&quot; کتابش توسط دوازده ناشر رد شد و طبق گفته  های  خودش:“من تا زمانی که همه ناشران به من جواب رد نداده­ اند دست از تلاش برنمی­دارم البته اغلب می­ترسم که ممکن است این اتفاق رخ دهد”مایکل جردن بسکتبالیست حرفه ای که از تیم مدرسه کنار گذاشته شد طبق گفته های خودش:من بیش از 9000 شوت و 300 بازی را از دست داده ام، در 26 مورد پاس گل را از دست داده ام. من بارها و بارها در زندگی ام شکست خوردم و به همین دلیل الان فرد موفقی هستمجیم کری کمدین معروف و ثروتمند که در سن 15 سالگی به دلیل فقر از ادامه تحصیل منصرف شد تا مشغول به کار شود و در اولین حضورش بر روی صحنه از کار اخراج شدامیدوارم انگیزه ای گرفته باشید و درک کرده باشید که به چه منظوری نباید خود را درگیر اشتباه نکردن کنیم و یا از اشتباهات بترسیم و باور داشته باشیم که هر شکست میتواند ما را آزار دهد اما نمیتواند متوقف سازد. بنده نه فلسفه خودندم نه روانشانی نه منطق نه جامعه شناسی , تخصص اصلی بنده  در  حوزه  برنامه  نویسی است و بسیار علاقه مند به این مورد هستم و در آینده مطالب بیشتر در  حوزه  تخصصی  شخصی  خود  منتشر میکنم و موضوع امروز یک موضوع خارج از بحث صفحه بنده است چرا که  بنده  دوست  داشتم  فردی  همین جملات را به من میزد تا در مسیری که داشتم سپری میکردم با انگیزه تر و موفق تر باشم.&quot;سینا رنجبر&quot;</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>Cena_Ranjbar</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 15:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر باب معمولی بودن و آرامش بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/koleposhti99-aosgk7ydkeac</link>
                <description>بعد از آخرین پستم در ویرگول (اوایل آذرماه) همچنان اتفاقات مهیبی در کشور و جهان افتاد که زندگی برای هیچ‌ کدوم از ما دیگه مثل قبل ازون نخواهد شد. امروز هم که در حال نوشتن هستم، در میانه اپیدمی بیماری هستیم که مسیر زندگی و فعالیت همه‌مون رو در ایران و دنیا تغییر داده و مبهم‌تر از قبل کرده. احساسی که در این مدت تجربه کردم مثل تجربه عبور توفان از روی داشته‌های مادی و معنوی‌ زندگی‌م بود و حجم ویرانی به بار آمده، نیازمند ساخت مجدد بود، چون چیزی‌های اندکی برای بازسازی باقی گذاشت.حالا که فرصت ساختن از پایه رو دارم شروع کردم به مشورت گرفتن. از دوستان قدیمی، جدید و متخصصین مختلف. خواستم این فرصت رو برای ساختن اصولی‌تر زندگی‌م استفاده کنم. حرف‌ها و نصایح خوبی شنیدم و به نقطه‌ای رسیدم که برای چیدن آجرها باید روش‌ها و عادات قدیمی که دیگه کارکردی نداشت و حتی افرادی که حضورشون در حلقه دوستان و معاشران انرژی بخش و مثبت نبود رو کنار می‌ذاشتم. سخت بود، جسارت می‌خواست که پوست‌اندازی کنم، پس کم‌کم و قدم به قدم شروع کردم. لحظاتی رو تجربه کردم که دلهره‌آور بود ولی مواقعی رو هم تجربه کردم که پالایش ارتباطات، مهارت‌ها، وقت گذرانی‌ها و عکس‌العمل‌هام لذت‌بخش و دلنشین بود. یک نکته برام مثل روز روشنه که نمی‌خوام این فرصت تغییر رو از دست بدم. در مقطعی از زندگی هستم که لازمه ریحانه جدیدی بسازم که باگ‌های اساسی نسخه قبلی رو نداشته باشه و برای ادامه زندگی و فعالیت در شرایط جدید، سازگارتر باشه. در صحبت‌ها و مشورت‌های متخصصان به دو باگ بزرگ در خودم رسیدم که آرامش و تعادل رو از‌م دور کرده بود: تمایل شدید به کنترل کردن و کمال‌طلبی منفی. این دو چنان در افکار، قضاوت و نگاه به خودم، زندگی و محیط اطرافم رسوخ کرده بودن که مجبور بودم فشاری چندبرابر واقعیت تحمل کنم و در مواردی کمر روح و روانم زیر سنگینی خودساخته خم شده بود. راه‌حل این بود که تمایل به تحت کنترل درآوردن همه فاکتورهای تاثیرگذار در وقایع و اتفاقات اطرافم رو کاهش بدم و دستیابی به بهترین یا کاملترین حالت رو با حالت معمولی  اون، جایگزین کنم.روی کاغذ این تغییر سخت نیست، حتی به زبان آوردنش اما سختی ماجرا از اونجا شروع میشه که بخوای توی دونه دونه موقعیت‌ها و فعالیت‌های روزمره این تغییر رو اعمال کنی! بدون شوخی باید بگم واقعا سخت بوده تا اینجا که دوماهی می‌گذره ولی تونستم که در مواردی تغییر رو اعمال کنم. حس خوبی دارم ولی میدونم مسیر پرچالشی هم پیش‌رو دارم ولی از هر یک موفقیت کوچکی که بدست میارم که از غیرقابل کنترل بودن شرایط نمی‌رنجم یا یه حالت متوسط و معمولی رو تجربه می‌کنم، یه ستاره توی قلبم می‌درخشه :)دلم به تغییر روشنه!این متن رو که شروع کردم یاد نوشتن کوله‌پشتی برای سال جدید افتادم. برای کوله‌پشتی۹۹ دوست دارم این دوتا باگ رو از کوله‌م دربیارم و به جاش عینک آنتی‌رفلکسم رو که ازین به بعد برای کار با کامپیوتر بهش نیاز دارم، بذارم تو کوله‌. البته دوچرخه عزیزم، آذرخش هم هست که تو کوله جا نمیشه :)</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 23:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه باید ادبیات بخوانیم!</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-u03wkmgkajjt</link>
                <description>مقدمه؛در دنیای امروز در هر عرصه ای که فعالیت می کنیم نیازمند مطالعه در همان رابطه هستیم؛حتماً یک سیاستمدار ، سیاست ، یک فیلسوف ، فلسفه و هر کس به نسبت فعالیت خودش علم مربوط به کارش را مطالعه می کند...این چه اهدافی را دنبال می کند؟با این کار با یک تیر دو نشان زده ایم... اول اینکه هرجایی درباره کار و فعالیتمان حرفی بردی گفتن داریم؛ و دوم اینکه به علاقه خود پرداخته ایم و لذت برده‌ایم!حالا چرا همه باید بخوانیم؟!همه ما از یک بازاری ساده تا یک دولت مرد و سیاستمدار نیازمند ارتباط با جامعه و معاشرت با افراد گوناگون هستیم... اما چطور درست معاشرت داشته باشیم؛باید بدانیم که تنها معاشرت مهم نیست بلکه معاشرت درست لازم است!جمع بندی؛با هرکس چطور صحبت کنم؟ از چه کلماتی استفاده کنم؟لحنم چطور باشد؟ ادبی یا عامیانه؟ برای صحبت با هر فرد به سبکی که شخص مقابل حرف شما را بفهمد و درک کند نیازمند سخن گفتن با لحن و زبان خود شخص با او هستیم! پس اول نسبت به شغل شخصیت او با او شروع به گفت و گو کنید! و این توانایی را شما باید بر اساس کتاب هایی که خوانده اید و جامه ای که زندگی را در آن گذرانیده اید دیده و شنیده باشید؛ پس همین جا مطالعه به کار شما می آید! مثال: با فردی بازاری و تاجر برخورد کنید و در گذشته کتابی خوانده اید که کاراکتری بازاری در آن بوده و حرف حسابش همیشه بر اساس پول و حساب کتاب بوده؛پس زبان این فرد هم احتمالاً همان است! و بعد از شناخت زبان آن فرد لحنی که باید استفاده کنید را متوجه می شوید(عامیانه)؛ حرف حسابش را می فهمید(حساب و کتاب)؛ و در صحبت با او به نتیجه می رسید!پس ادبیات رشته ای جامع است که هم جامعه شناسی، هم روانشناسی و هم صدها علم دیگر را در بر می گیرد!در مقاله بعدی متوجه این می شویم که چقدر در صحبت هایمان اشتباه داریم و هر چقدر هم که شخصیت بزرگ و به ظاهر فرهیخته ای داشته باشیم اگر از این کلمات اشتباه استفاده کنیم و یک ادبیات دان مقابل ما باشد ، ابرویمان مثل آب جوی روان می شود!!!!ادامه دارد...سهیل محبوب صابری</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>سهیل محبوب صابری</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 14:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسارت نوشتن مداوم</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-o8h9uz2yum3s</link>
                <description>نخستین بار تنها به قصدِ لذت بردن از روایت یک قصه بود که نوشتم، اما حالا می‌نویسم تا بدانم که هستم.ژان ماری گوستاو لوکلزیوامروز ده صفحه پیاپی نوشتم. بند نمی‌آمد. همهٔ حرفهای گفته نشده، فکرهای پنهان شده، احساس‌های مثله شده همه به سطح می‌آمدند و من تلاش می‌کردم تا بنویسمشان بی‌آنکه کامل‌ شدنی در کار باشد. می‌دانستم حداقل دارم تلاش خودم را می‌کنم. انگار جسارت گفتن پیدا کرده باشم.شرلی جکسون گفته است:« بهترین مزیت نویسندگی این است که می توانی بی نهایت عجیب و غریب بنویسی و تا زمانی که می نویسی کسی جلودارت نیست.»متوجه بودم روی کاغذ مشغول توصیف مبتذل‌ترین احساسات هستم؛ خشم، عصبانیت، خفگی، حرفهای تلمبار شده؛ این کلافه‌ام می‌کرد و در عین حال کنجکاو بودم بدانم در درونم چه می‌گذرد. انگار راجع به آدم ناشناخته‌ای می‌نوشتم. نمی دانستم این احساسات از کجا آمده اند، از چه زمانی در درونم پنهان بوده‌اند. حتی نمی دانستم آن را عطیه‌ای بدانم یا نفرینی که در صبح یک روز ابری دامن گیرم شده است.احساساتم مانند یک ظرف شکسته بود که از تنور داغی با شدت بیرون زده باشد و من داشتم با نوشتن به آن کمک می‌کردم. جسارت روایت از خود را یافته بودم. مانند آزمایشگری بودم که می‌خواست ببیند نتیجه چه می‌شود؛ می‌دانستم دارم خودم را به یاد می‌آورم. می‌دانستم در امانم. می‌دانستم تا زمانی که می‌نویسم هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند آزارم بدهد.آری چاره در نوشتن مداوم است. در دنیای آسیب پذیری که در آن به سر می‌بریم تنها کاری که باید بکنیم این است که پیوسته بنویسیم. فقط در این صورت است که جسارت گفتن از خودمان را می‌یابیم.#نیپیک</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>nipik.ir</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 12:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب بهترین قصه‌گو برنده است</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xvwkzoxdnbcb</link>
                <description>اولین داستانی که خوندی یا واست تعریف کردن رو خاطر هست؟ یادت هس چه کسی و کجا واست اون قصه رو گفت؟بزرگتر که شدی باز هم واست قصه گفتن؟ زندگی همه ما پر از قصه هایی که مادربزرگ، پدربزرگ، مامان، بابا یا خواهر و برادر بزرگترمون واسمون تعریف کردن قصه هایی که حتما آخر ماجرا یه پند یا هشداری داشت بابت کاری که در گذشته انجام داده بودیم یا خطر یا تصمیمی که در آینده ممکن بود انتظارمون رو بکشه واضح ترین داستان فریب نخوردن شاید داستان شنگول و منگول بود اولین بار خوب یادم مادربزرگم این داستان رو واسم تعریف کرد چون یه جورایی زیادی نترس بودم. بچه که بودیم از داستان ها تاثیر میگرفتیم  و اطرافیانمون با روایت قصه‌های مختلف در شرایط مختلف بر ما تاثیر میذاشتن بدون اینکه دلیلش رو بدونیم. دلیل تموم این تاثیر پذیری‌ها و تاثیرگذاری‌ها در واقع عطش انسان به توجه است. قصه ها کمک می کنند ادم ها حس کنند به اونا توجه شده و کسی با اونا ارتباط برقرار کرده، قصه ها به ما کمک میکنه تا بیشتر احساس وجود و زنده بودن داشته باشیم چون به دور از هر قاعده و قانون سخت و پیچیده ای بهمون ثابت میکنه یه جایی انسان زنده دیگه ای هست که واسمون پیغام میذاره و همین تصور باعث میشه تا قصه ها بیشترین تاثیر رو در روابط انسان ها داشته باشن و به افرادی که به دلیل بلد نبودن انتقال مفاهیم منظورشون رو سخت به اطرافیان میرسونن کمک میکنه هم تاثیرگذار باشند هم میزان درک دیگران از حرف ها رو بالا ببرند.چرا باید کتاب بهترین قصه‌گو برنده است را خواند؟کتاب بهترین قصه گو برنده است نوشته آنت سیمونز تمرینی است برای تبدیل شدن به قصه‌گوی خوبی که در تموم لحظه های زندگیمون میتونیم ارتباط خوبی با انسان های دیگر برقرار کنیم و قدرت متقاعد کردن رو داشته باشیم. این کتاب 224صفحه‌ای با جمله &quot;بیشتر آدم‌ها می‌دانند قصه چیست تا لحظه‌ای که برای نوشتن قلم به دست بگیرند&quot;شروع میشه، پیشگفتار فوق‌العاده‌ای داره که خودش به خوبی گویای کیفیت بالا کتاب و خلاقیت خوب نویسنده است. کتاب بهترین قصه‌گو برنده است بخش های جذاب زیادی داره من دوتا بخش‌هایی که خیلی دوست داشتم رو به اجمال واستون آوردم. اولی داستان وکیلی که با قصه گفتن از موکل خودش دفاع میکنه و ماجرا به نفع موکلش به پایان میرسونه، این داستان رو دوست داشتم چون بهمون ثابت میکنه کتاب برخلاف تصور و توصیه دوستان صرفا کتابی برای کپی‌رایترها نیست بلکه ابزاری است برای تمام افراد در تمام مشاغل و خودم هر وقت به مشکل متقاعد کردن میرسم مخصوصا در جلسات هیئت مدیره سعی میکنم از گزینه قصه‌گویی و مزاح استفاده کنم و جلسه رو به نفع محصول به پایان برسونم.و دومی داستان فروشنده فروشگاهی که برای ایجاد حال خوب مشتری کم حوصله اش که تحمل مشکلات پیش آمده در فروشگاه رو نداره از گردنبند زیبای او تعریف می‌کند و لحظات انتظار را به لحظات ارزشمند و رضایت بخش برای مشتری تبدیل می کند.چیزی واستون نوشتم بخش کوچکی از زیبایی ها و خوبی های کتاب بهترین قصه‌گو برنده است شما با خوندن هر فصل از این کتاب میتونین با داستان ها و تمرینات خوبی آشنا بشین که در زندگی و کارتون تاثیرات به سزایی داشته باشد.</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>منیره شفیقی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 11:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواندن چه کتابهایی به بهبود نثرمان کمک می کند</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AB%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-e67p07nystx5</link>
                <description>زبان فارسی در طول سالیان گذشته، تجربه‌های زیادی را از سر گذرانده است. در مقابل حمله‌ی اعراب و مغول و ضربه‌هایی که دوستان و دشمنان بر پیکره‌اش وارد کردند، تاب آورد. ما فارسی زبانان خواه ناخواه درگیر مشکلات زبانی هستیم‌. در سالهای اخیر  که ترجمه‌های سست، بازار نشر را فراگرفته این ضعف حتی دامن نویسندگان را هم گرفته است. یکی از راههای جبران این ضعف، خواندن متون  دست اول است. در زیر چند نمونه از کتاب‌هایی را که خواندن مستمر و مداوم آنها می‌تواند موجب بهبود نثرتان باشد، به شما دوستان خوبم معرفی می‌کنم:۱-بوستان و‌ گلستان سعدی۲-داستانهای بید پا، پیش از این درباره‌ی اهمیت این کتاب گفته بودم، ترجمه سر راست و روانی است از  داستانهای کلیله و دمنه نصرالله منشی.۳-قابوس نامه کیکاوس بن وشمگیر نثر روان و ‌مطالب جذابی دارد. می‌توانید از  شرح ‌و توضیح قابوس نامه غلامحسین یوسفی استفاده کنید.۴-داستانهای فارسی شکر است و  دوستی خاله خرسه  از محمد علی جمالزاده۵-داستانهای آل احمد.* به طور کلی مطالعه‌ی نثر داستانی نویسندگانی مثل( ساعدی، هدایت، آل احمد، گلستان  و ...) به دلیل اینکه به لایه‌ی زبانی مردم‌ نزدیک‌تر است، مناسب ترین گزینه برای بهبود نثر فارسی است.</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>nipik.ir</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 18:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروس کرونا خطرناک‌تر است یا طاعون خودخواهی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-vcbxyknsywax</link>
                <description>این روزها خبر اول و دغدغه‌ی همگانی، ویروس کرونا و چگونگی پیش‌گیری یا مقابله با آن است.گفته می‌شود این ویروس در مواردی که بیماری‌های زمینه‌ای وجود داشته باشد، خطرناک‌تر می‌شود.نکته‌ی مورد نظر بنده نیز همین است.وقتی ما به‌عنوان تک‌تک اعضای جامعه به‌شدت گرفتار بیماری کشنده‌ی خودخواهی هستیم، کار ویروس کرونا بسیار آسان خواهد شد.در این حالت، ویروس کرونا نه تنها بر سلامت فردی و جسمی، بلکه بر روح و روان و جیب و ذهن و همه‌ی وجود ما اثر خواهد گذاشت.ویروس کرونا وقتی بر زمینه‌ی خودخواهی عمل می‌کند، از سلامت و جان و روان دیگران برای خودمان جیب می‌دوزیم، اقلام بهداشتی ناگهان نایاب می‌شود و گران، هم‌چنین گوشت و میوه و امثال آن.ویروس کرونا وقتی بر زمینه‌ی خودخواهی عمل می‌کند، هر گوشی به‌دستی با تولید و تکرار و تکثیر دروغ‌ها و اراجیف و جعلیات، به جان روح و روان دیگران می‌افتد و بیش و پیش از ویروس، از جامعه تلفات می‌گیرد.ویروس کرونا وقتی بر زمینه‌ی خودخواهی عمل می‌کند، فراموش می‌کنیم که به‌عنوان انسان چه وظیفه‌ای داریم. یادمان می‌رود که پزشکان و پرستاران این روزها با همه‌ی وجود در صف نخست حفاظت از سلامت ما جان‌فشانی می‌کنند و اگر سپاس‌گزارشان نیستیم و به توصیه‌های کارشناسی‌شان عمل نمی‌کنیم، دست‌کم با رفتارهای نادرست و نیش‌ و کنایه آزارشان ندهیم.یادمان باشد کرونا هر قدر هم کشنده باشد، هیچ‌گاه و هرگز نخواهد توانست به گرد پای خسارات و تلفات آلودگی هوا، تصادف، نابودی محیط زیست، مواد مخدر و بسیاری از این دست که بخش عمده‌ی آن ناشی از خودخواهی ماست، برسد.کرونا، دیر یا زود، می‌گذرد،با عفونت کشنده و گسترده‌ی خودخواهی که عامل هر مصیبت است و مانع هر پیشرفت، چه کنیم؟</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>کورش هادیان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 17:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازار گرم اخبار زرد در روزهای تاریک!</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-svnj7sossda9</link>
                <description>نمیدونم از کمال‌گرایی نشات گرفته یا که از عدم اعتماد به نفس! ولی چیزی که در مورد خودم میدونم اینه که کاری که از سر رضایت و خواست خودم انجام میدم را یا باید خیلی خوب انجام بدم یا که در کل انجامش ندم! بنابراین تمام این مدت ترجیح میدادم بیشتر مطالب دیگران رو بخونم و به لایک و کامنت بسنده کنم تا خودم یه مطلب رو بنویسم و بعد از اون همش فکرم درگیر نصفه و نیمه بودن و خوب نبودن مطلبم باشه! خیلی وقته دارم سعی میکنم این اخلاقا رو کنار بزارم و در همین راستا تصمیم گرفتم راجع به موضوعی که این روزا ذهن خودم درگیرشه بنویسم! و اما بریم سراغ مطلبی که ذهنم درگیرشه! امروز که اطراف ما پر از رسانه است، تشخیص اخبار واقعی از اخبار غیرواقعی از همیشه سخت‌تر شده و البته این موضوع، زمانی خیلی به چشم میاد که مثل این روزها درگیر یک اتفاق خیلی بد شده باشیم؛ استرس و نگرانی برای عزیزانمون باعث بشه قدرت شناخت اخبار درست را از دست بدیم و آنی‌تر از همیشه تصمیم بگیریم و اخبار را بین دوستان و آشنایان نشر بدیم.طبق تحقیقی که Pew Research Center انجام داده (البته جامعه آماری این تحقیق آمریکاست ولی از نظر من این تحقیق را به خیلی از جوامع دنیا میشه بسط داد)، آدمهای زیر ۵۰ سال نیمی از اخبار خود رو از طریق رسانه‌های آنلاین میگیرند. همچنین دریافت اخبار به صورت آنلاین برای افراد زیر ۳۰ سال دو برابر محبوب‌تر از دریافت اخبار از تلویزیون است. (البته در کشور ما و به دلیل از بین رفتن اعتماد مردم به اخبار رسانه ملی فکر می‌کنم این امار بیشتر هم باشه!) پس ما نیاز داریم حتما راهی برای تشخیص و تمایز بین اخبار واقعی با اخبار غیرواقعی یا حتی ساختگی پیدا کنیم.اخبار غیرواقعی اخباری است که قابل تایید نیستند، بدون منبع درست و معتبری ارائه شدند و درکل غیرصحیح هستند.اخبار غیرواقعی انواع مختلفی دارند:‌۱. اطلاعات غلط عمدی: اخباری جعلی که توسط گروهی خاص در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نشر داده می‌شوند و هدفی خاص دارند. هدف این اخبار این است که مردم آن ها را باور کنند بدون اینکه زمان لازم و کافی برای تایید یا عدم تایید ‌آن ها بگذارند. این اخبار سعی میکنند از عناوین هدفمندی برای جذب هرچه بیشتر مخاطب استفاده کنند.۲. عناوین دروغین: دسته‌ی دوم، اخباری هستند که حقیقت دارند ولی نه صددرصد. مثلا تیتر خبر به یک چیز اشاره می‌کند ولی  متن خبر کاملا چیز دیگری است. درواقع این اخبار سعی بر این دارند که با تیتر‌های جذاب و غیرواقعی مخاطب را جذب کنند، و صرفا باعث کلیک کردن مخاطب روی آن خبر شوند.۳.اشتراک گذاری رسانه‌های اجتماعی: با توجه به اینکه رسانه‌های اجتماعی توانایی زیادی برای به اشتراک‌گذاری حجم وسیعی از اخبار در مدت زمانی کوتاه دارند، مخاطبان اکثرا زمان کافی برای تشخیص واقعی یا غیرواقعی بودن آن‌ها صرف نمی‌کنند. در واقع در این شبکه‌ها عمدتا افراد به میزان لایک و کامنت و اشتراک‌گذاری اون مطلب توجه میکنند و براساس آن تصمیم می‌گیرند و فراموش می‌کنیم که چون چیزی محبوب و گسترده است، دلیل نمی‌شود که واقعیت داشته باشد.۴. طنز: اخبار طنز یا اخبار کمدی غالبا با جنبه‌ای از حقیقت آغاز می‌شود و سپس به طور هدفمند پیچیده می‌شود تا درباره‌ی جامعه اظهار نظر کند. این اخبار پتانسیل پخش شدن رو دارند درحالی که بخش وسیعی ماهیت طنز آن را درک نمی‌کنند.اما چرا اخبار جعلی زودتر وایرال می‌شوند؟روزانه میلیون‌ها آدم در سراسر جهان اخبار دروغین را در شبکه‌های اجتماعی دست به دست میکنند! اما آیا آن‌ها از قصد این کار را انجام می‌دهند؟ ساختار شبکه‌های اجتماعی در کنار عناوین چشم‌نواز در فید حساب کاربری‌مان، اشتراک مطالب رو از ارزیابی یا حتی خواندنشون برای ما آسان‌تر کرده. درواقع افراد بر اساس عناوین و عقایدشون تصمیم می‌گیرند؛ اخباری که هم جهت با عقایدشون هست رو تایید می‌کنند و نشر می‌دهند و از اخباری که عقاید آنها را تایید نمی‌کنه رد می‌شوند. اما غالبا بنابه مواردی که در بالاتر توضیح دادم این اخبار، خیلی سریع در بخش وسیعی از جامعه دست به دست می‌شوند.Michele Rosenthal Illustrationبه راستی آیا تشخیص خبر واقعی از غیرواقعی امکان پذیره؟‌توانایی ارزیابی و جداسازی اخبار جعلی از اخبار واقعی بخشی از سواد رسانه‌ای و در سطح وسیع‌تر سواد اطلاعاتی است. اما راهکارهای ساده‌ای نیز وجود دارد که ما را قادر می‌سازد واقعی یا جعلی بودن یک خبر را بررسی کنیم. برای مثال در مواجهه با یک خبر برای تشخیص واقعی بودن یا نبودنِ آن می‌تونیم سه سوال از خودمون بپرسیم:۱. خالق خبر چه کسی است؟اولین سوالی که در هنگام دیدن یه خبر باید از خودمون بپرسیم اینه که نویسنده‌ی خبر چه فرد یا چه سازمانی است؟ و پیشینه‌ی آن فرد یا سازمان چه بوده است؟ آیا ما این شخص یا سازمان را می‌شناسیم؟آیا از تخصص اون فرد مطمئینیم؟آیا اسم نویسنده یا سازمانی که مطلب را تهیه کرده، ذکر شده است؟آیا آن را در سایتی معتبر نشر داده اند و در بخش درباره ما به درستی در مورد خود توضیح داده‌اند یا خیر؟آیا این فردی که مطلب را نشر داده، خودش نویسنده‌ی خبر است یا که صرفا آن را ویرایش کرده و یا نشر داده است؟تازه‌ترین نمونه‌ای که برای این مورد می‌تونیم مثال بزنیم، خبری است که چند شب پیش در رابطه با مرگ استاد شجریان وایرال شد. خبری که ابتدا تسنیم آن را منتشر کرد و به دنبال آن تمامی خبرگزاری‌ها آن را نشر دادند و به عنوان منبع از تسنیم استفاده کردند. خبری که اگرچه خوشحالیم کذب بود اما نشان داد ما همچنان حافظه‌ی کوتاه مدتی داریم و فریب خبرگزاری‌هایی که برای جذب مخاطب، اقدام به انتشار یک شایعه می‌کنند را میخوریم و در این مواقع نمی‌توانیم خبر غیرواقعی رو از واقعی تشخیص دهیم. با این حال، آيا دفعه بعدی که شما خبری مشابه از تسنیم دیدید آن را باور می‌کنید؟۲.  پیام خبر چیست؟سوال دومی که پس از دیدن یه خبر و گرفتن پیام آن باید از خودمون بپرسیم اینه که پیام این خبر چیست؟درواقع محتوای پیام چیست؟آیا چند جای مختلف این محتوا را نشر دادند؟آیا این مکان‌های مختلف که خبر رو نشر دادند، از گزارشگران و نویسنده‌های متفاوتی استفاده می‌کنند؟آیا توی مطلب از نقل قولی از یه فرد معتبر استفاده شده؟آیا وب‌سایتی یا رسانه‌ای که خبر رو نشر داده همواره در حال به روز رسانی است؟آیا تعصبی در خبر مشاهده می‌شود؟‌۳. چرا این خبر ایجاد شده است؟و اما سوال سوم این است که انگیزه‌ی ایجاد این خبر چه بوده است؟‌آیا یک خبر تبلیغاتی است؟آیا فردی که محتوای اون خبر را ایجاد کرده در ازای آن از جای خاصی پول گرفته است؟آیا این خبر باعث سود فرد یا افرادی خاص می‌شود؟اما درکل و به طور خلاصه همیشه با چک کردن ۱) منبع خبر و در صورت معتبر بودن منبع، با میزان انتشار آن ۲) ارتباط و هماهنگیش با اخبار رسانه‌های دیگر ۳) بررسی نویسنده خبر و پیشنیه‌ی او ۴) میزان قابل اطمینان بودن منبع، نویسنده و خبر ۵) و درنهایت هدف از نشر آن خبر توسط نویسنده، میشه تا حد زیادی درست یا غلط بودن یه خبر رو تشخیص داد.در نهایت به دنبال اخبار این روزا در رابطه با کرونا، به نظر من اینکه چی بخوریم، چی نخوریم و چیکار کنیم و چیکار نکنیم رو فقط از سایت سازمان بهداشت جهانی یا منابع ترجمه‌ی شده معتبر، دنبال کنید. استرس رو از خودتون دور کنید چون با اون نمیشه چیزی رو حل کرد و تنها باعث ضعیف شدن سیستم دفاعی بدن میشه.تنها با رعایت کردن نکات بهداشتی و حتی‌الامکان از خونه بیرون نرفتن، از خودتون و نزدیکانتون محافظت کنید. دنبال آمار افراد مبتلا شده و یا فوت شده هم نگردین، چون جدای از اینکه نمیشه درست یا غلط بودنشون را تشخیص داد، صرفا باعث ایجاد استرس در فرد می‌شوند.امیدوارم همیشه سلامت باشید.</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 12:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی زمانی برای رویا</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-qpts1vcfzhr2</link>
                <description>بعضي از آدم‌ها به اصطلاح «خوش شغل»اند. همان كاري را مي‌كنند كه دوست دارند. از همان شغلي درآمد كسب مي‌كنند كه به آن علاقه دارند. دست‌شان هم باز است كه در اوقات فراغت به ساير علايق خود بپردازند. اما منِ مهندس مثل بسياري از شما خوانندگان اين سطور، رشته تحصيلي و شغلم را بر اساس هدايت‌هاي نادرست سيستم آموزشي و تلاش براي كسب شغل مناسب و به هزار و يك دليل غير از عشق و علاقه انتخاب كردم. واقعيت اين است كه اغلب ما با شور و شوق از كار خود حرف نمي‌زنيم. هميشه دنبال وقت بيشتري هستيم براي پرداختن به كارهايي كه دوست داريم. رمان خواندن، فيلم ديدن، ورزش كردن، ساز زدن، نقاشي، آشپزي، كوهنوردي و پيگيري علايقي است كه مي‌توانيم به آنها مشغول شويم. هنري ديويد ثورو، شاعر و نويسنده امريكايي قرن نوزدهم، اين سوال را مهم و اساسي مي‌دانست كه «بهترين راه گذران معاش چيست؟ چقدر بايد برايش وقت بگذارم؟ چقدر كار كنم تا بتوانم در عين حال به روياهايم نزديك بمانم؟» ثورو به اين فكر مي‌كرد كه چطور مي‌شود مثل يك شاعر زندگي كرد، دنبال عشق و علاقه خود بود و در عين حال خرج زندگي را هم تامين كرد؟ اين سوال در شكل‌هاي مختلف براي تك‌تك ما مطرح است. «ما»هايي كه تمام روزمان را به كار مشغوليم و در ازاي آن درآمد و پول به دست آوريم براي خرج كردن و فردا دوباره از نو كار مي‌كنيم و خرج مي‌كنيم و به اين چرخه زندگي مي‌گوييم. اغلب ما براي كار و درآمد خود از پيش چاله‌هايي كنده‌ايم و امكان خروج از اين چرخه را نداريم. به نظر ثورو اگر وقت زيادي از عمر خود را صرف كار و تلاش براي كسب درآمد كنيم عملا نمي‌توانيم ميوه‌هاي لذيذتر و شيرين‌تر زندگي را بچينيم. ثورو مي‌گويد شما دو راه داريد يا مي‌توانيد به نگرش اقتصادي رايج تن دهيد و اين چرخه معمول زندگي را تا آخر عمر ادامه دهيد يا نه، راه ديگري انتخاب كنيد. از نظر ثورو در جوامع مدرن فقط در صورتي كه خواسته‌هاي مادي فرد كاهش يابد و كنترل شود، مي‌توان وقت آزاد بيشتري براي پرداختن به علايق و روياهاي خود به دست آورد. در غير اين صورت براي مسابقه «خريد خانه، اتومبيل و تكنولوژي و بعد تعويض آنها با خانه‌هاي بهتر، اتومبيل‌هاي مدل بالاتر و تكنولوژي‌هاي به‌روزتر» عملا هيچ پاياني وجود ندارد. ثورو نمي‌گويد كار بد است، كار نكنيم، پول در نياوريم، نخوريم و نپوشيم. مي‌گويد خود را در مقابل وسوسه اين مسابقه جذاب كنترل كنيم براي هدفي بالاتر و ارزشمندتر. براي چيدن همان ميوه‌هاي آبدارتر زندگي.من متوجه اين نكته هستم كه «بدون پول نمي‌توان زندگي كرد» و دچار توهم زندگي جنگلي و بدوي نيستم. از اين حرف‌ها زياد شنيده‌ايم كه «دلم مي‌خواهد بروم زميني بگيرم و با چهار تا مرغ و خروس و باغچه سيب‌زميني و گوجه روزگار بگذرانم». از شرايط اقتصادي جامعه هم بي‌خبر نيستم و مي‌دانم كه تا چه اندازه مجبوريم حتي براي زندگي معمولي كار كنيم و كار كنيم و كار كنيم. حتي بايد اهميت كار در رشد شخصيت و خصايل انساني را هم يادآور شوم. از طرفي من مي‌فهمم كه اين حرف‌ها ممكن است به درويش‌مسلكي و نصيحت اخلاقي تعبير شود. اما حرف اصلي اين است كه اگر به خواسته‌هاي مادي فرصت داده شود به‌طور نامحدود رشد كنند، در آن صورت زماني كه به كار اختصاص مي‌دهيم كم كه نمي‌شود هيچ، بلكه روز به روز و سال به سال بيشتر هم مي‌شود و چشم باز مي‌كنيم مي‌بينيم فقط در حال كار كردنيم. همان‌طور كه تقريبا هيچ‌كس با افزايش درآمد و ثروت در طول ساليان، از ميزان كار خود كم نكرده است. اگر من در ساعت 5 عصر كارم را تعطيل مي‌كنم، پولدار و صاحب سرمايه تا ساعت 11 شب سر كار است و طعم خانواده، هنر، تجربه، سفر، خلوت، سكوت، تامل، تفكر و بسياري ميوه‌هاي ديگر را هيچ‌ وقت درست و حسابي نچشيده است. به نظر من حرف‌هاي ثورو تلنگري است به بسياري از ما كه در چرخه كار/ درآمد/ مصرف گرفتاريم و دل‌مان لك زده براي وقت آزادي كه به خود و روياهاي‌مان بپردازيم. شايد بتوانيم كمي ترمزها را بكشيم و درنگ كنيم و به جبرهاي عصر مصرف‌زدگي تن ندهيم. هر چند به نظر مي‌رسد در قرن بيست و يك اين حرف‌ها خريداري ندارد و كار از اين حرف‌ها گذشته است؛ اما «گرچه مرادش نه به كوشش دهند/ آن قدر ‌اي دل كه تواني بكوش».</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 12:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی مقصر است؟ انسان فقیر یا جامعه؟</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/poverty-liberaism-kq9nvexkxewd</link>
                <description>برخلاف تصور عموم مردم فقر یک اتفاق نیست فقر حاصل یک چرخه است. چرخه‌ای ناقص که هرلحظه انسان را به انحطاط بیشتر فرومی‌برد. اما این چرخه چطور شکل می‌گیرد؟یکی از مهم‌ترین ارکان دنیای لیبرال و مدرنیته آزادی است. عده‌ای تصور می‌کنند این آزادی تحفه‌ایست که ادیان نمی‌توانستند به انسان اعطا کنند اما این آزادی یک موهبت نیست. این آزادی از آن جهت به انسان اعطا می‌شود که او را مسئول کارهای خود قلمداد کند. در این دنیا انسان فقیر از آن جهت فقیر می‌شود که خود خواسته. فقر انسان‌ها نه برآمده از موقعیت نابرابر اجتماعی که از انتخاب‌های اشتباه خود فرد است. حاکم در حکومت لیبرال می‌گوید ما به تو همه چیز دادیم و تو را آزاد گذاشتیم که رشد کنی. در مسابقه شرکت کن و پیروز شو. در ادامه نیز موفقیت معدود شرکت کنندگانی را که کیلومترها پیش از شروع مسابقه پشت خط ایستاده بودند در چشم مخاطب فرومی‌کند تا به او القا کند که این کار غیرممکن نیست. اما در حقیقت چه می‌شود؟ انسان فقیر، فقیر می‌ماند. اما اتفاقی که در ادامه رخ می‌دهد از اهمیت بالاتری برخوردار است. این انسان فقیر دیگر نمی‌تواند کسی را مقصر قلمداد کند. جامعه، حکومت و حتی خود فرد، خودش را مقصر این اوضاع می‌داند. در نهایت نیز به خاطر این حماقت و این ناتوانی،‌ نه تنها از لحاظ مالی بلکه از لحاظ روانی دچار فروپاشی می‌شود. دلیل مصرف بیش از حد مواد مخدر در انسان مدرن همین است.عمده مصرف تریاک در ایران توسط افراد فقیری است که کار سنگینی می‌کنند. می‌توان با قطعیت بالایی گفت که کشاورزان و کارگران ساختمانی عمدتا به تریاک اعتیاد دارند. چرا؟ آیا استفاده از تریاک انتخاب آنها بوده است؟ آیا آنها با میل و علاقه و با علم به اثرات مخرب این ماده به سمت آن گرایش پیدا کردند؟کارگری که مجبور است 10 ساعت کار بدنی سخت و فوق‌العاده سنگین در شرایطی به شدت ناعادلانه داشته باشد چگونه می‌تواند بدون استفاده از مواد مخدر زنده بماند؟ درد عضلات، خستگی و کوفتگی مفرط و در نهایت کاهش قوای بدنی است که این افراد را به سمت استفاده از تریاک سوق می‌دهد. (تریاک و مشتقات آن می‌تواند در تسکین دردهای عضلانی و جلوگیری از گرفتگی عضلات کمک کند. ورزشکاران حرفه ای در بعضی رشته‌های ورزشی حق استفاده از دزهای مشخصی از مشتقات دارویی که از تریاک گرفته می‌شود را دارند)برخلاف تصور عموم مردم و جامعه، فرد فقیر نه انگل اجتماع است،‌ نه احمق است و نه حاصل اشتباهاتش در تصمیم‌گیری، فرد فقیر تنها فقیر است و برای رهایی وی تنها کافیست به او پول بدهید. اینکه طبقه فقیر بیشترین مصرف مشروبات الکلی، مواد مخدر و سیگار را دارند. از ذات کثیف آنها نیست بلکه از زندگی فقیرانه آنهاست. اکثر تحقیقات نشان می‌دهد که افراد با افزایش درآمدهایشان به سمت تفریحات سالم‌تر سوق پیدا می‌کنند اما دنیای لیبرال نمیخواهد شما باور کنید که فقرا به خاطر فقرشان فقیرند. هنگامی که فقر از موضوعیت خارج شد. باید دنبال جایگزینی برای دلیل فقر بگردیم. همانطور که گفته شد یکی از این دلایل می‌تواند مشکلات ذاتی و ژنتیکی باشد، یکی از این دلایل می‌تواند مشکلات خانوادگی باشد، یکی می‌تواند روحیه عدم ریسک پذیری باشد. هنگامی که شما موضوع اصلی را خارج کردید و به مسائل فرعی پرداختید در یافتن راه‌حل نیز دچار خطا خواهید شد. انسان فقیر نیاز به همایش‌های در ده ثانیه ثروتمند شوید ندارد. انسان فقیر نیاز به درمان‌های ژنتیکی ندارد. انسان فقیر نیاز به مشاوره خانوادگی ندارد، انسان فقیر ریسک گریز نیست بلکه توانایی ریسک ندارد. انسان فقیر اگر ریسک کند و شکست بخورد زنده نمی‌ماند. کما اینکه بوده‌اند افرادی که ریسک کردند و زنده نماندند. دلیل نوشتن این مقاله دو واقعه‌ای بود که در توییتر با آنها مواجه شدم. اولین آنها سخنان شاذ امیرحسین سیاح، کاندیدای به ظاهر انقلابی که خوشبختانه بعد از واکنش‌های منفی مردم خودش انصراف داد. هرچند تفکر سمی و خطرناکی که ایشان داشت قطعا بسیاری از کاندیداهای دیگر انقلابی نیز دارند. https://www.aparat.com/v/HELGS ایشان می‌گوید هرکس نتواند فلان قدر درآمد در تهران داشته باشد بی‌عرضه است. این حرف دقیقا همان حرف لیبرال‌هاست که می‌گویند اگر شما نتوانید پول و درآمد داشته باشید مقصر خودتانید. اگر در یک خانواده فقیر به دنیا آمدید اگر تحصیلات خوب نداشتید، اگر سرمایه کافی نداشتید، اگر سواد خواندن و نوشتن نداشتید. اینها به ما مربوط نیست. اگر نتوانید کار پیدا کنید اگر نتوانید درآمد داشته باشید مشکل خودتان هستید. در شاذ بودن این صحبت‌ها همین بس که حتی یک نمونه نمی‌توانید از مسئولین یک کشور لیبرال بیاورید که چنین صحبتی کرده باشد اگرچه آنها نیز در عمل چنین می‌کنند. اما به زبان نمی‌آورند چرا که با اعتراف به این امر فلسفه وجودی خودشان نیز زیر سوال می‌رود. اما در کشور زیبای ما فردی که ادعای انقلابی‌گری می‌کند نیز به همین راحتی چنین حرف‌هایی ایراد می‌کند.نکته دوم اینکه لیبرالیسم شریعت نیست. در شریعت شما توانایی توبه از گناهتان را دارید اما در لیبرالیسم شما تا ابد مقصر گناهتان یعنی فقر هستید و هیچ راهی برای کاهش این بار گناه نیست و این امر روح انسان را فرسوده می‌کند. در فیلم بسیار زیبای پاراسایت به خوبی این امر به نمایش درآمده است. جایی که پدر و مادر فقیر باوجود استعدادهایی که داشتند به مرور به خاطر شماتت خودشان در مورد فقر، خودشان را فرسوده می‌دیدند.شما زشت نیستید. فقط فقیرید...واقعه دوم دیدن توییتی بود که به موفقیت چشمگیر برادر 15 ساله یکی از کاربرها پرداخته بود: https://twitter.com/hosseinhejazi93/status/1229478187492573184?s=20 کسی که به نظر می‌رسد در سن و سال کم توانسته است به خوبی از پس زندگی‌اش بربیاید و کامنت‌های مختلفی هم از افراد مختلف گرفته. اما گذشته از تمام حرف و حدیث‌هایی که می‌شود مبنی براینکه این شخص خودش توانسته به این نقطه برسد یا با کمک خانواده، می‌توان به قدرت سرمایه در هرکجا که هست اشاره کرد. سرمایه، ثروت و پول نیست. سرمایه تمام امکاناتی است که به شما توانایی یک انتخاب را می‌دهد و یا انتخاب های شما را وسعت می‌بخشد. خانواده، تحصیلات، تغذیه، شهر، امکانات و... هرکدام به نوبه خود می‌توانند برای افراد سرمایه باشند. چرخه فقراگر علی آقا در زاهدان بود می‌توانست چنین کند؟ یا اگر یک کودک زاهدانی جای علی آقا بود نمی‌توانست؟ البته که جواب دادن به این سادگی نیست اما نمیتوان منکر تاثیر امکاناتی که علی آقا داشته است شد. یک خانواده فقیر و بی سواد، در یک شهر فقیر، با امکانات کم که حتی اینترنت ندارد، با تغذیه نامناسب به احتمال بسیار زیادی یک کودک فقیر به جامعه تحویل می‌دهد. این همان چرخه‌ی فقری است که در ابتدای متن به آن اشاره کردم. علی آقا که می‌تواند در تهران بنشید، با مک بوکش در اینترنت بگردد، از مزایای خانواده ثروتمند یا حداقل متوسط برخوردار باشد، که دغدغه نان نداشته باشد. احتمالا با همکلاسی‌های باهوشش هم‌فکری کند و در نهایت بتواند از مزیت حضور در یک شهر بزرگ استفاده کند تا خدمتی را به فروش برساند که احتمالا در 90 درصد شهرهای ایران به این حجم بازار ندارد. تنها از هوش و ذکاوت خود استفاده نکرده است بلکه از امکانات بی‌شمار حکومت و دولت نیز استفاده کرده. امکاناتی که علی القاعده متعلق به آحاد ملت است. پس نسبت دادن تمام این موفقیت‌ها به شخص وی و سرزنش کسانی که نتوانستند چنین کنند بی‌انصافی است.در سمت مقابل سرزنش فردی که در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمده است، فرصت تحصیل نداشته است، مجبور بوده برای زنده ماندن به کار کارگری یا کارمندی تن بدهد، هیچ نوع لینک و پارتی و حتی معرفی برای پیدا کردن یک کار مناسب نداشته،‌ سرمایه مادی یا معنوی برای شروع یک کسب و کار و حتی داشتن وقت برای پیدا کردن کار مناسب نداشته است نه تنها دور از انصاف بلکه دور از انسانیت است. در پایان باید گفت بنده مخالف این نیستم که انسان باید تلاش کند. اما مخالف این هستم که انسان فقیر را به چشم یک انگل ببینیم. فقر انسان فقیر برآمده از نابرابری اجتماعی است نه چیز دیگر. هنگامی که جامعه را به دو قسمت فقیر و غنی تبدیل کردیم که انسان غنی چیزی از حال انسان فقیر نمی‌داند و انسان فقیر با هزینه ‌کردن اندک سرمایه‌هایی که دارد در راستای خرید محصولات مصرفی، خود را فقیرتر می‌کند تا اندکی شبیه انسان‌های غنی به نظر بیاید این چرخه معیوب اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. نکته تکمیلی: این نوشته در دو اسفند 98 تکمیل شد. از همه شما میخوام که فردا برید و رای بدید حتی اگه شده رای سفید. مشارکت پایین باعث فرصت به ترامپ و اروپا برای افزایش فشارهای خارجی میشه.نوشته های قبلی: https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-rfnlc0p6ftsw  https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-ndjjkdbffthm </description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 01:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هنرها و فرهنگ کالای عمومی اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF-h1azwpbnryni</link>
                <description>مقدمه مترجم: سر کلاس سیاستگذاری درباره‌ی کالاهای عمومی Public Goods بحث می‌کردیم و مثال من تئاتر بود. دوستانم با تعجب به این مثال نقد داشتند و من البته از موضع خودم دفاع می‌کردم. شب در حال پرسه درباره‌ی این مفهوم به این نتیجه رسیدم استدلال‌هایم برآمده از فهم من از خیر عمومی، ملهم از فلسفه ارسطو است که یک دانشور معاصر آن را «خیر مناسب جامعه و تنها قابل حصول توسط آن، ولی در اشتراک اعضای آن» خوانده‌است. این مقاله‌ی جیسن پاتز اتفاقا روشن می‌کند که در سیاستگذاری امروزی کالای عمومی را باید با احتیاط به کار برد. جیسن پاتزبرگردان: هاجر سعیدی نژادخوانندگانی که با این ستون آشنایی دارند نیک می‌دانند که من نه هنرمندم و نه جامعه‌شناس. بلکه چیزی مهجورتر: اقتصاددان فرهنگی. بخشی از این رشته شامل مطالعه‌ی انگیزه‌هایی است که در تولید هنر، فرهنگ و مصرف آن‌ها نقش دارد و سپس به مطالعه‌ی نهادهایی می‌پردازد که آن انگیزه‌ها را شکل داده و سیاستگذاری می‌کنند. یکی از مهم‌ترین مباحث این رشته نیز این است که فرهنگ و هنر، کالای عمومی هستند.من می‌خواهم اینجا یک سوتفاهم بزرگ را به‌عنوان یک اقتصاددان برطرف کنم. این موضوع مهمی‌است چرا که قاعده اساسی اقتصاد مدرن در یک نظام سیاسی کنونی این تعریف را جا انداخته است: اگر چیزی یک کالای عمومی است، باید  دولت هزینه‌های آن را (توسط مالیات دهندگان) تأمین کند. این همان مسئله‌ای است که اقتصاد فرهنگی‌ها را به خود مشغول کرده چه که آنها هم به فرهنگ علاقه‌منداند و هم به مالیات‌پردازها. این یکی از آن فرآیند‌های باخت‌-باخت است که گاهی اقتصاد فرهنگی را به چیزی غیرمطبوع تبدیل می‌کند. پس برای بیرون آمدن از این بازی دو سرباخت باید اول کالای عمومی را دوباره تعریف کنیم.اول اینکه نام‌گذاری کالای عمومی از سر دغدغه‌های اخلاقی نیست و بلکه برمبنای بهره‌وری اقتصادی است. کالا‌های عمومی‌ از خلال تجربه‌ی چیزی پدیدار می‌شوند که به آن «شکست بازار» می‌گویند که یعنی بازار تقاضا انگیزه‌های کافی برای تحریک تولید کنندگان برای تهیه سطح مطلوب عمومی ایجاد نخواهد کرد.دوم اینکه یک کالای عمومی چیزی نیست که عمومی و خوب باشد. اصلا به معنی چیزی نیست که همه آن را بخواهند. یا مثلا اکثریت زیادی از افراد معتقد اند واجد ارزش عمومی است.کالای عمومی به معنی دقیق، کالایی است که هم غیر رقابتی (non-rival) باشد و هم مستثناناپذیر (non-excludable) . کالاهای رقابتی ( اگر من مصرف کنم تو نمی‌توانی) یا مستثناشدنی (من می‌توانم مانع استفاده‌ی تو شوم) کالاهای خصوصی هستند: بازار برای‌شان درست کار می‌کند. این دسته‌بندی به اینجا محدود نمی‌شود. اگر دسته‌ای از کالا غیر رقابتی‌ بوده اما مستثناپذیر باشند «کالاهای باشگاهی» هستند. و در مقابل، کالاهای رقابتی‌ اما مستنثناناپذیر «منابع حوضچه‌ مشترک» نامیده می‌شوند. بهره‌وری متناسب هر کدام از این حوزه‌ها، نیازمند فرآیندهای سیاستگذاری متفاوتی هستند.کالاهای عمومی‌ محض خیلی نادراند: مثلا دفاع ملی. اگر برای یک نفر آن را مهیا کنید برای همه قابل استفاده است (غیر رقابتی) و هنگامی که تولید شد دیگر نمی‌توانید عده‌ای را از آن محروم کنید (مستثنا ناپذیر). یک مثال دیگر هم قاعده‌ی الگوریتم در ریاضی‌است!. اما بسیاری از مواردی که ما معمولاً فکر می‌کنیم باید کالاهای عمومی باشند معمولا این‌گونه نیستند  - از جمله مراقبت های بهداشتی و آموزش. تختخواب های بیمارستان رقابتی‌اند و اماکن تحصیلی مستثناپذیر. به همین دلیل بازارهای خصوصی می توانند در این مناطق فعالیت کنند.آیا هنر و فرهنگ کالای عمومی است؟خب این جا کمی مسئله مظلوم‌نمایانه است- هرچند که می‌توانید حسن نیت هم داشته باشید. از یک طرف، یک قطعه موسیقی یا مجسمه یا احساس زیبایی شناختی از طراحی زیبا کاملاً یک کالای عمومی است و از طرفی مثل فرمول محاسبه یک معادله درجه دوم است. اگر من از آن لذت می برم، شما هم م‌ توانید، و علاوه بر این نمی توانم شما را از این تجربه مستثنی کنم. اما از طرف دیگر، من می توانم مکانیزم هایی را برای ایجاد رقیب یا استثناء در نظر بگیرم - بدیهی‌ترینش حقوق مالکیت معنوی است، یا با ایجاد وضعیت‌هایی که دسترسی به آنکالا یا خدمات را محدود کنم. چیزهایی که عموما بیزنس‌مدل نامیده می‌شوند. پس یک اقتصاددان فرهنگ، به بررسی کارآیی بیشتر رفت و آمد بین یک کالای عمومی و خصوصی می پردازد. نکته اصلی این است که به ندرت نتیجه‌ی دائمی حاصل می‌شود. هنر نه تنها توسط تخیل هنری، بلکه با«تخیل کارآفرینی» هم تحت روش‌های تبدیل ایده به یک جریان درآمد تولید شده است. تخیل کارآفرینی از فن آوری‌های جدید -به عنوان مثال رسانه‌های چاپی و یا در عصر حاضر اینترنت - و مدل های جدید تجاری تاثیر می‌پذیرد. ویلیام شکسپیر آن طور که یک دانش‌آموز دبیرستانی تصور می‌کند فقط یک نمایشنامه‌نویس نیست، بلکه یک کارآفرین  و سرمایه‌گذار تجاری «تئاتر گلوب» بوده، که دانشجویان MBA ممکن است از دستاوردهای تجاری‌سازی او مستفیض شوند.پس سوال بنیادین اقتصادفرهنگ ـ آیا فرهنگ و هنر کالای عمومی است؟ ـ فقط پاسخ‌های تقریبی دارد که در اکثر موارد نه به شایستگی‌های آشکار محصولات هنری و فرهنگی بلکه به تخیل کارآفرینی هنرمند و پشتیبان‌های او برمی‌گردد.نخستین قدم در حمایت از اقتصاد فرهنگ و هنر آن است که آنها را کالای عمومی قلمداد کنیم. اما همین مسئله موجب ایجاد مشکلاتی نیز می‌شود چرا که پایداری اثر هنری در طول زمان ـبهتر بگوییم ماندگاری هنرـ منوط به تبدیلش به کالای خصوصی‌است.اطلاق کالای عمومی به هنر و فرهنگ در سیاست‌گذاری‌های دولتی محاسن و معایبی دارد. مشخصا این شیوه‌ی سیاست از حمایت عمومی برخوردار خواهد بود اما مطمئنا انگیزه‌ها را هم تحت تاثیر قرار خواهد داد. نقش اقتصاددان فرهنگی این است که نشان دهد هر طبقه بندی نهایی هنر و فرهنگ به عنوان یک کالای عمومی توسط لابی‌گرهای فرهنگ و هنر، یکپیروزی مقرون به شکست محسوب می‌شود. استعاره‌ای مانند پیروزی‌های شاه پیریک! - منظور پیروزی‌هایی است که به دلیل مخارج بالای هزینه‌ها کم از شکست ندارد.-م</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>هاجر سعیدی‌نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 13:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرداری، تنها متولی شهروندی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kp5poocvfvie</link>
                <description>مسئولیت‌پذیری و مفهوم شهروندی در گفت‌وگو با احسان کاظمیآیا شهروندان اصفهانی شهروندان مسئولیت‌پذیری هستند؟مردم ما بیشتر مسئولیت‌گریزند که مسئله‌ای فرهنگی رفتاری است. البته من ریشه‌های آن را در فرهنگ نمی‌دانم؛ چون فرهنگ ملی و فرهنگ دینی ما سرشار از آموزه‌های مرتبط با مسئولیت‌پذیری است.پس ریشۀ مسئولیت‌گریزی ما در کجاست؟ما در حوزۀ شهروندی مفاهیمی بسیار مهم قبل از مسئولیت‌پذیری داریم که باید تبیین شود. یکی از آن‌ها احساس شهروندی است. احساس اینکه به شما به‌عنوان شهروند نگاه می‌شود. وقتی از مسئولیت‌پذیری حرف می‌زنیم، یعنی فرد در برابر کاری که باید انجام دهد امکاناتی در اختیار دارد که بعداً به‌دلیل وجود همین امکانات از او تعهد و مسئولیت‌ خواسته می‌شود؛ مثلاً در سطح شهر امکانات زیرساختی و ایمنی برای رانندگی فراهم شده است و مسئولیت رانندگی امن بر عهدۀ شماست. نمی‌توان بدون فراهم کردن امکانات، انتظار مسئولیت‌پذیری داشت. دربارۀ بچه‌ها هم همین‌طور است. اگر امکانات در اختیارشان نگذاریم، نمی‌توانیم از آن‌ها مسئولیت‌پذیری بخواهیم. اما قبل از آن، باید معنای مسئولیت‌پذیری را بدانیم. این یعنی فرد به نقش و جایگاه خود و توانمندی‌ها و امکاناتش و وظایفی که بر عهده‌ دارد آگاهی و اشراف داشته باشد، به وظایفش عمل کند و در برابرش پاسخ‌گو باشد. هیچ مسئولیتی در حیات اجتماعی انسان، غیرمرتبط با مسئولیت‌های دیگران نیست؛ مثلاً معلم مسئول است که خوب درس بدهد و دانش‌آموز مسئول‌ است که سؤال بپرسد و خوب بیاموزد و هیچ‌کدام یک‌طرفه مسئول نیستند.چه کسانی بازیگران حوزۀ مسئولیت‌پذیری‌اند و هرکدام چه وزنی دارند؟در زمینۀ مسئولیت اجتماعی بازیگران متفاوت و زیادی وجود دارد؛ اما یکی از مهم‌ترین نقش‌ها را خود شهروندان بازی می‌کنند و البته نقش آن‌ها در کنار دیگر بازیگران این عرصه معنا می‌یابد. شما اول باید احساس کنید شهروند هستید. بعد هویت شهروندی‌تان مشخص شود. این هویت باید به شما تقدیم شود، نه تحمیل؛ سپس شما این هویت را کسب می‌کنید و بعداً مفاهیم مرتبط با شهروندی را می‌آموزید و آن را متناسب با شهری که در آن زندگی می‌کنید و متناسب با شخصیت خودتان بروز می‌دهید. بعد نوبت آموختن حقوق، مسئولیت‌ها و وظایف شهروندی‌ و به همین ترتیب مهارتی مثل مشارکت است. مثلاً شرکت در انتخابات را عده‌ای حق خود و عده‌ای وظیفۀ خود می‌دانند؛ اما این اساساً یک مهارت است و حق و وظیفه نیست. ذهن شرقی ماست که به دو قسمت وظیفه در برابر دیگران و حق در برابر دیگران تقسیم شده است؛ ولی در ذهن انسان مدرن، پیش از این‌ها، مهارت‌های زندگی مطرح است که مشارکت کردن و مشارکت‌جویی و ترغیب به مشارکت از آن جمله است. همین مشارکت‌طلبی فرد را به احساس تعلق به جامعه می‌رساند و این حس تعلق به تعهد و تعهد به کیفیت زندگی شهری می‌انجامد. بعد از این، وارد حوزه‌های اخلاقی می‌شویم که در آن حفظ احترام دیگران، توجه به نیاز شهروندان خاص مثل معلولان یا سالمندان و توجه به حیوانات و محیط‌زیست مطرح می‌شود. اگر مسئولیت‌پذیری را مهارت قلمداد کنیم، پس باید امری تربیتی باشد.درست است که مهارت است، ولی حق هم هست؛ یعنی حاکمیت حق دارد از ما بخواهد مسئولیت‌هایی را بپذیریم و ما هم حق داریم که اختیاراتی داشته باشیم و مقدماتی برایمان آماده شود.همۀ مفاهیم ازجمله مفاهیم اجتماعی عناوین اصلی و فرعی دارند. به مسئولیت‌پذیری هم باید به همین دید و به‌عنوان مهارت نگاه کنیم؛ چون من اول باید ماهر باشم تا بتوانم وظیفه‌ای را انجام دهم و ماهر باشم تا بتوانم حقم را طلب کنم. مسئولیت‌پذیری به‌عنوان یک مهارت، امری آموزشی و تربیتی است. ابتدا در خانواده باید مسئولیت‌پذیری را به بچه‌ها یاد بدهند. بعد نوبت مدرسه است و بعد رسانه. اگر در این میانه تناقضی شکل بگیرد، وضعیتی پدید می‌آید که از نبود آموزش هم بدتر است. مسئولیت‌پذیری به نوع‌دوستی و احقاق حقوق ختم می‌شود و پدید آمدن تناقض در بسیاری موارد کار را دشوار می‌کند. ما هنوز نمی‌دانیم اگر با ماشین با کسی تصادف کنیم فرار کنیم یا نکنیم؛ نمی‌دانیم اگر چنین صحنه‌ای را دیدیم پلاک ماشین را برداریم یا نه؟ این‌ها همه تناقض است. مهم نیست که شما می‌دانید باید شهروند مسئولیت‌پذیری باشید؛ مهم این است که در لحظۀ لازم مسئولیت‌پذیری خودکار در وجود شما شکل بگیرد. همۀ ما می‌دانیم نباید دروغ بگوییم ولی چرا می‌گوییم؟ چون توجیهات فراوان را به ما یاد داده‌اند. دلایل را عقل و منطق می‌سازد و توجیهات را عادات. چقدر سازمان های آموزشی و تربیتی ما به کودکان و نوجوانان روش زندگی مسئولانه را یاد می‌دهند؟نکتۀ دیگر این است که بازیگران اصلی این عرصه، یعنی مربیان جامعه و خود فرد، در موقعیت‌های مختلف مسئولیت‌پذیری را به نفع خودشان مصادره نکنند. یکی از بارزترین ویژگی‌های رفتاری ما ایرانیان تقدم نفع فردی یا گروهی بر نفع جمعی است. حضرت علی (ع) می‌فرمایند: «حقیقت را بگو، حتی اگر به زیان تو باشد؛ سر پیمان خود باش، حتی اگر به نفع تو نباشد.» برداشت من از مسئولیت‌پذیری چیست و آیا می‌خواهم آن را به نفع خودم مصادره کنم؟ مثلاً اگر جناح من بر سر کار آمد، مسئولیت‌پذیری این است که کسانی را بر سر کار بیاورم که این جناح را به قدرت رساندند؟بسیاری مواقع مسئولیت‌ناپذیر بودن در حوزۀ اجتماعی عملاً به این دلیل است که دیگر بازیگران این عرصه نقش خود را به‌خوبی ایفا نکرده‌اند.این یکی از اشتباهات ماست که مقصر هر ‌ضعفی را دیگران می‌دانیم. در صورتی ‌که به هر حال تا سن خاص و جای خاصی، دیگران یا والدین بر فرد تأثیرگذارند و بعد از آن خود او می‌تواند مفاهیم ذهنی‌اش را بازآفرینی کند. مثلاً شخصی که تا پانزده سالگی همواره به همراه پدرش به مسجد می‌رفته، بعد از مطالعه و تحقیق به این نتیجه می‌رسد که یکی از راه‌های ارتباط با خداوند، گره‌گشایی از کارِ مردم یا در خدمت جامعه بودن است. در چنین موقعیتی خود فرد بر خودش اثر گذاشته است. مسئولیت‌پذیری یکی از نشانه‌های بلوغ عاطفی، اجتماعی، روانی و عقلی است و نشان‌دهندۀ این است که فرد فقط به منافع خود فکر نمی‌کند و به این باور و مهارت رسیده است که باید مسئولیت‌های خود را در قبال جامعه به‌خوبی انجام دهد. حالا به ادبیات و فرهنگ ما نگاه کنید: کلاه خودت را بگیر باد نبرد؛ گلیم خودت را از آب بیرون بکش؛ کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من؛ دیگی که برای من نجوشد، می‌خواهم سر سگ در آن بجوشد. همۀ این‌ها فردگرایی را تبلیغ می‌کند. حال میان این همه تبلیغ فردگرایی، من باید به خودم بیایم و بگویم این چه زندگی‌ای است که من فقط باید برای خودم کار کنم؟ باید جایی برای دیگران هم کاری انجام دهم. این اصطلاح «کار کردن روی خود» یعنی چه؟ یعنی سرانجام بند ناف‌هایی را که به ذهن ما و عادات و تربیت و منش ما وصل شده ببریم و ببینیم خودمان چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم.فکرمی کنید اینکه روی خودمان کار نمی‌کنیم بین همۀ ما عمومیت دارد؟عمومیت که قطعاً ندارد؛ ولی بیشتر افراد دوست دارند دیگران را تغییر دهند چون معتقدند تا دیگران درست نشوند، آن‌ها هم درست نمی‌شوند؛ در حالی که بهترین راه تغییر دادنِ دیگران تغییر دادن خود است. ‌نکتۀ دیگر این است که اولویت‌های افراد مختلف هم با هم فرق می‌کند. ممکن است مفهومی مثل مسئولیت‌پذیری برای شما اهمیت داشته باشد؛ پس به دنبال آن می‌روی، روی خودت کار می‌کنی و می‌فهمی مسئولیت‌پذیری چیست و چگونه باید ایجاد شود؛ اما مفاهیم دیگر کمتر برایت اهمیت دارند، چون اولویت و ضرورت نبوده؛ پس به دنبال آن نرفته‌ای. من می‌گویم دربارۀ فلانی به شما دروغ گفتم، چون می‌خواستم آبرویش نرود؛ پس آبروداری برای من ارزش است؛ شما می‌گویی باید راستش را می‌گفتی تا او اشتباهش را بپذیرد و مسئولیت عملش را به عهده بگیرد، چون مسئولیت‌پذیری اجتماعی برای شما مهم است. همۀ این‌ها ارزش‌اند؛ اما اولویت‌ها با هم فرق می‌کند. بنابراین شاید مسئولیت‌پذیری عمومیت نداشته باشد و هر کسی فکر کند شخص مسئولی است. شاید هم واقعاً در زندگی فردی و خانوادگی مسئول باشد، ولی در حوزۀ شهروندی و اجتماعی مسئولیت‌پذیر نباشد. بنابراین لازم است ارزش و اهمیت مسئولیت‌پذیری در قبال جامعه را در شهروندان به‌عنوان یکی از اولویت‌های رفتاری پررنگ‌تر کنیم.نقش قوانین در افزایش مهارت مسئولیت‌پذیری شهروندان چیست؟قوانین نقش تسهیل‌گری و نظارتی در مسئولیت‌پذیری شهروندان دارند. نکتۀ مهم این است که شهروندی هیچ ربطی به جنسیت، قومیت و موقعیت سازمانی ندارد. شهروندی جایگاهی است که چه بخواهید و چه نخواهید باید آن را احراز کنید؛ بنابراین نمی‌توان گفت قانون‌گذار باید به‌عنوان یک بازیگر با قوانین و اصول و امکانات کاری کند که مسئولیت‌پذیری در جامعۀ ما رشد کند، بلکه تربیت اثربخش از یک سو و بازآفرینی مفهوم مسئولیت‌پذیری اجتماعی شهروندان از سوی دیگر می‌تواند در توسعۀ مهارت مسئولیت‌پذیری اجتماعی مؤثر واقع شود. اگر شما مسئولیت‌پذیر بار آمده باشید، حتی اگر به‌دلیل یک قانون اشتباه به زندان بیفتید، باز هم مسئولیت‌پذیر خواهید بود. شما در هر موقعیتی مسئولیت‌پذیرید چون آن دو بازیگر، یعنی مربی‌ای که انسان را تربیت می‌کند و انسانی که مفاهیم را در خود بازآفرینی می‌کند، خوب عمل کرده‌اند و اگر خوب عمل نکرده باشند، قانون‌گذار هم نمی‌تواند آن‌قدرها در مسئولیت‌پذیری شهروندان اثرگذار باشد. قانون‌گذار می‌تواند تسهیل‌گر باشد، ولی بازیگر اصلی نیست.حاکمیت چه نقشی دارد؟ در کشورهای توسعه‌یافته قانون وضع می‌کنند، اما قبلش تسهیلات و امکاناتی آماده می‌کنند تا شهروند خودش به سمت رعایت قانون گام بردارد. این‌ها اقدامات حاکمیت است، چه حاکمیت محلی، چه حاکمیت کلان. مربیان جامعه و خود شهروند هرچقدر هم دست و پا بزنند، نهایتاً اگر تسهیلات و امکانات فراهم نباشد، مسئولیت‌پذیری راه به جایی نمی‌برد.مسئولیت‌پذیری یکی از حلقه‌های اصلیِ مفاهیم گستردۀ شهروندی است. حاکمیت است که باید همۀ مفاهیم را برای شما تبیین کند، حس شهروندی و هویت شهروندی به شما بدهد و فرایند مشارکت جمعی را برای شما تسهیل کند تا شما احساس مسئولیت بکنید. حاکمیت نمی‌تواند صرفاً بر مسئولیت‌پذیری تمرکز کند. البته الآن همین کار را می‌کنند، مثلاً در بحث کمبود برق، از شهروند مسئولیت‌پذیر می‌خواهند صرفه‌جویی کند، اما ممکن است خودشان عاملِ به این صرفه‌جویی نباشند. وقتی من به‌عنوان مسئول مدیریت شهری تعریفم از مسئولیت‌پذیری این است که فقط شهروندان باید این کار را بکنند، مسئولیت‌پذیر نیستم و این مفهوم را به نفع خودم مصادره کرده‌ام. شما این وضعیت را چنان ساده تحلیل می‌کنید که گویی برای داشتن شهروند مسئولیت‌پذیر کافی است بایسته‌های مشخصی را کنار هم جمع کنیم تا به هدفمان برسیم. پس چرا این را در جامعه نمی‌بینیم؟ آیا قانون‌گذار یا شهرداری یا شورای شهر ما ناآگاه‌اند؟ چرا این‌قدر خطا داریم؟ چندین سال است در کمیتۀ فرهنگ شهروندی بایدها و نبایدهایی می‌آورند که هیچ‌کدامش مقدماتش آماده نیست. دلیلش چیست؟دلیلش این است که واقعاً خودشان هم نمی‌دانند شهروندی چیست. من سال‌هاست تلاش می کنم بگویم شهروندی چیست؛ ولی متأسفانه هیچ اهمیتی داده نمی‌شود. شاید تصور برخی از مسئولان این باشد که توسعۀ فرهنگ شهروندی وظیفۀ مدیریت شهری و شهرداری‌هاست؛ ولی من معتقدم همۀ سازمان‌های آموزشی، فرهنگی، اجتماعی و خدماتی، انتظامی و... باید در بسط و گسترش این فرهنگ مشارکت کنند. اگر این همگرایی و همکاری پدید بیاید، مقدمات و امکانات شهروندسازی و شهروندگرایی در شهرهای ما فراهم خواهد شد. البته لازم است در این زمینه از کسانی دعوت به کار شود که تخصص و دغدغۀ لازم را داشته باشند و مفهوم شهروندی را از شعارها و مانورهای نمایشی و فعالیت‌های سطحی و سلیقه‌ای دربیاورند.حاکمیت و شورای شهر، چه راست و چه چپ، می‌خواهند چهرۀ خوبی از خود به جا بگذارند تا دورۀ بعدی هم رأی بیاورند.حضرت امام سال‌ها پیش در سخنانشان به نکتۀ خوبی اشاره کردند و گفتند: «کاری بکنید که آن کار ماندگار شود، نه اینکه کاری بکنید که خودتان ماندگار شوید.» حرف بسیار عمیقی است؛ اما بعضی‌ها هنوز بعد از چهل سال به این نکته نرسیده‌اند و می‌گویند چه‌کار کنیم که باز هم بمانیم و باز هم رأی بیاوریم و چگونه هر موقعیتی را سکوی پرش خود، نه ارتقای جامعه قرار دهیم.حتی اگر کسی بخواهد بماند باید کارهای خوب بکند. کار خوب کردن هم مستلزم زمان طولانی، مثلاً ده سال است. او می‌بیند نمی‌تواند ده سال بماند؛ پس تصمیم می‌گیرد یک کار کوتاه‌مدت سه‌ساله بکند تا مردم ببینند و دورۀ بعد هم بماند.ما در این زمینه دو مشکل داریم: یکی اینکه کار فرهنگی اصولاً سلیقه‌ای است. ممکن است شما عاشق موسیقی باشید و وقتی مسئول فرهنگی شهر می‌شوید، حوزۀ موسیقی رشد کند و دیگر اهالی فرهنگ و هنر در حاشیه قرار گیرند. نکتۀ دیگر اینکه ما برداشت ناقصی از مسائل فرهنگی داریم. در اینجا هم همان اولویت دادنِ نفع شخصی بر نفع جمعی است که کار دستمان داده است. متأسفانه مدیریت در حوزۀ فرهنگ در جامعۀ ما در بسیاری از سازمان‌ها و نهادهای تصمیم‌گیر و برنامه‌ریز، هم مبتنی بر سلیقه‌‌ها و سفارش‌ها و هم براساس دیدگاه‌های ناقص و سطحی است و هم بیشترِ تلاش‌ها برای ماندن است نه اثرگذار بودن کار. می‌پرسید اگر این‌قدر ساده است پس چرا انجام نمی‌شود؛ پاسخ این است که چون انسان‌ها تا وقتی به ضرورت نرسند، کاری انجام نمی‌دهند و برای رسیدن به ضرورتِ تغییر باید فهم اجتماعی را هم در میان مسئولان و هم شهروندان افزایش داد.کی و چگونه به این ضرورت می‌رسند؟وقتی ببینند راه دیگری وجود ندارد. انسان هوشمند ضرورت‌ها را قبلاً پیش‌بینی می‌کند. پیامبر فرمود: «عاقبت‌اندیشی مایۀ عاقبت‌به‌خیری است.» انسان هوشمند عاقبت‌اندیش است. تا زمانی که دربارۀ کمبود آب هشدار داده نشود، صرفه‌جویی نمی‌کنیم. تازه همین هم موقت است. فردا اگر باران بیاید و آب پشت سد تأمین شود، دوباره وضع همین است؛ چون تربیت نشده‌ایم و در درون خودمان مفاهیم را بازنگری و نهادینه نکرده‌ایم. البته بعضی‌ها اصولاً نمی‌خواهند چیزی درست شود، چون در فضای مبهم کارهای بسیاری می‌شود کرد، طوری که کسی نفهمد. اگر همه‌چیز در حوزۀ شهروندی شفاف باشد، دیگر مشخص است که چه کسی جایش کجا هست و کجا نیست. در روان‌شناسی روشی هست که می‌گوید وقتی نمی‌توانی کسی را متقاعد کنی، گیجش کن. وقتی نمی‌توانی کار فرهنگی درست انجام دهی، شلوغ‌بازی دربیاور. شما نسخه‌ای دارید که در آن شهر به‌جای مردم، شهروند دارد. فرض ‌کنیم شما شهردار شهرید یا مسئول همان واحدی که می‌تواند شهروند تربیت کند. چه می‌کنید؟اولین کار این است که شهروندی را از مصادرۀ شهرداری درمی‌آورم. چرا این تصور وجود دارد که مسئولیت شهروندسازی فقط به عهدۀ شهرداری است؟ شهروندی به همۀ سازمان‌ها و نهادها  مربوط است و همه‌جا باید شهروندی را آموزش دهند. دومین کار این است که مفهوم شهروندی را ترویج می دهم. در فرانسه فرهنگ‌سراها اولین بار برای ترویج زندگی شهری و فرهنگ شهروندی تأسیس شدند. همان الگوی فرهنگ‌سراها در ایران پیاده شد؛ اما در آن‌ها کلاس‌های هنری و کامپیوتر و فنی حرفه‌ای و... برگزار ‌کردند. شهروندی را ساده می‌کنم؛ یعنی همۀ مفاهیمی را که شهروندان نیاز دارند، از ازدواج و طلاق، بچه‌داری، خرید ماشین و...، بر اساس قوانین شهروندی برای آن‌ها تبیین می‌کنم. ساده‌سازی مفاهیم شهروندی چیست؟ مثلاً من می‌خواهم مشارکت‌جویی در مدرسه و دانشگاه را به شما یاد دهم. اول از همه باید به تو یاد دهم که در زندگی شخصی‌ات، تویی که حق تصمیم‌گیری داری؛ بنابراین در زندگی خودت مشارکت‌طلب باش و مسئولیت خود را به دوش دیگران نینداز. وقتی توانستی مشارکت در زندگی خودت را یاد بگیری، بیشتر ترغیب می‌شوی در عرصه‌های اجتماعی مشارکت کنی؛ چون می‌گویی من در این جامعه حقم را گرفته‌ام و جایگاه دارم و به خاطر این جایگاه می‌خواهم برای این جامعه کاری بکنم. ساده‌سازی این مسئله کار سختی نیست؛ ولی چرا نمی‌خواهند و نمی‌گذارند و چرا فکر می‌کنند نمی‌شود، واقعاً من هم نمی‌دانم.این ساده‌سازی چگونه انجام می‌شود؟ابزارهایی بسیاری هست که می‌تواند در خدمت ساده‌سازی شهروندی باشد، از در و دیوار شهر گرفته تا برنامه‌های تلویزیونی، از رسانه‌های مجازی گرفته تا منبرهای مساجد. حساسیت‌ها و علائق مردم را باید دانست. اگر می‌خواهید شهروندی را به مردم یاد دهید، با زبان حالشان با آنان حرف بزنید. مردم ما قابلیت این را دارند که بهتر زندگی کنند؛ اما ما نمی‌دانیم از کجا باید شروع بکنیم. اگر من مسئول بودم، همۀ نیروها و امکانات شهری را بسیج می‌کردم تا مردم یاد بگیرند شهروند بودن کار ساده‌ای است.بعد از ساده‌سازی مفاهیم، چه اتفاقی می‌افتد؟بعد به مردم آموزش می‌دهیم. البته آموزش کافی نیست و باید تربیت کنیم. آموزش مقطعی است و تربیت مستمر است. شخص وقتی وارد دانشگاه می‌شود می‌بیند همان مفاهیمی که در کودکی به او آموزش داده شده با زبان دیگری به او گفته می‌شود. وقتی وارد جامعه می‌شود، ازدواج می‌کند یا حتی وقتی مهاجرت می‌کند می‌بیند شهروندی مستتر و جاری و ساری در همۀ مفاهیم زندگی است. این‌گونه نیست که شخص سه ماه آموزش شهروندی ببیند و بعد تمام شود. تربیت یعنی همۀ عناصر فرهنگی در خدمت شهروندی و توسعۀ فرهنگ شهروندی باشد.می‌توانید نمونۀ موفقی از این فرایند در کشورهای توسعه‌یافته مثال بزنید؟ به هر حال آن‌ها هم از جایی شروع کرده‌اند. آن‌ها از خانواده شروع کرده‌اند و بعد مهدکودک‌ها. مثلاً در لندن کتابی چاپ شده که قانون اساسی بریتانیا را با تصویر و زبان کودکانه برای بچه‌ها توضیح داده است. این یعنی ساده‌سازی و قابل فهم کردن مفاهیم سنگینی مثل قانون اساسی برای بچه‌ها. در مهدکودک‌های انگلیس عمدۀ آموزشی که به بچه‌ها می‌دهند مهارت ارتباط است. اگر ارتباط را یاد بگیری، می‌توانی با همه‌چیز و همه‌کس، با نژادهای مختلف، اقلیت‌های مختلف، حیوانات و... ارتباط برقرار کنی. عمدۀ مشکلات ما در جامعه‌مان به ارتباط مربوط است. آموزش در این نوع کشورها بر سه اصل استوار است: تفریح، آزمایش و کنجکاوی. همه‌چیز به این سمت پیش می‌رود که شما یک انسان سالم باشید. اگر همۀ عناصر در راستای رسیدن به یک هدف در کنار هم قرار نگیرد و هر عنصری بخواهد کار خودش را بکند، ضدِ هدف اصلی عمل می‌کند. ما برای تربیت انسان سالم به تفکر واحد و همت عالی احتیاج داریم.فرض کنیم مسئولیت تربیت شهروندان، آن‌طور که مدنظر شماست، به عهدۀ شما گذاشته شود. شما به چه چیزهای نیاز دارید و چقدر زمان می‌خواهید تا اصفهانی با شهروندان سالم و مسئولیت‌پذیر از شما تحویل بگیریم.قطعاً تصور چنین چیزی هم بسیار فانتزی است؛ ولی اگر چنین فرضی بکنیم، می‌گویم ابتدا به من اجازه دهید مفهوم شهروندی را از اول تا آخر با زبان ساده و به‌صورت کاربردی برای اقشار مختلف بنویسم. بعد به آموزش‌وپرورش، صداوسیما، مساجد، سازمان‌های دولتی، خانواده‌ها و... برنامه‌ها‌ و ایده‌هایی برای رسیدن به این هدف می‌دهم. این مثل نخی است که تمام دانه‌های تسبیح را جمع می‌کند و نهایتاً فقط به یک گره نیاز دارد. در جامعۀ ما سندرُم عقل کل بودن بیداد می‌کند و هرکس فکر می‌کند خودش همه‌چیز را می‌داند و لازم نیست با دیگران هم‌فکری یا مشورت بکند؛ اما اگر تفکر مشترک وجود داشته باشد، شهروندی حل بسیاری از معضلات اجتماعی خواهد بود. زمان خیلی زیادی هم نمی‌خواهد، بیشتر عزم و اراده می‌خواهد. اقتصاد را چقدر در این زمینه تأثیرگذار می‌دانید؟اقتصاد چندان مهم نیست؛ البته نگاه به اقتصاد مهم است. در هند می‌بینیم مردم فقیری که کفش به پا ندارند، در گرمای ظهر، در صف سینما ایستاده‌اند یا پیرمرد فقیری که کنار خیابان زندگی می‌کند هر روز روزنامه‌اش را می‌خرد. متأسفانه برای بسیاری از برنامه‌ها، سمینارها و جشنواره‌ها، هزینه‌های زیادی صرف می‌شود که برخی از آن‌ها چندان تأثیری هم در رشد و بالندگی جامعه ندارد؛ ولی برای توسعۀ فرهنگ شهروندی آن طور که شایسته است سرمایه‌گذاری نمی‌شود.برای دانلودنسخه کامل ماهنامه اینجا کلیک کنید.مارا درشبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:instagram:baraye_fardatelegram:@barayefardaa</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>مجله فرهنگی اجتماعی برای فردا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 14:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط... هواپیما یا ما؟ | در حاشیۀ وحشی‌صفتی‌های ما</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%DB%80-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%B5%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-cig4ysylhast</link>
                <description>هواپیما سقوط نکرده، هواپیما با موشک متلاشی شده. کشور در وضعیتی جنگی‌ست. بله، کشور در وضعیتِ جنگی‌ست. سردار گفته آن روز همۀ پدافندها در وضعیت ۳-۳ بوده‌اند. ما که نمی‌فهمیم یعنی چه، خودش گفته یعنی وضعیت آماده‌باشِ تمام‌جنگی.بقایای هواپیمای بوئینگ ۷۳۷ هواپیمایی اوکراینهواپیما را زده‌اند. خیال کرده‌اند موشکِ کروز است که دارد توی آسمانِ تهران تاب می‌خورد و می‌آید سمتِ پدافند. من نشسته‌ام و سکوت کرده‌ام. نشسته‌ام و تماشا می‌کنم. عصر از خانه می‌زنم بیرون و پُرسان‌پُرسان یک انگشترساز پیدا می‌کنم. برف گرفته. از دیشب چندبار برف گرفت و هی قطع شد. شال‌گردنم را سفت می‌پیچم دورِ صورتم.کاسب‌ها نشانیِ رحمانی‌نامی را بهم می‌دهند که تهِ خیابانِ محسنی مغازه دارد. می‌روم و از دو سنگی که چندوقت پیش خریدم برایش می‌گویم. عکسِ انگشتری را که چندماه پیش دادم به آقاجان نشانش می‌دهم و می‌گویم: «این را داشتم، ولی دادمش به پدربزرگم. می‌توانی شبیه‌اش را بسازی؟» می‌گوید می‌توانم. چندتا از نمونه‌کارهایش را نشانم می‌دهد. می‌گویم: «یک فیروزه هم دارم، یک رکابِ صفوی هم می‌خواهم برای آن بسازی.» می‌گوید می‌سازم. می‌گوید نگین‌ها را نشانم بده. نیاورده‌ام. گپی می‌زنیم و برمی‌گردم خانه. کمی می‌نشینم و چای می‌خورم و نماز می‌خوانم و برمی‌گردم پیش رحمانی. دو تا سنگِ نگین همراهم است و یک انگشتر فیروزه که می‌خواهم بدهم رکابش را کلا عوض کند.نگین‌ها را می‌بیند و مدل‌ها را نشانش می‌دهم و بیعانه می‌طلبد و بیعانه را می‌گیرد و قرار مدار می‌کند تا یک هفته رویشان کار کند. چراغ‌قوۀ لیزری کوچکش را می‌آورد و می‌اندازد پُشت عقیق. «چند خریدی؟» عدد می‌گویم. «به اسمِ عقیقِ کجا خریدی؟» می‌گویم «یمن». فروشندۀ سرای مشیرِ شیراز گفته بود یمن است، والا یمن است. چندتا عقیق یمن می‌آورد می‌گذارد پیشِ دستم و یادم می‌دهد چطور عقیقِ یمن را بشناسم. یاد می‌گیرم برای دفعۀ بعدم. بعد انگشترم را از انگشت بیرون می‌کشم و می‌گویم این را هم ببین، رکابش را دوست ندارم. می‌خواهم عوضش کنی.پیشِ خودم خیال می‌کنم خب چند گرم نقره دارد و اگر بخواهد رویش کار کند، دیگر پولِ نقره نمی‌گیرد. نگاهش می‌کند. خوب وراندازش می‌کند و می‌گوید: «این یا نقره نیست، یا عیارش خیلی پایین است.» یادِ سنگ‌فروشِ بازاررضا می‌افتم. وقتی سنگ را ازش خریدم گفتم دارم برمی‌گردم تهران، خودت بده برایم یک رکاب صفوی دورش بگیرند. نزدیک یک ماه معطلم کرد و بالأخره چیزی را فرستاد که حالا عینِ شیئی بی‌مقدار توی دستِ رحمانی این‌ور آن‌ور می‌شد.دلم می‌سوزد. دلم به‌حالِ اعتمادی که کرده بودم می‌سوزد. حسِ فریب‌خوردگی می‌کنم و می‌بینم دستم به جایی بند نیست. سنگ‌فروشِ بازاررضای مشهد، قسم خورده بود که انگشترساز مادرش مرده و برای همین هم کار عقب افتاده. فکر می‌کنم نکند اصلاً از بیخ مادری در کار نبوده یا مرگی به کار نبوده و منِ خام... چه خالصانه گفته بودم «غمِ آخرش باشد...»قرار می‌شود رحمانی نقره یا استیل یا هر کوفتی را که هست آزمایش کند و بهم بگوید می‌ارزد یا نه. نیم ساعت بعد زنگ می‌زند که «مطهری‌جان! نقره هست، ولی خیلی عیارش پایین است.»حالا گیرم این همه دریغ و حسرت را فراموش کردم. یمنی نبودنِ عقیق را، نقره نبودنِ رکاب را از ذهنم انداختم دور. نمی‌دانم با ماستِ الکی و همبرگرِ قلابی و طلای ناخالص و هزارتا چیزِ قلّابی دیگر چه کنم... چقدر توی عمرم از این گول‌ها خورده باشم خوب است؟ نمی‌دانم.استفانو بنّی اولِ کتابِ کافۀ زیر دریا نوشته: نیمی از عمر را به تمسخرِ آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می‌گذرانیم و نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می‌گیرند.اگر از من بپرسید، فکر می‌کنم نیمی از عمرِ مردمِ من به کلاه گذاشتن و دروغ گفتن به هم می‌گذرد و نیمی دیگرش به شنیدن و باورکردنِ دروغ‌های بقیه.گفته‌اند کشور در وضعیتِ ۳-۳ بوده و این یعنی وضعیتِ جنگی. راستی توی جنگ چه خبر است؟ انفجار، دود، آتش، غبار، فریاد، نعره، مرگ؟ شنیدم تهران شلوغ شده و مردم شعار دادند.توی این سال‌ها، انفجار و دود و آتش و غبار و نعره و مرگ کم ندیدم. انفجارِ اخلاق، دودِ ندانم‌کاری، آتشِ جهل، غبارِ کینه، فریادِ توخالی، مرگ انصاف و همدلی...نشسته‌ام و تماشا می‌کنم، مردمم را و بالاسری‌هایشان را. فکر می‌کنم تهِ این فیلم، نه دلی به دلدار می‌رسد، نه تشنه‌ای به آب، نه جامعه‌ای به بهبودی.واقعاً هم برای منِ نویسنده تماشایی‌ست: یک‌ور پیرمردی‌ست که فیلمِ جمعیت را می‌بیند و به‌حکمِ چیزهایی که اطرافیانش بهش می‌گویند خطاب به مردم می‌گوید: همینی که هست، درست همین است، همه هم با ما هستند، عده‌ای هم با ما نیستند که خیلی ناچیزند و یا جاهلند یا معاند.و یک‌ورِ دیگر مردمی هستند که حتی نمی‌دانند چه می‌خواهند. تمامِ ذهن‌شان انباشته از داده‌های کم‌عمق و بی‌بُنیّه‌ای‌ست که راهی نمی‌گشاید و فقط خشم و کینه و نفرت و فریاد و هیجان‌زدگیِ بیهوده می‌سازد؛ کما اینکه در ۷۸ ساخت، در ۸۸ هم، در ۹۶ هم، در آبان ۹۸ و حالا هم.دریغ از ذره‌ای بنیانِ فکری. متفکران طرد شده‌اند: هم از سوی حاکمیت هم از سوی مردم. یکی با فشار و آن یکی با بی‌محلی و بی‌مهری کلکِ تفکر و متفکر را کنده. دموکراسی واژه‌ای گوگولی مگولی شده که مردم با اطلاعاتِ تلگرامی و اینستاگرامی‌شان برای خود ساخته‌اند و در بنای درخشانِ دموکراسیِ ذهنی‌شان، هیچ‌جایی برای دیگران نیست: «فقط من و همفکرانم.»همه از «آزادی» و «بهتر شدن زندگی» حرف می‌زنند اما حتی بر سر اینکه «آزادی» چیست اتفاق نظری وجود ندارد. میلیون‌ها شهروند-دیکتاتور، فقط دنبالِ آسودگی و پسندهای خود هستند. در نظرشان «همه بدند غیر از من». همه دنبال حذف همدیگرند و گمان می‌کنند با حذف همدیگر به توسعه، بهروزی و سعادت اجتماعی می‌رسند.نشسته‌ام و با افسوس و اندوهی پرمایه و گلوگیر تماشا می‌کنم. هر حرفی هم بزنم، می‌دانم که «درست خوانده نمی‌شود.» و بسیاری از خوانندگان، با عینکی از خشم می‌خوانندش.راستی! منِ بی‌شعور و نادان هم یک پیشنهاد دارم: می‌گویم نظرتان چیست یک بار هم خلافِ عادت عمل کنیم؟ یک عمر زودتر از آنکه فکر کنیم حرف زدیم و قبل از آنکه بدانیم نظر دادیم. یک بار هم برعکسش را امتحان کنیم. بیاییم از تاریخ صفویه شروع کنیم، بعد مشروطه را بخوانیم و بیاییم تا امروز. یک دور توی خودمان چرخ بزنیم ببینیم چه بودیم... بگردیم ببینیم چه کسانی را دفع کردیم. ببینیم چه بر سرِ کتاب‌ها و اندیشه‌ها آوردیم. می‌دانید؟ آدم‌ها ادامۀ گذشته‌شان هستند. | منبع</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>حسام الدین مطهری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 21:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت، وقتی فرهنگ نمیتواند پا به پای تکنولوژی بدود.</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D8%AF-q5y1znosxmxp</link>
                <description>این مقاله را از سایت خودم در ویرگول دوست داشتنی قرار داده ام. برای مشاهده‌ی اصل مقاله‌ی اینترنت، وقتی فرهنگ نمی‌تواند پا به پای تکنولوژی بدود؛ به آدرس سایتم مراجعه کنید. نگاهی گذرا و سرسری به تاریخ نشان می‌دهد که انسان در این چند دهه‌ی اخیر بیش از تمام تاریخ قبلی خود پیشرفت کرده است. پیشرفتی که نمی‌توان برای آن جز تکنولوژی اطلاعات و اینترنت دلیل دیگری یافت. کاملا هم منطقی به نظر می‌رسد و همه چیز سر جای خودش است. موتور محرک پیشرفت، تفکر و حافظه است و انسان به مدد تکنولوژی اطلاعات توانست برای اولین بار تفکر و حافظه را برون‌سپاری کند. در حالی که پیش از آن و در انقلاب صنعتی توانسته بود صرفا کارهای مکانیکی خود را به ماشین آلات بسپارد. چه بسا که خود تکنولوژی اطلاعات هم ثمره‌ی فراغت انسان از آن کارهای طاقت‌فرسای تکراری قبل بود.همان‌گونه که اختراع چرخ توانست امکان جابجایی کالاهای فیزیکی را فراهم کند و از این طریق یک انقلاب اقتصادی بوجود آورد؛ تکنولوژی اطلاعات هم امکان جابجایی اطلاعات را فراهم کرد آن‌هم با سرعت، وسعت و سهولتی غیر قابل باور و این خود شد همان انقلابی که هیچ کس نمی‌توانست بفهمد چه ابعاد و پیامد‌های وسیعی دارد. بشر به کمک تکنولوژی اطلاعات توانست مغرورانه لبخندی از سر تمسخر به همه‌‌ی محدودیت‌های خود بزند و با سرعتی باورنکردنی پیشرفت کند.  اینقدر سریع که عجیب‌ترین ابداعات دنیای تکنولوژی دیجیتال به سرعت برای ما تکراری و معمولی می‌شوند و  انگار هر روز آماده و حتی متوقع یک نوآوری جدید در این حوزه هستیم. اما این پیشرفت یک قربانی بزرگ هم داشته است. اگرچه این سال‌‌ها اینقدر سرمست و سرگرم  استفاده از تکنولوژی هستیم که فکر می‌کنیم  مهم نیست و اصلا  چرا باید به جای لذت بردن از این پیشرفت و خوشحالی بابت شانس زندگی در این عصر طلایی، غمگین این عزیز تازه از دست رفته باشیم. اصلا موافقید که کلا چیزی راجع به آن نگوییم و حال خوبمان را برهم نزنیم؟ چطور است کلا بگوییم بی‌خیالِ فرهنگ!اینجا منظورم از فرهنگ آن تعریف عصا قورت داده‌ی بیش از حد علمی نیست. میخواهم خیلی خودمانی راجع به فرهنگ استفاده از تکنولوژی دیجیتال حرف بزنم. همان چیزی که این روزها تقریبا هیچ کس فرصت و حوصله‌ی حرف زدن از آن را ندارد. می‌خواهم از آن چیزی حرف بزنم که باعث میشود &quot;چگونگی&quot; را یاد بگیریم. مثل چگونگی استفاده از وسایل و ابزار‌ها و چگونگی رفتارمان در ارتباط با تغییرات جدید. فرهنگ یک ویژگی خاص دارد که تا به حال نتوانسته توسط بشر برون سپاری شود و این ویژگی کلا با سرعت بیگانه است. فرهنگ لااقل تا لحظه‌ی نگارش این مقاله به صرف تفکر ( و بدون صرف زمان) کشف و بهینه نخواهد شد. فرهنگ با یکی از پیچیده‌ترین وجوه انسان در ارتباط است که در سال ۲۰۲۰ میلادی و در اوج شکوفایی تکنولوژی همچنان چیز زیادی از آن نمی‌دانیم. فرهنگ با ذهن و فکر جامعه‌ی انسانی در ارتباط است. دانش روانشناسی همچنان بسیار جوان و سرشار از حدس و گمان‌ها و تئوری‌های اثبات ناشده است و فرهنگ پیش‌بینی نمی‌شود مگر با یک دانش روانشناسی و جامعه شناسی کاملا بالغ. طبیعیست که در این شرایط نا دانی (با همین فاصله ای که بین دو جز آن گذاشتم!)  باید به هر تغییر زمان کافی بدهیم تا به واسطه‌ی سعی و خطاهای بی شمار، فرهنگ بتواند متناسب با آن به روز شود. این همان چیزی است که به ما یاد می‌دهد خودمان را به شکل صحیح با تغییرات وفق دهیم. فرایندی که از چند سال تا چند دهه زمان می‌خواهد تا شکل بگیرد. تغییرات فرهنگی، کُند، اما عمیق و ریشه دار هستند. اما آنچه در ارتباط با اینترنت و تکنولوژی اطلاعات رخ داد؛ به هیچ کدام از ابداعات قبلی شبیه نبود. این‌بار سرعت تغییرات به حدی زیاد بود ( و هست) که فرهنگ نمی‌توانست حتی آن را به درستی درک کند؛ چه رسد به این که بخواهد آن را تجزیه و تحلیل  کرده و خود را با آن منطبق کند و برای آن راهکار ارائه دهد. و تا فرهنگ می‌خواست بفهمد ماجرا از چه قرار است؛ تغییر قبلی خود منسوخ و جای خود را به تغییر دیگری داده بود. چه وضعیت پیچیده ای! نکته دیگری که در ارتباط با اینترنت و تکنولوژی اطلاعات مطرح است؛ بحث شیوع وسیع و همه گیری قابل توجه آن است. در دنیای امروز کسر بزرگ و معناداری از انسان‌ها به اینترنت دسترسی دارند و برای جمعیت وسیعی از آنها اینترنت یک جز لاینفک از زندگیست و همانگونه که در مقاله قبلی ام با عنوان اینترنت دنیا را امن تر از قبل کرده است توضیح دادم؛ دسترسی به اینترنت در حال تبدیل شدن به یک حق اولیه برای انسان هاست. از همین موضوع می‌توان نتیجه گرفت که عوارض استفاده از آن نیز به همین وسعت و سرعت همه‌گیر می‌شود (البته صحیح تر است که بنویسیم همه گیر شده است) همین است که امروز، پدیده ای به نام ترول اینترنتی، اعتیاد به اینترنت و بی اخلاقی‌های متنوع اینترنتی این‌قدر رواج یافته اند؛ در حالی که فرهنگ هنوز نتوانسته و احتمالا نخواهد توانست راه حلی برای این مشکلات پیدا کند که اگر هم پیدا شود؛ با توجه به سرعت تغییرات، احتمالا تا آن زمان خودِ مسئله کاملا کهنه شده است و جای خود را به مسئله‌ی جدیدی داده است. جالبی این ماجرا اینجاست: در این اوضاع به هم ریخته که تقریبا هیچ‌کس نمی‌تواند چطور باید از تکنولوژی دیجیتال استفاده کند؛ واژه ی جدیدی هم در حال رواج یافتن است. شهروند دیجیتال . اگر به سابقه‌ ی نسبتاً کوتاه شهرنشینی و دغدغه‌ها و مشکلات حاصل از آن، فکر کنیم به این نتیجه می‌رسیم که واژه‌ی شهروند خود به قامت ما بزرگ است و طبیعتا در چنین شرایطی واژه ی شهروند دیجیتال، بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است تا یک واقعیت. </description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 10:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان چیست و نویسنده کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-aw6exb7burkv</link>
                <description>به گواهِ کتب مقدس یهودیت، مسیحیت و اسلام، از هزاران سال پیش از میلاد مسیح، انسان با قصه مأنوس بوده است. شالودۀ کتاب‌های مقدس، بدون استثنا بر قصه استوار است.آنچه دربارۀ آدم، نوح، ابراهیم، اسحاق، اسماعیل، یعقوب، داود، سلیمان، موسی، عیسی و بسیاری دیگر می‌دانیم، برآمده از قصه‌هایی است که در کتاب‌های مقدس روایت شده است.زندگی نوع بشر در طول قرون مختلف، متأثر از قصه بوده است.انسان همچنان قصه‌ها را دوست دارد با گذشت میلیون‌ها سال از خلقت بشر و دگردیسی‌های زیستی و حتی مغزی، انسان همچنان به قصه و داستان معتاد است. خبرها، شایعه‌ها، سندها، روش‌های بازاریابی، ایده‌های جاسوسی، ایده‌های علمی،بازی‌ها، ورزش‌ها، غذاها، نوآوری‌های فناورانه و… همگی پشتوانۀ داستانی دارند و بر اساس سناریو شکل می‌گیرند.در شکل‌گیری هر کدام از این‌ها، افراد، واکنش افراد، نتیجۀ عمل، کنش اولیه، بستر انجام، زمان و رابطه‌ها نقش دارند؛ درست مثلِ یک داستان. اگرچه تکنیک‌ها به‌روز می‌شوند تا شیوه‌ای نو برای ارائه قصه در دست داشته باشیم، اما محور قصه است، نه تکنیک. بشر مشتاق است بفهمد یا غافلگیر شود یا حتی گول بخورد، فرقی ندارد چطور. رمان چیست رمان کاوش در هستی است و به‌تبع، رمان‌نویس کاوشگر هستی است.اگر انسان را مهمترین عنصرِ هستی بدانیم (اشرف مخلوقات و کسی که زمین و آسمان برای او رام شده و کسی که خداوند او را برای خویش پرورده است)، کاوش در مسئلۀ انسان مهمترین رسالت رمان و رمان‌نویس است. رمان‌نویس به‌عنوان یک کاوشگر هستی، در حقیقت به فلسفیدن، اندیشه‌ورزی و غور در مسئله‌های انسانی تعلق‌خاطر دارد و سرگرم همین کار است.برخلاف ظاهربینان، حوادث اجتماعی و سیاسی و فرهنگی مسئله‌های انسانی نیستند، بلکه این‌ها همه نوعی بازخورد، میوه و نتیجۀ مسائل انسانی‌اند. بنابراین، رمان در پی کاوش در عمیق‌ترین لایه‌ها است و برای ملموس‌کردن کاوش خود، از مسائل مملموس و عینی به‌عنوان نقطۀ شروع بهره می‌گیرد.این متن خلاصه‌ای از متن بلندتری است دربارۀ مفهوم رمان که در کاغذ استنسیل منتشر کرده‌ام.</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>حسام الدین مطهری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2019 18:55:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست از ولنگاری زبانی بردارید!</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-f1jqa9nm2pt0</link>
                <description>چند شب پیش، برای دومین بار سخنرانی کوتاهی را از احمد شاملو شنیدم.  در آغاز مختصری از یک سفرنامه طنز را خواند. سرانجام این سخنرانی که در جمع ایرانیان مقیم امریکا ایراد می‌شد، نیشتر به ولنگاری زبانی یا آلودگی زبانی بود.آلودگی زبانی همچنان می‌تازدآلودگی زبانی به‌زعمِ شاملو و «ولنگاری زبانی» به‌زعم من، پس از حدود نیم‌قرن نه‌تنها از زبان فارسی شسته نشده، بلکه این پلیدی برخاسته از بی‌هویتی و خودباختگی، با ورود فناوری‌های پرشتاب، قدرت و شدتِ پرمایه‌تری پیدا کرده است. https://soundcloud.com/naazanina/shamlou_safarnameh چند روز پیش برای اجارۀ خانه‌ای جدید با صاحبخانۀ جدید ملاقات داشتم. صاحبخانه مردی حدوداً ۷۵ ساله بود. فهمید نویسنده‌ام. از حافظ گفت. از انیشتن هم، از استیون هاوکینگ هم و بعد دوباره برگشت به تاریخ و ادبیات. فهمیدم اهلِ مطالعه است. خاطرۀ جالبی از دوران دانشجویی‌اش گفت:استاد ما وارد شد و گفت: «وقتی مهر بر گاو نخستین پیروز شد....» ما همه تعجب کردیم. انتظار داشتیم استاد از فیزیک بگوید، اما بخشی از کلاس به اسطوره گذشت. و بعد به ما یادآوری کرد: «مهندس باید تاریخ و فرهنگ کشورش را بشناسد».بیگانگی با زبان در کسب و کارما نه تنها از بیگانگی مهندسان مملکت‌مان (به‌عنوان طبقۀ مسلط بر مهمترین تصمیم‌های کشور) آسیب دیده‌ایم، بلکه امروز زبان‌مان هم در معرض خودباختگی و بیگانه‌پرستی است.شهوتِ شکسته‌نویسی به‌جای رعایت دستور زبان و اصول ابتدایی نوشتاری، میل بی‌دلیل به فارگلیسی صحبت کردن، بهانه‌آوردن که «معنای درستِ فارسی ندارد» (انگار اولین مفاهیم را با کلماتِ زبانِ دیگری غیر از فارسی آموخته‌اند) و اشتباه‌های عجیب و غریب املایی (انگار در مملکتی غیر از ایران و مدارسی غیر از مدارس فارسی نوشتن و خواندن یاد گرفته‌اند) بیداد می‌کند.در هر شرکتی وارد بشوید، وضع و اوضاع تقریبا همین است. گاهی وسط حرف‌زدنم در محیط کار، همکارم می‌پرسد: «این که گفتی یعنی چه؟». چنان گذشتۀ خود را و واژگان رایجِ همین ده-پانزده سال پیش را از یاد برده‌اند که گویی مسخ شده‌اند. غافلند از اینکه همین کسانی که سعی می‌کنند شبیه‌شان شوند (ایلان ماسک و استیو جابز و...) بر دوشِ تاریخ و فرهنگ و اقتصاد و اجتماع و علمِ جامعۀ پیش از خود قد علم کرده‌اند. اما این دوستان می‌خواهند بر شاخه بنشینند و بُن ببرند و بی‌توجه به گذشته، آینده بسازند. غافل از اینکه آینده، همان چیزی است که در پی گذشته و امروز می‌آید، نه چیزی جدا از آن. اگر امروز را تباه کنی و به گذشته بی‌توجه باشی، بی‌بتّه خواهی بود.دایرۀ واژگان فارسی عموم جامعه آنقدر محدود شده است که واژه‌های مرسومِ همین ده-دوازده سال اخیر را هم از یاد برده‌اند. بارها وسط حرف، وقتی کسی می‌گوید «شِت»، چند واژۀ معمول فارسی جلوی دستش می‌گذارم تا ببیند زبان ما کمبود ندارد: اکّهِی، بخشکی شانس، گندش بزنند، ای بابا.امروز پشت چراغ قرمز منتظر بودم راه‌بندان تمام شود. یک تاکسی خلاف رفت. موتور بغل‌دستم گفت: «اگزکتلی گاوه!» گویا این رقم حرف‌زدن نشانۀ برتری شده!بی‌سوادی که ارزش حساب می‌شوداین شیوۀ حرف‌زدن نه‌تنها نشان باسوادی نیست، بلکه از نظر من گواهی بر بی‌سوادی است. کسی که کلمات فرنگی را در چهارچوب دستورزبان فارسی به‌کار می‌برد و می‌گوید «اگر لازمه توش دیپ‌تر بشیم»، از نظر من نه فارسی بلد است نه انگلیسی. در حرفۀ خودم هم از این دست افراد کم نمی‌بینم. کپی‌رایتری که برای نزدیک‌شدن به مشتری به زبان گفتار و محاوره‌نویسی روی می‌آورد بی‌سواد و کم‌مهارت است. مهارتِ نویسنده در انتقالِ لحن، اثرگذاری و بیان بی‌پیرایۀ محتوای تبلیغاتی و بازاریابانه در عین رعایت قواعد زبانی است، نه ولنگاری زبانی. اگر نویسنده بلد نیست در عین رعایت زبان نوشتار، لحن را منتقل کند، یعنی کم‌مهارت و ناتوان است و دایرۀ واژگانی محدودی دارد.بی‌سوادها بیشتر شده‌اندبه این جمله دقت کنید: بی‌سوادی از بین نرفته، فقط این روزها بی‌سوادها خواندن و نوشتن یاد گرفته‌اند. (منسوب است به آلبرتو موراویا)بله بی‌سوادها بیشتر شده‌اند و ابزارهای فناورانۀ نو، به بروز و تسلطشان رونق داده است. این طیف که از علوم زبان‌شناسی و ادبیات بی‌بهره‌اند، با جسارت دربارۀ «پویایی زبان» و «پیش‌رفت» زبان سخن می‌گویند و شلختگی زبانی‌شان را برگردنِ «دگرگونی طبیعی زبانی» می‌اندازند. بهانه می‌آورند تا کاریکاتوری حرف‌زدن و کاریکاتوری نوشتن‌شان که ریشه در ناتوانی زبانی‌شان دارد، توجیه شود.اما برخی دیگرشان به کار بردن بی‌دلیل کلمات فرنگی در محاوره‌های روزمره را «نشانۀ پیشرفت» می‌شمرند و می‌گویند: زبان پیشرفت می‌کند. نمی‌دانند که ورود واژه‌های تازه، فرایندی طبیعی و اجتماعی دارد که این شلختگی رایج، هیچ تناسبی با فرایند طبیعی ندارد.اگر در زبان انگلیسی و با پیشرفت فناوری «گوگل» به فعل تبدیل می‌شود، تغییر بر اساس یک منطق رخ داده است. اما «امروز هپی‌ترم» بر اساس کدام منطقِ زبانی، بر اساس منطقِ کدام دستور زبان، به خاطر کدام فقدان و خلأ به وجود آمده؟می‌توانم بپذیرم که عده‌ای سواد و توان خوب حرف‌زدن و درست‌نویسی نداشته باشند. اما اگر کاری را بلد نیستیم، بهتر است در آن کار زورآزمایی نکنیم و به کاری که بلدیم بپردازیم.سرانجام ولنگاری زبانیولنگاری زبانی (شکسته‌نویسی، فارگلیسی حرف زدن و نوشتن، فینگلیش‌نویسی، غلط املایی) چه عاقبتی دارد؟ زبان یکی از مهمترین عناصر فرهنگ‌ساز است. بسیاری از داشته‌های ما بر «زبان فارسی» استوار است.کسانی که فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی را بابت معادل‌های نامأنوسش تمسخر می‌کنند و می‌گویند «واژه‌سازی خوب نیست» به این نکته دقت ندارند که زبان بیگانه و بی‌ربط با فرهنگ و علم نیست. کلمۀ جدید قارچ نیست که با رعد و برق سبز کند. کلمه برخاسته از علم است. وقتی علم‌مان تماماً کپی‌برداری است و چیزی از دلِ جامعه‌مان نمی‌جوشد (تو بگو هر چیزی، علم یا سنت یا فرهنگ یا رفتار یا ایده) و جامعۀ هم برابر واردات خودباختگی دارد، نمی‌توان انتظار داشت زبان زنده بماند.مرگ زبان فارسی نزدیک استاگر خیال کرده‌اید مرگِ زبان اهمیتی ندارد، اشتباه کرده‌اید. یک مرور در جامعۀ تاجیکستان (که تجربۀ تغییر خط را دارد) و جامعۀ بیزانس (که بخش‌هایی از آن تجربۀ تغییر زبان را دارد) نشان می‌دهد دگرگونی زبان چگونه فرهنگ و آیندۀ یک جامعه را تغییر می‌دهد، باعث هضم تاریخ و زوال بنیان‌های تاریخی‌اش می‌شود و چیزی نو پدید می‌آورد.زبان ابزار ارتباطی و انتقال پیام است. تغییر بستر انتقال پیام، بدون شک در پیام و شیوۀ ارتباطی دگرگونی ایجاد می‌کند. معمولاً دگرگونی‌های زبانی طی یک دورۀ طولانی و با تغییرهای نرم‌نرمِ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روی داده‌اند و تأثیرهایی آشکار و دگرگون‌کننده داشته‌اند. رفتاری که امروز در زبان داریم، بیشتر از آنکه به نوآوری، دگرگونی و... شبیه باشد، مانند رفتن به مهمانی رسمی با شورت و جوراب و کتانی است: نه زنگی زنگ، نه رومی روم!زبان فارسی میراثی است که از گذشتگان‌مان داریم. دگرگونی و متناسب‌کردنش با نیازهای امروز، برعهدۀ اهلِ زبان (مردم) است. اما لگدمال‌کردن و نابودکردنش هم از خودمان برمی‌آید. نابودکردن میراث، همین چیزی را رقم می‌زند که این روزها ازش می‌نالیم: اجتماعی بی‌بتّه، بی‌تعهد، بی‌هویت و در آرزوی نجات‌دهنده!اگر امروز گمشده‌های بسیاری در فرهنگ جاری‌مان (از جمله مروت و جوانمردی و راستگویی و...) داریم، باید در کنار دگرگونی‌های اجتماعی-سیاسی، عامل ولنگاری و وادادگی زبانی را هم در نظر بیاوریم.ولنگاری زبانی در ویرگولاگر خیال کرده‌اید با شکسته‌نویسی بیشتر به مخاطب نزدیک می‌شوید و حرف‌تان صمیمی‌تر جلوه می‌کند، سخت در اشتباه هستید. هنرِ نوشتن یعنی بتوانی صمیمی بگویی، نه اینکه بی‌نظم و شلخته بگویی. بسیاری از نوشته‌های ویرگول، بسیاری از شعارهای تبلیغاتی شرکت‌ها، بسیاری از متن‌های آمده در صفحه‌های فرود و شبکه‌های اجتماعی، دور از صداقت، ریاکارانه و تحقیرآمیزند اما به زبان گفتار نوشته شده‌اند. زبان گفتار منتقل‌کنندۀ صمیمیت نیست.راه‌حلاگر می‌خواهیم در ورزش به مهارت دست پیدا کنیم، چاره‌ای جز تمرین روزانه نداریم. اگر می‌خواهیم نوازندۀ خوبی باشیم، می‌بایست هر روز تمرین کنیم. و اگر می‌خواهیم درست و اصولی بنویسیم و حرف بزنیم، باید کتاب بخوانیم.کتابخوانی ورای فایده‌های متنوعش برای زیست و فهم انسان و رشد و توسعۀ فردی-اجتماعی، راهی است برای تسلط بیشتر بر زبان، معنی واژه‌ها و اثرِ معنایی هر کلمه و جمله.حتی اگر به‌دنبال زبانی بهبودیافته و متناسب با نیازهای نو هستیم، نمی‌توان در عینِ قطع ارتباط با تنۀ اصلی زبان به آن دست پیدا کرد. باید ریشه را خوب شناخت و بعد دست به تغییر زد.اگر کسی بدون خواندن کتاب و گسترش دایرۀ واژگانی دربارۀ «زبان» و «دگرگونی» حرف می‌زند، این هم نشانۀ دیگری از بی‌سوادی است. ما می‌توانیم مصرف‌کنندۀ چیزی باشیم اما سازنده‌اش نباشیم. اما وقتی کاپوت موتور ماشین را بالا می‌زنیم و با آچار به سمتش شیرجه می‌زنیم، باید اطلاعات فنی لازم را داشته باشیم وگرنه «عِرض خود می‌بری و زحمتِ ما می‌داری.» چرا در ویرگول می‌نویسم؟ من  از نخستین بلاگرها و تحسین‌کنندگانِ ویرگول هستم. معتقدم تولید محتوای  فارسی، راهی‌ست برای علم‌سازی. معمولاً مطالبِ عمومی‌ترم را در ویرگول  منتشر می‌کنم و مطالب دیگرم در وبلاگم منتشر می‌شود.</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>حسام الدین مطهری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2019 22:55:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بعد از جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sj3d20tu04mf</link>
                <description>آدم‌ها قصه‌های متحرک‌اند. هیچ قصه‌ای هم شبیه قصۀ دیگر نیست. خیلی‌ها طلاق را تجربه کردند و بعد از این هم خیلی‌ها تجربه‌اش می‌کنند. در کشوری که طبقِ رتبه‌بندی کشورهای شادِ جهان، از بینِ ۱۵۶ کشور رتبۀ ۱۰۶ را دارد، طلاق چیزِ عجیب و غریبی نیست.طلاق عجیب و غریب نیست اما روانشناس‌ها می‌گویند اضطرابِ ناشی از طلاق از اضطرابِ مرگِ عزیزان هم زمین‌گیرکننده‌تر است. من اولی را تجربه کردم.جداییِ شرافتمندانه چندان معمول نیست. زوج‌ها دمِ آخری از روی ندانم‌کاری یا خشم یا نفرت یا کینه، تیغی به جگرِ هم می‌زنند و بعد جدا می‌شوند. راستش را بخواهید به‌گمانم جدایی جوانمردانه سخت‌تر از جدایی ناجوانمردانه است چون نفرتی در کار نیست و می‌دانی که شکست خوردی؛ بی‌آنکه کسی جز خودت را سرزنش کنی.آدم‌ها سؤال می‌پرسند. «ای بابا چرا جدا شدید؟»، «یعنی حل نمی‌شد؟»، «روشنفکربازی‌ات گرفته؟» و اغلبِ پرسش‌ها از روی جهل یا اشتیاق به دانستن نیستند، بلکه پَس و پشت‌شان کلی قضاوت نهفته دارند. امان از پیش‌فرض‌ها، امان از پیش‌فرض‌ها. فکر می‌کنند، پشتِ سرت حرف درمی‌آورند، تحلیلت می‌کنند و اگر هم چیزی می‌پرسند، برای تأیید یا تکمیلِ قضاوتِ ناقص یا مهمل‌شان است.دنیای بعد از جدایی دنیای تازۀ دیگری‌ست. هرچند که دیگر متأهل نیستی و دوباره به وضعیتِ تجرد برگشتی، اما تجردِ قبل از ازدواج کجا و تجردِ بعد از جدایی کجا؟ تو دیگر پسر/دختر خانه نیستی حتی اگر به همانجا برگردی. نگاه‌ها عوض شده. انتظاراتِ خودت هم کلی تغییر کرده.تجربه‌های پرسوز و گدازِ بعد از جدایی کم نیستند. بچه‌هایی که تا دیروز «عمو» خطابت می‌کردند قیافه‌ات را هم فراموش می‌کنند. زنی را که مثلِ مادرت است دیگر نمی‌بینی، اعضای «خانواده»ات کم می‌شوند. دوستانِ متأهلت جوابِ تلفنت را نمی‌دهند یا مزورانه به دوستی‌شان ادامه می‌دهند و فاصله را حفظ می‌کنند. به سنی رسیده‌ای که دور و بری‌هایت اغلب حسابی گرفتارند و برای یک مردِ عزب‌شدۀ تنها وقت ندارند. به جمع‌های خانوادگی‌شان دعوت نمی‌شوی ولی تحلیل می‌شوی. کسی نمی‌پرسد زنده‌ای؟ مُردی؟روانشناس‌ها می‌گویند شکستِ عاطفی یک دورۀ «سوگواری» دارد. سوگ آدم را دگرگون می‌کند. بهتر شدن یا بدتر شدنت در سوگِ جدایی بستگی به هزار و یک چیز دارد: قدرتِ درونی‌ات، دور و بری‌هایت، وضعیتِ معیشتی و مسکن‌ات، وضعیت کشور، سیاست داخلی، سیاست خارجی، جبران یا غلبه‌ات بر نیازِ عاطفی و جنسی با منحرف کردنِ فکرت به چیزهای دیگر یا افتادن در چرخۀ رابطه‌های معیوب و اشتباهِ پیاپی، اطرافیان و حرف‌ها و سرزنش‌ها یا حمایت‌های‌شان و... بگیر و برو تا آخر. اما مهمتر از همۀ این‌ها، قدرتِ درونی‌ست. معجزه فقط در خودت واقع می‌شود نه در بیرون.می‌توانیم سرمان را بیندازیم پایین و ناامیدانه به زمین زل بزنیم. در این صورت، زیبایی‌های زیادی را از دست می‌دهیم. زندگی ادامه دارد و ما محکومیم به ادامه‌دادنِ مسیرمان. نه چون عمری هست و باید سپری شود، چون هنوز چیزهایی برای کشف، لذت بردن، اندوهگین شدن، آموختن و تجربه‌کردن وجود دارد.شکست‌های بزرگِ روحی، می‌توانند بزرگترین مرحله‌های یادگیری و بسطِ شخصیتی باشند؛ به‌شرطی که خوبِ خوب شرایط را بپذیریم و سوگواری را تمام کنیم.ما هر روز دوباره متولد می‌شویم؛ اگر دقیق نگاه کنیم.</description>
                <category>خواندنی‌های برگزیده</category>
                <author>حسام الدین مطهری</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 02:30:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>