<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات تی‌تاب</title>
        <link>https://virgool.io/Titab007/feed</link>
        <description>اول تیتاب بخون بعد کتاب!
.این روزا بازار و اینترنت پر شده از معرفی کتاب، یکی از یکی هم پوچ تر و تکراری تر

.اینجا باهم کتابایی که میخونیم رو معرفی میکنیم تا ببینیم کدوم تبل تو خالیه و کدوم الماس زیر خاک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:46:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/vdj9vjjrmfic/vr7yf9.jpg</url>
            <title>تی‌تاب</title>
            <link>https://virgool.io/Titab007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلخوشی و ناخوشی</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-q5uiwid7ygif</link>
                <description>این روزا خیلی امید ندارم.ناامید هم نیستم اما امید هم خیلی ندارم.کم‌کم دارم بی حوصله میشم و به زور میشینم پای کتاب و دفترم.توی شبکه های اجتماعیی که باز میشن گروه میزنم و همکلاسیامو عضو می‌کنم و جزوه می‌فرستم اخبار رو اعلام می‌کنم.تنها دلخوشیی که‌ هر وقت اعصابم خرد میشه میرم سراغش عکسای پایینه.پیش‌انتخاب واحد ترم بعدی و درسایی که دوسشون دارم.و روش تحقیق عزیزم با دکتر فـفکر کردن به ترم بعدی خوشحالم می‌کنه. آماری که دوستش ندارم رو قراره بشینم یاد بگیرم. و برای روش تحقیقی که دوست دارم تلاش کنم.البته برای پروژه پژوهشی این ترمم خیلی ذوق داشتم خیلی خوشگل شده اما همگروهیام کمک نمی‌کنن. اوایل می‌خندیدم و مدارا می‌کردم ولی واقعا دیگه ناراحت شدم.از زنگ زدن و جواب ندادن اونا بهم.از امتحان کردن راه هایی که بن عقل جن هم نمی‌رسید برای اینکه فایل وامونده طرح اولیه رو براشون بفرستم و محل ندادنشون.فک نمی‌کنم آدمای بی مسئولیتی باشن احتمالا مشکلات شخصیشون اجازه نمیده. ولی واقعا انتظار دارم همگروهی ها بگن «ببخشید من یسری مشکلات شخصی دارم و واقعا فعلا امکان اینکه فعالیت کنم ندارم تلاش می کنم بعدا جبران کنم» این عبارت برای من کافیه.ولی وقتی به تماس هام، پیام هام و هیچ چیزی از جانب من جواب نمیدن یا میگن باشه اما هیچ خبری نمیشه این دیگه اعصابمو خرد میکنه.البته حوصله ام هم به تاراج رفته خبر غیررسمی مجازی شدن امتحانات هم که از همه بدتر😭چه دوره منحوسیجنگ شرف داشت به این اوضاع تاریک و سردنمی‌دونم چرا ناخوداگاه یاد شعر زمستان میوفتم.بگذریم.ببخشید کامتونو تلخ کردم.دیشب دیدم عکس بالا پروفایل یکی از استادای خیلی خفنمون بود که اصلا این حرفا بهش نمی‌خورد. اینم خوشحالم کرد.دمت گرم دکتر دمت گرم.</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 10:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علاف نامه۲: ۱۲ امین روز خاموشی و حمله به دانشگاه دولتی</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%B2-%DB%B1%DB%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-qvlizfqujc9l</link>
                <description>ده روز تمام بود که هیچ حرکت مفیدی برای کارفرما نزده بودم، اکثریت ابزار هام و حتی گوگلم قطع بود (البته ابزارها هنوزم کامل قطعه:/) و در نتیجه تصمیم گرفتم به نسل نوین سئو و بهینه سازی موتور جستجو رو بیارم، سئو و طراحی سایت فیس تو فیس!گشتم، زنگ زدم، پرسیدم، چرخیدم و جستجو کردم تا اینکه بالاخره ادرس دفتر ذره بین رو یافتم! گفتم برم و کاری کنم سایت مون حداقل توی اون موتور جستجو بیاد بالا که کارفرما موقع حقوق دادن نگه کاری نکردی حقوقشو بخوای بگیری‌.اگه گفتید کدوم ذره بینه که هیچی نمیبینه؟۱یک میلیارد بار خط اتوبوس و مترو عوض کردیم و بالاخره رسیدیم به نزدیکای دانشگاه! خب فقط نزدیکش، جی پی اس کار نمیکرد و از اینجا به بعد رو واقعا نمیدونستم چیکار کنم، یکی دو بار پرسیدم از مسئول ایستگاه اتوبوس و یخبندون ترین چرخیدن دور خود عمرمو تجربه کردم!دالی میلادپس از غرایز جهت یابی استفاده کردم و نزدیک ترین موجودات دارای کوله پشتی رو تعقیب کردم، یه کلاس زبان خوشگل و نقلی، یه باشگاه مخروبه که حاضرم قسم بخورم همه افراد داخلش مردن و در حال تجزیه هستن، و ادرس خونه یه دختر ناشناس رو پیدا کردم (با بالاترین قیمت به فروش میرسد!)در نهایت ناامید شدم و گفتم بیخیال همین روزاس ک وصل میشه، ولی خب حین برگشتن به ایستگاه اتوبوس مسیرو برعکس طی کردم و همون لحظه که فکر کردم تا اخر عمرم ساکن ولنجکم، بلههه دانشگاهو یافتم.۲مغز دانشگاه ازادی من فکر میکرد مثل دانشگاه خودمون یرخی میشه رفت تو، اما خب دربان اجازه ورود ندادن و گفت باید احراز هویت کنی، بعدم شناسنامه تو تحویل بدی، بعدم بیای بگردیمت، بعدشم بری از مدیر جایی که میخوای بری معرفی نامه بگیری، بعدش زیرشو امضا...دربان مهربون همچنان داشت حرف میزد و بر و بر نگاهش میکردم، «نکنه اشتباهی اومدم بیت رهبری؟» با توجه به سابقه ام محتمل بود.که رفیقش صداش کرد و روشو برگردوند به سمت دفتر، چند لحظه بعد اومد و منو جلوی در ندید و فکر کرد رفتم.البته گمونم، چون تو اون چند لحظه رفتم تو و گپ زنان با یکی از دانشجو های اونجا به مسیرم ادامه دادم، هرکاری ی میون بر داره!رفتم بالا، بالا، بالااااا، یه ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت، ولی مثل اینکه قرار نبود برسم، ولی عوضش واقعا از فضای سبزش عشق کردم.بعد از حدود یک ساعت؟ دو؟ روز؟ رسیدم بالا و یه گوشه توی الاچیق ولو شدم، ولی رسیدم، موفق شدم!باب اینکه با خانوم خوشگله پیتزا بزنی، فقط کاهش ی نو سازی ریز میرفتنهمون لحظه یه ون سفید خوشگل دیدم ک اومد بالا و کلی دانشجو قد و نیم قد رو جلوم پیاده کرد، اون لحظه عمیقا درک کردم چرا ملت انقدر ون اتیش زدن.۳اینطور که پیداست دفتر ذره بین توی یه ساختمون خوشگل به اسم برج نواوری بود، پرس و جو کردم و گفتن باید بری طبقه دوم. رفتم اونجا و دهنم باز موند، دفتر مرکزی دیوار اینجا بود! یه مسافتی در حدود ۵۰۰ متر و نزدیک صد تا سیستم و مانیتور اونجا بودن، واقعا شرکت های بزرگ متفاوتن!البته فقط یکی دو نفر داخلش بودن، انگار فعلا کاری نبود که با وجود قطعی نت بین المللی کرد.رفتم طبقه بعدی، و دفتر دیجیکالا بود، طبقه بعد پیندو، د در نهایت بعدی همراه اول! این یکی از دفتر دیوارم بزرگ تر بود و انگار ذره بین همونجا بود. خواستیم وارد شیم ک عزیزانی با استایل و یونیفورم پلیس اهنی جلومون رو گرفتن، نه دیگه اینارو نمیشد پیچوند.وایسادم تا یکی از بچه های ذره بین رو صدا کنن، یکم باهم گپ زدیم و از وضعیت فعلی نالیدیم (کلا ما سئو کارا بهم میرسیدیم این روزا این کارو میکردیم)، یه شماره بهم داد و کد هارو تو روبیکا شون برام فرستاد.با خوشحالی و البته صرف کلی زمان برگشتم سمت خونه (این بار با ون!) و کاملا شانسی مسیر درستو طی کردم و رسیدم ایستگاه.سه ساعت بعد رسیدم خونه، سیستم رو روشن کردم، سایت کارفرما رو اوردم بالا که کد هارو بارگذاری کنم که...بله گوگل وصل شد:/اولین باره از وصل شدن چیزی ناراحت میشم، نمیشد بزارید دو ساعت بگذره از تلاشم؟ کارفرما هم زنگ زد و با شنیدن ماجرا هرهر خندید و خسته نباشید گفت بهم. این بود قصه ما.پ.ن: حقیقتا از بیکاری تو محیط کارم دارم دیوونه میشم.پ.ن۲: این متن از سر بیکاری نوشته شده و حاوی اندکی اغراقهچند عکس دیگه از دانشگاه شهید بهشتی:</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 15:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ها</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/one-last-fight-mqhlawsegdoy</link>
                <description>حقیقتا به کمبود عکس خوردیم1. آخرین باری که قهقهه خنده زدی؟موقع خوندن این تیکه از اخرین پست علی اقا:«آخر ناجوانمردان چرا آشوب و اغتشاش، وقتی می‌شود به همه چیز عادت کرد و سوراخ ماتحت را به جماعت بالاسری کشورمان تقدیم کرد تا هرچه می‌خواهند در آن فرو کنند و ما دم برنیاوریم دیگر این همه خشونت چرا؟»هنوزم تو خیابون راه میرم و یهویی میزنم زیر خنده🤣۲. آخرین باری که زجه‌ی گریه زدی؟تقریبا شیش ماه پیش موقع کات با اکسم، راستش نگاه میکنم ۸۰ درصد گریه های زندگیم تو طول اون رابطه بود😂۳. آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟نیم ساعت پیش مملی رو گرفتم و تا حد ترکیدن فشارش دادم تا دیگه به اغتشاشگر نگه اختخاشخر!۴. آخرین باری که به خودکشی فکر کردی؟هیچ وقت! من از این زندگی یدونه بیشتر ندارم، ولی برای حل هرچیزی که باعث چنین فکری میشه کلییییی فرصت دارم۵. آخرین باری که به ازدواج‌کردن/بچه‌دار‌شدن فکر کردی؟همیشه جرو پلن هام بوده ولی خب ۲۳ ایشالا۶. آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟اوممم، حدود شیش ماه پیش، چون ی نگا دور و برم کردم و دیدم همه روابطم رو از دست دادم.۷. آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟اون یک ماهی که گروه چنل مون خیلی فعال بود و کلییی پیام میرفت میومد.۸. آخرین باری که داد زدی سرِ کسی؟یادم نمیاد، به ندرت صدامو برای کسی بالا میبرم. خب کسی که ازش بدت میاد که ارزش فشار اوردن به گلوتو نداره، گذشته از اون اولین کسی که کنترلشو از دست میده دعوا رو میبازه. کسیم که دوستش داری رو هم اصلا سرش داد نمیزنی، نه؟۹. آخرین باری که به یه نفر فحش دادی؟والا بستگی داره به چه چیزی بگی فحشاگه لعنتی و دهن سرویس و اینا فحشه روزی چند بار میگم، ولی غیر این به ندرت۱۰. آخرین باری که احساس پوچی و بی هدفی کردی؟حدود دو سال پیش که نتیجه کنکور دومم اومد و دیدم نه خیر بعیده چیزی که میخواستمو باهاش بیارم۱۱. آخرین باری که احساس کردی بدبخت و فلک‌زده‌ای؟با دیدن حوادث اخیر کشور، و اینکه هیچ کاری ازم بر نمیاد!۱۲. آخرین باری که عاشق‌شدی(کاملاً دنیایی!)؟اوممم، دو سال پیش شروع شد و نیم سال پیش تموم، فعلا هم عاشق اسب سفیدمم.۱۳. آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟گمونم وقتی نتیجه گواهی نامه موتورم اومد و دیدم قبول شدم، بار اول! اخیش.۱۴. آخرین باری که احساس کردی چقدر بدردنخور و بی‌عرضه‌ای؟تقریبا هر بار ک نمیتونم چیزی رو تو برنامه روزانه ام تیک بزنم یکی تو خیالم میاد و بهم میگه، معمولا هم شخصیت های رمانایی که میخونم!.۱۵. آخرین باری که حس مفیدبودن و کارآمدی بهت دست داد؟یک ماهیه که این حسو ندارم. خب روزای تعطیل که تو خونه نمیشه هیچی یاد گرفت به لطف داداش کوچیکه ام، روزای دیگه هم مدام سر کارم، کی کار مفید کنم؟:/۱۶. آخرین باری که از خط قرمزت رد شدی؟اوممم، یادم نمیاد، خطوط قرمز من خیلی کم تعداد ولی خب خیلی خیلی پررنگن.۱۷. آخرین باری که یه حال به خودت دادی؟همین دیروز، دو تا بشقاب قرمه سبزی کشیدم و خوردم و به ریش رژیم و برنامه ورزشی خندیدم۱۸. آخرین باری که شاد و سرزنده شدی؟عااا، من معمولا مودم اینطوریه اخه، برعکسش دو هفته پیش بود که رفیقم ی کاری باهام کرد ک هنوزم با فکر بهش دلم میخواد از پنجره بندازمش پایین.پ.ن: با تشکر از موسیو کریپتون بابت این چالش</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 11:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علاف نامه: ششمین روز خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-lfu9bb08qjm7</link>
                <description>حقیقتا منم مثل هر دهه هشتادی دیگه بخش بزرگی از روزم داخل اینترنت به طرق مختلف هدر میرفت، فکر میکردم وای فکر کن اینترنت نباشه، چی میشههههر روز کار مفید، درس، بیزینس من، هر روز ایلان ماسک، اختراع، فضا، هوا...ورزش کنین دوستان، تنها موجودی که تپل تر میشه جذاب تر میشه ایشونهصبح ساعت هفت بیدار شدم یکم ورزش کردم تا سرحال شم، شنا رفتن برای اوردن فشار به تمام بخش های خوابیده وجودت و بیدار کردنشون در حد یه پارچ اب یخ جوابه!تا مسیر رسیدن به ایستگاه مترو با پدرم گپ زدم، پیاده شدم و راه افتادم به سمت محل کار، تو راه کلی از بچه ها زنگ زدن بهم و گفتن میخوان برن دانشگاهمدیر گروهبله بله دانشگاه ازاد تصمیم گرفت سامانه قبلی ای که برای امتحانات مجازی داشت رو نابود، و در یک هفته یه سامانه کاملا جدید بزنه، یکی که برای جلوگیری از شلوغ شدن و کندی سایت، کلا رات نمیده تو🤣دیروز یه بار هیچکس نتونست وارد شه و امتحان دومم هم که ما تونستیم استاد نتونست، انگار امتحانا قراره باز عقب بیوفته و فعلا تا بهمن امتحانی ندارم.سایت در حال اماده سازی، ایشالا اخر امروز میرم میزنمش به تیر چراغ برق یکم دیده بشه!رسیدم سر کار و با مگس ها مشغول شدم، دونه دونه شکارشون کردم و با همکارا تا جایی که میشد پوست کندن پرتغال رو طول دادیم تا سرمون گرم باشه. نشستم و دیزاین کلی سایت مشتری جدید رو تنطیم کردم، البته این بار رو کاغذ که فهمیدم اگه همینظوری بخواد پیش بره یه دوره نقاشی باید بنویسم تا سایت های خوبی بکشم و مشتری عشق کنه.طبق روال این روزا نشستم و پنجاه تا لغت جدید حفظ کردم، البته از اونجایی نمیتونم چند تا جمله با صدای بلند تو محیط کارم بگم باید برم خونه و تو فکم جاشون بندازم که موقع گفتنشون دچار تشنج کلامی نشمولی چه لغت جالبی، Maladminestration، سو مدیریت! چی هست؟ مدیریت به کدوم سو؟در حین دیدن دوره سئو فروشگاهی بودم که کارفرما اومد و گفت این کارو تو مترو هم میتونی انجام بدی، بشین مقاله بنویس!اونجا بود ک دیدم چقدررر مغز ما ادما به راحتی وابسته شده، دو سه تا از بچه هارو اوردم رو کار و هرچی ازشون پرسیدم بر و بر نگام میکردن«یه مقدمه جذاب برای مشتری بگو بنویسم»-بر و بر نگاه کردن«مقدمه دیگه، همون که اول مقاله میگن طرف جذب شه و ادامه بده»-برررر و بررررررر تچچوچ (تشنج نگاهی)هیچی دیگه، خودم دارم بدون هیچ تحقیقی و یرخی مقاله مینویسم، اخذ جواز کسب نمایشگاه ماشین! چه کنم، تا به حال ۵۰۰ تا مقاله تو سایت گذاشتم، موضوع نیست سیدای من.بریزم؟ نریزم؟ دسته مو بیارم؟ نیارم؟عین بعد چند روز برگشته و با هیجان داره چیزایی که اون دو روز از بالای پشت بوم دیده رو تعریف میکنه، به زور جلو خودمو میگیرم که بهش نگم لعنتی، نمیگی خطر داره؟ تیر میخوردی چی! ولی خب با هیجان میره و تعریف میکنه برای بقیهالبته خیلی کوچولو موچولوئه نشونه گرفتنش سخته.به لطف شایعه پراکن دفتر خانوم الف، همه هر لحظه انتظار دارن گونیمو از جیبم در بیارم و کل دفتر رو بگیرم و ببرم پایگاه بسیج تا اعتراف بنویسن.ولی چرا ملت فکر میکنن من بسیجی ام:/ چیم میخوره بهشون اخه.از طرفی همه بهم میگن سید، اقا من سید نیستم، همه جز من سیدن، والاکم کم دارم وسوسه میشم تو سیستم شرکت بازی بریزم، خدا منو از شر این وسوسه ها نجات بده.از اونجایی که تنها مرد شرکتم مثل همیشه چند تا تن ماهی و کنسرو رو باز کردم که هم انرژی مردانه ام حفظ بشه هم‌همکارا دست و پاشون قطع نشههمچنان دارم چایی میخورم و به کارفرما ضرر میزنم، امیدوارم قبل اینکه معدم از کار بیوفته اینترنتا رو وصل کنن.پ.ن: بله بله وضعیت خیلی خرابه، ولی باور کنید به میزان کافی پست راجبش داریم ‌و هنوزم داره نوشته میشهپ.پ۲: شما چه خبر؟ چیکارا میکنید؟</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 12:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌ی تو چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D9%87-vbkxnehnntsg</link>
                <description>اگه بگن جای مورد علاقه تو توی خونه چیه، میگم پشت بوم، به خصوص تو شب!عاشق قدم زدن و گوش کردن به اهنگای مورد علاقه مم، به خصوص موسیقی حماسی بی‌کلام، غرق در موسیقی میشم و شاید گاهی یک ساعت قدم بزنممدت مدیدی بود که اون بالا نرفته بودم و خنکی بادی که به صورتم میخوره رو حس نکرده بودم، خب شاید بخاطر کار، شایدم فراموش کردم چقدر این کارو دوست داشتم...وقتی بود که واقعیت عین یه سیلی خورد تو صورتم، یدونه محکمش که از داشته هام چیزی باقی نزاشت، من موندم و خودمتو تاریک ترین روزام، یه ستاره پیدا کردم، از همه درخشان تر.یکی که هرچقدر اسمون تاریک بود، هر چقدر ابری بود، هرقدرم دود و اتیش از زمین بلند می‌شد، به اون نمی‌رسید همچنان تو قلبم می‌درخشیدتو بدترین روزای زندگیم پای ثابت رویاپردازی هام بودهنوزم هستدلم گرفته بود، خسته بودم و بد حال، کیه که این روزا نباشه؟اما نمیخواستم اینطور بمونممن یه ستاره دارم که منتظرمهاون مال منهقصه و داستان منهو بهش میرسممطمئنم!راستی، ستاره‌ی تو چیه؟You are mine!</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 22:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین کتاب‌هایی که تابحال خوانده‌ام...</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-nnsc9cwpvvaj</link>
                <description>به نام خدا. سلام بر شما.فکر می‌کنم عنوان اونقدر گویا هست که نیاز به توضیح اضافه نباشه. فقط این رو بگم که این کتاب‌هایی که اینجا قراره معرفی کنم، کتاب‌هایی‌ان که برای تفریح و استراحت و اینجور چیزها باید بخونیدشون؛ کتاب‌هایی که برای آموزش دادن چیزی نوشته‌شدن توی این پست معرفی نمی‌شن. دیگه به نظرم نیازی به مقدمه نیست و باید مستقیم بریم سراغ کتاب‌ها:۱- آبنبات هل‌دار (و شرکا)نویسنده: مهرداد صدقیاین مورد رو احتمالا اسمش رو زیاد شنیدین، توی همین ویرگول هم من سه‌چهارتا پست در موردش دیدم. این کتاب روایتیه از زندگی روزمره پسری تقریبا ۱۰ ساله به نام «محسن» که در دهه شصت، در بجنورد زندگی می‌کنه، و یه سری اتفاقاتی که براش می‌افته. نویسنده برای تولید خنده برای مخاطب، سراغ اتفاقات خیلی ساده‌ای رفته که در زندگی همه‌‌مون می‌افتن؛ از افکار بامزه‌ای که به ذهنمون می‌آد تا لطیفه‌هایی که برای هم تعریف می‌کنیم و اتفاقات خنده‌داری که برامون می‌افته و برداشت‌هایی که از اون‌ها می‌کنیم و ... و سراغ ایجاد موقعیت‌های عجیب و غریبی که بعضا کتاب‌های (مثلا) طنز ازش استفاده می‌کنن نرفته. به همین دلیله که این کتاب در عین این‌که هر چند صفحه یه بار شما رو وادار به لبخند زدن می‌کنه، دل رو نمی‌زنه. دو ویژگی خیلی مهم و مثبت این کتاب به نظرم شخصیت‌پردازی بسیار خوب، و باورپذیریشه. صداقت و سادگی شخصیت اصلی رو می‌تونید با خوندن متن کاملا حس کنین. حس می‌کنین واقعا یکی نشسته جلوی شما و داره براتون خاطراتش رو تعریف می‌کنه. و راوی اول‌شخص هم خیلی نکته‌ی مثبتیه، البته این به سلیقه من هم برمیگرده. از اون طرف لحن و زبان نویسنده هم لحن هوشمندانه و بالغیه و کاملا روان و خوش‌خوان نوشته‌شده. در ۴ جلد بعدی (آبنبات.(پسته‌ای + دارچینی + نارگیلی + لیمویی)) هم زندگی محسن تا بیست و چند سالگیش ادامه پیدا می‌کنه و در کل می‌تونین تا چند وقت اوقات فراغتتون رو بهشون اختصاص بدین، البته اگه گیرشون بیارین. یه نکته مثبت دیگه که این آخر باید بهش اشاره کنم اینه که یه گره اصلی و بزرگ داره، یعنی شما یه انگیزه‌ای داری که به خاطرش داستان رو ادامه بدی، هر چند همیشه درباره اون گره اصلی نباشه.عکس از ایران‌کتاب (به شماره چاپ دقت کنید!)۲- قصه‌های امیرعلی (۴ جلد)نویسنده: امیرعلی نبویانایشون خوشبختانه بر خلاف مورد قبلی ۴ جلد کتابش رو مثل آدم نامگذاری کرده! جلد ۱، ۲، ۳ و ۴. این کتاب مجموعه تعدادی قصه چهار- پنج صفحه‌ای طنزه که قبلا توی برنامه‌ی رادیو هفت خونده می‌شد. شخصیت اصلی و راوی اول‌شخص داستان- امیرعلی- پسری بیست و چندساله ست. نوع طنز داستان تقریبا مشابه نوع طنز کتاب قبله، بعلاوه بازی‌هایی که نویسنده با کلمات قلنبه و سلنبه می‌کنه، توی این کتاب یه کم تمرکز روی طنز بیشتره. داستان‌ها هم مثل کتاب قبل، اتفاقات عادی و روزمره‌ان که برای شخصیت اصلی می‌افتن. در کل اگه از کتاب قبل خوشتون اومده این رو هم بخونین و بالعکس. باز هم مثل کتاب قبل سادگی و شخصیت‌پردازی ویژگی‌های اصلی کتاب هستن، بعلاوه توانایی بالای نبویان در استفاده از کلمات. اگر از پست‌های خانم سهیلا رجایی در ویرگول خوشتون می‌آد، می‌تونید یه چیزی شبیه به این نوع نوشته رو- احتمالا با سطحی بالاتر- در این کتاب بیابید.۳- شازده حمام (زیاد جلد)!نویسنده: محمدحسین پاپلی یزدیمن جلد اول و دوم این کتاب رو توی این پست معرفی کردم و دیگه دوباره نوشتنش دوباره‌کاری میشه (نه بابا! چشم بسته غیب گفتم!)https://virgool.io/@Giloobam/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%DA%A9%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF-ua2agvyrsfgs۴ و ۵- «جانستان، کابلستان» و «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ»نویسنده: رضا امیرخانیحقیقتا چون این دوتا رو قدیم‌ترها خونده‌بودم دقیق یادم نمی‌آد چجوری بودن ولی باز هم راوی اول‌شخص و سادگیشون، مهمترین دلایل حضور اونها توی این لیستن. یکی‌شون سفرنامه افغانستانه و یکی هم سفرنامه کره‌ی شمالی، که هر کدوم به نوبه خودشون می‌تونن خیلی جذاب باشن. و البته این کتاب‌ها علاوه بر لذت‌بخش بودن اطلاعات خوبی رو هم به مخاطب می‌دن که می‌تونه مفید باشه، مخصوصا درباره افغانستان. و با توجه به این چند دقیقه پستی که الان خوندین احتمالا تونسته‌باشین یه مدلی از سلیقه من تو ذهنتون بسازین؛ این دو کتاب هم از بعضی جهات مثل قبلی‌هان.۶- خوشه‌های خشمنویسنده: جان اشتاین بکو در پایان می‌رسیم به تک‌کتاب خارجی این لیست، که من رو که معمولا از کتاب‌های خارجی خوشم نمیاد مجذوب خودش کرد. کتاب روایتگر یه برهه از زندگی یه خانواده توی آمریکاس که به خاطر ظهور ماشین‌آلات کشاورزی از کار بی‌کار شدن و مثل بسیاری از خانواده‌های مشابه، مهاجرت به ایالت‌های دیگه رو در پیش گرفتن تا بلکه بتونن کار پیدا کنن. یه کتاب از ژانر اجتماعی که بر خلاف قبلی‌ها از دید راوی سوم‌شخص نوشته‌شده. این رو هم چون خیلی وقت پیش خوندم نمی‌تونم دقیق معرفیش کنم، ولی خوندنش رو بهتون توصیه می‌کنم.خب، امیدوارم که این لیست برای شما مفید واقع شده‌باشه و کتاب‌ها رو بخونین و ازشون لذت ببرین. این لیست بیشتر جنبه‌ی توصیه‌ای داشت، برای شناخت بیشتر کتابا خودتون یه جستجویی بکنین بد نیست. البته خوندن این‌جور کتاب‌ها دل خوش می‌خواد، که ان‌شاءالله یکی خوبش نصیب شما‌ بشه. اگر هم خوشتون نیومد، تقصیر خودتونه. به من چه!اگه درباره کتاب‌ها نقد و نظری دارین، یا پیشنهادی برای مطالعه، یا هر چیز دیگه‌ای،‌ خوشحال می‌شم توی کامنت‌ها بگین!پست قبلی:https://virgool.io/@Giloobam/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-whq65dkc30ho</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>رحیم</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 22:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب، بد، زشت، چرت (وسترن‌ بوک)</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AF-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D9%88%DA%A9-lyjluldykkor</link>
                <description>آفرین، حالا همینطور اروم دستت رو ببر بالا و پستو لایک کن، کامنتتم بزار زمین!به مرور زمان کتاب های جذابی که میبینم داره کمتر میشه و به نظر میرسه باید کم کم از فیدیبو به طاقچه مهاجرت کنم، به نوعی میشه گفت این چهار کتاب اخرین کتاب هایی هستن که اونجا میخونم.۱- صد و یک سوالی که در دهه بیست سالگی باید از خود بپرسید (خوب)این کتابو اقای دست انداز بهم معرفی کرده بود، چون کتاب شماره دو رو از نویسنده خونده بودم و جالب نبود میلی به خوندنش نداشتم، اما معرفی ایشون باعث شد بخونمش.در یک کلام، غافلگیری محض! معلومه نویسنده درسش رو از کتاب قبلیش گرفته. میدونید اصلی ترین مشکل من با کتابای غربی اینه که بخاطر تفاوت بسیار زیاد همه چی بین کشورهامون اغلب بین پنجاه تا هشتاد درصد مطالب کتاب برامون کاربردی نداره.اما این بار؟ حداقل ۹۵ تا از ۱۰۱ سوال برای ما کاربردیه، نویسنده با طنز ظریف خودش به خوبی اهمیت این سوالات رو نشون میده. به جرعت میگم کسی که بتونه به تمامی این سوالات جواب درست بده، به حدی از خوداگاهی در مورد زندگیش توی این سن میرسه که بعیده حسرت این سال‌ها رو بخوره!امتیاز من: ۸/۱۰۲- صد و یک راز دهه بیست سالگی (بد)دقیقا برعکس کتاب قبلی! این یکی بیشتر شبیه خطخطی های یه وبلاگ نویسی امریکاییه و نه کتاب. عموما کاربردی برای افرادی که حتی توی کشورهایی با شرایط مشابه زندگی میکنن هم کاربردی نداره.اشاراتی که نمیفهمید، افرادی که نمیشناسید، شوخی هایی که درک نمیکنید و اسراری که در حد اسرار دامبلدور مرموزه.شاید از این ۱۰۱ راز ۵ راز به کارتون بیاد.امتیاز من: ۲/۱۰۳-شش ستون عزت نفس (زشت)کتابی که تو مفید بودن تمام کتابای لیست رو ضربه فنی میکنه، اما نه تو جذابیت!این کتاب به خوبی مفهوم عزت نفس و فرق اون با اعتماد به نفس رو توضیح میده و اهمیتش رو هم بهتون نشون میده، در واقع بسیاری از مشکلاتی که من تو حوزه روابط و احساسات باهاش درگیرم به علت عزت نفس بود، هرچند که عزت نفسم چندان هم پایین نبود.تنها مشکلش اینه که به شدتتت کسل کننده و سخت خوانه، نویسنده به وضوح دبیر ادبیات راهنمایی یا شایدم معلم دینی بوده که این کتاب رو برای شبای بی خوابی معرکه میکنه!امتیاز من: ۷/۱۰ (اما قول میدم کاربردی بودنش ۱۰/۱۰ ئه)۴-سفر قهرمانی (چرت)بخاطر عنوان جذاب کتاب و شباهتش به سفر قهرمانی ژوزف کمبل واقعا جذبش شدم، اما کتاب در یک کلام، مزخرفه!تقریبا شبیه تماشا کردن یه فیلم کمدی ایرانیه، چند تا ادم و خانواده که سر مسائل چرت باهم درگیرن و هر بحث به شکلی اغراق امیز توصیف میشه.نویسنده در تمام گذشته شخصیت اصلی داستان دنبال معنا و توطئه ست، از خاطرات قنداق کردنش بگیرید تا بحثش یا پسرش‌. در مجموع برای اتلاف وقت و تمرین عضلات باز کننده فک و ایجاد استراحت ذهنی با هنگ کردن مغز، بسیار مناسبه.امتیاز من: ۱۰/۱۰- (منهای ده از ده)پ.ن۱: اهالی طاقچه، برای همسایه جدید کتاب نمیشناسید؟</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 11:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این اَدالتیتیس لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B3-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-ydnloe3ljluu</link>
                <description>چند سال پیش موقع برگشتن از اداره با صحنه‌ی عجیبی رو‌به‌رو شدم که همچنان در ذهن‌ام مانده و هرگاه به یادش می‌آورم لبخندی روی لبانم می‌نشیند. آن صحنه به این شرح بود: از پُشت شیشه‌ی مینی‌بوس مردی میانسال با موهای جوگندمی را در پیاده‌رو می‌بینم که کیف‌ اداره‌اش را کمی جلوتر از خودش بالا می‌اندازد و بعد می‌دود تا قبل از به زمین افتادن‌اش، آن را بگیرد. این کار را من و دوستانم بارها و بارها وقتی دبستانی بودیم انجام می‌دادیم. همین که کمی به اصطلاح بزرگتر شدیم، دیگر کسر شانمان بود که آن کار را تکرار کنیم. چه برسد به سال‌های دبیرستان و دانشگاه و اداره. سال‌هاست که دیگر حتی به ذهن‌ام خطور نمی‌کند که شبیه آن کار را تکرار کنم. چند شب پیش کتاب صوتی &quot;پنگوئن‌ها پرواز نمی‌کنند&quot; نوشته‌ی &quot;جیسون کُتِکی&quot; را از سایت نوار و با صدای دلنشین &quot;هوتن شاطری‌پور&quot; شنیدم.نویسنده‌ی کتاب واژه‌ای را اختراع کرده و از آن به عنوان یک بیماری یاد کرده بود. واژه‌ی اَدالتیتیس! و آن را این‌گونه تعریف کرده بود:جیسون کتکی از ۳۹ قانون یاد کرده که برآمده از همین بیماری اَدالتیتیس، یعنی بیماریِ جدی گرفتنِ بیش از حدِ زندگی است. او در کتابش می‌گوید درمان این بیماری این است که دوباره بازیگوشی، خنده و نگاه کودکانه را وارد زندگی کنیم. او تشویق می‌کند که آدم‌ها قوانین نانوشته، عرف‌ها یا «حتماً باید این‌طور باشه»ها را بازبینی و بررسی کنند که آیا واقعاً نیاز است که از این قوانین بی‌ضرر ولی انرژی‌گیر و فرصت‌کُش پیروی شود یا نه. یکی از این قوانین بی‌ضرر که نویسنده آورده و شرح آن را محض نمونه می‌آورم:قانون بی‌ضرر دیگری را هم در فایل صوتی ابتدای متن آوردم. با صدای &quot;هوتن شاطری‌پور&quot; حُسن ختام: </description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 21:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مست جنگ – یورش سرد»: بازآفرینی تاریخ در مسیر تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%E2%80%93-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-nl2muk5dexlb</link>
                <description>رمان تاریخی همیشه چیزی بیشتر از یک پنجره برای تماشای گذشته است. این نوع روایت، اگر با دقت و تعهد نوشته شود، می‌تواند دریچه‌ای باشد برای فهم «تاریخ تفکر» و «تاریخ احساس»؛ آنچه در ذهن‌ها و قلب‌ها در جهان‌های گمشده جریان داشته است. برخلاف تصور عموم ما که نشات گرفته از بازآفرینی‌های تلویزیونی، سینمایی و سریال‌های تاریخی است؛ تاریخ گذشتگان ما از جهات مختلفی با ما فرق دارد. نه فقط نوع پوشش یا سبک گفتار و نه حتی نبود امکانات عصر مدرن! گذشتگان ما به شیوه‌ی خودشان فکر می‌کردند و دل می‌بستند. طبیعی است در جامعه‌ای که روابط انسانی، قدرت و شانیت به گونه‌ای دیگر تعریف شده‌اند، حس‌ها و افکار متفاوت و پیچیده باشند. اینجاست که رمان تاریخی واقعی، مثل ماشین زمان عمل می‌کند؛ اما نه فقط برای سفر به گذشته، بلکه برای کشف پیچیدگی‌های انسانی و فرهنگی.به نظر من که اصلا سرد نبود :)))مست جنگ را شاید یک رمان تاریخی بدانیم اما با خواندن چند فصل «تاریخ دگرگون» وارد عرصه می‌شود؛ همان حس مورمور کنی که در بذرخون تجربه کردم؛ با مست جنگ به حد اعلا رسید. مسعود آذرباد تخیل را با گذشته درهم آمیخته بود تا از دل پرسشی بنیادین پاسخی جادویی بیافریند: «اگر فلان اتفاق جور دیگری رخ داده بود؛ چه می‌شد؟» این مدل از قصه‌گویی به زبان ساده پلی میان تاریخ واقعی و احتمالات ذهنی است؛ نقطه‌ای که واقعیت‌های تاریخی را از قید و بند زمان آزاد می‌کند و آن‌ها را در مسیر تازه‌ای قرار می‌دهد. جایی که آقای آذرباد قصه‌ای از دل تاریخ ایران را روایت می‌کند؛ بازسازی‌شده با جسارت و عمق!کتاب با آغاز یورش مغولان به ایران؛ داستانی از خونبارترین صفحات تاریخ این سرزمین؛ آغاز می‌شود. البته که اینجا همه‌چیز متفاوت است چون نویسنده با تسلطی که مو بر تن خواننده سیخ می‌کند؛ تاریخ را در قالب هنر و تخیل بازآفرینی می‌کند و یکهو می‌بینی همراه با جلال الدینی و شاید مثل غریب‌میرزا از دستش حرص می‌خوری!البته جلال‌الدینِ آذرباد نه فقط یک قهرمان تاریخی، بلکه یک آیینه از انسان مدرن است. او با ضعف‌هایش، شکست‌هایش، آرزوها و حتی مبارزاتش؛ کاری کرد که بتوانم درکش کنم؛ همراهش باشم و حتی او را به خاطر اشتباهاتش ببخشم! جلال الدین خود را پیدا می‌کند. در جامعه‌ای که گم شدن در آن طبیعی است؛ در هجمه‌ای از تمام باورهایی که برای منِ این دوره پوسیده و نخ‌نما تلقی می‌شود، اما برای او تازه و ریشه‌دار؛ در ترشح وقت و بی‌وقت دوپامین‌های لحظه مستی و بی‌خبری؛ در وقتی که راحت‌ترین کار فرار و کنار آمدن است؛ او خود را پیدا می‌کند؛ کنار نمی‌کشد و به جنگ خود و باورهای اشتباهش می‌رود.مسعود آذرباد، بیشتر از اینکه نویسنده باشد، خود را یک ویراستار داستانی می‌داند. این عنوان که به نظر می‌رسد در ایران مغفول مانده؛ یک جایگاه شغلی مهم و حیاتی در دستگاه عریض و طویل انتشار است. این اهمیت نه تنها برای پیدا کردن استعدادهای تازه؛ همان‌طور که جلال الدین حسام را می‌یابد؛ بلکه امکانی برای تغییر در مسیر رشد نویسنده‌ها نیز هست. همانطور که نویسنده جلال الدین را از دل تاریخ بیرون می‌آورد و او را به قهرمانی تبدیل می‌کند که در تاریخی دیگر ماندگار باشد.شاید به جهت همان تجربه‌ی شغلی است که این کتاب از نظر ادبی هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. مسعود آذرباد با شناخت دقیق از این ژانر، تعادلی بی‌نظیر میان فرم و محتوا برقرار کرده است. داستان، با حفظ ضرباهنگ و کشش در هیچ‌یک از فصل‌ها از درگیری‌های درونی و بیرونی خالی نمی‌شود. این کشش، بدون لحظه‌ای مکث یا افت، خواننده را به پیش می‌راند؛ به‌گونه‌ای که نه فقط زمانه داستان، بلکه خود داستان نیز زندگی می‌کند.انصافا مست جنگ چیزی فراتر از یک رمان تاریخی یا علمی-تخیلی است. کتابی است با سوال‌های اساسی در مورد تاریخ، نقش انسان در حرکت تاریخ و جایگاه مردان علم و قدرت در تغییر سرنوشت تاریخی یک ملت. به نظرم تاریخ دگرگون، نه فقط یک ژانر ادبی، بلکه راهی است برای مواجهه با احتمالات ناشناخته؛ یک یادآوری که شاید همه چیز می‌توانست متفاوت باشد، اما اینکه این تفاوت چه معنا و مفهومی دارد، برای هرکسی فرق می‌کند.پی‌نوشت‌ها:1- روزگار غریبی است نازنین..... نمی‌دونم وضعیت کشور به کجا می‌رسه اما مثل همیشه به آینده خوشبین هستم. 2- برای اینکه نویسنده سریع‌تر جلد دوم داستان رو بنویسه تقریبا دارم ذله‌اش میکنم از بس سوال میکنم جلد دوم چی شد؟ به نظرم ننوشتن ادامه جلد‌های کتاب‌های دنباله دار  رو میشه «جرم‌انگاری» کرد! والا چه کاریه خواننده بیچاره رو در سردرگمی رها می‌کنن؟۳- ممنون از همه‌ی شما که برای بهتر شدن خودم و اوضاعم دعا کردید. خیلی مدیونتون هستم... انشالله در شادی‌هایتان جبران کنم. </description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 10:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر ۲۰ ساله ای لازمه اینارو بدونه؟ واقعا؟</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D9%87%D8%B1-%DB%B2%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-ia0gutm68da1</link>
                <description>احتمالا ما دهه هشتادی ها سرگردان ترین نسلی هستیم که تو چند دهه اخیر داشتیم.خیلی از اصولی که خانواده ها بهش معتقد بودن و ازش پیروی میکردن و به ما هم یادش دادن دیگه جواب نمیده.همیشه اینو حس میکنیم که کاش یکی بود راهنمایی مون میکرد. ادعایی که این کتاب معتقده میتونه انجامش بده.حدود دو سه سالی هست که «کاش وقتی ۲۰ ساله بودم میدانستم» رو گوشه و کنار طاقچه و فیدیبو میبینم اما یا فرصت نمیشه بخونمش یا به علت جذابیت پایین شروعش نمیشه، اما خب بالاخره تمومش کردم.این کتاب راجب چیه؟بر خلاف عنوانش، این کتاب بیشتر روی خلاقیت و کارافرینی تمرکز داره، نویسنده سعی داره با بمباران کردن شما با قصه های انگیزه بخش از موفقیت های بزرگ و کوچیک و البته قصه های جالب دور و برشون شمارو به سمت خلاقیت سوق بده.این کتاب تا خرخره پر از قصه های باحاله، از یه گروه دانشجو که با پنج دلار سرمایه (و بدون استفاده ازش) نزدیک هزار دلار در میارن، در کمتر از یک هفته. تا دانشجوهایی که موظف بودن با ۷ تا گیره کاغذ و طی دو ساعت سرمایه شون رو ده برابر کنن.اما بر خلاف عنوان گول زنکش، یک سری مشکلات داره که این کتابو حسابی از نفس میندازه.۱-عنوان کتاب براش مناسب نیستصد درصد نویسنده بیشتر از اینکه واقعا بخواد یه کتاب بنویسه که بدرد بیست ساله ها بخوره، خواسته یه عنوان جذاب برای جذب مخاطب روش بزاره، ولی چرا اینو میگم؟اول از همه من به عنوان یکی که دقیقا بیست سالشه خیلی چیزا هست که لازمه یاد بگیرم. از روابط اجتماعیو برنامه ریزی شخصی، تحصیلی، کاری، هدف گذاری بگیر تا روابط عاطفی و مدیریت استرس. اما این کتاب فقط و فقط روی یه موضوع تاکید داره، خلاقیت و نوآوری. گرچه روی حل بعضی از مسائل همسن و سالای من میتونه موثر باشه اما راه حل نیست.گذشته از اون نوع خلاقیتی که نویسنده ۲۵۰ صفحه یه نفس راجبش حرف میزنه بیشتر برای استاراپ ها و کارافرینی موثره تا باقی چیزا.۲-کتاب هیچ بنی چهارچوبی ندارهوقتی شما یه کتاب اموزشی انگیزشی میخونید (مثلا اثر مرکب) یا یه کتاب اموزشی صرف (مثل دنیای سوفی)، نویسنده یه مفهوم داره که میخواد خواننده بهش برسه.این هدف عین یه گربه که بالای پشت بوم وایساده میومیو میکنه و سعی میکنه شما پیداش کنید، وقتی هم که پیداش کردید با استفاده از نردبونی که همون اطرافه (چهارچوب بندی و مراحلی که طی اون نویسنده نظرش رو برای حل یه موضوع میگه) بالا میرید و گربه رو میارید خونه تون و بهش قاقالیلی میدیدو تامام!اما نویسنده این کتاب عین یه مادربزرگ که میخواد به نحوی نوه هاشو نصیحت کنه، مدام راجب تجارب شخصی خودش و قصه هایی که از اطرافیان شنیده حرف میزنه و امیدواره خودتون مغز قصه رو پیدا کنید.گرچه اینم یه روش جالبه، ولی خیلی زود باعث کسل کننده شدن کتاب میشه، چون همه چیز تکراری به نظر میرسه، هر فصل فقط یه قصه تازه ست بدون‌ذکر هیچ چیز جدیدی، فقط قصه خلاقیتی که یک مشکل رو حل کرد یا یه استاراپ رو راه انداخت.خبری از نحوه شکل گرفتن این خلاقیت نیست یا اگر هم هست پشت خلوارها قصه پنهانه.به عبارتی نویسنده نردبون نداره، نشسته بالای پشت بوم و همچنان میومیو میکنه، ولی راهی برای رسیدن بهش ندارید، البته ممکنه تصمیم بگیره از اون بالا بپره بغل تون و مغز قصه رو مستقیم بفهمید، اما بعیده، شماید و جذابیت تون برای گربه.حداقل به کار بیست ساله های ما که نمیاددر کل بدک نیست بخونید!کتابیه که میتونه بهتون راجب مسیر شغلی یا کسب و کارتون دیدگاه های جالب و جدیدی بده، اما نباید انتظار داشته باشید حتی یک دهم راه حل های مشکلات یه بیست ساله رو داخل این کتاب پیدا کنید.امتیاز من به این کتاب: ۴/۱۰پ.ن۱: چطوریایید؟پ.ن۲: اخیرا خیلی ضد کتاب شدم و به سختی یه کتاب میتونه منو راضی کنه، گفتم این انتشارات رو‌ بزنم چیزی خوندم معرفی کنمپ.ن۳:از کنکوریا چه خبر؟ ایشالا که عالییی بوده</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 19:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی پنج عدد بولدوزر برای ترکاندن رابطه!</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-kddrvsokea4s</link>
                <description>اقا قصه طوری پیش رفت که لازم شد راجب عشق بیشتر یاد بگیریمبه عنوان کسی که نه سریال عاشقانه میبینه، نه علاقه ای به رمان های عاشقانه داره، نه حتی پست های عاشقانه میخوند، شدیدا دچار کمبود اطلاعات بودم.منم سعی کردم مثل بقیه چالش های زندگیم باهاش مواجه بشم، اینکه دنبال یه کتاب بدردبخور بگردم و بفهمم باید چیکار کنم!...خب، این راهبرد به شکلی مفتضاحانه و با تلفات بالا شکست خورد.۱-مردان مریخی زنان ونوسیوقتی یه مرد این کتاب رو میخونه لبخند ژکونت میزنه، و وقتی یه دختر میخونه فقط میتونه چپ چپ نگاهش کنه.خلاصه اش رو بگم این کتاب به شدت مردسالاره و مرد و تنها جنسی نشون میده که باید درک بشه. البته تعدادی مطالب درست هم داره مثل اینکه قدر غرغر های همسرتون رو بدونید و اینکه چطوری باید باهاش مواجه بشید...ولی خب در مجموع، نخون!۲-عشق کافی نیستخدا شاهده راجب همه چی نوشته این منسن الا عشق! کلا کتاب های مارک موضوع مشخصی نداره و راجب همه چیزایی که تو ذهنشه حرف میزنه. البته دو پاراگراف راجب عشق نوشته...ولی خب در مجموع، نخون!۳-رازهای درمورد زنانهمین پچ پچایی که از رفیق هاتون میشنوید و میرید با بولدوزر از رو رابطه رد میشید تا مثلا بیشتر دوست تون داشته باشه؟ همش همینجاستالبته یکمی حقایق هم داخلش پیدا میشه و بازم...نخون!۴-عشق و تحلیل روانکاوانه (فرویدی)در یک کلام، مضخرفطفلی، چی کشیده زن زیگی.۵-چراغ دل زنت رو روشن کن!روم سیاه ولی با توجه به فقر شدید منابع به کتابی که اصلا از اسمش معلومه چیه رجوع کردم. نویسنده یه مشاور خانواده سنتیه که معتقده همه مشکلات زناشویی با پریدن اقایون از پشت دیوار جلوی خانومشون حل میشه، البته با یه شاخه گل!گرچه سوپرایز چیز خیلی خوبیه ولی مطالب این کتاب رو میشه از مامان بزرگ ها هم شنید و منم داستان خوبی ازش نشنیدم، پس نخونید. لطفا.آیا کلا کتاب نخونیم؟ راستش به نظرم باید سعی کنید بیشتر از هرچیزی برای شناختن پارتنر تون زمان بزارید، عادات و اخلاقیاتش رو یاد بگیرید، و یاد بگیرید به جای تغییر دادن افراد باید اونها رو پذیرفت، اگه آدم شمان البتهولی خب اگه میخواید یه چیزایی یاد بگیرید و یکمی ایده بگیرید، دو تا کتاب رو فقط پیشنهاد میدم، پنج زبان عشق و هنر عشق ورزیدن، این دو تا کتاب تقریبا شصت درصد مطالب شون درسته.پ.ن۱: کتاب ایرانی خوب نمیشناسید؟ راجب رابطه نه کلا هرچیزی که ایرانی باشه و وسطش خوابت نبره، من یکی دو تا خوندم انقدر کسل کننده بودن اوایل ولشون کردم</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 11:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده دلیل مزخرف برای یک کار احمقانه</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%B6%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-kyuggom6ovnn</link>
                <description>دل درد امانم رو بریده بود، پشت دستم رو داغ کردم که دیگه نودل نخرم، آخه این چیه درست کردید؟ نه آدمو سیر میکنه نه خوشمزه ست، بعد یه ربع هم که با معده حرفش میشه.به هر حال، اوضاعم به حدی بهم ریخته بود که هیچ کاری نمیشد بکنم، یه رمان انتخاب کردم که بخونم و  دردم یادم بره، تعریف ۱۳ دلیل برای اینکه رو خیلی شنیده بودم، امتیازش هم خوب بود، از فیدیبو دانلودش کردم که هم یکمی سرگرم شم، شاید یه چیزی هم یاد بگیرم.هی...لازم نیست بگم که چقدر اشتباه میکردم؟کتاب قصه پسریه که هفت تا نوار کاست براش میفرستن، نوارها حاوی صدای دختریه که هفته قبل خودکشی کرده و دلایل خودکشی خودش رو شرح داده، ۱۳ دلیل که در واقع اعمال و رفتار آدم های اطراف اون بودن.قرار بود که این نوار ها دست همه این افراد برسه تا دختر قصه ما، هانا بریکر به این نحو از اونها انتقام بگیره.طی سه ساعت تقریباً تمام کتاب رو خوندم، همش دنبال دلیل خودکشی هانا بودم، چی شد؟ چی باعث شد که این دختر این بلا رو سر خودش آورد؟تمام کتاب در مورد دلایل هانا بود، اما در نهایت... هیچ دلیلی نبود.یعنی اون توی یه خانواده بد بزرگ شده بود که مدام آزارش میدادن؟ شاهد مرگ عزیزانش بود؟ بهش خیانت کردن؟ همه چیزش رو از دست داد؟ چی شد؟نه نه رفقا.خب بیاید تعدادی از دلایل رو بگیم.دلیل اول این بود که دوست پسرش برای اون حرف در آورده بود و به نحوی در موردش توی مدرسه دروغ گفته بود.دلیل دوم مربوط به پسری بود که یه لیست در مورد زیباترین دختر کلاس درست کرده بود (زیبا به معنای جنسی) و اون در صدر فهرست قرار گرفت، در نتیجه تعدادی از پسرای کلاس دیدش میزدن.دلیل سوم این بود که دوست پسر دوست صمیمی هانا بهش توجه کرد و باعث شد دوستش اونو مقصر بدونه.دلیل چهارم یه پسر عجیب و غریب به اسم تایلر بود که هرجا می‌رفت سعی می‌کرد از هانا عکس بگیره، یه استالکر که فقط دنبال اون بود.دلیل پنجم یه دختر به اسم کورتی بود که از هانا سو استفاده میکرد، مثلا کیفش رو بیاره و این چیزا.دلیل ششم پسری بود که بهش اظهار علاقه کرد و بعدش سر دیت‌ای که با اون داشت نرفت.دلیل هفتم این بود که یه پسر راجب چیزایی که هانا خطاب به خودش می‌نوشت، مثلا هانا چقدر تو خوشگلی، کنجکاو شد و اتفاقی فهمید و باعث شد دیگه از خجالت همچین چیزایی ننویسه.دلیل هشتم...هی، بسه، واقعا بسه.هانا بریکر، با اختلاف بدترین قهرمان داستانیه که دیدم، مثل یه عروسک بین شخصیت های داستان دست به دست میشه، هرکس هر بلایی دوست داشته باشه به سرش میاره، اون هم عین یه بچه خوب صبر می‌کنه قشنگ اذیت بشه و بعد بره خونه شون.دلایل خودکشی هانا یکی از یکی مسخره تر بودن و عمده دلیل شون بخاطر اعمال اطرافیان اون بود.خب حداقل من تو زندگیم اینطور تجربه کردم که بیشتر   واکنش های مردم به ما، در واقع واکنشی به واکنش ما، نسبت به کنش اونهاست.ساده تر بگم، یعنی رفتار اونا با ما، ناشی از نحوه پاسخ دادن ما به اعمال پیشین اونهاست، هانا بارها نشون داده که اسباب بازی خوبیه.اعتراض چندانی نمی‌کنه، اجازه نمیده کسی از ناراحتیش با خبر شه، و هر بلایی که سرش بیاد رو یک امر اجتناب ناپذیر تلقی می‌کنه.مردم ذاتا عوضی و سواستفاده گرن، هرکس دیگه‌ای تو هر جای دیگه دنیا،  در هر جمع دیگه ای رفتار های ماست‌گونه هانا رو نشون بده همون بلاها سرش میاد.حتی گذشته خاصی هم نداره که این حجم از انفعال رو توضیح بده.خداوندا که چقدر من از دست این دختر حرص خوردم، منو یاد شخصیت های اصلی خیلی از رمان های عاشقانه ایرانی میندازه، و چیزی که بیشتر منو حرص میده اینه که توی دنیا خیلی‌ها با دلایل خیلی کمتر از هانای خیالی خودکشی میکنن.این کتاب، سعی کرده همه چیز رو به اعمال مردم نسبت بده، در حالی که ذات مردم همینه، مشکل واقعی این روزها پوچی و ضعف شخصیت انسان‌هاست، مشکلی که این کتاب و خیلی افراد در دنیا سعی دارن نادیده‌اش بگیرن.خلاصه که اگر دنبال یه داستان خوب می‌گردید سمت سریال و این کتاب نرید.پ.ن۱:همه ما قهرمان داستان خودمون هستیم، هیچوقت آبم با کسایی که نقش قهرمان رو میدن به یه شاهزاده سوار بر اسب سفید و تا وقتی اون سر برسه نقش قربانی رو به خودشون میگیرن تو یه جوب نمیره.</description>
                <category>تی‌تاب</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 12:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>