<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کتاب ترند</title>
        <link>https://virgool.io/Trendbooks/feed</link>
        <description>اینجا کتاب های ترند رو باهم بررسی میکنیم تا ببینیم کتابی با ارزش ادبی بالا هستن یا صرفا یه طبل تو خالی اما پر سر و صدا؟ و بین کسانی که صاحب نظر هستن رای میگیریم و اگر کتابی ارزش خوندن داشت نشان میتی کومان بهش اهدا میکنیم!😌
پست مرجع:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/wd29imulgxlt/uh6dkc.jpg</url>
            <title>کتاب ترند</title>
            <link>https://virgool.io/Trendbooks</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فست فود مجازی کلیپ یا غذای سالم آگاهی کتاب؟</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-dhnxzslmvchn</link>
                <description>امروز که ۲۴ آبان روز کتاب وکتابخوانی درتقویم است حیف آمدم یادی از این به قول کلمه کلیشه ای همیشگی دوست همیشه همراه نکنم در واقع در این مقاله سعی کردم تفاوت های کسب علم وآگاهی از طریق خواندن کتاب ها وبرخی کلیپ های فضای مجازی حتی اگر تحلیلی باشند را درچند خط بنویسم البته نه عنوان کارشناس حوزه کتاب و نه اندیشه ورز فضای مجازی .انچه می نویسم حاصل قلم وکاغذ بدست گرفتن چند دقیقه ایوفکرکردن ویادداشت آنچه از ذهنم به عنوان جواب این سئوال که کلیپ بینی خوب است یا کتابخوانی .کلیپ‌دیدن یا کتاب‌خواندن؟شاید جوابش ساده باشد ولی به هرحال اکثر مردم کلیپ بین هستند تا کتاب خوان وهمان دقایقی که از نبودش برای مطالعه کتاب شکایت می کنند را یا کلیپ طنز نگاه می کنند یا فیلم کوتاه وبلند ویا دراینستاگرام در حال گشت وگذارند ویا تلگرام را بالا وپایین می کنند یا نهایت اگر خیلی تخصصی زندگی را دنبال کنند کلیپ های تحلیلی کارشناسان را دریوتیوب یاسایت های ایرانی مثل آپارات یا در همان پلتفرم های اجتماعی مثل اینستاگرام تماشاگر هستند.در همین گوشی ها ما بیشتر پی دی اف و متن های نوشتاری خاک می خورند وحتی خودمان را از لذت شنیدن کتاب صوتی محروم ساخته ایم هر چه هست کلیپ دیدن بد نیست شاید بعضی هایش آگاهی بخش باشد ولی کتاب جایگزین ندارد.فرق کتاب وکلیپ۱-نویسندگان معمولا تخصصی تر می نویسند عمق آنچه می نویسند خیلی بیشتر از کسانی است که تولید کلیپ می کنند.۲-کتابها نسخه های بسیار قدیمی برای رجوع در تاریخ دارند شاید در مورد خیلی از مسائل بتوان کتابهای چند صد ساله یافت ولی کلیپ ها که در دنیای امروز باب شده کم عمر تر از آنند که بتوان به خیلی قدیم ترشان ارجاع داد در واقع کتاب یک تاریخ پشت خود دارد ولی کلیپ تحلیلی فقط گفته های کارشناس است که می تواند واقعی یا تحریف شده باشد در آخر هم فرد اگر خیلی اهل تحقیق باشد وتخصصی دنبال یادگیری باشد دوباره کتاب دستش را می گیرد.۳ -چون مخاطبان هدف کتاب محدودند ونویسنده انتظار ندارد کتابشان توسط همه مردم خوانده شود و می دانند که خوانندگان کتاب علی الاصول کمی از موضوع سر در می آورند کمی کمتر برای دیده شدن وجلب توجه می نویسند ولی سازنده کلیپ با مخاطبان بسیاری می تواند ارتباط بگیرد پس سعی می کند اطلاعات خود را خوشایند مردم تنظیم وارائه دهد حتی اگر تمام آنچه می گوید تحریف شده وغیر واقعی و از روی نداشتن سواد لازم باشد. ۴-کتابها معمولا ساختارمند اول ومتن میانه وپایانی دارند ونظم خاصی دارند متن ها چون طبق اولویت وبرای منظور خاصی منظم شده ذهن خواننده را آرام نگه می کنند ولی کلیپ ها معمولا درفضای مجازی با محتواهای دیگری مخلوط است وپرش فکر ایجاد می شود تمر کز بیننده را مغشوش می سازند.۵-هویت یک نویسنده خیلی روشن تر از یک تولید کننده کلیپ است هر کسی می تواند باشد حتی مجهول الهویت چون فضا فضای مجازی است نویسنده مسئولیت آنچه می نویسد را معمولا برعهده دارد دارای کارنامه است و معمولا در میان اهل فرهنگ شناخته هم می شود.۶-کتاب ها بعد از ممیزی وکلی مراحل آماده انتشار می شوند حال بگذریم خیلی از ممیزی ها ناصواب است ولی حداقل در بعضی موارد در حفظ کیفیت کتاب و تطبیقش با فرهنگ ملی هر کشوری تاثیر داردولی درفضای مجازی مطالبی گفته می شود گرچه آزادی در این فضا خیلی بیشتر است ولی همین آزادی خیلی وقتها انچه ساخته می شود را فاقد پشتوانه علمی سرشار از تحریف ودروغگویی می کنند البته نباید از نظر دور داشت ممیزی بسیار وسواس گونه کتاب هم خیلی ها را آزار می دهد به خصوص در کشور ما ایران‌ داد نویسندگان را در می آورد.۷ - کتاب ها معمولا اثر فاخرتری از کلیپ ها در نظر صاحبنظران قلمداد می شوند و بیشتر در کسانی که عمیق تر به موضوعات می اندیشند اثر دارند. و....‌‌جمع‌بندی: دسترسی آسان کلیپ‌ها در برابر عمق کتاب‌هاهر چه هست کلیپ ها بیشتر در دسترسند اینترنت کالایی است که خیلی وقتها ساده تر کنار ماست ولی اینکه آیا چون کتاب مارا آگاه وعالم می کند می تواند جای تامل بسیار زیاد داشته باشد البته در فضای اینترنت محتواهای متنی خوبی مثل مقاله ها هست که خیلی ارزشمند ولی کتاب بلند با یک ساختار درست حتما برای دانش افزایی گزینه بهتری است به نظرم باید ما حتی با مطالعه نوشتارها وکتاب ها یاد بگیریم چه محتوایی درفضای مجازی برای ما وخانواده مناسب تر ودر واقع اگر کلیپ بین هم باشیم کلیپ با کیفیت ببینیم حالا در هر حال انتخاب با ماست.پی نوشت : امروز فرصت کافی برای ویرایش متن نبود سعی کردم فقط این متن را امروز منتشر کنم .</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 17:46:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک گِیشا</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%90%DB%8C%D8%B4%D8%A7-zkjm7gwrg26z</link>
                <description>برای بار دوم است که این کتاب را میخوانم. اولین بار شاید ۱۲سال پیش خوانده بودمش که چیز خاصی از این کتاب یادم نمانده است. کار جالبی ست مطالعه ی دوباره ی یک کتاب در دو زمان متفاوت. باعث میشود انسان نگاهی به تغییرات افکار و ارزشها و همینطور زاویه ی دیدش در دو زمان مختلف بیاندازد.در حین مطالعه متوجه شدم که کتاب همان کتاب است. اما، من آن آدم سالها پیش نیستم.بگذریم...درباره ی کتاب:نویسنده برای نوشتن 《خاطرات یک گیشا》از مصاحبه با یک گیشای واقعی بنام مینکو ایواسا استفاده کرده است.لازم به ذکر است که این رمان از نظر فضا، جزئیات و فرهنگ، خیلی واقع گرایانه است. اما شخصیت اصلی (سایوری) و اتفاقاتش، تخیلی و ساخته ی ذهن نویسنده است.بهتر است در ابتدا با معنی واژه ی گیشا آشنا شویم.کلمه ی گیشا(Geisha) در ژاپنی از دو لغت ساخته شده است.•Gei به معنی هنر•sha به معنای شخص یا انسان است.پس 《گیشا 》یعنی《 زنِ هنرمند》.گیشاها زن هایی هستند که آموزش میبینند تا در مهمانی ها و مراسم سنتی ژاپن، با هنر، ادب و گفت و گو، فضا را زیبا و دلنشین کنند‌.یک گیشا باید موسیقی سنتی (مثل شامیسِن) بنوازد.اشعار قدیمی را بلد باشد.رقص های سنتی و حرکات ظریف بدن را تمرین کند.در گفت و گو و ادب بی نقص باشد.لباس کیمینو بر تن داشته باشد.آرایش و رفتار کاملا سنتی داشته باشد.در گذشته از آنجایی که بسیاری از مردم دنیا با معنی واقعی گیشا آشنا نبودند آنها را با روسپی ها اشتباه میگرفتند‌.اما در فرهنگ ژاپن، گیشا نماد ظرافت فرهنگی و وقار زنانه است. و اما داستان کتاب...دختری بنام سایوری در کودکی توسط پدر فروخته میشود و به خانه ایی فرستاده میشود تا از همان کودکی برای گیشا شدن آموزش ببیند. در طول داستان از مشقت ها و فراز و نشیب هایی که سایوری برای گیشا شدن تجربه میکند گفته میشود.این کتاب از آن دست کتابهایی است که مخاطب را وادار به ادامه ی مطالعه و زمین نگذاشتن آن میکند. داستان بسیار پر کشش است. از نظر من گیشاها در زندان زرینی زندگی میکردند و متوجه در بند بودن خودشان نبودند چون از کودکی طوری تربیت شده اند که دنیای بسته ایی که در آن بودند را عادی و زیبا میدیدند. دنیای گیشاها آنها را تبدیل به ظاهری زیبا و جذاب کرده در حالی که درونشان تهی ست. آنها فقط در حال نقش بازی کردن بودند. اینطور به نظر میرسد که با واژه ایی بنام &quot;انتخاب &quot; هرگز آشنا نمیشوند. در تمام طول گیشا بودنشان ابزار مردان صاحب قدرت یا ثروتمندان بودند.یکی از تکان دهنده ترین بخش های کتاب 《خاطرات یک گیشا》شب زفاف سایوری است.این صحنه نوعی نماد بلوغ، توانایی و فروش جذابیت وی به مردان قدرتمند است.این شب به مردی تعلق میگیرد که بالاترین پیشنهاد را داده باشد. سایوری عملا ابزاری ست برای معامله.یک گیشا کنترلی برای در دست گرفتن سرنوشتش ندارد.او به گونه ایی تربیت شده است که فقط و فقط مطیع باشد. نتیجه گیری:گیشاها میرقصیدند، میخندیدند، خوش میگذراندند، مشهور میشدند، ثروت زیادی به دست می آوردند، لبخند میزدند، در حالی که زندگیشان در دست دیگران بود.و در آخر پشت این فرهنگ ظریف چقد بردگی و خرید و فروش روح و جسم زن ها پنهان است.پنج شنبه۲۲ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>صالحه.salli</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 00:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلال آل احمد-۱</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DB%B1-kkelfermdrvi</link>
                <description>مقدمهامسال یک پروژه برای خودم تعریف کردم؛ پروژه جلال-سیمین خوانی.قصد داشتم تمامی آثار داستانی این دو نویسنده عزیز را بخوانم.تا الان که این متن را می‌نویسم چندتایی از جلال خوانده‌ام و چندتایی مانده.این مطلب معرفی سه کتاب جلال آل احمد است که قبلا در سایت بهخوان نوشته بودم و دوست داشتم با دوستان خوبم در اینجا هم به اشتراک بگذارم.جلال آل احمد نویسنده خوبی است و از آن مهمتر انسان صادقی است. او خودش یک کتاب است که باید خوانده شود.اولین کتاب: دید و بازدید عیددید و بازدید که اولین اثر داستانی جلال ال احمد بوده در سال 1324 منتشر شده و مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه است.عناوین این داستانها عبارتند از: دید و بازدید، گنج، زیارت، افطاری بی موقع، گلدان چینی، تابوت،شمع قدی، تجهیز ملت، پستچی، معرکه، ای لامس‌سبا!، دومرده.دو موضوع در این داستانها چشمگیر است:یک- توصیف و نقد جامعه مذهبی: جلال در داستانهای گوناگون این مجموعه از جمله «زیارت»، «گنج»،«تابوت»، «ای لامس‌سبا» توصیفی از جامعه مذهبی دهه 20 و باورها و اداب و رسوم واعتقادات آنها ارائه می‌کند. برای مثال عیددیدنی با شخصیت‌های مذهبی و مدل عیدی دادنشان، آداب بدرقه زائر، باور به تقدیرگرایی، شفا با آب تربت، آداب تشییع و جلسات مذهبی از جمله این موارد است.به نظر می‌رسد برخاستن جلال از یک خانواده مذهبی و بزرگ شدن او در محیط مذهبی به او تسلط کافی برای به کار بردن زبان واصطلاحات و تسلط بر فرهنگ حاکم در فضاهای مذهبی را داده است.علاوه برتوصیف جامعه مذهبی، جلال سطحی نگری و ظاهر گرایی، جبرگرایی و رفتارهای بدون پشتوانه عقل را در جماعت مذهبی‌های آن دوره مورد نقد قرار می دهد.دو- توصیف و نقد فرهنگ عوامانه : جلال در مجموعه این داستانهای کوتاه، درباره فرهنگ عموم جامعه می نویسد و برخی باورها و نگاه رایج در عموم جامعه را به نقد می کشد.برای مثال موضوعاتی مثل فشاراجتماعی بر افراد ازدواج نکرده یا بدون فرزند، رواج خرافات و جادو جنبل،دو رویی، بی تفاوتی اجتماعی و فضولی از جمله این موارد هستند.به طور کلی می‌توان این داستانها را در نقد فرهنگ و دینداری سطحی شده در جامعه دانست.جلال در این کتاب، چندان نقدی به حکمرانان ندارد و شاید تنها جایی که بشود اشاره‌ای یافت، پاسبانان در داستان «شمع قدی» باشند.داستانها کشش دراماتیک خاصی ندارند و بیشتر توصیفات رخدادها هستند.در این اثر نشانه های جلال سالهای بعد پیداست. هم جلال نویسنده و هم جلال روشنفکر و دغدغه‌مند.از رنجی که می‌بریمجلال در این کتاب، که آن را سیاسی‌ترین اثر او می‌دانند، تکه‌ها و گزارش‌هایی از مبارزات سیاسی در دهه ۲۰ خورشیدی را نوشته است.این مجموعه داستان شامل هفت داستان کوتاه است که در سال ۱۳۲۶ منتشر شده یعنی همان سالی که جلال از عضویت حزب توده خارج می‌شود.تجربه فعالیت‌های سیاسی جلال و فهم او از مکانیسم قدرت و سرکوب در داستانهای این مجموعه نمایان است اما داستانها به یک اندازه سیاسی نیستند؛ برخی از آنها راجع به افرادی است که خودشان چندان فعالیت سیاسی خاصی علیه رژیم نکرده اند اما به نحوی درگیر مبارزات شده‌اند.به جز دو داستان اول که کاملا مرتبطند و پیرامون یک رخداد سیاسی هستند، بقیه داستان‌ها ظاهرا پراکنده اند اما در واقع همه آنها حول و حوش مبارزه سیاسی غالبا در منطقه مازندران سامان یافته‌اند.موقعی که داستانها را می‌خواندم احساس خوبی داشتم از اینکه جلال این ماجراها را نوشته. آنچه را از آن سالها دیده و شنیده و زندگی کرده، فقط برای خودش نگه نداشته و ما را هم سهیم کرده است.نثر جلال مثل خودش بیقرار و ناراضی است، کوتاه و شتابان. این نثر برای بیان درونیات این آدم و دنیایش بهترین است اگرچه در سال‌های بعد و در &quot;مدیرمدرسه&quot; و &quot;نون و القلم&quot; بهتر از آن هم می‌شود.سرگذشت کندوهاکتاب &quot;سرگشت کندوها&quot; نوشته جلال آل احمد را می‌توان روایتی نمادین از تصمیم و عزم یک جامعه برای رهایی از زیر بار استثمار و بازگشت به اصل خود دانست.این کتاب ۶۴ صفحه‌ای در دو بخش روایت می‌شود: زندگی کمندعلی بک، صاحب کندوها و داستان زندگی خود زنبورها.زنبورهای منظم و پرتلاش گرفتار طمع کمندعلی بک برای تولید بیشتر عسل شده‌اند و حالا باید تصمیم بگیرند که این شرایط را تحمل کنند یا راه دیگری در پیش بگیرند.از نقاط قوت کتاب موارد زیر به نظرم می‌رسد:✅️نثر روان، ساده و دلنشین داستان.✅️نگارش دقیق و محققانه جزییات پرورش کندوی زنبورهای عسل.✅️نقد عادت پرستی و تن دادن به وضع موجود.✅️مطرح کردن دیدگاه‌های مخالف دیدگاه اصلی در قالب گفتگو در داستان✅️شخصیت‌پردازی زنبورها باوجود کوتاه بودن داستان✅️ نام‌های بامزه‌ی زنبورها مثلا شاباجی خانم ملکه زنبورهاستآیا شما از کتابهای جلال خوانده اید؟ نظرتان راجع به او و نوشته‌هایش چیست؟</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 22:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کتاب‌فروشی رؤیایی در چین</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%86-dwqtwhtig9wt</link>
                <description>داشتم توی اینترنت دنبال کتاب‌خانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های متفاوت می‌گشتم. به چند تصویر رسیدم. شگفت‌آور بود. اول گمان بردم ساخته هوش مصنوعی است. بیشتر که جستجو کردم متوجه شدم نه! این یک فضای واقعی متفاوت است: China’s Chongqing Zhongshuge Bookstoreکتابفروشی چونگ‌کینگ ژونگ‌شوگه در کشور چین این کتابفروشی یکی از شاخص‌ترین کتابفروشی‌های جهان است که نه‌تنها به خاطر مجموعه کتاب‌هایش، بلکه به دلیل طراحی معماری حیرت‌انگیز شهرت جهانی دارد. این کتابفروشی در سال 2019 افتتاح شده و در شهر چونگ‌کینگ، یکی از کلان‌شهرهای مهم جنوب غربی چین، قرار دارد.گفته می‌شود تا امروز بیش از 10 میلیون نفر از این کتابفروشی دیدن کرده‌اند.این مکان بزرگ و منحصر به فرد، با سقف‌های آینه‌ای، هیجانی وهم‌آلود و سرگیجه‌آور را برای بازدیدکنندگان ایجاد می‌کند. حضور در این کتاب‌فروشی جادویی مثل تماشای یک فیلم تخیلی سفر به فضاست. برای همین، قدم‌زدن در این کتابفروشی خارق‌العاده بازدیدکنندگان را از واقعیت روزمره خود خارج کرده و به قلمرویی فراگیر از خیال‌پردازی‌های بی‌حد و مرز می‌برد.این فروشگاه از چهار فضای مجزا تشکیل شده است. بازدیدکنندگان ابتدا با یک نمای شیشه‌ای پوشیده از کتاب روبرو می‌شوند که پشت آن، سالنی کاملا به رنگ سفید امتداد یافته است. ستون‌های دایره‌ای به صورت تصادفی در این فضا قرار گرفته‌اند که کتاب‌ها را در قفسه‌های عمودی نورانی به نمایش می‌گذارند؛ با نیمکت‌های باریکی که به صورت زیگزاگ از میان آنها عبور می‌کنند.هدف طراحان از این چیدمان، تداعی جنگلی است که در آن «ستون‌های درخت‌مانند»، بلند ایستاده‌اند و نور دانش را ساطع می‌کنند. این ستون‌ها به گونه‌ای بلند ایستاده‌اند که توسط سقف آینه‌ای به سمت بالا منعکس می‌شوند، پس به‌خاطر دیوار آینه‌ای در پشت، فضا را با ابعاد بی‌پایان جلوه می‌دهد.فضای بعدی «راهروی مطالعه» است، فضایی بسیار تاریک‌تر با قفسه‌های کتاب چوبی تمام‌قد و با صندلی‌های هندسی در امتداد محور طولی آن. در اینجا، سقف آینه‌ای، تداوم فضای قبلی را ایجاد می‌کند و همچنین این تصور را ایجاد می‌کند که اتصالات چراغ به طرز جادویی مانند فانوس‌های آسمانی در هوا معلق هستند.بازدیدکنندگان از طریق یک درگاه مرکزی وارد «تئاتر مطالعه» می‌شوند، فضایی بیضی‌شکل با زیبایی‌شناسی مشابه از سایه‌های تیره و نورپردازی ملایم و گرم، با قفسه‌های کتاب و صندلی‌های پله‌ای که دیوارهای منحنی را پوشانده‌اند.در نهایت، اتاق مطالعه کودکان مملو از نمایشگرهای رنگارنگ به شکل ترن هوایی، چرخ و فلک، قطار، کشتی دزدان دریایی و بالن‌های هوای گرم است که با سقف آینه‌ای که اشکال خاصی را دو برابر نشان می‌دهند. این اتاق شبیه رؤیاهای دوران کودکی است. روی زمین، نقشه‌ای از کهکشان به کودکان در مورد کیهان آموزش می‌دهد، اما همچنین نشان می‌دهد که خواندن، شما را به سوی «کهکشان بسیار بسیار دور» هدایت می‌کند. راستی:بد نیست سفری به چین داشته باشید و از این کتابفروشی هم دیدن کنید (لبخند)؛ این هم آدرس دقیقش؛ برای اینکه توی خیابان‌های شلوغ چین، راه را گم نکنید (دوباره لبخند):چین؛ شهر چونگ‌کینگ؛ منطقه یوژونگ (Yuzhong)؛ منطقه شینیی (Xinyi)؛ مرکز خرید Yuzhou Garden؛ طبقه چهارم. ضمنا:سازندگان می‌گویند هدف از طراحی این مکان، تنها فروش کتاب نبوده، بلکه ایجاد یک مقصد فرهنگی و تجربه‌ای منحصربه‌فرد برای بازدیدکنندگان است. حتی دیدن عکس‌های این کتابفروشی هم تجربه‌ای منحصر به فرد است.</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 08:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سووشون</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-yjswukubzdyr</link>
                <description>سووشونبرای خواندن «سووشون» شوق و اشتیاق زیادی داشتم و هم‌زمان با آغاز سریال، کتاب را شروع کردم، متاسفانه و در کمال تعجب خواندن این کتاب آنچنان که تصورش را داشتم دلچسب نبود و به دلم آنطور که می‌خواستم، ننشست. سریال نرگس آبیار هم که یک افتضاح به تمام معنا از آب درآمد.اجازه بدید از سریال شروع کنم که داد اکثر مخاطبان را با شیوه فیلمبرداری دوربین روی دست، درآورده است. از بازی ضعیف و مصنوعی بهنوش طباطبایی در نقش «زری» و انتخاب بسیار بد میلاد کی‌مرام هم در نقش «یوسف» مطلبی ننویسم بهتر است. واقعا خانم آبیار چه اندیشیدید که یوسف سووشون را به ناپختگی بازیگری سپردید که صدایش آنقدر نامفهوم و گنگ است که به سختی شنیده می‌شود. تنها بازی فرشته صدر‌عرفایی در نقش «خانم فاطمه» است که به دل می‌نشیند، او انگار از بین صفحات خود کتاب بیرون آمده و نشسته جلوی دوربین نرگس آبیار.علاوه بر ضعف‌های گفته شده، نبود فیلمنامه بدجور توی ذوق می‌زند، خانم آبیار گویی عملا فیلمنامه‌ای برای این اقتباس ادبی ننوشته‌اند و شما به عنوان بیننده می‌توانید سطر به سطر کتاب را در فیلم ببینید.شاید یکی از دلایل دلچسب نبودن کتاب برای من این بود که بازیگران سریال «سووشون» با لهجه درب و داغان شیرازی‌شان بین صفحات کتاب به ذهنم سیلی می‌زدند و فضاسازی و تصویرپردازی کتاب هم برای من کافی نبود، به خیلی بیشتر از این‌ها نیاز داشتم تا با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنم. اگر علی‌محمد افغانی در «شوهر آهو خانم» بارها و بارها از زیبایی «هما» گفته، اگر محمود دولت‌آبادی «مرگان» «جای خالی سلوچ» را آنچنان قوی توصیف و شخصیت‌پردازی کرده که حتی بدانید او چگونه قدم از قدم بر می‌دارد، دانشور آنچنان که باید و شاید به ظاهر و وضعیت جسمانی هیچ‌کدام از شخصیت‌ها نمی‌پردازد تا بتوانید در ذهن‌تان آن‌ها را تجسم ببخشید، در مورد شخصیت‌های اصلی خیلی خلاصه به رنگ چشم‌های زمردی یوسف و ریش روشنش اکتفا می‌کند و اینکه زری زیباست و خان‌کاکا چشم‌هایش را محکم بر هم می‌زند و دیگر هیچ. در مورد مردان داستان مثل ملک رستم و ملک سهراب هم که نقش‌هایی کلیدی دارند، وضعیت بدتر هم است و حتی کمتر از فردوس کلفت عزت‌الدوله پرداخت روحی و جسمی شده‌اند.داستان سیصد صفحه‌ای دانشور بغیر از یکی دو نقطه‌ی کم‌رنگ آنچنان نقطه عطف و فرود و فراز محسوسی ندارد که نتوانید دست از خواندن آن بکشید. در فاخر بودن اثر «سیمین دانشور» و قلم زیبای او در نمایش یک برهه‌ی تاریخی تاریک و دردناک از کشورمان جای هیچ شکی نیست اما او هرچقدر خوب باغ و طبیعت را توصیف کرده به شهر و ساختار شهری آن دوران کم پرداخته و حتی جزییات صحنه‌ی بر هم خوردن مراسم تشییع یوسف هم خیلی بیشتر از این‌ها جای پرداخت داشت.شاید وقت آن رسیده که کسی مقدمه‌ای بر «سووشون» بنویسد و از چرا و چگونگی اشغال ایران توسط نیروهای متفقین و وضعیت مردم آن روزها بگوید و کمی بیش‌آگاهی از وضعیت جامعه به خواننده «سووشون» بدهد، کتاب به طور قطع مقدمه‌ای هم می‌خواهد تا کمی از زندگی ایلیاتی‌ها و نقش آنها که در آن مقطع زمانی می‌شوریدند، بنویسد.اما از این هم بگویم که خاطرات عمه از سودابه هندی، عزت‌الدوله از فردوس، زری از مدرسه انگلیسی‌ها، برجسته‌تر از تعریف صحنه‌ی قتل یوسف از زبان سید‌محمد و یا توضیح فرمانده ستون موتوری از غارت کامیون‌ها به نگاهم آمد. حتی برخی دیوانه‌های دارالمجانین مانند خانم مسیحا‌دم و خانم فتوحی، بسیار قوی‌تر از مردان کتاب شخصیت پردازی شده‌اند. شما قدرت قلم و بازی نویسنده با موهای خانم مسیحا‌دم و یا صحنه برهنه شدن خواهر آقای فتوحی را مقایسه کنید با صحنه‌ها و محفل‌های مردانه‌ی کتاب، مثلا اولین بار که ملک سهراب و ملک رستم را با یوسف می‌بینیم و گلایه‌های یوسف از آنها، انگار یکی از صحنه‌های زاید و کسل کننده‌ی کتاب است.نویسنده شاید به عمد چون از دیدگاه یک زن روایت می‌کند از مردان کم گذاشته و این هم نظر شخصی خودم است که از چادر به سر کردن ملک رستم و ملک سهراب برای ناشناس ماندن از چشم حاکم و انگلیسی‌ها خوشم نیامد. ای کاش قلم دانشور به گونه‌ای دیگر برای ناشناس ماندن آن‌ها بر کاغذ چرخیده بود و بر روی غیرت و مردانگی مردان ایران در مقابل انگلیسی‌ها و هندی‌های اجیرشده‌شان چادر نینداخته بود.زیباترین سطور کتاب هم بدون شک نامه تسلیت مک ماهون ایرلندی برای زری در سوگ یوسفش است:گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟                                                                                                    نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 12:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی جان ناپلئون</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-zjjk3phtryvw</link>
                <description>یکسال پیش وقتی که روزی 12 ساعت درس می‌خواندم و اصلا نمی توانستم حتی سمت کتاب‌های غیردرسی بروم گه‌گاهی به طاقچه سر میزدم و چند کتاب می‌خریدم تا بعد از کنکور بخوانم.یکی از این‌ کتاب‌ها دایی جان ناپلئون بود. وبلاگ طاقچه معرفی پرحرارتی از این کتاب را دیدم. نوشته بود مدت‌ها ممنوع الچاپ بوده و یکی از کتاب‌های قدیمی شاهکار ایرانی است. من هم خریدم اما بعد ها هر وقت آنرا باز می‌کردم وحشت‌زده می‌شدم، کتاب بالای هزار صفحه بود و کو جرئت آغاز.همیشه سندرم آغاز کتاب دارم اصلا دست و دلم به شروع نمی‌رود اما وقتی شروع می‌کنم محال است بیش از سه چهار روز در بدترین حالت طول بکشد.دایی جان ناپلئون را همین اواخر شروع کردم داستان پسر سیزده، چهارده ساله ای بود که ناگهان می‌فهمد عاشق دختر دایی اش شده.مسئله اینجاست که پدر پسر و دایی اش کارد و پنیر هستند و این پسر بیچاره باید مسائل را حل‌و‌فصل کند تا بتواند به وصال یار برسد 😅داستان شخصیت های زیادی دارد و در یک خانواده‌ی اشرافی و به اصطلاح الیگارشی در دوره ی جنگ جهانی دوم جریان دارد.دایی پسر فردی متوهم و خودشاخ‌پندار است که خدا را هم بنده نیست. ماجرای اصلی حول محور توهم توطئه‌ی همین دایی است که فکر می کند انگلیسی ها قصد جانش را کردند. البته عده ای فکر می کنند کتاب دارد به ایران طعنه می‌زند که بیخودی به غرب مشکوک است اما بعید می‌دانم کسی به نیت های پلید انگلیس درطول تاریخ نسبت به ایران شکی داشته باشد.یکی از نکات جالب که بعد از اتمام کتاب به آن پی بردم این بود که بعد از هزار صفحه کتاب من آخر نفهمیدم اسم پسر، دایی اش و پدرش چه بود و اصلا درطول کتاب کسی آنها را به اسم خطاب نکرده بود.اما چیزی که در همه ی جریان های کتاب پررنگ است و حتی وقتی سری به کامنت های مردم بزنید به آن پی ببرید شوخی های جنسی است. نمی دانم نام اروتیک را می توان بر آن گذاشت یا نه اما روابط بی بند و بار و شوخی های جنسی خجالت آور مواردی بسیار عادی هستند که در بین جمعیت خانواده و جلوی بچه ها و زنان به زبان می‌آید. ماجراهای جنسی مواردی است که حتی زن شوهردار و پیرزنان را هم رها نمی‌کند تو بگو با دیدن یک جنس مونث اولین چیزی که به ذهن همه ی شخصیت ها می آید روابط جنسی است مخصوصا ماجرای قمر، دخترخوانده‌ی یکی از شخصیت‌ها به قدری مرا شوکه کرد که تا آخر آن باورم نمی‌شد.من بعد از فهمیدن ماجرای قمر بیچارهتکه کلام «یامرتضی علی» و کلمات وقیحانه‌ی شخصیت‌ها پارادوکسی بود که درتمام طول کتاب مرا آزار می‌داد.نمی توانم مطالعه ی این کتاب را به شما توصیه کنم، طنز آنقدری نبود که حتی لبخندی برلبم بیاورد و ماجراها اعصابم را خرد می‌کرد و پایان آن هم کمی توی ذوق می‌زد و صدالبته اینکه از اوضاع و احوال اجتماعی آن دوره هم ابدا چیزی دستگیرم نشد جز ممنوع نبودن مشروبات الکلی!البته درکل مفرح بود آنقدر ها هم بدم نیامد.لایک پستام یه درمیون شده😆 این پستو اگه ۳۲ تا لایک بگیره خیلی بانمک میشه.در پایان به شما بگویم که اگر این کتاب را بخوانید تا آخر عمر نمی توانید سانفرانسیکو را به چشم یک شهر ببینید🤭</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 21:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمار خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-e8zexwvf5vqb</link>
                <description>سلام دوستان خوبمامروز ضمن کارهایم کتاب صوتی بیمار خاموش را تموم کردم.رمان بیمار خاموش یک رمان تریلر روان شناختی نوشتهٔ الکس مایکلیدیس است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های سال قرار گرفت.نمی‌خواهم صرفن معرفی کتاب کنم فقط یک اشاره‌ی کوتاه به موضوع برای عزیزانی که کتاب را مطالعه نداشتند می‌کنم تا بتونم سئوال‌های خودم را بپرسم.کتاب در مورد زنی هست که او را در صحنه قتل شوهرش تفنگ در دست پیدا می‌کنند و این در حالی‌ است که شش تیر به صورت همسرش از آن تفنگ شلیک شده بوده است.اما نکته‌ی عجیب قضیه این بوده که زن صحبت نمی‌کند و ساکت است و از خودش دفاع نمی‌کند.دادگاه تشخیص به بیماری روانی می‌دهد و او را به مرکز روانپزشکی می‌برند. بعد یک دکتر جدید با او ارتباط می‌گیرد و در صدد کشف اسرار این جنایت و رد پای مقتول می‌گردد و در این ضمن ماجراهای خودش را هم از زندگی خانوادگی‌اش و حکایت خیانت همسر زیبا و محبوبش را هم می‌گوید.در انتهای داستان متوجه می‌شویم که قتل کار دکتر جدید بوده که به علت ناراحتی از رابطه ‌ی شوهر زن با همسرش او را ماهها تعقیب و بعد در خانه‌اش او را کشته است.در ضمن داستان بارها دکتر از رابطه‌ی بسیار بد خود با پدرش و از رابطه‌ی بسیار بد زن خاموش با پدرش می‌گوید.خوب سئوال من هم در این ارتباطه.در داستان بارها دکتر اشاره می‌کند که پدرش در کودکی با او رفتار سخت‌گیرانه‌ای داشته و دائم به او می‌گفته مرد باش .عبارت &quot;مرد باش&quot; زیاد از زبان پدرهای خودمون خطاب به برادرهامون شنیدیم.ولی مرد بودن دقیقن یعنی چه؟ مرد در فرهنگ باستانی‌اش نمادی از یک شکارچی هست که دنبال شکار می‌رود و یک گوشت شکار برای تغذیه زن و بچه می‌آورده و مواظب بوده تا خانواده در امنیت باشند .در تعریف عصر ما هم تعریف بالا صدق دارد ولی خوب به جای شکار، مردهای امروزه، به اداره یا بازار می‌روند و حمله حیوانات وحشی جای خود را به خیانت‌ داده است.پدرها در طول تاریخ خیلی پسرها را تحت فشار قرار می‌دادند و می‌دهند که قوی باشند، محکم باشند، حرف حرف خودشان باشد. برای خودشان دنبال یک جایگاهی باشند پولدار بشوند زن و بچه را تحت سلطه خود داشته باشند و خیلی با آنها قاطی نشوند .خوب یک نگاهی به پسرهای اطراف کنیم می‌بینیم گاهن از ما دخترها هم بدبخت‌ترند در نهان.چون همیشه روش‌های دیکتاتور مآبانه و سخت‌گیرانه برای تبدیل یک پسر شوخ و بازیگوش به یک آدم عوضیِ خشک مغرور ِهفت خط و کینه‌ای و لال و کر، خیلی گاهی سخت جلو می‌رود و گاهی یک پسر را تا آخر عمر به یک بیمار روانی که حتی جرئت رفتن به تراپی را هم ندارد چون این کار هم در تعارض با ارزش‌های قوی بودن و لجبازی‌اش است تبدیل می‌کند.دکتر داستان بالا که یک دکتر کلینیک بیماران روانی است خودش از همه‌ی آن بیماران در نهان بیمارتر است.او بارها در داستان گریه می‌کند سرش را به دیوار می‌کوبد و از هوش می‌رود. می‌نویسد پاره می‌کند. می‌نوشد مست می‌کند بعد جام شرابش را می‌شکند .مواد می‌کشد در نعشگی با پدرش دعوا می‌کند و داد می‌زند:&quot; پدر من مرد نیستم&quot;. من نمی‌تونم فاسق همسرم را بکشم و پدرش در توهماتش سرش را تکان می‌دهد و با نگاه تحقیر آمیزی می‌گوید:&quot; تو مرد نیستی.&quot;البته زن خاموش هم در همین تعارض از سمت مادرش در یک سطح دیگر بوده است.مادرش او را سوار ماشینش می‌کند و قصد خودکشی به خاطر فرار از دست شوهری که او را می‌‌زند و اجازه طلاق هم نمی‌دهد، می‌کند و آنقدر از اینده‌ی دختر و این‌که‌ چرا باید او دختر می‌شد ناراحت و ناامید است که می‌خواهد دختر هم در سرنوشت او سهیم باشد.اما در لحظه‌ی آخر او را پیاده می‌کند و دختر همیشه از اینکه چرا مادر او را می‌خواست بکشد و چرا خودش را کشت با اینکه از اخلاق شوهرش خبر داشت کينه ی شدیدی به دل دارد. و بعد از دیدن شوهرش و عشقش، او را چون مسیح نجات بخش و شفا دهنده‌ی غم‌هایش می‌بیند و حتی پرتره‌ی او را هم در شکل مسیح کشید.وقتی زن از زبان قاتل متوجه خیانت همسرش شد با سکوت به صورت ناخودآگاه قصد در گرفتن انتقام گرفت.حرفی باقی نمانده بود، وقتی حتی مسیح هم می‌‌توانست خیانت‌پیشه باشد.در قسمتی از رمان دکتر از نقاشی که بیمارش یعنی زن خاموش بعد از قتل همسرش کشیده بود و داستان پشت این نقاشی پرده برمی‌دارد داستان از این قرار است:ملکه‌ی عاشق وقتی فرشته‌ی مرگ سراغ مردش می‌آید از او می‌خواهد او را جای همسرش ببرد فرشته‌ی مرگ از از او بوسه می‌خواهد تا قبول کند، زن نگاهی به شوهرش می‌کند و شوهر سکوت می‌کند. زن مرگ را می‌بوسد و می‌میرد و مرد زنده می‌ماند.اما حارث الهه دنیای زیر زمین او را نجات می‌دهد و او را پیش همسرش برمی‌گرداند اما ملکه‌ی زیبا سکوت می‌کند و هیچ‌گاه حرف نمی‌زند تا اینکه دوباره مرگ او را می‌بوسد و می‌میرد.نظر شما چیه؟ چرا ملکه‌ی زیبا ساکت شد؟ و ارتباط این نقاشی با خاموشی زن چی بوده است؟ سئوال بعدی : آیا شما هم در تربیت پسرهاتون خیلی می‌خواهید او را مرد کنید؟ خود شما چی؟ پدرهاتون با شما خوب رفتار می‌کردند؟</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 19:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موازی خوانی کتاب؛ خوب یا بد</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-cetlszwraaub</link>
                <description>دقیقا یادم نمی‌آید از چه زمانی موازی خوانی را شروع کردم ولی به گمانم باید همین یکی دو سال اخیر باشد.البته آن موقع‌ها که دانشجو بودم موازی خوانی اجباری بود چون هر ترم درس‌های مختلف با کتابها و مقاله‌های مختلف داشتم و باید برای کسب نمره همزمان ظرف سه ماه همه را می‌خواندیم.اما این موازی خوانی که می‌گویم، دلبخواهی است.موازی خوانی در وهله اول کار اشتباهی به نظر می‌رسد چون تمرکز را از بین می‌برد، آدم را حواس پرت می‌کند و انگار بر تعداد دغدغه‌ها، مشکلات، آدم‌ها و رخدادهای پیرامونت اضافه می‌کند مثلا نمی‌دانی به مشکلات خودت فکر کنی یا به سرنوشت ایفی ژنی یا درخواست‌های عجیب آقای چیچیکوف یا باید مثل سهروردی همه اینها را بی‌اهمیت بدانی و بال بگشایی به عالم مثال و با جبرئیل به گفتگو بنشینی و وقتی آمدی روی زمین، پیکی به زابلستان بفرستی و رستم را به یاری بطلبی برای نبرد با اشکبوس و کاموس کشانی و خاقان چین... و آخر شب دوباره یادت بیفتد که باید به مشکلات خودت هم فکر کنی و دوباره فردا...با همه اینها، چرا آدمها موازی خوانی می‌کنند؟به نظرم مهمترین دلیل گرایش به موازی خواندن کتابها، نوسان حالات و روحیات آدم‌هاست، مثلا وقتی دلتان گرفته با وقتی که پرانرژی هستید و وقتی که ذهنتان آماده کشف و کلنجار رفتن و تحلیل است، با وقتی که دوست دارید از نقطه‌ای که در جهان واقعی در آن هستید فاصله بگیرید، یا مثلا وقتی جمله‌ای یا بیتی یا توصیفی از نویسنده‌ای می‌خوانید و حس می‌کنید اگر بقیه آثار او را بخوانید راهی نو در زندگی‌تان گشوده می‌شود یا...همه این حال‌ها کتاب‌هایی با موضوعات گوناگون می‌طلبد.به نظرم دومین دلیل موازی خوانی، داشتن احساس یک مهندس معدن است یا یک کاوشگر طلا در آلاسکا. مدام و متنوع می‌خوانی چون امید داری یکی دو تا از اینهمه کتاب، آنی باشد که برایت بماند، رفیق شوید، هم‌مسیر شوید و این دوستی، نقطه عطفی باشد در زندگیت.آیا موازی خوانی خوب است؟برای بعضی بله، برای بعضی نه.بعضی دوست دارند و می‌توانند، بعضی دوست ندارند یا نمی‌توانند.هیچ کدام هم بر دیگری برتری یا افتخار ندارد.این‌ها نظر من بود راجع به موازی خوانی کتاب. نظر شما چیست؟عکس با هوش مصنوعی ساخته شده</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 00:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان در ملک اربابی</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1-wxl1ezaajcb7</link>
                <description>این یک هفته که مشغول خواندن بلندی‌های بادگیر بودم، عصبی بودم، کم‌حوصله بودم، پریشان بودم و در خواب و بیداری با کاترین و هیتکلیف روبه‌رو می‌شدم و می‌پرسیدم راستی چرا شما از هم خوشتان می‌آید. در عین حال که می‌دانستم این بی‌جواب ترین سوال دنیاست. وسط خواندن کتاب چرتم می‌برد و می‌بینم افتاده‌ام زیر چرخ‌ کالسکه‌ای که هیتکلیف پر از خشم و انتقام  رو به جلو می‌تازد و می‌خواهد همه‌ی کسانی که باعث شدند او به عشقش نرسد را بی‌رحمانه نابود کند . از خواب می‌پرم و ادامه می‌دهم. حبس شده‌ام در یک ملک اربابی در سرزمینی با سرمای سوزناک، بهار بی‌اندازه زیبا و تابستان وحشتناک. انگار همانطور که احساسات آدم‌های داستان تند و تیز است زمین و آسمان هم با هم سر جنگ دارند. خیلی فکر می‌کنم به خواهران برونته، به خانه‌ای که در آن می‌زیسته‌اند، به روزهایشان که چگونه می‌گذشته،‌ به جین ایر رمان مورد علاقه‌ام که بارها و بارها خواندمش و سعی کردم هر نسخه‌ی ساخته شده‌ی اقتباسی از آن را ببینم. به آنهمه خشم فروخورده و سکوت همزمان که در این داستان‌ها و روابط عاشقانه حس می‌کنم. من همواره فکر می‌کنم به راچستر و هیتکلیف این مردهای عجیب غریب که در داستان‌های این خواهران حضور دارند. به امیلی فکر می‌کنم. آیا در آن فرصت کوتاه زندگانی‌اش عاشق شده بود. هیتکلیف جلوه‌ی چه کسی در داستان اوست؟من فکر می‌کنم و در تاریکی‌های ذهنم جایی که هی دنبال یک دستاویز می‌گردم برای فهم بهتر داستان دستانم این حقیقت را لمس می‌کنند که نگاه کن، هیتکلیف خود کاترین است و کاتی دختر کاترین دوباره جلوه‌ی حضور خودش است و اینها همه سایه‌ای است از امیلی که پشت خطوط این داستان پنهان شده است. امیلی اسیر در یک ملک اربابی، امیلی که عاشق تاخت و تاز و کشف دنیای بیرونی است و تنها کسی که به او این حق را می‌دهد و او را وارد دنیای بیش‌ از اندازه مردانه‌اش می‌کند همان شخصیت هیتکلیف است که اصلا با بقیه‌ی مردهای داستان نسبتی ندارد، او از جهانی بیرون از آن ملک اربابی با آن قاعده و قانون‌های سرکوب کننده‌اش سر درآورده، همیشه تحقیر می‌شود، جلوی هرگونه بلندپروازی‌اش گرفته می‌شود، حق سواد و تحصیل از او گرفته می‌شود. به خاطر مو و ابروهای سیاه و آن ظاهر متفاوتش مدام خوار می‌شود و کسی که او را می‌بیند، حس می‌کند و دردهایش را می‌شناسد در این خانه یک دختر است. بله کاترین، کاترین که تا آخرین ثانیه‌ی زنده بودن، پدرش به خاطر اینکه نتوانسته دختر حرف گوش‌کن و به قاعده‌ای باشد به خاطر عصیانگر بودنش او را نمی‌بخشد و این از دید من نفی یک دختر جستجوگر، عصیانگر و متفاوت از دید دنیای مردسالار است. کاترین مدام پس‌زده می‌شود ولی کسی که روحش را درک می‌کند و با آشوب‌های درونی‌اش سازگار می‌شود هیتکلیف است.داستان روی خط خشم و عصیان جلو می‌رود و عشق تنها چیزی است که در داستان شالوده‌ی اینهمه احساسات ضد و نقیض را تشکیل می‌دهد. هیتکلیف سعی می‌کند خواهرشوهر کاترین را که زنی است مطابق میل جامعه‌ی مردسالار،‌درست تربیت شده و زیبا و خوابانده شده در پر قو اسیر کند، زجر بدهد و در پایان به مرور از بین ببرد، انگار نویسنده دارد هی خشمش را می‌ریزد توی تن هیتکلیف و او پیش می‌رود و همه‌چیز را نابود می‌کند، آن برادر از خودراضی و پر از کینه‌ی کاترین، شوهر کاترین که هیچ از عوالم و دنیاهای او سردر نمی‌آورد و به نظرش او مریض است و فقط به درمان نیاز دارد. می‌خواهد مهربان باشد و سعی می‌کند به کاترین به چشم یک زائده‌ی بیمار نگاه کند نه یک موجود زنده که نیاز به فهم اطرافیان دارد. نه کاترین دوستش ندارد چون هیچکس کسی را که مدام احساساتش را به سخره بگیرد و چون نمی‌فهمد تحقیر کند دوست ندارد. با او زندگی می‌کند و حتی شاید به ظاهر در کنارش آرام است ولی اسمش را عشق نمی‌‌گذارد چرا که عشق همواره به این معناست که کسی را ببینیم و همه‌ی بی‌قراری‌هاو زخم‌های روحش را بیماری نپنداریم هیچ، که حتی دوست بداریم. چرا که شاید زخمی از همان جنس در روحمان داریم که می‌دانیم جایش چقدر درد می‌کند. پس عذابش نمی‌دهیم و حتی می‌دانیم چگونه می‌شود این زخم را درمان کرد.کاترین زخم هیتکلیف را، زخم نخواسته شدن، پس‌زده شدن و تحقیر را به خوبی می‌بیند با او همراه می‌شود، از او دفاع می‌کند و کنارش می‌ماند. جایی در داستان هم می‌گوید روح من و هیتکلیف هر دو از یک جنس است. من می‌گویم این آشوب را می‌گوید، اینهمه سخت و محکم ایستادن در جهانی که مدام تو را پس می‌زند. از تو چیز دیگری می‌خواهد و ساده‌ترین امکانات را حق تو نمی‌داند. تو یک پادویی در یک ملک اربابی، حتی حق نداری که توسط ارباب دوست داشته بشوی. یک اسب خوب داشته باشی و از وادرینگ هایتس بیرون بزنی. جایی در کتاب اتاقی از آن خود از ویرجینیا وولف می‌خوانم که نوشته‌های خواهران برونته پر از خشم و آشفتگی است. آنها نبوغ نویسندگی دارند ولی این خشم نمی‌گذارد چیز خوبی خلق کنند.او هرگز نخواهد توانست نبوغ خود را به طور کامل ارائه کند. کتابهایش معیوب و تحریف شده خواهد بود. آنجا که باید آرامش داشته باشد با خشم می‌نویسد، آنجا که باید درباره‌ی شخصیت‌های داستانش بنویسد درباره‌ی خودش می‌نویسد، او با سرنوشت خود سر جنگ دارد مگر ممکن بود جوان و در هم شکسته و سرخورده نمیرد؟او معتقد است اگر این خواهران پولی برای بیرون رفتن از آن ملک اربابی داشتند، یا تجربه‌ی سفر و معاشرت با آدم‌ها و شخصیت‌های مختلف  برایشان امکان داشت، جور دیگری می‌نوشتند. چه کسی است که منکر این حرف بشود ولی من معتقدم که بله این امکان برایشان فراهم نبود، پولی هم نداشتند اما چه اندازه شجاع بودند که این انزوا را نوشتند. آنها به هر زنی که در گوشه‌ای از دنیا حبس شده بود و مجبور بود با تکه‌ی کوچکی از دنیا زندگی کند و در همان تکه‌ی کوچک هم بدون داشتن هیچ امکانی برای فرار یا جور دیگر زیستن بمیرد آموختند که تو با همه‌ی تنها بودن‌هایت با همه‌ی پس زده شدنت تو با این زندگی کوچک و محقرت زیست ارزشمندی داری. زنان داستان‌های خواهران برونته به ما نشان می‌دهند که سواد داشتن، خواندن ادبیات و عمیق شدن در تکه‌های کوچک روزمره می‌تواند یک اثر بزرگ خلق کند که شاید هزاران زن ثروتمند دنیا دیده و با همگان در حشر و نشر هم قادر به خلق کردنش نیستند. در داستان‌های خواهران برونته انزوا مقدس است. انزوا خواندن است، انزوا ادبیات است و ادبیات خلق کردن دوباره‌ی خود است بیرون از چارچوبی که از ما انتظار می‌رود رفتار کنیم. در خطوطی که از ما بر جا می‌ماند ما زنده خواهیم بود آنگونه که زندگی را لمس کردیم. آنها فقط داستان‌های پر از خشم و هرج‌و مرج نیستند بلکه بازتاب درونی زنی هستند که تمام موجودیتش در یک خانه حبس شده است و او چه اندازه می‌جنگد که این نباشد، که پا را از این مرزها فراتر بگذارد و افق‌های بزرگتری را ببیند. عاشق باشد، یک عشق ناممکن و نشدنی و حتی به خاطرش بمیرد. توسط اطرافیان پس زده شود، انگ مریض و بیمار روانی بگیرد، درک نشود ولی  صدایش را در تاریخ به جا بگذارد. خواهران  برونته من دارم فکر می‌کنم که شاید من هم نتوانم هیچوقت هیچ اثر بزرگی خلق کنم. نتوانم بی‌تفاوت باشم، بدون خشم باشم و شخصیت‌هایی کامل و بی عیب و نقص خلق کنم. شاید این شخصیت گیج، آسیب دیده و پر از نقص و شرمم در هر کدام از خطوطی که می‌نویسم سر و کله‌اش پیدا می‌شود ولی آیا می‌توانم به خودم بگویم خب تو که سفر نمی‌روی، پول چندانی توی جیب‌هایت نداری، شخصیت‌های زیادی را ندیده‌ای و امکانات کافی نداری خواننده‌ای هم که نداری ، پس چرا باید بنویسی. نه نمی‌توانم بگویم چون نوشتن بخشی از من است همانطور که بخشی از وجود خواهران برونته بوده. این نوشتن بوده که آنها را در همان عمر کوتاهی هم که داشته‌اند تازه و پویا نگه‌می‌داشته. در داستان‌هایشان بوده که موجودیت زنان را، گونه‌ای از زنان که در ملک‌های اربابی دور از دسترس بدون پول و امکانات و به قول ویرجینیا وولف اتاقی از آن خود زندگی می‌کرده اند را ترسیم کرده‌اند تا بقیه با خواندنشان به آنها فکر کنند. اینکه چگونه زندگی کردند، زندگی را از چه دریچه‌ای دیدند و چرا پر از خشم و عشق و کینه و زخم شدند.من فکر می‌کنم آنها صدای بی‌شمار زنانی بودند که به خاطر نداشتن آزادی‌های ساده‌ای مثل سفر رفتن و از مرزهای وادرینگ هایتس گذشتن به ادبیات پناه بردند. به جای اینکه مثل نلی شخصیت خدمتکار داستان که دارد قصه را تعریف می‌کند به دوختن درزها و تمیزکاری و پخت و پز و آشپزخانه پناه ببرند به کاغذ و ادبیات پناه بردند و دریافتند که آه چه زندگی غمگینی دارند. در جای جای داستان می‌بینیم که کاترین و همینطور کاتی دخترش مدام در بین کتاب‌ها زندگی می‌کنند. حتی بدون کتاب‌هایشان بیمار می‌شوند. آنها حتی دفتر هم ندارند بلکه زندگی‌شان را وسط کتاب‌هایی که می‌خوانند می‌نویسند. این ادبیات است که آن ملک اربابی بی‌روح را برایشان قابل تحمل می‌کند. چیزی که برایم جالب بود این بود که ردپای هزار و یک شب هم در کتاب پیدا بود. کاتی جایی در داستان که می‌خواهد مرزهای ناشناخته را بگذراند و پدرش نمی‌گذارد به کاروان‌ها اشاره می‌کند که در داستان های هزار و یک شب  از یک بیابان با شترهایشان می‌گذرند. این گذار و این عبور از مرزها در داستان‌های زنان بسیار دلنشین و پر از رمز و راز و معناست. انگار این برای مردها یک امکانی بوده که زنان همیشه از آن محروم بوده‌اند مگر با همراهی یک مرد هرگز امکان عبور از این مرزها برایشان ممکن نبوده. اما اگر مردی بود که دلش نخواست از مرز هم رد شود چی. اگر مرد ضعیفی بود که به زندگی در بین حصار عادت کرده بود آیا می شود به سمتش رفت و به او دلخوش بود؟ در داستان وقتی که کاتی عاشق پسر‌عمه‌ی بیمار و رو به مرگ خود می‌شود در ابتدا چون وادارش می‌کند مرزهایی را بشکند و از خانه بیرون بزند که او را ببیند برایش جذابیت دارد ولی وقتی می‌فهمد که در زندگی شخصی‌اش و حتی رویاهایش دلش می‌خواهد در یک تکه زمین بنشیند و آفتاب بگیرد چه اندازه دلمرده و غمگین می‌شود. بهترین کار در یک روز گرم ماه ژوئیه این است که آدم از صبح تا شب برود روی یک تکه چمن وسط بوته زار دراز بکشد. ... اما من دوست داشتم همه چیز بدرخشد و بجوشد و برقصد انگار که در جشن باشکوهی هستیم. به او گفتم که بهشتش بی جان و بی رمق است و او به من گفت که بهشت من مستانه است. گفتم در بهشت او من خوابم می برد گفت که در بهشت من نمی شود نفس کشید. اینجاست که اینها با هم در تقابل قرار می‌گیرند کاتی که دلش می‌خواهد در پویایی باشد و لینتن که می‌خواهد در آرامش و انزوا بماند. در انتها هم این لینتن کتاب‌خوان با سواد مریض نیست که معشوقه‌ی کاتی باقی می‌ماند بلکه این هیرتن است که با بی‌باکی و جسارت و بنیه‌ی سالمش و علاقه‌ای که به کشف ناشناخته‌ها دارد علاقه‌ی کاترین را برمی‌انگیزد و او را شیفته‌ی خود می‌کند. او هم بی‌سواد مانده و باز تحقیر شده و این تحقیر او را پر از جسارت و خواستن کرده همانطور که هیتکلیف بود. همانطور که هیتکلیف هم باز کاترین و جلوه‌ی حضورش را تنها در هیرتن می‌بیند.داستان پیش می‌رود و این خشمی که در انسان‌ها زندگی می‌کند، این میلی که برای تغییر و انتقام از سرنوشت محتوم دارند مقدس شمرده می‌شود و در خودش عشق را می‌رویاند. درست همانطور که دلمردگی، اشرافیت، تکرار و برده بودن و فراموش کردن آزادی عشق را به وجود که نمی‌آورد هیچ که حتی تقبیح هم می‌کند آنچنان که کلفت خانه نلی که شاهد ماجراهای خانه است مدام به نظرش همه‌ی عشق‌ها اشتباه می‌آیند و سعی دارد که از اتفاق افتادنشان جلوگیری کند.من فکر می‌کنم که همواره عشق با آزادی‌ روح بشری یگانه است. در صورتی که اگر آن خوی وحشی، احساسات افسار گسیخته، نگاه به روبه‌رو و ولع برای تجربه‌ی جهانی تازه در کسی نباشد هرگز عاشق هم نمی‌شود. چرا که عشق در نوع خودش نوعی ساختارشکنی است. آنگونه که بیان می‌شود، عجیب به نظر می‌رسد و نادیده گرفتنش باعث عذابی جاودان می‌شود که حتی زنده بودن را برای شخصیت‌های عاشق داستان مختل می‌کند.</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 00:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که به اعماق دریا افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-jwwuf9vk7w4w</link>
                <description>دختری که به اعماق دریا افتاد رو یکی دو سال پیش خریده بودم به پیشنهاد کتابدار اون مجموعه که گفتن خوب و پر طرفداره(!) یادمه صرفا چند صفحه خونده بودم اما کنار گذاشتمش چون با علایق من چندان سازگار نبود.خلاصه تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتم دل رو بزنم به دریا و کامل بخونمش تا هم با موضوعات دیگه ای خارج از سبک و علایق خودم آشنا بشم و هم ببینم این چه کتابیه که تا اسمش میرسه کلی تعریف و تمجید دوستان و همکلاسی ها کنارش میاد!جلد کتاب:امتیاز من به این کتاب: ۲/۷۵ از ۵ژانر: فانتزی-ماجراجویی- عاشقانه 《سال‌های سال است که طوفان‌هایی سهمگین روستای محل زندگی مینا را در می‌نوردند. سیل روستاها را ویران می‌کند و جنگ‌های خونین هر چه را از دست طبیعت در امان می‌ماند نابود می‌کند. اهالی باور دارند که خدای دریاها که روزگاری محافظ آن‌ها بوده، حالا به دلیلی آن‌ها را نفرین کرده و کمر به مرگ و نیستی آن‌ها بسته است. مردم در تلاش برای امان پیدا کردن از خشم او هر سال دوشیزه‌ای زیبا را به داخل دریا می‌اندازند تا عروس خدای دریا شود و به این امید زنده‌اند که بالأخره یکی از آن‌ها عروس مطلوب او باشد و به رنج و مصیبت‌شان پایان بدهد..》×جلد کتاباینکه میگن &quot;کتاب رو از روی جلدش قضاوت نکنید&quot; درسته!و راستش این جمله درباره‌ی این کتاب کاملاً صدق می‌کنه. تجربه‌ی شخصی‌ام نشون داده که هرچه طراحی جلد ساده‌تر و بی‌زرق‌وبرق‌تر باشه، احتمال اینکه محتوای اثر قوی‌تر و ماندگارتر باشه بیشتر هست و اینجا هم، گرافیک چشمگیر جلد، انتظاراتی ایجاد می‌کنه که در نهایت چندان برآورده نمی‌شه.×جزئیات: کمک به توصیفِ دقیق یا تحمیل تخیل؟در ابتدای داستان، جزئیاتی که نویسنده توصیف می‌کنه جذاب و دلنشین هست. اما هرچه پیش‌ می‌ریم، این توصیفات بیش‌ازحد طولانی و خسته‌کننده می‌شن. جزئیات واقعا خوب‌ و کمک کننده هستن، اما وقتی نویسنده تخیلش رو به زور به خورد خواننده بده و نگذاره خودش فضا رو تصور کنه، این هنر محسوب نمی‌شه، بلکه داستان‌گویی رو تبدیل به فیلمنامه‌ای پر از توضیحات اضافی می‌کنه. این مسئله در فیلم و سریال بسیار جذاب و مفید هست، چون اونجا ما داستان رو از طریق تصویر دریافت می‌کنیم، اما در کتاب، این حجم از جزئیات می‌تونه که تأثیر معکوسی داشته باشه.نویسنده ای که قاشق دست گرفته و تخیل خودش رو به زور به خورد خواننده میده😁&quot;فداکاری&quot; حرکتی جذاب اما تکراری!خیلی‌ها فکر می‌کنند شیم چیانگ، زیباترین دختر روستا و دلداده‌ی برادر بزرگتر مینا، جون، همان عروس افسانه‌ایِ حقیقی است اما شبی که قرار است او را قربانی کنند، جون، مخفیانه او را از مهلکه دور می‌کند و مینا هم برای اینکه برادرش گرفتار مجازات مرگِ دخالت در مراسم آیینی روستا نشود خودش را به‌جای چیانگ به داخل دریا می‌اندازد. این ایده، یعنی دختری که برای نجات دیگران خودش را فدا می‌کنه، شاید در نگاه اول احساسی و تأثیرگذار باشه، اما واقعیت این هست که این سناریو را بارها و بارها در داستان‌های مشابه دیده‌ایم. کتاب‌های شناخته شده ای در این ژانر مثل مجموعه جادوهای همیشگی یا دختری که ماه را نوشید هم از همین مفهوم استفاده کردن. شاید اگر در ده سالگیم این کتاب رو می‌خوندم، مجذوب این نوع روایت می‌شدم، اما حالا دیگه این سبک داستانی آن تازگی و جذابیت گذشته رو برای من نداره و به نظر می‌رسه که خیلی از نویسندگان هنوز به این ایده وابسته‌ هستن، درحالی‌که جای خلاقیت‌های تازه در چنین ژانری واقعاً خالی هست.×شخصیت پردازینقطه قوت کار، شخصیت پردازی قوی نویسنده هست. با اینکه در طول داستان خواننده با شخصیت‌ های متعددی رو به رو میشه اما به دلیل اینکه حتی کوچکترین نقش ها هم از دیگری تفاوت دارن و به عبارتی منحصر به فرد هستن، این موضوع نه تنها آسیب زا نبوده بلکه نقطه قوتی هست که در هر نویسنده ای دیده نمی‌شه.&quot;بازگو کردن یک افسانه به شیوه ای متفاوت&quot;افسانه‌ی شیم چیانگ در فرهنگ کره‌ی جنوبی وجود داره، و اینکه نویسنده سعی کرده این افسانه را با دیدی جدید روایت کنه، نکته‌ی مثبتی هست. اینکه یک داستان شناخته‌شده را برداری و از زاویه‌ای متفاوت به اون نگاه کنی، می‌تونه کنجکاوی مخاطب رو قلقلک بده. هرچند، جا داشت که این بازآفرینی خلاقانه‌تر باشه تا داستان از کلیشه‌های رایج فاصله بگیره×نتیجه‌گیری: ارزش یک‌بار خواندن را دارد، اما...در نهایت، دختری که به اعماق دریا افتاد کتابی متوسط هست که ارزش یک‌بار خواندن را می‌تونه داشته باشه، اما حتی در ژانر خودش هم اثر درخشانی محسوب نمی‌شه. شاید اگر این داستان به‌عنوان یک فیلم ساخته می‌شد، جذابیت بیشتری پیدا می‌کرد× ممنون از پیشگوی معبد دلفی عزیز  با نقد جذابش من رو مشتاق کرد این کتاب را امتحان کنم.اما شما نظرتون چیه؟ به این دسته از کتاب ها علاقه دارین؟ فکر می کنین همچین کتاب هایی که انتشارات مدتی هست بهشون روی آوردن چه تاثیری روی نوجوان ها و جامعه در نهایت قراره بگذارن؟</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 12:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب خیلی خوب و خفن معمایی</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%D9%81%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ojckjmd6pwng</link>
                <description>هیچکس نمیداند که شخصیت آدمها واقعا چطور ساخته می شود. اینکه دقیقا چه چیزی باعث می شود تلخ ، شاد ، محافظه کار یا آزاد و بیخیال باشیم چندان مهم نیست ؛ چیزی که هستیم اهمیت دارد.بعد از مدت ها بالاخره کتابی دستم گرفتم که اینقدر منو جذب خودش کرده بود که یک دقیقه هم دوست نداشتم بذارمش زمین و حتی سر کار هم ذهنم پیشش بود و دوست داشتم بخونم. اینقدر ولع داشتم برای خوندنش. به پیشنهاد پیج این کتاب رو خوندم و واقعا تشکر میکنم ازش بابت پیشنهاد خوبش. همون اول بهتون بگم اگه اهل ژانر معمایی هستین این کتاب را حتما حتما بهتون معرفی میکنم. نوع روایت داستان هم شبیه مینی سریال russian doll  بود اگه دیده باشین . وقایع کتاب بجای اینکه بره جلو ، مدام میره عقب تا کاراکتر اصلی به این برسه که باید چکار کنه تا جلوی قتل را بگیره. همه چی از یک قتل اتفاق میوفته و فشار روانی این قتل برای شخصیت اصلی اینقدر زیاد بوده که باعث میشه وارد یک لوپ زمانی بشه و هر روز که از خواب بیدار میشه ، میبینه که از لحاظ زمانی در حال عقب گرد هست. چیزی که باعث شده بود اینقدر جذب بشم ، واکاوی شخصیت ها بود ؛ اینکه هرچی پیش میرفتید یه لایه از شخصیت ها میرفت کنار و متعجب و شوکه میشید. شروع، بدنه و پایان‌بندی همگی به‌جا و دقیق شکل گرفتن و به همین واسطه سوالات ذهنی شما بی‌جواب نخواهند موند. ترجمه کتاب خیلی خوب بود و به دور از پیچیدگی بود و ساده و قابل فهم بود . هیجان داستان دقیقا تا آخر داستان حفظ میشه و شما را گیر میندازه. نویسنده واقعا ذهن خلاقی داره . خیلی توصیف دقیق از وقایع ارائه میده و چینش داستانی خیلی خوبی داره.</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 14:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر من چند کتاب می‌ارزد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/books-and-my-short-lifespan-qeovaae7cdl9</link>
                <description>نگارنده این سطور نگران است. دقیق‌تر این که گرخیده، ترس برش داشته.بنده یک ترس غیرعقلانی دارم که اسمش را گذاشته‌ام «آگراماتوفوبیا»؛ برگفته از آگراماتوس در یونانی که می‌شود «بی‌سوادی». اینجانب می‌هراسد که بی‌سواد از دنیا رفته و دار فانی را پیش از کتاب‌خوانی (به حد لازمش، که بی‌حد و اندازه است) وداع گوید. می‌ترسد اجل با نوع معلّق‌اش دستش را از کتاب کوتاه کند.البته در صحبت از «بی‌سوادی» منظور نگارنده قطعاََ توانایی خواندن و جرئت نوشتن نیست؛ که شکر خدا اندکی از هر فن را داراست. این بی‌سوادی که هراسش به جان وی افتاده از نوع کم‌دانی است و هم‌مرز با نادانی. یک‌جور موجودیت است که در آن موجود (در اینجا نگارنده) به آنچه نمی‌داند آگاه است، یعنی یک گام از نادانی فاصله گرفته، ولی یک جایی همان ورها گه‌گیجه گرفته. نه میل به بازگشت دارد، نه جانِ لازم جهت جلو جهیدن. و دقیقا همین‌جاست که آدم آگراماتوفوبیک می‌شود.شخص کم‌دان را چون جانِ‌ جهیدن نیست، چاره‌ای نمی‌ماند جز کورمال‌کورمال مسیرِ خلاف را پیش گرفتن؛ و نگارنده این چرخه پُر استهلاک را به جان می‌خرد، به شرطی که اجل قصد جانش را نکرده باشد. که اگر این اجلِ معجّل اجازه بدهد، ایشان با مالش چشم روی کتاب‌ها راه دانایی را یافته و لااقل چند گامِ بیشتر از نادانی خواهد گریخت.از معضلاتِ دیگر مثلاً اینکه آگراماتوفوبیای نگارنده نوعی جاذبه-دافعه ایجاد نموده میان وی و کتاب‌هایش. یک رابطه دوسویه که یک سوی‌اش هراس است، سوی دیگرش هوس: هراس از نرسیدن و هوسِ چشیدن. اگر بخواهیم ریز بشویم، مثل حس عاشق به لب معشوق، پیش از وصول نظر مثبت ایشان. (همان دوره‌ای که یک دلش می‌گوید برو ببوس این لامذهب را و دل دیگرش می‌گوید مگر مغز چلچله خوردی، این زیباروی کجا، تو کجا؟).یک بار، ظهر جمعه‌ یا چهارشنبه‌ یا شاید هم یک‌شنبه‌ای بود (حافظه را ببین)، نشستم حساب‌کتاب کنم که حالا بر فرضِ مثال اجل اجازه داد هفتاد و اندی ساله بشویم. با احتساب این عمرِ‌ افزوده و آوانس‌گونه، چند کتاب می‌شود خواند؟ یعنی آن ظهر از خوردم پرسیدم: «عمر من چند کتاب می‌ارزد؟» و دیدم با عینک خوش‌بینی و لیوان نیمه‌آب‌شده کنار میز و شبدر چهاربرگ و کوفت و زهرمار هم عمر اینجانب چند صد کتاب بیشتر نمی‌ارزد. که خوب، گلاب به رویتان، باید شاشید در این حساب و کتاب و حتی هندسه زندگی. (هندسه را همین‌جوری از روی مشکل شخصی گفتم.)حالا غرض از ایراد این چرندیات اینکه: ظاهراً چاره‌ای جز سازش و قناعت نیست و لااقل در جدال با اجل باید خیام‌گونه اندیشید که «قانع بِیِک استخوان چو کرکس بودن» بهتر از این است که آدم خدایی ناکرده نادان از دنیا برود. و نگارنده توصیه‌ای دارد به هم‌هراسان‌ خویش، به قشر آگراماتوفوبیک جامعه، که دوستان، این چند صد کتابی که عمر چتر می‌گیرد روش را با دقت انتخاب باید کرد. چیز و چیزکی باید خواند که نسخۀ روبه‌موت‌مان را روسفید کند و ناکام از دنیا نَبَرد.کتاب زیاد بخوانیم. کتابِ خوب بخوانیم. و خداوکیلی درصورت‌امکان از این ژانر زردِ «موفقیت»‌ بکشیم بیرون. هدایت و جمالزاده و دهخدا و سایر زرنویسانِ فارسی را بخوانیم برای گشایش روح و کتاب‌‌های مهارت‌آموز بخوانیم برای رشد. (البته که خواننده صاحب‌اختیار است هرآنچه عشق‌اش می‌کشد بخواند و بند قبلی پیشنهادی دوستانه بیش نبود. وگرنه ما رو سنه‌نه.)همین. شما را به خدا و خودم را به هراس‌هایم می‌سپارم. </description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 18:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتایجی که از «فهرست مهمانان» گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-htgdqgk3oitk</link>
                <description>این کتاب رو امروز صبح تموم کردم؛ در کمتر از ۲۴ ساعت.یه رمان معمایی و جنایی که ماجراش در بستر یه عروسی اتفاق می‌افته؛ یه عروسی پر زرق و برق؛ درحالی که بنیاد خانواده‌ای که می‌خواد تشکیل بشه از درون پوسیده.با خوندن این رمان و سایر رمان‌های جنایی بریتانیایی(رمان ترسناک و جنایی بریتانیایی زیاد خوندم) به چندتا نتیجه مهم رسیدم که خوبه برای شمام به اشتراک بذارم:۱. خاااااک عالم بر سرشون با این روابط بی‌قید و بدون چارچوبشون که توی داستان‌ها همه با هم رابطه دارن، مجرد با متاهل، متاهل با متاهل، مثلثی، ضربدری، شش ضلعی، کلوز فرند، جاست فرند، کوفت، زهرمار...۲. بازهم خااااک عالم بر سرشون که روح و جسم و زندگیشونو به فنا میدن انقدر که شراب می‌خورن. یعنی هر بدبختی‌ای دارن از این مشروب خوردنه، از اینه که توی شادی و غم و همه زندگیشون شراب هست و بدبختشون کرده.۳. این که میگن «توی جوامع غربی، مردها چشم و دل سیرن و انقدر زن بی‌حجاب دیدن که دیگه براشون مهم نیست»، حرف مفتی بیش نیست. هم براشون مهمه و هم رفتار و پوشش و بدن خانم‌ها کاملا تحت نظر مردهاست و روی رفتارشون اثر می‌ذاره.۴. بدن و جسمانیت زن هنوز یه ابژه ست. با وجود جنبش‌های فمینیستی، بدن زن هنوز هم در جامعه غرب شیءانگاری میشه. و از اون بدتر اینه که نه‌تنها جلوی شیءانگاری بدن زن گرفته نشده، بدن مردانه هم داره به سمت شیءانگاری میره. یعنی این دیگه توهین به زن یا مرد نیست، توهین به انسانه، کالاشدگی انسانه.۵. اینکه یه زن و مرد بگن ما دوست معمولی هستیم و مثل خواهر و برادریم و... حرف مفته. کاملا مفت.</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 19:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالم که مادرم مرده</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/httpsvirgoolioafhabibi%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-l23yuexgaukr</link>
                <description>چهارزانو روبری قبرش می‌نشینم. نگاهی طولانی به کلمات روی سنگ قبرش می‌اندازم.شجاع، مهربان، وفادار، شیرین، بامحبت، باوقار، محکم، بافکر، بامزه، واقعی، امیدوار، بازیگوش، فهیم و غیره و غیره.ولی بود، واقعا؟ واقعا هیچ کدام از این صفت‌ها بود؟ ...چرا از مرده اسطوره می‌سازیم؟ چرا نمی‌توانیم راجع به آن‌ها صادق باشیم؟ مخصوصا مادرها. بیشترین کسانی که از آن‌ها اسطوره‌سازی شده.اولین چیزی که در این کتاب توجه من را جلب کرد اسمش بود، وقتی اسمش را دیدم با خودم گفتم من باید این کتاب را بخوانم. کتاب هنوز در ایران ترجمه نشده ولی خوشبختانه نسخه انگلیسی راحت پیدا شد. کتاب ناامیدم نکرد. بعد از خود‌زندگی‌نامه‌های ویل اسمیت (ویل)، متیو پری (دوستان) این سومین کتاب خودزندگی‌نامه‌ای بود که از یک سلبریتی می‌خواندم، و بهترین‌شان. کتاب متیو خوب نبود، کتاب ویل به همین اندازه جالب است ولی مثل نویسنده‌اش به سرانجام نمی‌رسد. ولی اینجا این کتاب و زندگی این کودک-بازیگر به لطف مرگ مادرش جمع و جور می‌شود. داستان کتاب درباره دختری است که در کودکی به خواست مادرش بازیگر می‌شود.هاله‌ای از تقدس پیرامون پدر و مادرها وجود دارد که باعث می‌شود، هر حرفی هم که در درباره‌شان بزنی با جملاتی از این دست مواجه شد: &quot;هر چی نباشه پدرته/مادرته، احترامش واجبه!&quot; &quot;برات کلی زحمت کشیده!&quot; &quot;اگه یه اتفاقی براشون بیفته، پشیمون میشی!&quot; و در نهایت هم نفرین پدر و دعای مادر هم که معرف حضور همه هست. درباره این تقدس، باور دارم چرت و پرتی بیش نیست. پدر و مادرها اشتباه می‌کنند، زیاد. مادرها عموما بیشتر، پدرها کمتر، چون پدری خاصی نمی‌کنند که بخواهد اشتباه باشد (اگر شما جزو دسته افرادی هستید که فکر می‌کنید پدر و مادرها اشتباه نمی‌کنند باید به خاطرات کودکی‌تان و تعریف اشتباه بیشتر فکر کنید.)  شاید برای همین است که مادرها بیشتر به دام این می‌افتند که کنترلگر باشند. زندگی نکرده خودشان را در فرزندشان جستجو می‌کنند. فرزندی که خودش زندگی نکرده‌ای دارد و نمی‌تواند همزمان هم به جای مادر و هم به جای خودش زندگی کند. این داستان هم داستانی زیاد رخ‌داده از همین دست است.بعضی‌‌وقت‌ها که دلم برایش تنگ می‌شود، تصور می‌کنم زندگی‌ام چگونه می‌بود، اگر هنوز زنده بود. تصور می‌کنم که شاید معذرت‌خواهی می‌کرد و ما در آغوش هم گریه می‌کردیم و قول می‌دادیم از نو شروع کنیم. شاید من را در رسیدن به هویت، امید‌ها، رویاها و تلاش‌هایم، حمایت می‌کرد.ولی بعدش متوجه می‌شوم، من هم دارم از مرده به شکلی که بقیه اسطوره‌سازی می‌کنند، اسطوره‌سازی می‌کنم.... اگر هنوز زنده بود، بیشترین تلاشش را می‌کرد تا من را وادار کند کسی باشم که خودش می‌خواست.اگر بخواهم ایرادی به کتاب وارد کنم. یکی این است که حس می‌کنم شاید بعضی از واکنش‌های شدید مادر از قلم افتاده (سیر واکنش‌هایش نسبت به دختر یکهو اوج می‌گیرد.) نکته دیگر برادرها هستند، به جز اشاره‌ای سطحی حرفی از آن‌ها به میان نمی‌آید. که البته می‌تواند دلایل خوبی داشته باشد، مثل بی‌خاصیت بودنشان در زندگی دختر، یا خواست خودشان برای حفظ حریم شخصی.در نهایت کتاب حرف خودش را صریح و صادقانه بیان می‌کند. کتاب امیدوار کننده هم هست، اگر شانس بیاوردید و مادرتان در زمان صحیح بمیرد، جای اصلاح و تبدیل شدن به کسی که خود می‌خواهید هست. گرچه به نظرم نیازی به این قمار نیست، بعضی از پدر و مادرها واجد شرایط حذف شدن از زندگی هستند، بدون عذاب وجدان این کار را انجام بدهید و زندگی خودتان را بسازید نه زندگی آن‌ها را (آن‌ها هم فرصت خودشان را داشته‌اند، کسی فرصت دوباره گیرش نمی‌آید.)</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>افسانه حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 07:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب لاشه لطیف</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81-adu8edhyi49t</link>
                <description>#اخطار ( این متن حاوی اسپویل است ) رمانی که برای خواندنش به دل و جرئت زیادی نیاز دارید نه چون ترسناک یا دلهره آور است بلکه به‌خاطر زیر سوال بردن معنایی از انسانیت که تا کنون به ما آموخته اند.کتاب جهانی را به تصویر میکشد که ویروسی باعث مرگ همه حیوانات شده و انسان ها برای تأمین غذای خود به خوردن گوشت هم نوعان خود روی می‌آورند. جهانی که در مرکز زاد و ولد ، انسان ها را برای فرستادن به کشتارگاه پرورش میدهند و در قصابی های آن بسته های گوش و انگشت مزه دار شده به فروش میرسد. جایی که مردم در طویله خانه‌شان موجودی از جنس خودشان را  پرورش داده و بعد قربانی میکنند.نویسنده آنچنان جزئیات را بیان کرده است که بعد از خواندن هر کلمه از ذات آدمی متنفر میشوید اما وقتی به شخصیت اصلی کتاب می‌پردازید امیدوارانه تر ادامه میدهید. او که نائب رئیس کارخانه گوشت است پسرش را از دست داده و همسرش به خانه مادرش رفته تا با سوگ فرزندش کنار بیاید. مرد داستان که از حوادث اطرافش رنج زیادی میکشد به صورت اتفاقی از یک دوست دامی ماده هدیه میگیرد و بعد از گذشت مدتی متوجه میشود که عاشق آن دام شده و با او رابطه برقرار میکند و باعث باردار شدن او میشود. در ۹ ماه بارداری سعی میکند او را با قوانین زندگی انسانی آشنا کند و مهارت های معمولی را به او آموزش میدهد و زن را در اتاق خوابش نگهداری میکند . اکنون که روند داستان شما را درگیر احساسات و انسانیت مرد کرده است و منتظر تولد نوزاد هستید ناگهان در خط آخر غافلگیر میشوید چون مرد بلافاصله بعد از زایمان دام ماده را به قتل رسانده و تصمیم میگیرد بچه را با همسرش بزرگ کند. چون او هم مثل دیگران آن زن را فقط یک وسیله برای رسیدن به خواسته هایش دانسته و فراموش کرده که او هم یک انسان است.مرد که تاکنون با شخصیت آن انس گرفته بودید ، حالا پنجره‌ای جدید به روی این جهان کثیف بازکرده و آن زمان است که متوجه میشوید  وقتی مجازاتی برای خطای انسان نباشد بدون هیچ وجدانی مرتکب آن خواهد شد و استثنایی برای هیچکس وجود ندارد. </description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>AminoAcid</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 21:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لولیتا، پازلی که چفت نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/httpsvirgoolioafhabibi%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-gwmojbkectoq</link>
                <description>  شاید انتخاب این عکس برای این پست یک مقدار منزجرکننده باشد، ولی خوبداستان کتاب «لولیتا» درباره مردی است که عاشق دختربچه‌ای می‌شود و در مسیر این عشق سرنوشت خودش و دختربچه را به کلی دگرگون می‌کند.این کتاب از زمانی که نوجوان بودم در لیست کتاب‌هایی بود که می‌خواستم بخوانم. احتمالا آن زمان‌ها به خاطر ممنوعه بودنش. همان جذابیت تکراری چیزهایی که ما را ازشان می‌ترساندند و از دسترسمان دور نگه‌می‌داشتند. آن موقع‌ها نمی‌دانستم کتاب برای چه جنجال برانگیز است، فکر می‌کردم مشکل کتاب روایت بی‌پرده و صریح رابطه جنسی در خلال عشق است (آن موقع‌ها درکی از پدو.فیلی نداشتم (نیاز است که فرم این کلمه را تغییر بدهم؟ ویرگول روی این کلمه حساس است؟ اصلا چرا باید کلمه ممنوعه داشته باشیم؟ اصلا کلمه ممنوعه است یا من دارم شلوغش می‌کنم؟)). در نهایت کمی هم از کتاب خواندم از روی یک نسخه الکترونیکی ترجمه شده تا قبل از اوج داستان. چیزی که از خوانش آن زمانم یادم است توصیفات شفاف و بی‌بدیل کتاب است. توصیفات عاشق از معشوق هوس‌برانگیز و خواستنی است.بعدها فهمیدم که موضوع کتاب واقعا چیست و هم اینکه کتاب معمولا توی لیست کارهای کلاسیک مهم ظاهر می‌شود. پس این بار وقتی کتاب را شروع کردم دو دلیل دیگر داشتم، می‌خواستم از ذهن پدو.فیل‌ها سر در بیاورم و دومی ارزش ادبی کتاب. به مراد دومم رسیدم ولی اولی نه.بگذارید اول از نثر کتاب شروع کنم. این دفعه کتاب را به زبان اصلی خواندم. من مقدار قابل توجهی کتاب زبان اصلی خوانده‌ام (نه آن‌قدرها ولی خوب) و این سخت‌ترین کتابی بود که با آن مواجه می‌شدم. دایره لغات نویسنده واقعا گسترده بود فکر کنم اگر تعداد کلمات متفاوت را در کتاب اندازه می‌گرفتید سر به فلک می‌کشید و من تا به حال کتابی به این رنگارنگی از نظر دایره لغات نخوانده بودم (حتی در مقایسه با کتاب‌های وطنی). این دایره بزرگ باعث شده ریتم و آهنگ جملات نیز حفظ شود. مورد دیگر که خیلی به چشم می‌آمد جملات بلند و آبشاروار نویسنده بود توضیح این مورد کمی سخت است. با همه‌ی این وجود فرم کلی جمله‌سازی نویسنده روان است. در مجموع می‌توانم از این نظر آن ارزش ادبی و فرم خاص کتاب را ببینم.و اما مورد اول که در مورد دوم به سراغش می‌روم. من نتوانستم شخصیت اصلی کتاب و راوی داستان به عنوان یک شخصیت پدو.فیل باور کنم. اوایل برایم قابل باور بود بعد در نوسان افتادم و زمانی که به یکی از اوج‌های داستان رسید (اسپویل!!!!!!!!!!!! رابطه اول) کاملا ناامیدم کرد. عملا بعدش کتاب را صرفا به خاطر جذابیت و نثر ادامه دادم. کتاب هر چه جلوتر می‌رفت بیشتر شبیه داستانی معمولی از عشقی یک‌طرفه و حسادت می‌شد. شخصیت اصلی مثل پازلی است که کنار هم قرار نمی‌گیرد. علاقه‌اش به بچه‌ها براکت سنی و جنسی (فقط دختربچه‌ها) محدود دارد که آن را به یک مرد معمولی شبیه می‌کند. توصیفاتی که از بچه‌ها می‌دهد (چیزهایی که در آن‌ها دوست دارد) آن‌قدرها معطوف به خصوصیات مختص به بچه‌ها نیست و این درباره لولیتا هم صدق می‌کند، رفتارش در قبال بزرگ‌شدن لولیتا نیز برایم قابل قبول نیست. جزییاتی هوشمندانه نیز این‌ جا و آن جا وجود دارد که با منطق من می‌خواند ولی در نهایت این تصویر کلی برای من شخصیتی واقعی نمی‌سازد. و این ناامیدکننده‌ترین نکته داستان است.پی‌نوشت. نسخه‌ی چاپی‌ای که از من کتاب گرفتم مقدمه و موخره‌ی طولانی‌ای دارد (تقریبا به اندازه حجم خود کتاب) که من نخواندم. و درک هم نمی‌کنم چرا من قبل از این که خود کتاب را بخوانم باید توصیفی چنین بلند و بالا از زبان شخصی دیگر بخوانم حداقل این‌ها را بگذارند آخر کتاب (به این جا که رسیدم حس کردم که خودم هم دارم همین کار را می‌کنم در نتیجه دیگر ادامه نمی‌دهم.)</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>افسانه حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 13:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فِرِندز، دوستان و عاشقان متیو پری</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%81%D9%90%D8%B1%D9%90%D9%86%D8%AF%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-etisxxygjxge</link>
                <description>بعد از مرگ متیو پری یا همان آقای چندلر بینگ بانمک سریال فرندز. خبری از کتاب زندگی نامه اش شنیده بودم و دوست داشتم اگر کسی دارد ازش قرض بگیرم و بخوانم. آخر قیمت کتاب ها خیلی بالا رفته و دیگر صرفه ی اقتصادی برایم ندارد که کتاب نو بخرم و یک بار بخوانمش و بگذارمش کنار. پس از دوستانی که فرندز باز بودند پرسیدم کسی این کتاب را دارد که یکی گفت من دارم و قرار شد بیاوردش برایم. آوردش برایم. وقتی قیمتش را که 195000 تومان بود دیدم گفتم خب قطعا ارزش نداشته که بخرمش و خدا را سپاس گفتم که دوستم این را داشت و بهم قرض داد. البته من هم کتاب ضیافت افلاطونم را بهش داده بودم و یک فضای رد و بدل کتابی وجود داشت بینمان.خلاصه کتاب را شروع کردم. این آقا از اعتیاد مرده بود و این را هم میدانستم. ولی خب درین کتاب قرار بود بفهمم که مگر چقدر داغان بوده؟ راوی کتاب خود جناب متیو پری ست. و از تجارب ترک اعتیادش می گوید که چقدر هم زیاد به مراکز بازپروری و ترک اعتیاد رفته و دوباره از سر نو غزل خانوم. از لحظات اوج فلاکت و بدبختی اش میگوید. ازینکه مادرش ملکه زیبایی کانادا بوده و پدرش هم خیلی خوشتیپ بوده و در گروه موسیقی ای بوده و این ها با هم آشنا می شوند و با هم ازدواج میکنند و متیو پری به دنیا می آید. البته اینکه ازدواج میکنند را نمیدانم. حالا بالاخره مهم بچه ست که همین جناب متیو پری خان است.بعد در سن پنج سالگی که بوده پدر و مادرش از هم جدا میشوند و حضرت پدر میرود آمریکا و مادر کانادا می ماند و این بچه خورد میشود ازین جدایی و طی فاصله ی بین پدر و مادرش. یک جا می گوید من پنج سالم بود و مرا سوار هواپیما کردند و یک پلاکارد انداختند روی سینه ام که رویش نوشته بود &quot;کودک بدون همراه&quot; چقدر که عذاب کشیده بود که این مسیر را تنها طی کرده بود. حال متیو قصه ی ما پیش مادرش زندگی میکند تا 14 سالگی فکر کنم و مادرش هم با مردی ازدواج میکند. و حالا نکته ی جالبش اینجاست که مادر از فرزند میخواهد که تو دست من و شوهرم را بگذار توی دست هم.واقعا کاری جنایت آمیزتر ازین؟ بله .. داستانی که روایت میشود خیلی از لحاظ تاریخی نظم خاصی ندارد. هی به شرق و غرب میزند. بعد می آید از ماجرای شروع اعتیادش میگوید که وقتی دو ماهش بوده این پدر و مادر نمونه چون زیاد جیغ جیغ میکرده از دکتر دارو می خواهند و دکتر محترم هم بهشان دارویی میدهد که اعتیاد آور بوده و زمینه های اعتیاد ایشان فراهم میشود. یعنی به بچه ازین دارو که میدادند غش میکرده و به خواب فرو میرفته.حالا این متیو سرخورده که نیاز به توجه دارد  به طنز روی می آورد و با شوخی و دلقک بازی هایش نقل مجلس میشود. بعد می رود به آمریکا پیش پدرش و اولین کارهای رسانه ایش را انجام میدهد. و در فیلم و سریال هایی بازی میکند. چند رفیق هم دارد که آنها هم خیلی طنز هستند و رویش تاثیر میگذارند و مهمترین هدفشان معروف شدن است.خلاصه پایش به سریال فرندز باز میشود و خیلی معروف میشود ولی میگوید آنجا فهمیدم که معروفیت آن چیزی نبوده که میخواستم. چیزی که عذابش می دهد حس ناکافی بودن است. معروف میشود. پولدار میشود. جت شخصی داشته. با زیباترین و معروف ترین بازیگرها دوست میشود ولی خب به خاطر اعتیادش به مواد مخدر و الکل و حس کافی نبودن نمیتواند در هیچ کدام از روابطش بماند. همه ش هم به خاطر مصرف زیاد الکل و مواد مخدر به مراکز بازپروری میرود ولی به خاطر بی هدف بودن و سرخوردگی در زندگی اش باز مواد و الکل و سیگار را شروع میکند.یک صحنه اش که خیلی دلم را خراشاند آن صحنه بود که میگوید در مرکز ترک اعتیاد بودم و مراسم اسکار بود و جولیا رابرتز که قبلا دوست دختر من بود و من باهاش کات کرده بودم چون حس میکردم لایقش نیستم ، جایزه اسکار را برد و رفت روی صحنه و جایزه را گرفت. حالا در بین این روایت هایش خیلی هم یادی از خدا میکند و گوشه به گوشه از خدا میگوید که نجاتش داده وگرنه میمرده است. از افراد خوبی که اطرافش بودند میگوید که واقعا در حقش لطف کرده بودند و من با خودم میگفتم اگر نصف این افراد دور من بودند نه تنها اسکار میگرفتم. نوبل ادبیات را هم میبردم. زندگی نامه جالبی بود. من دوستش داشتم و قطعا درس هایی درش بود برای کسانی که پند میگیرند...پی نوشت 1: یک صلوات بفرستین! یک حمد هم برای شفای پسر برادرم بخونید بی زحمت ..پی نوشت 2: پسره جالی آسانسور کنار مادرش واستاده بود و هی داشت از خوبی های از پله بالا رفتن میگفت. اون مادر بیچاره ش هم هی می گفت خب پسر جان پام درد میکنه. باز این پسره زر زر زر ... گفتم پسر جان خب پله که انقدر خوبه بدو برو بالا دیگه. چشم هایش را انداخت بالا و خودش را زد به آن راه. حالا این مادر نمونه میگوید نه خب حالا با همین آسانسور بیاد، گم نشه. پسره 16 سالش بود حالا. پی نوشت3 : من فرندز رو خیلی بار دیدم. این کتاب به کسایی که خیلی فرندز باز بودن توصیه میشه. البته توصیه هم نمیشه. چون چهره ی یکی از شخصیت های محبوبشون شاید از بین برهپی نوشت 4: کتاب بعدی که میخوام شروع کنم اسمش سالار مگس ها هست. نوشته ویلیام گلدینگ که فکر کنم نوبل ادبیات هم برده پی نوشت 5: 40 تا فیلم گرفتم. 7 تا سریال. تازه رفتم هاردمو زدم به کامپیوتر دیدم شش هفت تا سریال که ندیدم هم اونجا دارم. خدایا زمان .. خدایا حوصله ... پی نوشت 6: امروز اسنپ سوار شدم از اون یکی اسنپ قبلیه که ارتشی بود گفتم. این بنده خدا هم هی گفت به نظر شما ارتشیا چطورین؟ شستم خبردار شد این بنده خدا هم ارتشیه .. گفتم خب البته هر کسی یجوریه ولی خب ارتشی ها سخت گیرترن تا سپاهیا! بنده خدا ارتشی بود .. ولی خب میگفت درس میدادم تو ارتش. پی نوشت 7: بعضی وقتا آدم با جواب ندادن خودش رو کوچیک میکنه. باید ایستاد جواب داد تا طرف مقابل بفهمه لال نیستید. ولی من همیشه گذشتم و درگیر نشدم .. با وجود اینکه به نظرم اشتباه بوده. ولی خب آدمای عافیت طلب همینطورین دیگه ... ولی خب کدوم عافیت؟ اینکه کاش جوابش رو میدادم هزار بار تو ذهنت میچرخه و خواب و خوراک برات نمیذاره. پی نوشت 8: بعضیا از سر حسادت گاهی میان عقده های خودشون رو خالی کنن یک تیکه ای چیزی میندازن. خب اینا مریضن. مشکل دارن. فکر میکنن با این کار خالی میشن. ولی خدای من بزرگ تره. خدای من جنگ هامو به جام میجنگه .. خودم رو درگیر نمیکنم. جواب نمیدم زیاد. نه اینکه نتونم ها! جواب بدم چنان کمرشون میشکنه که نتونن صاف راه برن دیگه .. ولی خب بزارین دلشون خوش باشه. پی نوشت 9: قسمت خانوما تو اتوبوس شلوغ بود. بعد یک پیرزنه رو صندلی هم نشسته بود ،یک صدای خشدار دهاتی خاصی هم داشت هی میگفت بِرِن بالا .. بِرِن بالا ... بعد خانوما دیگه میگفتن جا نیست خب. این میگفت نه بِرِن بالا. جا هست. هی مِخورِن به مو خوشوم نمیه! بعد یک دعوای جالبی هم بین مشهدی ها و شمالی ها راه افتاده بود. نمیدونم چرا این شمالیا انقدر با مشهدی ها مشکل دارن؟ تو سفرهایی که به شمال داشتم این رو به عینه دیدم. که پلاک نگاه میکنن اگر مشهدی باشی یک تیکه ای بهت میندازن یا اذیتت میکنن. حالا همه شمالی ها هم نه ها! مازندران بیشتر رفتم. خلاصه اینا به اونا تیکه مینداختن اونا به اینا. ازین دهات به اون دهات با هم نمیسازیم بعد دلمون میخواد مدینه فاضله باشه کشورمون. پی نوشت 10: به زودی پارتی ای در این پیج برگزار خواهد شد. همه ی دوستان به صرف کیک و آبمیوه مجتبی دعوتین! پی نوشت 11: بشیر صابر گفت که یکی دو هفته مسدودش کرده بوده ویرگول برای همین یاد یک پستی که به مناسبت مسدود شدنم نوشته بودم افتادم و رفتم پیداش کردم و براش گذاشتم. برای شما هم میذارم. خیلی بانمک شده. یکی دو تا از پستای قدیمیم رو بزارم براتون دوس داشتین بخونین:عجیب ترین روز اسنپی من ...انجمن حمایت از توله سگ های پدرسگ آپارتمان نشینمافیا و راننده اسنپ بی ادب ...خاطرات من از چهارده روز حبس در سیاه چاله های زندان های مخوف ویرگول</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 17:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانی همراه کتاب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-arycjissomuo</link>
                <description>در ادامه یادداشت قبلی ...تابستان ۱۴۰۳ هم به سرعت گذشت و سهم من از آن این چند کتاب بود.در این نوشته فقط به تجربه کتابخوانی و درک خودم از آنها اشاره می‌کنم.بیگانه کاموبعصی نویسنده‌ها را آدم دیر و به سختی می‌رود سراغشان. یا وقت نمی‌شود یا اولویتت نیست.   کامو با وجود همه تعريف‌هایی که از او شنیده بودم‌ برای من چنین بود چنانکه معروفی و خالد حسینی چنین هستند. 🤷‍♀️🤷‍♀️🤷‍♀️می‌دانم بالاخره یکروز می‌روم سراغشان و امیدوارم هیچ نویسنده‌ای نباشد که برای همیشه در دسته‌ی نخواندنی‌هایم قرار بگیرد منتها باید زمانش برسد و زمان کامو تابستان امسال رسید و چه خوب نوشته شده بود این کتاب...بیشتر از او خواهم خواند.بارُن درخت نشین از ایتالو کالوینواین کتاب را که خواندم یاد این شعر عطار افتادم:   با عادت و رسم نیست ما را کار  ما کی ز مقام رسم و عاداتیماقدامی که کوزیمو شخصیت اصلی داستان انجام می‌دهد نوعی قیام علیه وضع موجود است در حوزه فرهنگ و شیوه زندگی و حکومت‌داری و ...  کتاب را به تدریج خواندم. تعلیق و هیجان خاصی برایم نداشت. نگران کوزیمو و شرایطش هم نبودم و می‌دانستم از پس مشکلات برمی‌آید.اما کتاب ایده قابل توجهی داشت و تامل برانگیز بود و از خواندنش راضی هستم.کشتن مرغ مینا از هارپر لیاز بهترین‌ کتاب‌های که این چند سال خواندم. کتاب در نقد نژادپرستی و پیش داوری‌های رایجی است که آنقدر ذهن و روان آدم‌ها را گرفته که متوجهش نمی‌شوند و آن را بدیهی می‌پندارند. این کتاب را بسیار دوست داشتم. شاید بعدا مفصل‌تر راجع به آن بنویسم.   فیلمش هم سالها پیش ساخته شده که من هنوز ندیده‌ام.به عنوان یک خانم ته دلم ذوق کردم که نویسنده این کتاب درخشان یک نویسنده‌ی زن است.دو نمایشنامهتابستان عضو یک گروه نمایشنامه خوانی در سایت ‌&quot;بهخوان&quot; شدم و در این مدت دو نمایشنامه معروف خواندیم: &quot;اتوبوسی به نام هوس&quot; از تنسی ویلیامز و &quot;ملاقات بانوی سالخورده&quot; از دورنمات.به نظرم مفهوم مرکزی اولین نمایش &quot;هوس&quot; و دومی &quot;بیعدالتی&quot; بود. از هر دو خوشم آمد.از شما چه خبر؟  فرصت کردید این تابستان کتاب بخوانید؟  اگر خواندید خوشحال می‌شوم در کامنتها بنویسید چه کتابی خواندید و چطور بوده؟پ.ن ۱: همچنان با سرعت لاک پشتی سعدی می‌خوانم.پ.ن ۲: چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخورپ.ن ۳: دل‌تون آروم 🩵</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 20:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی میشد اگه میتونستید با عزیز مردتون تلفنی حرف بزنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-frt4hrvvvklw</link>
                <description>امتیاز: 2.9 از 5بعد از مدت ها بررسی کتاب های ترند رو با یه کتاب عاشقانه ادامه میدیم:)خلاصه:جولی برای آینده اش برنامه ای حساب شده دارد! اون تصمیم داره وقتی به سن 18 سالگی رسید با سم ازدواج کنه، از شهر کوچک شون نقل مکان کنه، به دانشگاه بره و زندگی جدیدی با سم بسازه. سم رویای نوازندگی در سر داره و جولی رویای نویسندگی. آینده‌ای هیجان‌انگیز مثل داستان ها که این زوج عاشق، هر روز در موردش خیال پردازی میکنن...اما آیا همه چیز همیشگی و قابل پیش بینی است؟  دست سرنوشت در حادثه‌ای تلخ و دردناک، برای همیشه سم رو از جولی می‌گیره. جولی دلشکسته در مراسم خاکسپاری سم شرکت نمی‌کنه، تمام وسایلش رو دور می‌ اندازه و به هر کاری دست میزنه تا سم رو برای همیشه فراموش کنه. اما ناگهان پیامی صوتی که سم برای جولی گذاشته بود تمام خاطرات شون رو زنده می‌کنه. جولی که از شنیدن صدای اون به شدت غمگین شده و خودش رو مقصر مرگ سم میدونه، برای شنیدن صدای اون، حتی برای یکبار دیگه هم که شده نا امیدانه با تلفن سم تماس می‌گیره.  اتفاق غیر منتظره ای رخ میده... سم تماس جولی رو جواب میده...چطور ممکن است بتوانید پشت تلفن با یک مرده حرف بزنید؟ در این فرصت دوباره، چه کاری انجام میدهید و چه چیزی به او می گویید؟یه کتاب ساده، سبک، آرام و احساسی با ایده ی اولیه خاص. مشخصا با یه ماجرای عاشقانه طرف هستین اما نه در نوع معمولش. چون شما در اغلب عاشقانه ها شاهد فراز و نشیب رابطه ی دو نفر هستین که یا بهم میرسن یا بهم نمیرسن اما این کتاب مطلقا فاقد هرگونه فراز و نشیب بود. نصفش خاطرات صرفا قشنگ زوج داستان قبل از مرگ سم(که باعث میشه از مرگش بیشتر دلتون بسوزه😔) بود که تهش مشخصه و نصف دیگش زندگی جولی بعد از مرگ سم.قلم نویسنده زیباست و احساسات رو قابل درک توصیف کرده. یعنی کل مدت طعم غم و حسرت، از دست دادن، عشق و آخرین خداحافظی رو می چشیم اما راستش من بخاطر این کتاب رو کامل و تا انتها خوندم چون میخواستم در موردش پست بنویسم وگرنه مطمئنم نویسنده میتونست همین پیام و مضمون رو توی صفحات کمتری بیان کنه؛ نهایتا 100 صفحه کافی بود. اینطور بگم که حتی اگه فقط صد صفحه ی اخر رو میخوندم هم چیزی رو از دست نمیدادم!اگه بخوام توی یه گروه دسته بندیش کنم، توی گروهی میزارمش که کتاب هایی مثل «هر دو در نهایت می میرند» و «کتابخانه نیمه شب» در اون قرار می گیرن. درسته از لحاظ داستانی و سطح متفاوت هستن اما همشون میخوان مفاهیمی مثل در لحظه زندگی کردن، غنیمت شمردن فرصت زندگی، حسرت نخوردن و ... رو نشون بدن.در ضمن این کتاب ها یه جورایی بی قاعده هستن. ما نمی دونیم منشا این اتفاقات نامعمول چیه و چرا فقط برای شخصیت اصلی داستان رخ میده. این کتاب در مقایسه با کتاب های این مدلی که خوندم بی قاعده ترین بود. ما تا اخرش نمی فهمیم چرا یکی که مرده باید تلفن رو جواب بده! نمی فهمیم صدای خش خش واسه چیه، چرا اینکه بقیه در مورد این ماجرا بفهمن باعث تاثیر منفی روی ارتباط شون میشه؟ درسته نویسنده برای یه هدف مهم تر و غیر فانتزی خرق عادت انجام داده  پس ضروری نیست که حتما ما این دلایل رو بدونیم ولی کار از اونجا خراب میشه که میخواد همه چیز رو خیلی واقعی جلوه بده در صورتی که این داستان هیچ جوره نمیتونه واقعی باشه!همش جواب دادن به سوالات موکول میشه به آینده؛ اونم آینده ای که هیچ وقت توی کتاب نرسید. چرا؟ چون نویسنده روی واقع گرایی پافشاری کرد در صورتی که هیچ جواب واقع گرایانه ای وجود نداشت!باور دارم اگر بیشتر براساس تخیل پیش میرفت همه چیز جالب تر و قشنگ تر میشد. مثل یه سری سریال های کره ای، نمونش تناسخی ها که نویسنده ها شجاعت و فانتزی بیشتری برای قاعده سازی به خرج میدنشخصیت پردازی قوی نبود اما برای چنین متنی بیشتر از این هم لازم نیست. فقط ارتباط گرفتن با جولی سخت بود چون به نظرم شخصیتی لوس و  بی درک داشت. سم بیشتر عاشق بود تا جولی. و هنوزم فکر میکنم مقصر اصلی مرگ سم جولیه.در کل فضای کتاب همون فضای فیلم ها و کتاب های مدرسه ای امریکاییه و احتمالا بیشتر نوجوون ها خوش شون بیاد. جدا از اون فضاسازیش ملموس و مور مور کننده بود.اما از لحاظ تاثیرگذار بودن... خب کتاب غم انگیزی بود. چشم هام نمناک شد و دلم گرفت مخصوصا اخراش اما اونجوری نبود که میگفتن حسابی پاش عر میزنی(البته من زیاد احساساتی نیستم😄) . از جنبه ی مفهومی؟ نمیدونم...کلا نه خیلی بده، نه اونجور که تعریفش میکنن خیلی خوب. رای ممتنع بهش میدمپ.ن و شاید اسپویل:جولی و سم انگار یه جور تقابل فرهنگ امریکایی با فرهنگ اسیایی بودن😐 جولی میخواست یه هفته از مرگ سم نگذشته فراموشش کنه اما سم میخواست که جولی تا ابد اون رو یادش بمونه... به نظرم اگه سم جولی رو به حال خودش میزاشت، درسته داستان شروع نمیشد ولی فرق چندانی هم نداشت.خنثی سازی سانسور:اولویا خانم درواقع پسر بود اسم اصلیش هم اولیور بود😐😂ما دو قسمت یک ترانه بودیم. سم موسیقی بود و من کلمات.رای گیری از الان تا موقعی که رای ها به حد نصاب برسه شروع میشه. آیا باید این کتاب رو اعدام کنیم یا بهش نشان میتی کومان اعطا کنیم؟😼</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 08:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس🤫من دختر مهتاب نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%87%DB%8C%D8%B3%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-hxcnkfbwbzue</link>
                <description>یک الهه در دورست ها زندگی می کند،الهه ای که اسیر یک طلسم ابدی است،الهه ای که همه ی میرایان او را می ستایند و برایش هدیه می فرستند،الهه ی ماه🌙...شینگ ین فرزند الهه ی ماه یک روز کاری را انجام می دهد که خطرناک به نظر نمی رسد،او نور های درخشان پشت چشمانش را دنبال می کند و سرنوشت خودش،مادرش و سرزمین نامیرایان را تا ابد تغییر می دهد.او شاهزاده ی افلاک را همراهی می کند و ظرافت دخترانه را به تیر و کمانی می فروشد.در این میان شخصی جدید از راه میرسد،شاهزاده ای از سرزمین اهریمناندختر مهتاب رمان دو جلدی اساطیر است که در آن،جسارت و جادو بسیااار دیده می شود.چرا دختر مهتاب؟این پستو بخون در کنار روند اصلی و پر ماجرای داستان شاهد یک عاشقانه نیز هستیم،عاشقانه ای که تمام داستان را احاطه نمی کند و در گوشه ای به آرامی اتفاق می افتد.شخصیت زن ،دختری قدرتمند و باجسارت است که هرگز به مردی متکی نیست و بار ها شاهزاده را از مرگ حتمی نجات می دهد.(اسپویل)البته اتفاق عجیب عاشقانه ی آن این است که شخصیت اصلی همزمان عاشق دو نفر می شود و تا لحظه ی آخر هیچ کدام را انتخاب نمی کند.این رمان پر است از ماجرا. های متنوع که به هر کدام به اندازه ی کافی پرداخته شده و جزئیات اضافه داستان را طولانی نمی کند اما با این وجود اغلب ماجرا ها کشش و جذابیت خاصی ندارند و شما را میخکوب نمی کنند.جلد اول و دوماز نقص های دیگر این رمان می توان به نداشتن نقطه ی اوج واضح اشاره کرد،درواقع به نقطه ی اوج اصلی خوب پرداخته نمی شود و اتفاقات خیلی سریع پیش می رود.نکته ی بعدی هم به گره های داستان مربوط می شود،هر بار گره و علامت سوالی در ذهن مخاطب ایجاد می شد سریع نویسنده به آن پاسخ می داد و اجازه نمی داد کنجکاوی مخاطب تحریک شود و او حدس بزند.پایان کتاب،تلخ نیست اما زیبا است و با هندی بازی های الکی نیست،نویسنذه اجازه می دهد اتفاقات تلخ زیادی بیوفتد اما در نهایت اتفاق غیر منتظره ی شیرینی مرهم درد های شینگ ین می شود.این کتاب جزو اولین کتاب های فانتزی ای هست که من خوندم.اما من در کل از کتاب خوشم اومد و امتیاز ۳.۵ از۵ رو بهش میدم.به نظر شما اعدامش کنیم یا بهش نشان میتی کومون بدیم؟⚡️</description>
                <category>کتاب ترند</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 21:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>