امتحانش کن(نسخهٔ ٢)

سلام.

این امتحانش کن خیلی به دلم نشست. چون من خیلی وقته که از کودکیم به نوعی جدا شدم.(البته این که دوست داشتم توی امتحانش کن یک باشم ولی نشد هم تاثیر زیادی داشت!)

زندگیم شده پر از افکار آشفته.

این امتحانش کن وقت خوبی بود برای بیرون ریختن تمام اون افکار.

چند تاشونو امتحان کردم.

شمارهٔ یک-دست کشیدن به نرده ها

توی انیمیشن روح، اون جا بود که بیست و دو دست می کشید به نرده ها تا باهاش آهنگ بسازه؟

من اونو امتحان کردم.

بنده با مادر گرام ماسک زده به بازار رفتیم(!) برای رفتن به بازار باید از یک پل رد شد که کناره هاش نرده داره.

با انگشت اشاره شروع کردم دست کشیدن به نرده ها. صدایی نمی داد ولی انگشتام حس خوبی داشت! یه جورایی حس فشرده شدن! بعدش که دستمو از بین نرده ها بیرون می کشیدم، حس عجیبی داشت! کلمه برای وصفش کم میارم!

مامانم گفت: دست نکش الان کرونا هست!

خب مادر من ما ماسکی رو زدیم و اومدیم بیرون که سه ماه از عمرش میگذره، دیگه منو از چی می ترسونی آخه؟😜

شمارهٔ دو-خیره شدن به آسمون اونم وسط خیابون!

اگه توی خیابون به آسمون خیره بشین، خطر های زیادی براتون وجود داره.

  • اولیش حرف مردمه.
  • دومیشم زدن ماشینا بهتون!

خب اولی رو که ولش کن. سر به هوا بودن یک طورایی صفت جالبی هم هست برای من!😁

دومی رو هم من چون آدرسا رو هیچ وقت یاد نمی گیرم، گوشهٔ چادر مامانمو می گیرم منو هر جا میخواد می بره!

لذت سر به هوا بودن، اونم وسط مردمی که توی خیابون ها هم سرشون توی گوشیه، وصف ناپذیره!

دیدن ابر ها، شایدم ستاره ها، با این که هر روز تکرار میشن، هیچ وقت تکراری نمیشن!

شمارهٔ سه-چرخیدن دور یک میله!

اونایی که توی خونه های حیاط دار زندگی می کنن همشون از این میله ها خبر دارن.

سایه بون هایی از جنس ایرانیت که روی میله هایی مثل تیرچه استوار شدن.

من بچگی همیشه دور اونا می چرخیدم.

ولی خیلی وقت بود دوباره امتحانش نکرده بودم.

همین چند ساعت پیش(شایدم یک ساعت پیش!) شروع کردم چرخیدن دور میله.

جالبه. وقتی موقع چرخیدن به روبرو نگاه می کنی سرت گیج نمیره. ولی وقتی به زمین خیره بشی سرت گیج میره!⊙_⊙

به زمین خیره شدم و روی محوری حول نقطه ای به اسم میله و شعاعی به اندازهٔ دستم شروع کردم به چرخیدن.

آروم آروم سرعتمو زیاد کردم.

کم کم تمام دنیای اطرافم داشت محو می شد.

یه نیرویی، که توی فیزیک بهش میگن مرکز گریز، داشت منو از میله جدا می کرد.

ولی کور خونده!😜 من میله رو محکم تر گرفتم.

بازم چرخیدم. تند تر و تند تر!

به سرعت یک تندر!

حس کردم تمام افکاری رو که توی ذهنم متمرکز شدن داره از ذهنم خارج می کنه.

بعد ول کردن میله، ده ثانیه طول کشید یا ذهنم بفهمه من کی ام و کجام!😅