منطقی ترین آدم بی منطق، مینویسم از علم و تخیل.
پنجره های بتنی
در چهار دیواری خونه که یک سوی آن سوراخی کوچک داشت روی زمین سرد نشسته بودم و سعی میکردم از سوراخ روی دیوار چهارم به بیرون نگاه کنم اما هیچ چیز دیده نمیشد جز کمی نور و کمی گرمای نسبی که نشان میداد نور خورشید هست به صورتم میزد. هر موقع که مادرم از جلوی در اتاقام عبور میکرد ازش میپرسیدم «مامان...این پنجره کی قرار بزرگتر بشه؟» آخر میخواستم بیرون را ببینم و هوای تازه را نه فقط با پوست و صورتم بلکه با چشم هایم هم حس کنم از رفیق هایم شنیده بودم که بعضی ها پنجره هایی به وسعت یک دیوار دارند ولی باورم نمیشد. مادرم مثل همیشه یک لبخندی قلابی میزد مشخص بود که خودش هم این حرفی رو که میگفت باور نداشت ولی برای دلگرمی من میگفت «چند روزی صبر کن بابات اگه یکم پول بیشتر در بیاره پنجره بتنی مون رو به پنجره شیشهای تبدیل میکنه.»
پس انگار باید منتظر بابا مینشستیم. چند روزی بود که وقتی پدرم از در خانه داخل میشد ماسک صورتش را شکسته و خورد شده میدیدم و هربار مادرم با نگرانی به ماسکش نگاه میانداخت با این اوضاع فکر نکنم بشود پنجره شیشهای خرید. شب که میشد خودم رو به خواب میزدم و از اتاقشان میشنیدم که پدرم دیگر تحمل ماسک خوشحالی را نداشت دیگر نمیخواست خفه بماند و هر روز این ماسک بیشتر ترک برمیداشت، میترسید که کارفرمایش ببیند و بگوید از فردا دیگر سر کار نیا تو دیگر به قدر کافی خوشحال نیستی.
تلویزیون را روشن که میکردیم ماسک های جورباجور و خوشگل ظاهر میشدند از زیبایی میگفتند، زیبایی که فقط از آسمان ها دیده میشد، شاید برای همین بود که من وقتی در راه مدرسه بودم فقط شهر سیاه و سفیدی میدیدم که از در و دیوارش نفرین و شوم بودن میبارید، شاید اگر پنجره ای داشتیم این زیبایی ها را میدیدم. تلویزیون از یک دشمن هم میگفت یک دشمن فرضی که میخواست دزدی بزرگی از شهر بکند ولی هر بار توسط پلیس های خوشحال از وظیفه دستگیر میشدند و هر بار که محلشان مشخص میشد بمباران میکردند. کشته شدن توسط پلیس های این شهر خوشحال کننده بود باید لبخند میزدیم.
شب روی تختم خوابیده بودم که ناگهان انفجاری رخ داد. وقتی که به هوش آمدم پدرم را بدون ماسک گریه کنان دیدم، ظاهراً از همان دزدان یکی در زیرزمین ساختمانمان پناه گرفته بود. زاری و گریه های پدرم را میشنیدم که در سکوت مادرم میگفت «دیگر نمیتوانم، دیگر تحملش را ندارم...»
مطلبی دیگر از این انتشارات
دعای بین طبقات
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک خبر از جناب عالیجناب
مطلبی دیگر از این انتشارات
آن سوی دیوار های آهنین