چگونه میتوان x را بهدست آورد؟
دکتر استرنجلاو
بیست و شش اسفند، روز چهارشنبه، حوالی شش عصر
صفحه سفید، نور لامپ، پنجره نیمه باز، نسیم ملایم هنگام غروب، غرش یخچال،،، چشمان خیره و
بووووم.
تکههای نامنسجم مغز نویسنده روی صفحه سفید نقش بست..، مداد از دستش افتاد. گرافیت نوک مداد با میز برخورد آرامی کرد و سپس رویش لغزید و لغزید تا مداد هم مثل صاحبش سرنگون شد.
احتمالا خودش هرگز نخواهد فهمید، اما داستانش کامل شد. صفحهی آخر... قرار بود داستان شاهکاری شود. ششمین روزی بود که صفحه سفید را جلویش میگذاشت و ساعتها به صفحه خیره میشد و هیچ نمینوشت. میدانست همهچیز بینقص است. از فضاسازی گرفته تا شخصیتپردازی و ایده منحصر به فرد، اما پایانش سخت گرفتارش کرده بود. میدانست آخر سر یکنفر باید بمیرد، هرکدام از شخصیتها که میمرد، خواننده را میخکوب میکرد و حالا داستانی با صفحهی پایانی آغشته به خون خودش، جلوی جسدش خودنمایی میکرد.
صدای یخچال قراضه و پشههایی که دور لامپ نیمهجان اتاق میچرخیدند، سکوت را بر هم میزدند. چند دقیقهای گذشت... آسمان سرخ شد. باد ملایمی از پنجرهی نیمه باز اتاقش وزید و صفحههای دفترش را تکان داد. صفحات یکی یکی به عقب رفت تا به اولین صفحه، عنوان داستان رسید:
دکتر استرنجلاو یا چگونه یاد گرفتم امید را به قتل برسانم و به غم عشق بورزم.
صفحات بوی غم میدادند. بوی غم دفتر با خون ریخته شده نویسنده با هم ترکیب میشد و بویی عجیب میساخت. شاید بوی نوعی جنایت غمناک.
شش روز از توقفش روی صفحه آخر میگذشت و روز به روز نگرانتر میشد. میدانست که داستانش برخلاف آثار قبلیاش - که چندان ندرخشیده بودند- به عنوان جاودانه اثر ادبیات مدرن ایران شناخته خواهد شد. تا قبل از این شش روز، نوشتن این اثر انرژی بیسابقه بهاش داده بود و خلقوخویش کمابیش تغییر کرده بود که موجب تعجب اطرافیانش بود. اما دقیقا وقتی که به پایان اثر نزدیک شد، دوباره همان آدم سابق، چه بسا چندین برابر منزویتر، گوشهگیرتر و گند اخلاقتر شده بود. از سر صندلیاش جم نمیخورد، از صبح دم طلوع آفتاب تا اواخر غروب فقط در فکر پایان بود؛ اما فقط یک جمله در ذهنش نقش میبست: در روایتهای ناتمام، نویسنده را باید کشت. و آن روز غروب، شاهدی وجود نداشت که چه بر او گذشته و چه شده، اما به هر نحو، مغزش متلاشی شده بود و جسدش بیجان، در حالی که روی صندلی نشسته بود و سرش روی گوشه میز آرام گرفته بود، در معرض تماشای همسایگان قرار گرفته بود. همسایگان کمی اینطرف و آنطرف گشتند اما هیچ چیزی مثل گلوله و اسلحه و چیزی شبیه آن پیدا نکردند.
چند دقیقهای میگذشت که همسایهها صدای چیزی مثل انفجار را از اتاقک زیرشیروانی یک خانه پنج طبقه، که چندان به محل سکونت شباهت نداشت شنیدند. همسایهها چهار نفر بودند. همه به جسد نویسنده خیره شده بودند که یکی از آنها سرش را از جسد خونی برگرداند و به کتابخانهای که دقیقا پهلوی میز قرار داشت خیره شد. کتابخانه کیپ تا کیپ پر از کتابهای رنگارنگ بود. اما کتاب قطوری توی کتابخانه بود که بیش از همه جلب توجه میکرد، با عنوان «هستی و زمان» که نویسنده روی حرف «هـ» خط کشیده بود و با مدادشمعی قرمزی تبدیلش کرده بود به «نیـستی و زمان». بالای این کتاب، دفترچه یادداشت کوچکی بود. مرد آن را برداشت. دفترچه بوی کهنگی میداد. بوی کاغذهایی در حال مرگ...
توی هر صفحه دفترچه، چیزی حدود یکی دو خط و گاها سه خط نوشته شده بود که زیر هر صفحه هم تاریخ دقیق وجود داشت. یادداشتهایش از بهمن ماه شروع میشدند. مرد همسایه احتمالا از روی کنجکاوی، دفترچه را ورق زد تا به هفتهی آخر رسید.
ــ من فقط نیاز دارم یه شاهکار بنویسم. لعنتی...
۱۸ چهار
صفحه را ورق زد. صدای تورقش توجه بقیه همسایهها را جلب کرد و آنها را به سوی خود کشاند. حالا هر چهار نفر به دفترچه خیره شده بودند. نور لامپ کمسو بود و مدام روشن و خاموش میشد.
یادداشت بعدی این بود:
ــ اگر نتوانم داستان بنویسم، پس دیگر به چه دردی میخورم؟ یعنی من اینقدر احمق و بدردنخور ام؟
۲۰ جمعـه
دوباره صفحه را ورق زد. نور لامپ کمتر شد. نوشتهها به زور خوانده میشدند:
ــ نوشتن برای خیلیا تفریحه... اما من فقط به یه مقدار پول و یه عالمه احساس وجود داشتن نیاز دارم. همین...
۲۱ شنبه
صفحه بعدی را باز کرد. صدای آژیر آمبولانس از دوردست میآمد:
ــ من فقط به یه پایان خوب نیاز دارم. نمیدونم چرا نمیشه... شاید به خاطر اینه که توی زندگیم پایان خوب ندیدم...
۲۲ یک
ــ من که زندگیم کلا از هم پاشیده. اینم روش. شاید مشکل من اینه که به پایان دادنش زیادی امید دارم. ای کاش میتونستم هر مزخرفی مثل امید و نور و ـــــــ (اینجا یک کلمه ناخوانا بود) توی خودم خفه کنم و از بین ببرم
۲۳ دو
دکترها وارد اتاق شدند. یکی از همسایهها سرش را از دفترچه برگرداند و گفت:
ــ تموم کرده.
دکترها رفتند تا برانکارد را به داخل بیاورند.
مرد همسایه صفحه را ورق زد.
ــ دارم منفجر میشم. مغزم میخواد بترکه.
۲۴ سه
دکترها دوباره آمدند. دو نفر بودند. آرام و با ملاحظه جسد را از روی میز برداشتند و روی برانکارد گذاشتند و سپس پارچه سفیدی روی آن کشیدند. مرد صفحه را ورق زد. آخرین صفحه بود. همه سرها به سوی دفترچه خم شد. و ناگهان بووووم. لامپ هم مثل سر نویسنده ترکید. همهجا تاریک شد. مرد همسایه دفترچه یادداشت را به گوشهای پرتاب کرد و همسایهها هرکدام به سمتی روانه شدند.
بیست و نه اسفند، حوالی نه صبح
شهر شلوغ بود و هوا سرد. مردم هرکدام به سویی میرفتند. همه شهر بوی عید گرفته بود. آجیل فروشها دوران اوجشان را سپری میکردند و عدهای هم کنار خیابان، سبزهی عید میفروختند. میان دکانهای عید فروشی، کتابفروشی بزرگی متمایز مینمود. کاغذ بزرگ زرد رنگی روی در ورودی کتابفروشی به چشم میخورد:
پرفروشترین های سالی که گذشت:
۱- دکتر استرنجلاو یا چگونه یاد گرفتم امید را به قتل برسانم و به غم عشق بورزم (دفتر خونین) از نویسنده گمنام
۲- ۱۹۸۴ از جرج اورول
۳- شازده کوچولو از آنتوان دو سنت اگزوپری
۴- سمفونی مردگان از عباس معروفی
۵- بوف کور از صادق هدایت
پ.ن: رتبه اول، این مقام را فقط در دو روز به دست آورده. آخرین نسخههای آخرین چاپ هنوز موجود است.
جلوی در کتابفروشی پسرک روزنامه فروشی با صدای بلند اعلام میکرد:
روزنامه... روزنامه... خبرای جدید... نویسندهای که مغزش منفجر شد... روزنامه... خبرای جدید... رىیس جمهور گفت...
در همین حین باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. کاغذ روی در کتابفروشی پاره شد و باد آن را به سمت سویی نامعلوم فرستاد. پسرک روزنامهفروش ساکت شد.
پایان

آدمفضاییهای شریف شهر
سیب نشُسته، یک نخِ سیگار
پدیدارشناسی ماه