...
مانیفست نویسنده (دلقک)
ایدهای برای نوشتن ندارم. نمیدانم چه بنویسم ... اشکالی ندارد. مگر یک آشپز باید بنویسد؟ اما مگر من آشپزم؟ ولی بنظرم یک کارمند هم نیازی به نوشتن ندارد. ولی خب ... چه ربطی به من دارد؟ من نویسندهام. البته نه چون روایت های جالبی مینویسم. فقط چون مینویسم. بسیار هم زشت مینویسم. من نویسندهام؟ الان دارم مینویسم؟ او دارد مینویسد؟ دارم چه میگویم؟ مگر مهم است؟ آری. مهم است. چون من خود را نویسنده معرفی کردم. پس شما انتظار دارید روایت های جالبی برای گفتن داشته باشم. اما این اراجیف چیست؟ احتمالا ناامید شدهاید و میگویید: «تو نویسنده نیستی.» مگر باید باشم؟ ببخشید اگر نبودم. قول میدهم دفعه بعدی درباره قتل و خونریزی بنویسم. یا هم آتش عشق. معنای زندگی چطور است؟ دوست دارید؟ اینها مضامین مورد علاقهتان است. چون دنبال تصدیق عقاید خود هستید. چه؟... ببخشید ... نمیشنوم چه میگویید. آها. میگویید دنبال فهم هستید؟ چه جالب. اما باور نمیکنم. پس الان دنبال چه هستید؟ باور کنید اصلا محتوای جالبی ندارم. همان اول هم گفتم که ایدهای ندارم.
راستی! گفتید که شما دنبال فهم هستید؛ نه تصدیق و تثبیت عقایدتان. اصلا قبول. باور میکنم که واقعا دنبال فهم هستید. اما متاسفانه باز هم چیزی نصیبتان نمیشود. در هر حالت این نوشته بیهوده است. نه میتوانید چیز جدیدی یاد بگیرید. و نه آموخته های قبلی خود را تثبیت کنید. من واقعا تهیام.
چرا تا اینجای نوشته آمدید؟ این نوشته حوصله سربر ... باور کنید این نوشته کمکی به شما نمیکند. فقط دیوانهتان میکند. نکند میخواهید دیوانه شوید؟ چه جالب. من هم زمانی همین را میخواستم. و حالا شدم: :«نویسنده دیوانه.» نویسنده؟ البته منظورم کسی بود که مینویسد. نه کسی که موضوعات جذاب برای ارائه داشته باشد. من هم که موضوع جذابی ندارم. شاید هم دارم ... وگرنه چرا به اینجای متن رسیدهاید؟ از من دوری کنید. به خدا قسم که دیوانه میشوید! باور کنید حماقت مسری است. بس کنید. ادامه ندهید. نخوانید. چرا هنوز هستید؟ من که همان اول گفتم ایدهای ندارم.احتمالا شما هم دیگر عاقل نیستید. حالا در حالت نیمه مجنون قرار گرفته اید. قول میدهم اگر چند جمله دیگر جلوتر بیایید، پاک دیوانه میشوید. از من گفتن بود. پس بیایید تا برویم؛ به اوج جنون. اما معذرت میخواهم. جسارت من را ببخشید! آیا میتوان به شما گفت خواننده؟ چون احتمالا از آنجایی که نویسنده باید داستانهای جذاب بنویسد، خواننده هم باید داستان های جذاب بخواند. شما دیگر چه خواننده ای هستید که این اراجیف را میخوانید؟ البته من بخاطر بار سنگین کلمه نویسنده، مجبور شدم به خودم بگویم نویسنده دیوانه. چون که محتوا ندارم. و شما هم خوانندۀ بیمحتوایی من هستید. پس فقط یک اسم میتوان بر شما گذاشت:«خوانندگان دیوانه»
دوستان خوب من. بیایید به اوج دیوانگی برسیم. ما اکنون همه مثل هم هستیم. همه دیوانهایم و من هم عمیقأ به شما احترام میگذارم. چون در جماعت عاقلنمای دیوانه، دیوانهها، عاقلترین هستند.
پس احتمالا من هم نویسنده عاقلی هستم. اما بیخیال. این القاب به من نمیخورد. من واقعا دیوانهام. ( احتمالا شما هم باشید؛ خوب یا بد بودنش را من تعیین نمیکنم ...)
پس همه با هم: به سوی فتح مرز های دیوانگی.
( اما شما هنوز هم از ته دل عقیده دارید من دیوانهام. و دیوانگی خود را باور نمیکنید. اما باور کنید شما هم هستید. چون که تا آخر خواندید. ولی راه برگشتی هم هست. میتوانید از این به بعد نخوانید (جمله بعدی را نخوانید). اما مگر شما هم از آن دیوانگان عاقلنما هستید که بخواهید از دیوانگی بیپرده دوری کنید؟)
✍️از طرف نویسندۀ دلقک (دیوانه) (عاقل)* به خواننده (عاقل) (دیوانه)
(عاقل)* : این لقب را دوست ندارم. اما نتوانستم تمایزی میان دیوانه و عاقل پیدا کنم. امیدوارم شما پیدا کنید.

مطلبی دیگر از این انتشارات
سیب نشُسته، یک نخِ سیگار
مطلبی دیگر از این انتشارات
خودکشی غیرعمد
مطلبی دیگر از این انتشارات
در آستانهِ تو...