ما خوبیم و این یک نفرین است...

نفرین شده‌ایم و این نتیجه خوب بودن بود
نفرین شده‌ایم و این نتیجه خوب بودن بود

هی آقا من از شما درخواستی کوچک دارم.

حالا که تا اینجا آمده‌اید، میتوانید به من بگویید

راه قبرستان قدیمی از کدام طرف است؟

اوه مرسی؛ پس باید همین خیابان را،

دست راست بپیچم و راه مستقیم را

ادامه بدهم و کارهای خوب انجام دهم تا بتوانم قبرستان را ببینم.

اوه شما هم که اینجا هستید!

خوشحال میشوم من را در این مسیر کوتاه همراهی کنید.

مدت هاست که به جز سگ همسایه،

که در حیاط من گل کاری میکند، با کسی صحبت نکرده‌ام.

هممم؛ هوای عجیبی‌ست، نه؟!

هوای همیشه شرجی این شهر ساحلی،

حالا تبدیل به هوایی خشک شده؛

به یکباره نفرین خدایان ما را گرفته و

دریا عقب نشینی کرده است.

پدرم در همینجا ۴۰ سال پیش،

یک لنج بزرگ داشت و همیشه،

از اینجا به شهر ها و حتی کشورهای دیگر هم بار می‌برد.

اما به یکباره دریا تصمیم گرفت لنجش را،

و هر چه داشت را در سیل ببلعد.

رویاهاش را زیر خاک دفن کرد

و عملاً او را هم کشت ولی،

قلبش هنوز می‌تپید.

پدرم همیشه اعتقاد داشت که باید،

به هر قیمتی هم باشد، باید به دیگران خوبی کرد!

حتی اگر آن فرد، یک قاتل زنجیره‌ای بود.

و دست آخر هم چیزی که او را کشت،

همان قاتلی بود که پدرم،

رضایت خانواده مقتول را گرفته بود.

البته که ما دستمان به قاتل نرسید؛

فقط یک تکه سنگ یادگاری از پدرمان باقی ماند.

خلاصه که بله؛

باید راه راست و مستقیم بروید،

و همیشه به دیگران خوبی کنید،

تا در نهایت به قبرستان برسید.

خیلی لطف کنند روی قبرتان بنویسند:

انسانی که انسانیت را میان حیوانات انسان نما اجرا می‌کرد.

خب، این هم قبرستان.

خلاصه که میگفتم،

من هم رویاهایم را هر جا میروم،

در این کیف دستی با خودم حمل می‌کنم؛

کلاهم را هم بر سرم می‌گذارم

که یادم بماند آدمها تا کجا حق دارند

سرم کلاهی گشاد فرو کنند.

بعدش هم خودم را زیر سایه چتری جمع می‌کنم،

که آرزوها و ذهن ساده بینم خیس نشوند.

اوه شما میخواهید از خیابان رد بشوید!

ایرادی ندارد،

خیابان کمی شلوغ است ولی،

شما به راحتی میتوانید به آن سوی خیابان برسید.

بگذارید به سمت خط عبور هدایتتان کنم

و از آنجا هم بروید که به سلامت به آنسوی شهر برسید.

از معاشرت با شما بسیار خوشحال شدم.

امیدوارم در راه، زیر آن تریلی که دارد می‌آید نمیرد؛

البته برای او که کور بود

و صدا ها را هم نمیشنید،

شاید این کار من که او را فرستادم برود،

یک کار خوب تلقی شود.

شاید آرزوهایش را بتواند در زندگی بعدی پیدا کند.

به هر حال، من که رسیدم و هم صحبتم را هم داشتم؛

بقیه آن، مسئولیت خدایانی‌ست که نمیدانم کجا نشسته اند؛

ولی از همینجا به احترام سکوتشان،

در اینهمه مدت که اینکار را میکردم،

سپاسگزارم.