آنهایی که جوهر قلمشان خشک شد اما همچنان نوشتند؛ با خون دلشان...
نوشته هایی از خونِ دل

خنجرش را پرتاب کرد؛ آرام و بی صدا. درست وسط سینه ام.
از دوردست ها، اما چنان سریع که حتی متوجه اصابتش هم نشدم.
فقط در یک لحظه تیزی اش فرو رفت، درد از یک نقطه سر باز کرد، آرام آرام از در و دیوار دلم خزید و خودش را در اعماق نهفت.
تا به خودم آمدم دیدم همه ی وجودم در سیاهی بلعیده شده، سیاهی ای دریغ از یک روزنه و کورسویی از روشنایی؛
قلب شيشه ایم خرد شده بود، آنقدر که حتی دیگر نمیشد مثل قبل چسب کاری اش کرد.
مقابل آینه ایستادم. خنجر را بیرون کشیدم؛
جای اصابت نمایان شد.
نقطه عطف من مورد هجوم قرار گرفته بود و من نمی توانستم نجاتش دهم. فقط می توانستم به وضوح نابود شدنش را ببینم، نقطه ای که زندگیم در مشتش بود اما حالا من آن را در مشت داشتم...
پیراهنم خونین بود، دستانم هم همین طور.
همه جا بوی تعفن آور خون می آمد، خونی که متعلق به من بود اما به آن تعصبی نداشتم چراکه بر خلاف همیشه که از بو و مزه ی خون لذت می بردم، این بار به نظرم رقت انگیز بود.
بوی جنازه هم استشمام می شد.
جنازه ای که حال، مقابل خودش ایستاده بود و می کاوید...؛
به دنبال ذره ای آشنایی، میان این بیگانگی محض.
لبخند ژکوندی بر لب داشت و آن نگاه، آن دستان و آن قلب دیگر مثل سابق نبود؛
دیگر برق محسوس چشمانش، ذهن بلند پروازش و قلب آکنده از شادی اش را نداشت.
حتی تا دقایقی دیگر، دیگر جانش را هم نخواهد داشت.
خرده شيشه های قلبم در خون می غلتیدند و در رگ ها به جریان افتاده بودند.
با هر جنبش، لبه های تیزشان را می خراشانیدند و رگ ها را می شکافتند؛ حرکاتشان را لحظه به لحظه حس می کردم.
انگار که درد آن خنجر کافی نبود!
به جستجوی قلمی گشتم، اما چیزی نیافتم.
آنگاه یکی از آن خرده شیشه هارا بیرون کشیدم و به خون خود آغشته کردم و بر کاغذ به رقص آوردمش...
هر آنچه که در قلبی که دیگر نبود، میگذشت و در گوشم زمزمه می شد را بر کاغذ نشاندم...
تا جایی که دیگر خونی باقی نماند،
شیشه ها از حرکت بازماندند،
نوایی زمزمه نشد،
قلم بر زمین افتاد و
قلب خاموش و تاریکم به خواب رفت، خوابی عمیق...
خوابی که سال ها انتظارش را می کشید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
در آستانهِ تو...
مطلبی دیگر از این انتشارات
آدمفضاییهای شریف شهر
مطلبی دیگر از این انتشارات
آن روز خواهد آمد، حتی اگر زنده نباشم