...
نیستی نامه
هشدار: این نوشته به موضوعات حساسی چون افسردگی شدید، خودکشی و نگاه مرگخواهانه میپردازد. مطالعه آن برای افراد آسیبپذیر یا کسانی که با این چالشها دستبهگریبانند، توصیه نمیشود.
برگۀ اول

نیستیِ عزیزم؛ سلام. این اولین نامهای است که برایت مینویسم، اما حدود چهار ماهی است که دائما به فکرت هستم و میدانم که دوست خوبم هستی و مرا درک میکنی. پس بگذار اولین نامه را با اعترافی شروع کنم که چندان زیبا نیست. راستش... راستش را بخواهی تا همین چهار ماه پیش، از تو میترسیدم... واقعا خجالتآور است... نمیدانم با خود چه فکر میکردم... اما باور کن که تغییر کردهام... الکی هم تغییر نکردهام... دلایل بسیاری دارم... باور نمیکنی که در این هستی چه تصاویر شنیعی که ندیدهام... واقعا حال بهم زن... قول میدهم هروقت که بندۀ حقیر را مفتخر به حضور کردی، آن صحنههای کثیف را نشانت دهم... البته قصدم فقط این است که بفهمی در این ویرانه چه ها کشیدهام... ولی از طرفی میترسم که دوست نداشته باشی... میدانی... عادی ترینشان، درجهٔ سنی مثبت ۶۰ سال دارد.
امیدوارم که از اعترافم نرنجیده باشی، هستیِ من... چون واقعا خجالت آور بود. اما این را بدان که دیگر ابدا از تو نمیترسم. بلکه عمیقأ دوستت دارم و شب ها به یاد تو به خواب میروم. در تمام این چهار ماه، تو معشوقهٔ حقیقی من بودی. به طوری که حدود پنجاه تا غزل و قصیده برایت سرودهام. قول میدهم هر وقت مفتخر به دیدن رخ زیبایت شوم، تکتکشان را نثارت کنم. امیدوارم که لایق منزلتِ مقدسِ تو باشند...
زیبای مهربانم. ببخشید که اینقدر این نامه طول کشید. نمیخواهم با پرحرفیهایم سرت را به درد بیاورم. اما میدانی... به یاد تو که میافتم، دوست دارم از همه چیز بگویم... از هر چیزی... چرا که میدانم صدایم را میشنوی... و مرا میفهمی...
خب... فکر میکنم برای امشب کافی است... بقیه باشد برای بعد. امیدوارم که فرداشبی وجود نداشته باشد.
برگۀ دوم

باز هم من و باز هم یک شبِ دلگیرِ دیگر. و باز هم تو. چقدر خوب است که هر شب به یاد تو هستم و از وجودت لذت میبرم. راستی تا دیر نشده این را هم بگویم، این نامه ها تا وقتی ادامه دارد که به سراغم بیایی و مرا از این کیهان بِرُبایی. میدانی که... من، مفلوک و ناتوان تر از آنیام که خودم این کار را انجام دهم. اما ای نیستیِ عزیز تر از جانم! تو یک وجود بینقص هستی.
میدانی... خیلی خوابم میآید. اما حتما باید امشب هم برایت نامه مینوشتم. میدانی... تصور وحشتناکی است که امشب از نیستی یادی نکنم و فردا دوباره به هستی برگردم. اما ای نیستی ای که تمام وجودم فدایت باد! چگونه میتوان هستی را بدون نیستی ادامه داد؟
دوست داشتم نامۀ امشب، طولانی تر از اینی باشد که هست. اما متأسفانه چیز زیادی برای گفتن ندارم... مگر چقدر میتوان از این هستیِ غمناک روایت کرد؟ تازه از طرفی هم بسیار خستهام. باید بخوابم... امیدوارم که این خواب، بیپایان باشد. خداحافظ، ای نیستی عزیزم..
برگۀ سوم

عزیزکم. میدانی در این چند شب چقدر دلتنگت بودم. میدانی... راننده ها وحشی شدهاند. و من هم قربانی این هستیِ بیرحم و رانندگان بیفهم. فکر میکنم پنج روزی میشود که تصادف کردهام. در این مدت آنقدر رنجور و ناتوان بودم که نتوانستم قلم به دست بگیرم و برای یگانه معشوقِ جاودانهام چیزی بنویسم. و اما الان... الان هم قلم در دستم میلرزد... ولی ادامه میدهم...
واقعا عرق شرم میریزم از این که این را میگویم... میدانی... میدانی هنگام تصادف چه فکری میکردم؟ فکر میکردم تو به سراغم آمدهای... خیلی ناراحت شدم. البته عاشق وصال با تو ام. ولی همیشه دوست داشتم در شب بمیرم. در آن لحظه... در آن لحظه فکر کردم مرا درک نکردهای... فکر کردم که تو هم مانند این هستی، بیرحمی. اما ای یگانه معبودِ من! من واقعا از این خیالات باطل شرمسارم. و میدانم که من هم روزی مورد لطف و رحمت بیکرانت قرار میگیرم.
نیستیِ من. میدانی در این پنج شب چگونه ایام خود را میگذراندم؟ از پنجره بیمارستان، به ستاره ها مینگریستم. زیبا بودند. اما حقیقتا مبهم بودند. نمیدانم فریبِ هستی بودند یا فراخوانِ نیستی... مسئله عجیبی است. الان هم دارم نگاهشان میکنم. اما چیزی نمی.فهمم... قول بده که هروقت مرا دیدی، برایم توضیح دهی.
ای یگانه بتِ من. قرار بود نامه اینجا تمام شود. اما نمیدانم چرا ستاره ها دارند محو میشوند. خیلی عجیب است.. هرچه صدا در اطرافم بود، خفه شده. نمیدانم چرا دارم گریه میکنم. و الان خنده... خیلی لذت بخش است... این تویی؟ احتمالا این آخرین کلماتم است... دارم میآیم... فریادی از روی شوق میزنم و ...
پ.ن: این ها یادداشت هایی بودند که در دفترچه یادداشت ا.م پیدا شدند و ما هم آنها را بدون هیچگونه دخل و تصرفی منتشر کردیم. ا.م ، نیمه شب حوالی ساعت دو صبح خود را دار زد و حدود ساعت شش صبح، عوامل بیمارستان متوجه این اتفاق شدند.
هنگامی که پرستاران با صحنه مواجه شدند، سر متوفی در حلقه دار مانده و جان باخته بود. همچنین این نوشتهها در دفترچه یادداشتی پیدا شدند که زیر حلقه دار، روی زمین افتاده بود.
با احترام. روزنامه کاف.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سیب نشُسته، یک نخِ سیگار
مطلبی دیگر از این انتشارات
مانیفست نویسنده (دلقک)
مطلبی دیگر از این انتشارات
آدمفضاییهای شریف شهر