پدیدارشناسی ماه

امشب هم یکی از همان شب‌های تکراری. تلسکوپش را برداشت و با هم رفتیم روی پشت‌بام. راه دوری نبود. ته کوچه، خانه‌ای متروکه درست در دامنه کوه وجود داشت که هرشب به آن‌جا می‌رفتیم و از روی پشت‌بام، ماه را تماشا می‌کردیم. در حالت عادی، احتمالا بالا رفتن از دیوار صاف کاری خیلی سختی است؛ اما به لطف بلوک‌های کج و کوله بدنه‌ی آن خانه‌ی متروکه یا بهتر است بگویم رصدخانه‌مان، بالا رفتن از دیوار صاف هم برایمان کار ممکن و راحتی بود.

ده دقیقه‌ای گذشت تا تلسکوپ را دقیق رو به ماه تنظیم کند. می‌دانستم که در این ده دقیقه مجاز به حرف زدن نیستم. پس سکوتی سنگین اطراف را فرا گرفت و گوش‌هایم سوت کشید. در همین حین صدایی آرام سکوت را شکست.

ــ خب. درست شد.

کمی طول کشید تا بفهمم در اطرافم چه می‌گذرد. چند ثانیه‌ای گذشت، سپس گفتم:

ــ خب که چی؟ امشب چه فرقی با بقیه شبا داره؟

ــ فرقی نداره. هنوز فرا نرسیده... شبی که قراره همه‌چیز فرق کنه.

ــ تا حالا نشنیدم چیزی در موردش بگی. منظورت چیه؟

ــ بیخیال. خودت بعدا می‌فهمی.

فهمیدم که یا از درون توخالی است یا زبانش بی‌عرضه تر از آن است که بتواند مفاهیم را انتقال دهد - البته قبلا هم فهمیده بودم. پس ساکت ماندم. هیچ‌گاه درست نفهمیدم که چه می‌کند. فقط از من می‌خواست که همراهش باشم. البته حتی برای این هم دلیلی نداشت. شاید فقط به‌خاطر اینکه من تنها دوستش بودم... اما گمان می‌کنم که از تنهایی می‌ترسید. یا شاید هم از شب. البته من هم با این همراهی بی‌دلیل مشکلی نداشتم و حتی ازش لذت می‌بردم.

تلسکوپش را به سوی ماه هدف گرفته بود و اعداد نامفهومی را به آن شلیک می‌کرد.

صداها آرام و زمزمه مانند بود:

ـ نسبت قابل رؤیت: حدودا ۸۳ درصد. چاله‌های قبلی رو روی ماه می‌بینم. همونا که دیشب دیده بودم و همینطور شبای قبل. شرایط تحت کنترله. اتفاقی برای ماه نیفتاده. طبق محاسبات قبلی، اگر ماه با سرعت ده کیلومتر بر ثانیه به سمت زمین شلیک بشه، احتمالا هیچ‌کس زنده نمی‌مونه... همه نیست و نابود می‌شن... به جز سوسکا. از سوسکا متنفرم. باید از اول محاسبات‌مو انجام بدم.

حرف‌های عجیب و بی‌مفهوم جدیدی به گوشم خورد. با لبخندی که بر لب داشتم، با لحنی طعنه‌آمیز گفتم:

ــ می‌خوای ماهو پرتاب کنی سمت سوسکا ؟

ــ شاید. فعلا دارم روش کار می‌کنم.

ــ چطوری؟

ــ مگه مهمه؟

ساکت شدم. چیزی برای گفتن نداشتم. باز هم همان جواب‌های احمقانه... بحث‌هایی که از فرط احمقانه بودن، انسان را وادار به سکوت می‌کند.

طولی نکشید که دوباره زمزمه‌هایش، درحالی که داشت چیزی توی دفتر خاکستری‌اش می‌نوشت از سر گرفته شد:

ــ برای فردا: ماه را با چه سرعتی به سوی زمین شلیک کنیم که حتی سوسک‌ها هم بمیرند؟

تلسکوپش را بست و آماده رفتن شد.‌ دیگر کاری نداشت. فقط می‌آمد و نگاهی به ماه می‌انداخت (احتمالا برای اینکه ببیند هنوز سالم است یا نه) و سپس می‌رفتیم. اوایل فکر می‌کردم شاید دارد از زیبایی‌های خلقت لذت می‌برد اما حالا برای اولین بار فهمیدم که برای نابودی زمین بوده.

ازش خواستم که صبر کند. گفتم هوای خوبی است.

ــ خوراکی آوردم با خودم. هنوز برا رفتن زوده.

ــ باشه. می‌تونیم یکم دیگه بمونیم.

یکجا نشستیم و شروع به خوردن کردیم. چند دقیقه‌ای می‌گذشت. خوشحال بودم. صدای خرد شدن چیپس‌ها خیلی لذت‌بخش تر از زمزمه‌هایی دربارۀ انفجار جهان بود.

داشتم از وضع حاضر لذت می‌بردم که ناگهان گفت:

ــ از آخرین چیپس زندگیت لذت ببر.

کمی طول کشید تا منظورش را بفهمم. اما بنظرم حرفش ارزش جواب دادن را نداشت.

سکوت داشت تحمل ناپذیر می‌شد، نمی‌دانستم چه بگویم. ناگهان یادم افتاد که مدت‌ها با هم دوستیم، اما چیز زیادی دربارۀ خودش و افکارش نمی‌دانم. پس ناگهان بی‌دلیل خاصی گفتم:

ــ به خدا باور داری؟

خیلی قاطع گفت: معلومه که نه.

ــ بنظرت دنیا بیهوده‌ ست؟

ــ تا اینجا که اینطور بوده.

ــ فکر نمی‌کنی که به عنوان یه پوچ‌گرا نباید اینقدر به جزئیات توجه کنی؟ توی یه دنیای پوچ، کی به سرعت لازم برای پرتاب ماه به قصد کشتن سوسکا و آدما اهمیت می‌ده؟

ــ دقیقا واسه همینه که دنبال جزئیاتم.

منظورش را درست متوجه نشدم. فکر نمی‌کنم در دنیایی پوچ، جزئیات حرف‌های حمید آنقدرها مهم بوده باشد.

ساعت همراهم نبود. اما گمان می‌کنم نیم ساعتی گذشت تا به سوی خانه روانه شدیم. تمام مدت داشتیم به هشتاد و سه درصد پدیدار ماه نگاه می‌کردیم. احمقانه بود. اما داشتم فکر می‌کردم که چگونه می‌توان ماه را پایین آورد. به گمانم همنشینی با حمید مرا هم دیوانه کرده بود.

امشب هم یکی از همان شب‌ها. دیوار کج و کوله خانۀ متروکه، تلسکوپ، من، حمید و ماه. البته چندتایی هم ستاره بود. چند دقیقه‌ای طول کشید تا دوباره تلسکوپش را به سوی ماه تنظیم کرد. این بار زمزمه‌های جدیدی می‌شنیدم:

ــ اگر ماه رو از مدارش خارج کنیم و با سرعت فرار سیاره‌ای (حدود یازده کیلومتر بر ثانیه) و با زاویهٔ برخورد کمینه به سمت حوضه‌ی ایتکن توی قطب جنوب شلیک کنیم، شوک حرارتی و زلزلهٔ حاصل، حتی سوسک‌های مقاوم به تشعشع رو هم از بین می‌بره. اما بچه‌ها چی؟... یعنی باید بچه‌ها رو هم بکشم؟ غیراخلاقی‌یه. . اما نه... اشتباهه... زمانی کشتن بچه‌ها غیراخلاقیه که حیاتی برای زندگی باشه. وگرنه تو دنیایی که سوسک هم پر نمی‌زنه، زندگی بچه‌ها چه لذت و ارزشی داره؟ همه رو می‌کشم. مطمئنم که بعداً ازم تشکر می‌کنن.

با صدایی بلند گفتم:

ــ باریکلا جناب فیلسوف! فیزیک و نجوم بس نبود پس؟

ــ اینا فقط تحلیل منطقیه. در ضمن، هنوز روی فیزیک مشکل دارم. هنوز نمی‌دونم دقیقا چطور باید ماهو به سمت زمین پرتاب کنم...

ــ ایشالا بزودی یاد می‌گیری.

چپ چپ نگاهم کرد. نمی‌دانم چرا. شاید واقعا امید داشت که بتواند راهی پیدا کند... امید؟ امید داشت؟ به چه؟

فهمیده بود که برای کشتن سوسک‌ها، سرعت ماه، به جای ده کیلومتر، باید یازده کیلومتر باشد. انگار که کشف مهمی بوده. پس محاسبات جدیدش را توی یک دفتر قطور حدودا ۲۰۰ برگ انجام داد. بارها آن دفتر را دیده بودم. اما این‌بار توجهم را به خودش جلب کرد. انگار که شیء عجیب و غریبی بود. به‌اش گفتم:

ــ چرا همچین دفتر بزرگی با خودت حمل می‌کنی همیشه؟

ــ چون نابودی زمین به این راحتی نیست. محاسبات زیاد می‌خواد.

ــ راستی چرا جلد دفتر خاکستریه؟

ــ هیچوقت دلیلشو نمی‌فهمی.

فهمیدم که توی سوال و جواب های احمقانه، هیچوقت به پای حمید نمی‌رسم. پس تسلیم شدم.

کمی گذشت تا محاسبات و مشاهداتش تمام شد. محاسبات را با اطمینانی بی‌مانند انجام می‌داد. ظاهراً امشب هم ماه سالم و دست نخورده بود.

امشب هم مثل دیشب خوراکی آورده بودم و همان‌جا روی پشت‌بام رصدخانه‌مان ضیافتی متافیزیکی میان خائنان به کیهان برگزار کردیم. البته نمی‌دانم من هم خائن حساب می‌شدم یا نه... اما قطعا شریک جرم بودم...

سکوت کیهان را فراگرفته بود که ناگهان گفت:

ــ فردا شب... فرداشب ماه کامل می‌شه... فرداشب شب بزرگیه... می‌تونم همه ماه رو ببینم. چیزایی رو می‌بینم که به محاسباتم خیلی کمک می‌کنه... و زمین زودتر نابود می‌شه.شاید فرداشب واقعا بتونم چیزی پیدا کنم... کشف کنم... که واقعا بتونم باهاش ماهو به سمت زمین پرتاب کنم.

ــ واقعا براش هیجان داری؟

ــ آره. معلومه.

ــ چرا چنین ایدۀ احمقانه‌ای به ذهنت رسید؟ چه دلیلی داره که دوست داشته باشی زمینو نابود کنی؟

چین و چروک‌های صورتش در هم می‌رود و چشمانش تنگ می‌شود. جوری نگاهم می‌کند که انگار سوال عجیبی پرسیده ام. سپس با آرامش و هیجان می‌گوید:

ــ چون حوصلم سر رفته. دیگه هیچی معنی نداره... هیچی ارزش نداره... هرچیزی که فردا قراره اتفاق بیفته، قبلا هم اتفاق افتاده... البته به جز فرداشب... این وضع قابل تحمل نیست. زمین باید نابود بشه.

ــ خب برو خودتو بکش. چه ربطی به بقیه داره؟ (این حرف را از ته دل نزدم. ولی چیزی مجبورم می‌کرد که بگویمش)

ــ بقیه نمی‌فهمن. در واقع نمی‌خوان بفهمن. همه می‌دونن که این زندگی چقدر فلاکت‌ باره . ولی تسلیم زندگی می‌شن. من باید نجاتشون بدم. خود تو... می‌دونم چقدر از این زندگی متنفری... ولی این کار به من محول شده. من منجی‌ام. حتی اگر به این قیمت باشه که خودم هیجان یه انفجار غیرمنتظره رو تجربه نکنم.

به‌اش خندیدم. سعی کرد خودش را جدی نشان دهد. اما ناگهان خودش هم زد زیر خنده. (البته زود خودش را جمع و جور کرد)

پلک‌هایم سنگین و شهر زیر پایمان خاموش شده بود. پس مکالمه را با این سوأل پایان دادم:

ــ فردا روز خوبیه؟

ــ نه. از قبل می‌دونم که ماه کامله. چیزی که فرداشب قراره اتفاق بیفته، قبلا هم اتفاق افتاده.

نود و دو درصد ماه پدیدار شده بود. پس تصمیم گرفتیم که راه خانه‌هایمان را در پیش بگیریم.


خواب بودم. حدود نه شب بود. کسی در خانه را زد. با چشمانی خواب‌آلود رفتم و در را باز کردم. حمید بود. طوری براندازش کردم که انگار شخصی ناشناخته بود. موهای ژولیده، چهره فرورفته در تاریکی و چشمانی براق و تلسکوپی در دست. تازه فهمیدم که حمید است.

با عجله کوله‌ام را برداشتم و از سراشیبی کوچه عجیب و غریبمان بالا رفتیم. باز هم همان خانه متروکه... در دامنۀ کوه... (یک تپه دقیقا بالای کوچه‌مان بود که با پای پیاده رسیدن به آنجا بیست دقیقه‌ای طول می‌کشید)؛با دیواری کج و کوله... رفتیم روی پشت‌بام. داشت تلسکوپش را آماده می‌کرد که ناگهان گفتم:

ــ هی حمید!

ــ چیه ؟

ــ بالا رو نگاه کن. هیچی نیست.

ناگهان بهت‌زده شد. با هم به آسمان خیره شدیم. هیچ نبود. فقط سیاهی... البته چندتایی هم ستاره بود. ولی خبری از ماه نبود. نمی‌دانم چرا... ناگهان زدیم زیر خنده... از روی خوشحالی... چند ثانیه‌ای متوقف شدیم، و دوباره صدای خنده.

با چهره‌ای بشاش سرش را به سویم برگرداند و گفت:

ــ با خودت خوراکی آوردی؟

ــ البته.

ــ عالیه.

چند دقیقه‌ای گذشت. تحمل سکوت بیش از این را نداشتم. پس گفتم:

ــ فرداشب ساعت چند بیایم؟

ــ دیگه نیازی نیست. یا شاید هم فقط بیایم و خوراکی بخوریم و ماهو نگاه کنیم- البته اگه بقیه شبا پیداش بشه. در ضمن، فرداشب من خوراکی میارم.

ــ چرا؟ چون دیگه ماه وجود نداره ؟

در حالی که دفتر خاکستری توی دستش را به گوشه‌ای انداخت، گفت:

ــ نه. چون زندگی تکراری نیست.

ــ بقیه چی؟ نمی‌خوای نجاتشون بدی؟

ــ خودشون می‌دونن.

سکوتی سنگین کیهان را فرا گرفت. داشت می‌خندید. گمان می‌کنم امشب همان شبی بود که قرار بود همه‌چیز فرق کند. خبری از ماه نبود، اما چیز دیگری پیدا کرده بودیم، آن چیزی که شاید از ابتدا دنبالش بودیم. با خودم فکر کردم که چه شب پوچ و جالبی است.

دیگر چیزی نگفتیم. تمام شب را فقط روی پشت‌بام نشستیم و چیپس خوردیم و به هیچ نگریستیم.

پایان

پ.ن: دارم تلاش می‌کنم چیزی منتشر کنم ولی حذفش نکنم. امیدوارم بتونم با این یکی کنار بیام و حذفش نکنم..

پ.ن: اسم موسیقی: clair de lune از کلود دبوسی