معرفی سریال 11.22.63

از قضا درین ایام نبود اینترنت به سراغ یک سری مینی سریال هایی که داشتم رفتم و چند تایی را روی گوشی ام ریختم. این سریال داستان پر کشش و سورئالی داشت و بازیگر نقش اولش را هم چون معروف بود و دوست داشتم. نشستم پایش و زود تمامش کردم. این اعداد بر میگردد به تاریخ ترور جان اف کندی. مرد جوان معلم انگلیسی است. و یکی از شاگردهایش که مردی پیر است داستانی را می نویسد برایش که از شبی شروع میشود که زندگی اش تغییر میکند.

توی داستان نوشته که زندگی من از شب هالوین سال 1960 دگرگون شد. پدرم به خانه آمد و مادرم و خواهر و برادرم را کشت ولی من را نه. معلم اول فکر میکند این داستان تخیلی ست ولی بعد میفهمد واقعیت داشته و به مغازه مرد می رود. در کمدی توی مغازه اش باز است و یک سر میرود داخل کمد و ناگهان می افتد در یک زمان دیگر. به عبارتی آن کمد لانه ی خرگوش است. یا به عبارتی پلی بین گذشته و آینده است. او به سال 1960 پرت میشود. باز برمیگردد به همان نقطه و به زمان حال می آید. از پیرمرد میپرسد قضیه ی کمد چیست؟ او هم می گوید که داستان ازین قرار است و من بارها رفته ام به گذشته تا گذشته را تغییر بدهم و جلوی ترور رئیس جمهور کندی را بگیرم اما نتوانستم. ولی تو برو و این کار را بکن.

داستان خوبی دارد فیلم، کشش داستان عالی ست. ریتمش خیلی مناسب و خوب است. 8 قسمت هم بیشتر نیست. داستان هم که سورئال است. و یک پایان خوب دارد. پیشنهاد میکنم ببینید.

پی نوشت 1: خب میبینم که کامنت گذاشتن ویرگول هم آزاد شد. به به. کامنت فراوان بزارید برام :) ولی واقعا همینکه همه جا بسته بود ولی ویرگول باز بود خیلی جالب بود. دسشون درد نکنه. از دستی نوشتم دسشون. میخواستم یکم لوندی کنم.

پی نوشت 2: دو ماهه رفیقم هی میگه یه روز صبح صبحونه بریم بیرون. این هفته هر روز گفتش که بریم. خلاصه امروز قرار شد بریم دیشب گفت بزار اینترنت وصل شه، ببینیم قیمتای فلان جا چطوره بریم اونجا. خیلی اخلاقاش لوس و بچه گانه س برای همین باهاش کل کل نمیکنم. میگه باشه. خوبه. هر چی تو بگی.

ولی خب تو دلم مونده بود دیگه. صبح خودم رفتم همونجایی که قرار گذاشتیم دیشب بریم و کنسلش کرد. کافه سید هاشمی. روبروی بانک خون هست جاش. سه طبقه ست و یک بار جمعه ساعت 9 رفتیم با همین دوستم یک ساعت تو صف بودیم. این کافه مغازه ش قبلا جای دیگه بود و اولین بار که رفتم جاش ، کارگراش نیامده بودن و گفت بهم میتونی بیای کمک؟ منم گفتم آره و رفتم هی تخم مرغ شکستم و نیمرو درست کردم. مشتری هاشم وحشتناک زیاد بودن اون روز. مثلا یکی اومد سفارش شصت پرس نیمرو داد. از اداره ای جایی اومده بود. ولی خب حالا جاش رو عوض کرده و واقعا متنوعه منوش. من یک چیزی سفارش دادم که هم یک سس مخصوص داشت هم سوسیس داشت هم نیمرو داشت هم سیب زمینی. دیگه گاهی آدم باید خودش رو تحویل بگیره. با خودم گفتم انسان موجودی تنهاست. البته موضوعیت این صبحونه حرف زدن با دوستم بود. ولی خب چون هی کنسل شده بود دغدغه شده بود برام دیگه.

از قشنگی های کافه سید هاشمی
از قشنگی های کافه سید هاشمی

پی نوشت 3: دارن قطره قطره نت رو وصل میکنن. پیش بینی هوای گوگل هم باز شده خداروشکر. هر چی سرچ میکردم سایت پیش بینی هوای ایرانی که باز بشه داشتیم مگه؟ همه ش com. بود برای همین باز نمیشد. چقدر سرد شده هوا. زمستون واقعی.

پی نوشت 4: بعد کلی تعطیلی بالاخره رفتم باشگاه. دلم تنگ شده بود دیگه. رفتم دمبلا را بغل کردم. چند تا از دستگاه ها رو بغل کردم. با رفقا یکم خوش و بش کردم.

پی نوشت 4.5: دوستای گلم چطورن ؟ خوبین قناریا ؟ قدر همو بیشتر بدونیم. دوریم. ولی خب همین نوشته ها و همین کلمات پیوند عمیقی بینمون برقرار کرده.

پی نوشت 5: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.