نه نه نه!

کاش هیچوقت وصل نمیشدم به نت . کاش هیچوقت اینستاگرام رو باز نمیکردم . وای من

چه میبینم؟چه کردند با ما؟

واقعیت نداره دیگه ؟ همش هوش مصنویه ، مگه میشه تا این حد.چرخ موتور رو سر؟نه ندیدم اینو کابوس بود.

با یک لیوان آب خنک بیدار میشم؟احساس میکنم من زیر چرخ موتور بودم .

حال دقیق میشه درک کرد که یزیدیان با فرزند فرستاده ی خدا چه کردند و چطور انقدر بی رحم بودند.

نمونه اش را دیدم که با فرزند ایران چه کردند.

پسر فرستاده ی خدا برای حق کشته شد و پسر ایران برای کمی نان .

ولم کن باز فاز شاعری گرفتم مگر میشود درمورد این صحنه ها واژه ای توصیف کرد.

کاش هیچوقت وصل نمیشدم و برای خودم به امیدواری و نوشتن از امید و آینده میپرداختم و باخودم خوش بودم.این چه بود که چشمانم فریم به فریم دید .

برادرم و خواهرم کشته شدند . مملکتی نمانده ترس از تکه پاره شدن ایرانم، ترس از سیاهی بیشتر ، از بین رفتن تمام مغز ها ، فرار مغز ها . خدای من چه کسی نفرینمان کرده؟

در توصیف این روز ها ، واژه ها فرار میکنند از ثبت شدن ...