خیال ژرف

ای هستی من !
پرستوان بودنت به کدامین سو کوچ کرده اند ؟
با کدامین غروب ، از آسمان قلبم رفته ای ؟
ای دولت از دست رفته ام ! دل را با خود به کجا برده ای ؟

در میان کدام زمان
لابه لای کدام یک از صفحه های کتاب قدیمی
میان عطر کدام قهوه
و در کدام یک از شعر های جهان پنهان گشته ای ؟
من از میان تمام روز ها ، منتظر روزی بودم که
باران با آهنگ صدای تو ، نام کوچک مرا در گوش کوچه فریاد زند
ولی افسوس !
افسوس هر بار بارانی آمد ‌و جز صدای پای رهگذران چیزی نشنیدم ...
به دستان مقدست قسم !
که تو در من نهاده شدی
و تو را می پرستم
تو را می شنوم و زبانم بر نمی آید بر محراب تو
گرچه سکوت کرده ام اما
جان و دل داده ام به اذان چشمان تو

در لابه لای انگشتانم
دستانت ؛ که دیگر نیست
می رقصند و
خاطره هایمان در کنج قلبم یاد آوری می شوند
و دلم غنج می رود برای آن روز ها!
بیا و بگذار با آمدنت آسوده خاطر شوم
جان بگیرم و نقش لبخند بر لبانم جاری شود
وقتی حتی یک روز با من سخن مگویی ، جانم به لب می رسد
دنیایم سیاه می شود و آشوب در وجودم رخنه می کند
بیش از این دوام نمی آورم
شب های قلبم را چراغی نیست و ظلمت روحم را روشنایی و در انزوای تنهایی ام کور ...
سوی امیدی نمی بینم...!
چه بس شب هایی که دلتنگی ، صورتم را شسته و چه بسیار روز هایی که بی قرارت بودم .

در اذان سپیده دم تو را می خوانم بلکه در صفحه روزگارم دوباره نوشته شدی
نور چشمانم ! در این دیار دلتنگی سال ها در انتظارت ماندم .
اکنون، که من برای تو
و تو برای منی !
چرا نمی آیی و بوسه ای به چشمانم هدیه نمی کنی ؟
پرده غرور را کنار بزن و بگذار عشق در جانت جوانه بزند
وقتی میدانی برای رسیدن به تو ؛ چقدر تلاش کردم و
از چه سد هایی عبور کردم
پس ؛
چرا عشق مرا نمی قاپی و قاب نمی کنی ؟
با من حرف بزن
با من حرف بزن ای خیال ژرف
که در لایه های قلبم ریشه دوانده و پنهان شده ای
به دیدارم بیا و سایه تاریک هجرانت را
به استشمام عطر نفس هایت ، از دلم برهان...