<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کتاب باز</title>
        <link>https://virgool.io/Whitenoise/feed</link>
        <description>اینجا پره از مطالب آموزنده، مکنونات قلبی ،اطلاعات مفید، نوشته ها و مقالات نویسندگان کوچیک و بزرگ...?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:37:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/zmep95h7gocq/jityyn.jpeg</url>
            <title>کتاب باز</title>
            <link>https://virgool.io/Whitenoise</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قطره ،قطره،قطره خون!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-sahmipec8dod</link>
                <description>تو رفته ای!سعی کردم قبل رفتن، آخرین نگاهت را به خاطر بسپارم.تلاش کردم آغوشت را،گرمای تنت را،زنگ صدایت را و عشق ورزی هایت را ذخیره کنم برای روزهای مبادای احتمالی!من باید مادر صبوری باشم.دوست دارم فریاد بزنم وبگویم که خسته ام از صبوری.دوست دارم تو که می روی دنبال آزادی،من هم به کما بروم.مادر هیچکس نباشم و فرزند هیچکس.دوست دارم کس و کار کسی نباشم و به خواب بروم تا زمانی که جسم سرد و خسته ات را در آغوشم جا کنی و ببوسی ام و آهسته در گوشم بگویی که یک قدم به آزادی و نان و نمک و آرامش نزدیک شدیم.اما من مادر هستم.باید آنقدر شاد به نظر بیایم که ترک نخورد شیشه ی آرامش فرزندمان.من باید نبودنت را عادی جلوه دهم.من مجبورم برای سرگرم کردن پسرمان بارها تاس بیاندازم و  کری بخوانم و ابراز پیروزی کنم از بردن در بازی مار پله.من باید سربازها را فدا کنم و کیش و مات کنم رقیب را!زودتر بیا.شب از نیمه گذشته و از مادری کردن خسته شده ام.او نه با داستان و نه با شوخی های بی مزه و نه با دیدن مسابقه ی فوتبال و نه کمدی های آبکی خسته نمی شود.او منتظرت هست.من هم!اما من حق بیقرای ندارم.صدای تلویزیون را زیاد میکنم.با صدای بلند حرف میزنم تا صدای گلوله ها آزارش ندهد.او نمی گوید اما می دانم که با صدای هر تیر شلیک شده،قلبش مثل من شکافته می شود.خشکش می زند و خنده های عصبی، روی لبهایش می ماسد.او منتظر است و امیدوار.او در دنیای کوچکش، آزادی را آنقدر دم دستی تصور می کند که فکر می کند تو می آیی و آزادی را کادو پیچ، تحویلش می دهی.او حتی یک لحظه هم به نبودنت نمی اندیشد.او تو را قوی تر از آن می داند که تیرها و ساچمه ها و باتوم ها حریفت شوند!از خودم بگویم؟از آشوب درونم؟از مرور صدباره ی سناریوهای احتمالی پیش رویم؟از تصور لحظه های نبودنت و تکه پاره شدن هزارباره ی قلبم؟از معده درد عصبی ام؟تو خودت پر از رنجی و درد.دیشب که آمدی رنگت پریده بود.گفتی چیزی نشده.باورم نشد.تمام تنت را به دنبال زخم احتمالی وارسی کردم. تنت خیش عرق بود و گونه هایت سرد.لبهایت ترک خورده بود و چشمهایت خون افتاده بود و روی دستهایت پر از خراش!اما ترس و نگرانی باعث شده بود آنقدر احمق باشم که ندانم قلبت درد می کند.تو به عادت همیشگی ات غصه هایت را پشت در جا میگذاری و به خانه می آیی.تو می ترسی اگر از رنجت بگویی،معده درد عصبی ام عود کند و بی خواب شوم.اما حالا هنگامه ی ملاحظه گری نیست عزیز صبورم.بگو هر آنچه را که دیدی.از لحظه های دهشت بار آن شبها بگو.من می شنوم.بگذار من،همان بانوی آرام و کم حرف تو،پر از خشم بشوم.بگذار رئوف بودن را فراموش کنم.هنگامه ی خشم است مرد من.مهربان بودن کافیست.بگذار خشمگین باشم از دوستی که زل زد تو چشمهایم و گفت یک مشت بیشرف اغتشاشگر، ریخته اند توی خیابان.بگذار اینبار دلم بخواهد آن زن همسایه،همان که  فرزندش باید حافظ جان من می بود،حالا به پیشانی دوستت شلیک می کند؛به عزای فرزندش بنشیند.بگذار یکبار هم شده از غم دیگری غمگین نشوم.من دیگر از خون نمی ترسم عزیز من.از خونهایی بگو که ریخته شد.از گلوی شکافته ی شده آن پدری که میشناختی اش.از خودت بگو.از ترس و خشم آن لحظه ها!از امیدهایت،آرزوهایت و آینده ی روشنی که برای فرزندمان می سازی.بگو.از امید بگو.آنقدر بگو که صدایت به گوش دنیا برسد.بگو شاید شنید خدایی که سالهاست از او نا امید شدی!</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب دیده ام،خیر است!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c2fovhwfg5a9</link>
                <description>تمام روزهای گلوله و تیر و باروت !ساعتهای ترس و خون و فریاد!دقایق آخر و خونهای ماسیده روی سر و سینه!ثانیه های امید آخر و گمنامی و آرزوهای دور و دراز!شبهای سرد و خاکستری!فرسودگی سالهای خفقان و گرسنگی و حسرت!ابرهای سیاه سالهای سیل و طغیان و ویرانگری!کبودی پای چشمهای زنانگی های در پستو!زخم تبرها بر تنه ی بی جان نهال ها!چارقدهای سیاه سوگ و اجبار و اسارت!اندیشه های منسوخ و مغزهای پوسیده !ریسمانهای بافته شده با کلمات مقدس!کبودی تکبر بر گردن آزادی!باروتها و سلاحها و توپ و تانکها!سالهای شکنجه و اعتراف و تجاوز و مرگ!را که سوزاندیم!!!خاکستر این دردها مینشیند پای درختها و نهال ها !بهار، شکوفه ها سفید میکنند روزگارمان را!زمستان می رود اما رو سیاهی اش ماند برای ...!!!!نور می تابد از پس ابر تیره ی دروغ!!!نور بر تاریکی پیروز است!https://vrgl.ir/02Hkh(لینک پستی که چند ماه پیش در آن  رویایم  را برایتان نوشتم)من خواب دیده ام! ایران را از زیر آتش بیرون کشیدیم.آب خنک به سر و صورتش پاشیدیم.ایران لبخند زد و آنگاهعقاب طلایی بر فراز سرمان به پرواز درآمد!!!</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 20:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-kxv8isovltue</link>
                <description>هر بار که دلم میگیرد،عصبی میشوم،دلم می شکندوسرخورده میشوم ؛به رسم دیگران نه با خودم  خلوت میکنم و نه موزیک گوش می دهم و نه های های گریه میکنم.شاید عجیب باشد و کمی خنده دار!!!اما من یک دستمال گردگیری برمیدارم و می افتم به جان وسایل خانه.میسابم و فکر میکنم.انگار گردو خاک وسایل خانه که پاک شود دلم آرام می گیرد.اصلا شاید موج خشم هایی که در رویارویی با بی مهری دیگران توی مشتهایم گره شده رها میکنم روی ابزار بی جان خانه، بدون ترس از شکستن دلشان.روی آینه محلول شیشه پاک کن را اسپری میکنم و زل میزنم به تصویر خودم.چشمهای گود افتاده ام شره میکند و بینی ام قطره قطره میچکد روی تصویر کج دهانم.چانه ام کش می آید و درست قبل از رسیدن به قاب برنزی آینه تمام میشود.دستمال را برمی دارم و با خشم روی تصویر ذوب شده ام میکشم و چشمهایم را میبینم که برمیگردند تو گودی مخوفشان.لبهایم اما ترک خورده و هر چه دستمال را چپ و راست و بالا پایین میکنم ترک و شکاف خون آلودش پر نمی شود! از تصویر مضحک خودم توی آینه خنده ام می گیرد.لبخند میزنم و شکاف لبم عمیق تر میشود.یکهو بند دلم پاره میشود و گلویم خشک میشود.خون می دود روی شقیقه ام و صدایی شبیه صدای چکیدن آب در  فضای خالی  حمام را  توی کاسه سرم  میشنوم.گفته بود:دیروز بابای بهنام مرده.حدس میزدم اتفاقی افتاده. این چند روز پیدایش نبود.۱۲سال که بیشتر ندارد!حالا جز غم‌نان و جان،غم فقدان هم بار روی دوشش شده است!غصه میخورم و آینه را محکمتر میسابم!فقط غصه!!!بوی محلول دلم را آشوب میکند و نفسم می گیرد.دلم هوای تازه میخواهد.عطرم را برمیدارم و روی مچ رنگ پریده ام اسپری میکنم و بو میکنم.دلم برای خودم تنگ میشود.دست میبرم توی موهایم.پوست کف سرم میسوزد.موهایم را بالای سرم جمع میکنم و با کش میبندم.ریشه ی موهایم گزگز میکند و بینی ام میسوزد و چشمهایم پر از اشک میشود.حالا گردنم باد میخورد و کمی خنک میشوم.بغض میکنم و مچ خسته و آرتروزی دست راستم رو توی دست چپم میگذارم و به چشمهای بی خوابم که حالا مویرگهای خونی اش متورم شده اند،زل میزنم.چند سال دیگر برای کدام روزهای الانم دلم تنگ می شود!؟چندسال دیگر که چروک دور چشمهایم عمیق میشود و خط خنده ام جاافتاده تر.کمردردو پادردم همیشگی میشود و نفسهایم تنگ تر و کوتاه تر.لکهای روی دستم بیشتر میشود و شبیه تر میشوم به خانم جان!قطعا همان سالها  هم اگر آلزایمر نگیرم و زودتر از موعد از دست و پا نیفتم باز به رسم الانم به وقت خشم می افتم به جان گرد و خاک خانه و دوباره از  خودم می پرسم دلم برای که و چه تنگ شده؟ و باز هم یادم می افتد که روزها و لحظه هایم یک خط صاف بوده و این آدمهای زندگی ام بودند که سوار این خط صاف شدند و تاب دادند روزها و ثانیه هایم را!روزها و لحظه هایی که می شد با کمی انعطاف و سهل انگاری خودخواسته  پیچ و تابشان داد و سنجاقشان کرد به سر زلف زندگی و رقصید.سالها بعد اگر استرس و خشم این روزها مرا دچار رعشه ی پیری نکند و چشمهایم کم سو نشده باشد،کتاب میگیرم دستم و نگاه میکنم به کلمات ،بی آنکه بخوانمشان.تظاهر به خواندن کتاب و خونسردی!!!قطعا بعد از نگاه کردن به کتاب می روم سراغ سنگر تنهایی ام.انگار نه انگار که خانی آمده و خانی رفته!غذای دلخواهش را درست میکنم.شام میخوریم و غصه!ظرفها را میشویم و دلشوره میگیرم!نمیخوابم و توی بیداری سیاهم، موهایم را سفید میکنم!آدمهای زندگی ام را به دوش میکشم و روزها را پشت سر میگذارم؛ بدون اینکه بتوانم از کسی بابت تلف شدن ثانیه هایم طلبکار باشم!بی آنکه حق داشته باشم کسی را مواخذه کنم بابت غصه هایی که سهم من نبود.سهم او نبود .اصلا سهم هیچکس نبود.کاش در جهان موازی پدر بهنام نمیرد!!!</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 00:22:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | چهار: روزها در راه</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-fgckzhff7ssz</link>
                <description>روزنوشتِ یکروزنوشتِ دوروزنوشتِ سه____________________۲۴ تیرصبح‌ها داستانی دارد. این که قبل از همه بیدار شوی و در سکوت لباست را بپوشی که مبادا کسی بیدار نشود و بعد هم آرام، بزنی بیرون. هوا هم این روزها آن قدر گرم است که حتی ۷ صبحش هم ۱۱ ظهر است. اما از خانه که بیرون رفتی می‌بینی ۷ صبح آن قدر هم صبح نیست. کوچه بیدار است و بیدارتر از آن خیابان و چهارراه. صبح را آن‌هایی می‌بینند که اواخرِ شب می‌زنند بیرون. از خودِ سحر هم سحرخیزترند. این‌هایی که می‌آیند و می‌ایستند سر کوچه، منتظر سرویس که بیاید دنبال‌شان. مثلاً حوالی ساعت ۵ صبح. تابستان ۵ صبح هوا روشن است. اما همین ساعت در پاییز و زمستان، مساوی است با کنگرۀ بین‌المللیِ غم‌های دو عالَم در کاسۀ سر و جامِ قلبِ آدم. تازه ببین آن‌ها که از شب شروع می‌کنند و بعد از صبح تمام دیگر چه می‌کشند. نارنجی‌پوش‌ها.... رها کنم.من بعد از این که بیدار می‌شوم، صبحِ زود، نیاز دارم دقایقی بگذرد تا حالم سر جایش بیاید و از برزخیِ ناشی از کم‌خوابی، در بیایم و بتوانم رسماً روزم را شروع کنم. در همین فاصله و اواخرِ برزخ، این روزها پادکستی را می‌نیوشم به نام «روزها در راه». پادکستی است پسندیدنی. بنکدارِ تهرانی آمده است و در هر اپیزود، چند بخش از روزنوشت‌های شاهرخ مِسکوب را ( که من همیشه خیال می‌کردم مَسکوب است) خوانده و ضبط کرده و با موسیقی و اصوات، رنگ‌وبوی زیبایی به آن بخشیده است.یادداشت‌هایی که از آذرِ ۵۷ آغاز می‌شوند و تا ۷۶ به درازا می‌کشند. از بس این چند قسمت که گوش کرده‌ام خوب بود، دلم نیامد زود گوش بدهم و جلو بروم. و حیفم آمد نیایم این‌جا و چند کلمه‌ای صحبتش را نکنم. صدا و خوانش بنکدار خیلی ویژه و گیرا نیست. البته می‌توان گفت سبکِ صدای او اندکی نامأنوس است و زیر و تیز و موج‌دار، و این را یک ویژگی به حساب آورد؛ اما نکتۀ این پادکست نه‌چندان فرمِ آن که محتوا است. قلمِ مسکوب فوق‌العاده است. راحت و روان و کامل و دل‌واپَس. و مهم‌تر از آن، بازۀ زمانیِ این نوشته‌هاست. یعنی دقیقاً و به معنای تامِ جمله، در بحبحۀ میوه‌دهیِ انقلاب اسلامی. و باز هم دقیقاً، این‌جور نوشته‌های راحت و روزانه و جزئی‌نگر، چیزی است که ما نیاز داریم برای مواجه‌شدن و خوانش و بازخوانی و گشت‌وگذار در تاریخ.حال مسکوب از جایی روایت می‌کند که یک راوی باید ایستاده باشد. یعنی از خیابان و هم‌سطح با مردم و در تلاش برای فهمِ آنان و ارائۀ فهمِ خود از ماجراها. در این‌جا ما شاهد خاطرات یک انقلابی یا یک فردی که در درونِ جریانِ ویژه‌ای که نقشی در پیش‌بردِ انقلاب، یا جلوگیری از آن داشته باشد نیستیم. ما نوشته‌های یک تقریباً بی‌طرف را می‌خوانیم که می‌بیند و دنبال می‌کند و تردید دارد که موضعِ همه‌جانبه و حمایت‌گرانۀ تامّی از یک جناحِ ویژه بگیرد. با این که به‌سانِ اکثریتِ مردمانِ آن روزگار، با اصلِ این سرنگونی و انقلابِ تمام‌عیار، موافق و همراه بوده است. و نه لزوماً با همۀ جزئیات و مفادِ آن.تا اپیزودِ سوم که من گوش داده‌ام، ما نامۀ همسر شاهرخ را نیز که برای او از تهران به پاریس فرستاده است می‌خوانیم. چه بسا در ادامه، نامه‌ها و روایت‌های دیگرانی را نیز بخوانیم و شاهد باشیم. در «روزها در راه» تا این‌جا که من گوش کرده‌ام به نظر می‌رسد که سانسور و ممیزیِ خاصی وجود نداشته باشد و حرف‌هایی زده شده که اصولاً می‌بایست زده نشود. یعنی برخی نظرات مسکوب و همسرش شاید چندان خوشایند نباشد برای حکومت(‍ی‌ها). در هر صورت پیشنهادش می‌کنم و خودم نیز گوش خواهم کرد.فضای چنین آثاری را بسیار دوست دارم. فضای روزانه‌ها، خاطرات و یادداشت‌های روایی و امثالِ اینان. خاصّه آن‌هایی که در برهه‌ای ویژه خلق شده‎‌اند و روایت‌گرِ روزها و ساعات و دقایقِ وقایعی تاریخی هستند. البته که نباید انحصار قائل شد. و نباید کمین کرد تا واقعه‌ای خارق‌العاده و عظیم از راه برسد و بعد شروع کرد به روایت. چه، همین اکنون نیز تاریخ درحالِ ساختن و پرداختن است و ما هم‌زمان که در آن زیست می‌کنیم باید به ازدست‌نرفتنِ آن نیز، توجه کنیم.بی‌گمان تک‌تک لحظاتِ زندگیِ هر فردی، و به‌واقع هر فردی، ارزشِ خوانش و تعمق و تحقیق و بررسی را دارد. آری هر کسی که دست به قلم و دوربین و دیگر ابزار ببرد و ثبت و ضبط کند و این کار را به‌خوبی انجام دهد، ارزش خوانده‌شدن و توجه را دارد؛ هر آدمی که حتی از زندگیِ کوچکِ خودش، از تعطیلات و کار و درسش، از حماقت‌ها و رذالت‌هایش، از نحوۀ غذاخوردن و عادات و حساسیت‌های خاصِ بهداشتی و نظافتی‌اش، از روابطش و خلاصه همۀ اجزای زندگی‌اش روایتی را بسازد.این تراوشاتِ زاده‌شده از بطنِ سرِ مردمان، و این نظرات و قضاوت‌ها و توصیفات و حسرت‌ها و ای‌کاش‌ها و آرزوها و نقدها و نِق‌ها و ناله‌هاست که تصویری نزدیک به آن چه که هست را شکل می‌دهد و تنوع و تکثر را به رسمیت می‌شناساند و مدارا را در آدم‌ها بالا می‌برد و حقیربودنِ آدم در برابر این عظمتِ بی‌پایانِ هستی‌های کوچک و درشت را نشان می‌دهد و تکبر را سرکوب می‌کند. شاید به همین دلیل باشد که ما معمولاً چیزی را روان‌تر و راحت‌تر از رُمان نمی‌خوانیم و بیش از هر چیز، از خواندنِ آن لذت می‌بریم. چون با زندگی و آدم و روایت سروکار دارد و ترکیبی نیک‌تر از این سه، مگر یافت می‌شود؟روزها در راه</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 01:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | سه: برندۀ دعوا کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%80-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gdwwef9iaok6</link>
                <description>روزنوشتِ یکروزنوشتِ دو____________________۲۱ تیربرندۀ دعوا کیست؟ آن که مشت اول را بزند یا آن که سیلیِ آخر؟ به هر حال من تایید یا تکذیب نمی‌کنم کدامش حق است. آن چه امشب رخ داد و شرحش خواهد رفت نیز، کمکی نمی‌کند و شاید موضوع را پیچیده‌تر کند.اما قبل از این‌که به ماجرای جالب و مهیجی که امشب از سر گذراندم بگویم، اول باید بپردازم به تفاوت دو لفظ «سالن‌مطالعه» و «کتاب‌خانه» که غالباً نادرست به کار می‌رود و اگر به آن اشاره‌ای نکنم وجدانم را آزرده‌ام!کتاب‌خانه کجاست؟ اصولاً وقتی این اسم را می‌شنوید چه چیزی در ذهن‌تان نقش می‌بندد؟ بله. کتاب. حجم انبوهی از کتابِ چیده‌شده در قفسه‌های بزرگ و برچسب‌های &quot;ادبیات، تاریخ، فلسفه، روان‌شناسی، کامپیوتر و ....&quot; که خورده بر پیشانیِ قفسه‌ها. حالا آیا ضرورتاً در کتاب‌خانه می شود کتاب یا درس خواند؟ می شود مطالعه کرد؟ خیر. حالا وقتی می‌گویند سالن مطالعه یاد چه چیزی می‌افتیم؟ یاد فضا و مکانی که توسط میزها و صندلی‌ها پر شده است و ساکت است و ترجیحاً باید خنک هم باشد (یا در زمستان گرم) تا بتوان در آن به‌خوبی و آسانی، مطالعه کرد و درس خواند.شاید برخی از سالن‌مطالعه‌ها کتاب‌خانه هم داشته باشند. مثل همین‌جایی که بنده در آن یک کتاب‌دارِ نیمه‌وقت هستم. اگر درس منطق دبیرستان را درست به یاد داشته باشم و با توجه به جست‌وجویی که کردم، بین این دو اصطلاح باید رابطۀ «عموم و خصوصِ مِن وَجه» برقرار باشد. یعنی این دو در برخی موارد هم‌پوشانی دارند و در برخی موارد نه. به‌عبارتی:بعضی کتاب‌خانه‌ها سالن‌مطالعه هستند.بعضی سالن‌مطالعه‌ها کتاب‌خانه نیستند.بعضی کتاب‌خانه‌ها سالن‌مطالعه نیستند.منطق‌دانان اگر غلطی داشتم تصحیح فرمایند.خلاصه. الله‌وکیلی بیایید این الفاظ را قاطی نکنیم. و هر سالن‌مطالعه‌ای را کتاب‌خانه و هر کتاب‌خانه‌ای را سالن‌مطالعه ننامیم. انگار روحم را خَنج می‌کشند هر وقت جای هم به کار می‌برند این دو را!اما پیش‌زمینه‌ای دیگر باید بگویم قبل از ماوقع:من همیشه، یعنی از وقتی که آشناییَتی با سالن‌مطالعه یافتم، مخالفِ بودنِ آن در پارک بوده‌ام. چیزی که تقریباً در اصفهان رایج و به نظر من نادرست است. فضای پارک معمولاً برای مطالعه و درس و تحصیل چندان مناسب نیست. نه تنها ترغیبت نمی‌کند برای خواندنِ درس که برعکس، تعقیب و تحریک می‌کند به نخواندن. بماند که می‌دانیم اگر کسی بخواهد درس بخواند یا نخواند، کاری را بکند یا نه، این‌ها بهانه و دست‌آویز است. اما این دلیل نمی‌شود که بگوییم چنین عاملی بی‌اثر و بی‌اهمیت است. تاثیر فضا و محیط را بر کنش‌ها و تصمیم‌ها و اقداماتِ افراد، اصلاً نباید نادیده گرفت. همین است که شاخه‌ای از علومِ اجتماعی، ریخت‌شناسیِ اجتماعی (Social Morphology) نام دارد که در آراءِ امیل دورکیم قابل ردیابی است و دست کم بخشی از آن، به این می‌پردازد که اماکن و خیابان‌ها و سازه‌ها و بناها، چه تاثیری بر وقوع یا امتناعِ کنش‌هایی جمعی و فردی می‌گذارند.از این نظر که رَوَندگان به سالن‌مطالعه، در زمان‌های استراحتِ خود می‌توانند از سرسبزی و نشاطِ پارک بهره‌مند بشوند، این تداخل مفید و جالب است. اما این سرسبزی و نشاط چیزی نیست که مثلاً نتوان در حیاطِ کوچک و اختصاصیِ یک سالن مطالعه ایجاد کرد و دلیلی به‌شدت ناکافی است.از آن طرف، شلوغیِ پارک به‌ویژه از ساعاتِ منتهی به غروبِ تابستان و رفت‌وآمدها و سروصداهای فراوان و ماجراهایی که ممکن است اتفاق بیفتد، پارک اصلاً مناسبِ میزبانی از سالن‌مطالعه نیست. سالن‌مطالعه باید حریم خاص خود را داشته باشد. حتی شاید بتوان گفت باید ایزوله باشد. به گونه‌ای که فرد برای استراحت که از سالن خارج می شود، نیفتد وسط هیاهوی مردمی که برای تفریح و وقت‌گذرانی و بازی‌هایی چون دختربازی و خراب‌بازی و توپ‌بازی به پارک آمده‌اند.پسرکِ عینکیِ صورت‎‌جوشیِ پُرخوانی (معادلِ باادبانۀ خَرخوان) را تصور کنید که به محض خروج از سالن، به جای اندکی آسایش و تنفسِ هوای تازه و استراحتِ چشم، مشامش از لمسِ رَوایحِ انواعِ سیگارات و در برخی موارد عَلَفی‌جات کام‌روا می‌شود و چشمش از تماشای هم‌آغوشی‌های زوج‌های نونهال و نوجوان و جوان و میان‌سال و پیر، و رژه و خودنمایی پلنگان و دافانِ ایران زمین سرخ می‌شود! و این گونه وِی به جای این‌که با ذهنی باز و آماده بر گردد سر درس و بحثش و تستش را کار کند و صفحۀ شکلاتیِ کتابِ گاجش را بو کند، با ذهنی پر از دودودم و داف و شلوغی، می‌افتد روی صندلی!با اجازه اندکی به حاشیه بروم: البته که من همۀ رفتارها و وقایعِ درون پارک را رد یا نفی نمی‌کنم. برخی‌شان که مشخصاً و واضحاً آسیب هستند و نیازمند رسیدگی و برخورد. آن‌ها به کنار. مثل استعمال مواد مخدر یا ایجاد مزاحمتِ مستقیم یا غیرمستقیم برای دیگران یا دعوا و لات‌بازی و داد و بی‌داد و مواردِ مشابه. اما کسی نمی‌گوید افراد در پارک، فارغ از جنسیت و نوع پوشش، نباید با دوستان‌شان پیاده‌روی و گردش کنند. یا کسی حق ندارد دست محبوبش را بگیرد و بیاید پارک و ساعاتی را بگذرانَد. مسئله این‌جاست که از قضا پارک برای همین کارهاست! پارک به روایتی &quot;مکان&quot; است برای چنین اعمالی و الحمدلله این موضوع را حتی تا حدی مسئولین نظامی و انتظامی و جمعیتِ دل‌واپسان و دیگرانِ مرتبط هم فهمیده‌اند و این است که دیگر یا نمی‌ریزند، یا کم می‌ریزند در پارک تا دختروپسرها و کاپل‌ها را جمع و ارشاد و پراکنده کنند.بهترین مواجهه‌ای که در چنین جامعه‌ای با چنین حکومتی، می‌توان با چنین مواردی داشت همین است: این که ضابطین خودشان را بزنند به خریت و قوانینِ معوج و معیوب‌شان را نادیده بگیرند تا بیهوده تنش و درگیری ایجاد نشود. چون می‌دانند جایگزینی نیست و کاری نمی‌شود کرد. وقتی مجرای درست و معقولی برای چنین نیازهایی که در نوجوانی و جوانی به اوج می‌رسند، تعیین نشده، مگر می‌شود جز این کرد؟ امیدوارم کج‌برداشتی هم نشود که مثلاً حرف من این است که: «ملت بیایند در پارک جفت‌گیری کنند! چه اشکالی دارد! زمین خدا برای همین کار است دیگر! به کسی ربطی ندارد!» والله حرف من این نیست (که ازقضا همین مقولۀ جفت‌گیری در مکان‌های عمومی و نامعقول، از پارک گرفته تا قبرستان(!)، نیز گاه‌گاهی فیلم و عکس‌هایش در فضاهای مجازی منتشر می‌شود و عموماً خنده و تمسخر و تعجب کاربران را به دنبال دارد). منظور این است که حالا یک هم‌آغوشی و یک گرفتنِ دست و بوسه‌ای، در سایۀ درختانِ پارک و در جایی که اصطلاحاً خیلی هم &quot;توی چشم&quot; نیست، نباید چندان حساسیت‌برانگیز باشد. بماند که همین را هم برخی برای فرارسیدنِ فوریِ آخرالزمان و دهان بازکردنِ زمین کافی می‌دانند!اما من حرفم این بود و هست: اساساً سالن‌مطالعه جایش در پارک نیست! یا دست کم در هر پارکی. این چند سالنی که من سراغ دارم در اصفهان و در پارک هستند، در شلوغ‌ترین و پُرحاشیه‌ترین پارک‌های آن مناطق هستند! پاتوقِ گَنگ‌ها و خلاف‌کارهای یک محل که عموماً پارک باشد، باید هم‌زمان محل تجمع درس‌خوانان نیز باشد! و همین می‌شود که می‌بینیم چندی از این نوجوانان، پیوسته در پارک هستند و هر از چند گاهی هم، از برای کاستنِ دردِ وجدان و یا سرزدن به وسایل یا شارژکردنِ گوشی یا تورق و تماشای عکس‌های کتاب و یا استراحت و استفاده از اندک خنکای آن‎‌جا، سری هم به سالن می‌زنند!سالن‌مطالعه باید فضایی محصور داشته باشد و اختصاصی. که آن سکوتِ محضِ درون (که نگون‌بختانه سکوتِ محض هم نیست و فریادِ مرگِ کولرها و داد‌وفریادهای پارک و جیغِ لولاهای فرسودۀ دَرها و نالۀ صندلی‌های چوبیِ پوسیده و عَربَده‌های پُمپِ عصبانی و خستۀ آب، آن را بر هم می‌زند)، به یک باره تبدیل نشود به یک شلوغیِ سرسام‌آور!چقدر حرف زدم! خسته نشدم؟ نشدید؟ بس است. اصلاً به جهنم. بروید همۀ سالن‌مطالعه‌ها را در پارک بسازید و آن‌هایی هم که در پارک نیست را خراب کنید و منتقل کنید به شلوغ‌ترین پارک‌های شهر! ببینم کجا را می‌گیرید!موضوع این است که من امشب زخمم را از این آمیزشِ نامبارکِ پارک و مطالعه‌گاه خورده‌ام! و جایش هم حالاحالاها خوب نخواهد شد!قصه این است که امشب حوالی ساعت ۸ بود که از سالن آمدم بیرون تا اندکی قدم بزنم. همۀ توصیفاتِ بالا صادق بود: سروصدا و رقصِ دودها و حضورِ موثرِ پلنگان و زیبارویان و البته و مهم‌تر از همه، یک فقره هم‌آغوشیِ به‌شدت بدجا و بدموقع و روی مخ! همین موردِ آخر کار را به هم ریخت و غائله را به پا کرد! از سالن که خارج شدم دیدم روی نیم‌کت‌های درازِ روبه‌روی در، دو تا پسر و دو تا دختر جوان نشسته‌اند و هِرِه‌وکِرِّه‌شان بلند است. نه؛ دوتای‌شان درواقع لم داده بودند و پیچیده بودند در هم. یا درست‌ترش این که پسره داشت خودش را می‌مالید و می‌پیچاند به دختره. و این کار هم به‌شکلی جلف و مبتذل و جالبِ توجه انجام می‌شد.آخر فرزندِ عزیزم! درست است من آن بالا جوازِ عشق‌بازی و هم‌آغوشی در پارک را صادر کردم، امّا ای کاش آن مجوز را دقیق و به‌همراهِ تبصره‌هایش می‌خواندی! ناقوساً آن‌جا زیرِ سایۀ درخت بود؟ دور از چشم و در خفا بود؟ خدا شاهد است نه! در آن لحظه شدیداً دلم می‌خواست بروم و بتوپم بهش که پاشو خودت را جمع کن بچه‌ریقو! لااقل برو پشتِ شمشادها! این‌جا کودک‌ونوجوان و خانواده و محصل و معتاد رد می‌شودها! که لامصب آخر ریقو هم نبود! حتی همان دو دختر هم ریقو نبودند دیگر چه برسه به پسرها! این شد که بی‌خیالِ تذکرِ رسالت‌مندانه‌ام شدم و رفتم اندکی قدم بزنم و بعد که برگشتم دیدم همان پسرۀ پیچاننده، درحالی که شاید نهایتاً دو متر آن طرف ترش یک سطل زباله بود، پاکت سیگارش را انداخت وسط پیاده‌رو. این‌جا بود که دیگر بر نتابیدم! شاید از خیر هم‌پیچانیِ بدریخت در ملأ عام بگذرم، اما از این یکی نه! اندکی صبر کردم و از نزدیک زُل زدم بهش. بعد با لحنی طلب‌کارانه گفتم: «هِی. آقا پسر. آره شما. کنار دستت سطل آشغاله. چرا پاکت سیگارت رو می‌اندازی وسط پیاده‌رو؟!» یکی نبود بگوید چه انتظاری از ملت داری رَئیس!یک نیم‌نگاهی کرد به من و بعد رویش را آن‌ور کرد و گفت: «سوفوره جمعش می‌کنه.» گفتم: «سوفوره مگه نوکر بابای توعه؟ برش دار بنداز سطل آشغال!» از آن لحظاتی بود که برافروخته شده بودم و کوتاه بیا هم نبودم. خاصّه با آن جوابِ توهین‌آمیز و مستکبرانه‌ای که داده بود. ما هم ذاتاً چپ و استکبارستیز! دیگر گفتیم هر چه بادا باد! باید سرنگون کنیم پسره را و تا ته‌اش را برویم! و البته که تا ته‌اش هم فرو رفت!در حینی که داشت جملۀ «سوفوره جمع...» را می‌گفت، اندکی حالت تدافعی به خود گرفته بود. گویی خوی همآوردطلبانۀ من را استشمام کرده بود. بعد که آن جمله را در جوابش روانه کردم، بلند شد و آمادۀ رزم شد و آمد توی سینه‌ام و صورتش را نزدیک صورتم آورد که: « به تو چه اصن؟ مگه تو می‌خوای جمعش کنی؟ دوست داشتم انداختم این‌جا تو هم برو که گُه‌خوریش به تو نیومده!» واویلا. نمی‌دانم چه شد که این طور شد. کله‌ام داغ کرده بود و به سرعت دو دستم، مستقل از خودم، پسره را هُل دادند در جوی و افتاد روی شمشادها.این جا دیگر نفهیمدم چه شد که آن رفیقش هم آمد سمتم و خودش هم از توی جوی و جریانِ گذرِ عمر برخاست و با مشت‌ولگد آمد سراغم. دو به یک بودیم ولی من سعی کردم بیش از خوردن، بزنم. و انصافاً هم بد عمل نکردم. به‌خصوص آن لگدی که روانۀ شکمِ آن یکی پسره کردم که تقریباً ناک‌اوتش کرد. خوش‌بختانه یک سری از بچه‌های سالن هم که برای استراحت بیرون بودند و حرف می‌زندند و چندی از همان دوستانی که ساکنِ پارک بودند بیش‌تر تا سالن، ماجرا را رصد کردند و از آن جا که من را می‌شناختند، آمدند و کمکم کردند و جدایمان کردند و غائله خوابید. آن‌ها نیز دختران‌شان را برداشتند و از آن حوالی رفتند.من هم چون پیراهنِ سادۀ محضِ سُرمه‌ای و شلوارِ پارچه‌ای به تن داشتم و محاسنم هم بلند بود و خلاصه از نورانیتی برخوردار بودم که من را به برخی اعضای برخی گروه‌ها منتسب می‌کرد، از POV یکی از همان اعضا داد زدم و به پسره گفتم: « پیدات می‌کنم و شب میام سراغت! درستت می‌کنم!» البته این را در حالی که مطمئن بودم خطرِ او دفع شده است و دیگر بر نمی‌گردد و حتی شاید صدایم را هم نشنود گفتم. اما دست کم لاتی‌ام را در بین شاهدان و بچه‌های سالن پُر کرد. از فردا صدای تشویق و فریادهای «کتاب‌دار دوستت داریم، کتاب‌دار دوستت داریم» در سالن طنین‌انداز خواهد شد و من را با این گل‌های حلقه‌ای به استقبال خواهند آمد از برای دفع اشرار و مفاسد و منحرفینِ پارک.و آن پاکت سیگار هم هنوز کف آن‌جاست و در عوض استخوان گونۀ چپ من درد می‌کند و دماغم هم زخم شده است و پا و دستانم نیز، کوفته. و البتهLe conseil de la nuit: Ne croyez pas toutes les choses que vous avez lu dans cet écrit. surtout la fin et le récit de la cigarette. L’écrivain n&#x27;est jamais quelqu&#x27;un de la vérité! c&#x27;est une réglementation! Bonne Nuit!کمبود عکس چه می‌کنه. البته که به هر حال می‌شه ارتباطاتی یافت بین مضمون متن و عکس. همیشه می‌شه. بله می‌شه. خوب هم می‌شه.</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 01:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | دو: سبک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ezuy6ziwnjbf</link>
                <description>روزنوشتِ یک____________________۲۰ تیرآدم کم نمی‌بینم در سالن. برخی عضو هستند و زیاد یا هر روز می آیند. برخی ره‌گذر و موقتی. خیلی‌هاشان خوش‌تیپ و خوب‌ترکیب. با کیف و لپ‌تاپ و هدست. آن‌هایی هم که از صبح تا شب آن‌جا هستند که تکلیف ندارند. با لباس خانه تردد می‌کنند، دم‌پایی به پا، گاهاً پتو و بالش هم به همراه برای استراحتِ ظهر. فرض کن تا سال دیگر همین موقع‌ها باید این سبک زندگی را حفظ کنند. صبح بیایند سالن، تا شب غالباً درس بخوانند، ساعاتی را به استراحت و تنفس و گپ‌وگفت بپردازند و نهایتاً بروند خانه. من نیز تقریباً برای مدتی مشابه و چه بسا طولانی‌تر باید این سبک زندگی را درونی کنم. یک عدّه هم هستند که هنوز اسمی برای‌شان ندارم. این‌ها را اگر بگویم از سال 97 که دانش‌آموز بودم و به این سالن می‌آمدم، تا الآن که دیگر دانشجو هم نیستم و به این سالن می‌آیم، شبانه روز در سالن دیده و می‌بینم، پُر بی‌راه نگفته‌ام. این کتاب‌خانه است که در آنان زندگی می‌کند. شاید بشود اینان را «پُشتِ اَپلایی» نامید. چرا که درگیر تافل و آیلتس و پروژه و این صحبت‌ها هستند و گفت‌وگو‌های‌شان را که گاهاً می‌شنوم، محتوایی این‌چنین دارد.یادم است در بخشی از درس جامعه‌شناسی جوانان، انواعِ سبک زندگی را بررسی می‌کردیم. یکی‌شان همین سبک زندگی تحصیلی یا آکادمیک بود. از استاد گرفته تا دانشجو و دانش‌آموزِ کنکوری و غیرکنکوری هر کدام به نوعی این سبک زندگی را تجربه می‌کنند. با کم و کیف متفاوت. و این اصلاً به آن معنا نیست که سبک‌های زندگیِ دیگر، نمودی در زیست افراد ندارند. در برهه‌های خاصی، سبک زندگیِ ویژه‌ای بر زندگیِ ما سایه می‌اندازد. اما در همان زمان تقریباً همۀ ما متاثر هستیم از سبک زندگی مصرفی یا خوش‌گذران. این شیوۀ زندگیِ نسبی، خاصیت نوعی کاتالیزور را دارد و به تخلیۀ فشار ذهنیِ (ناشی از تحصیل یا کار یا...) ما کمک می‌کند. سرگرمی زیرشاخۀ همین سبک قرار می‌گیرد.دیگری از سبک زندگیِ مذهبی یا ورزشی نیز بهره می‌برد. اما معمولاً یکی از این‌ها غلبه دارد. مثلاً دوستی دارم که هضم است در سبک زندگی ورزشی و سلامت. در اغلب بخش‌های زندگیِ او می‌توانید اهمیت ورزش و سلامتِ بدن را ببینید. ساعاتِ قرارش با دیگران را بر اساس زمان‌هایی که به باشگاه می‌رود تنظیم می‌کند و چیزی نمی‌خورد مگر رژیمش اجازه بدهد و کاری نمی‌کند مگر به برنامۀ ورزشی‌اش آسیب‌زننده نباشد. از آن طرف دوستانی دارم با سبک زندگیِ مذهبی. در قبلی ورزش غلبه داشت و در این‌ها مذهب. آن‌ها نیز همۀ همّ‌وغم شان این است که برنامۀ هیئت و روضۀ هفتگی‌شان را بر پا کنند و ببینند کدام مداح معروف کجا آمده است تا در برنامه‎‌اش شرکت کنند و بیش‌تر اوقات بیکاری خود را در مسجد محل با رفقا می‌گذرانند و منتظرند تا محرم فرا برسد و دیگر این شیوۀ زندگی را به اوج برسانند و شب‌وروز را در ابعادِ مناسکیِ مذهب، مستغرق باشند. غوطه‌ور باشند. جفتش قشنگ است: مستغرق و غوطه‌ور باشند.اما سبک زندگی‌های جالب‌تری هم هست که شخصاً به‌شدت هم ظرفیت و توانایی‌اش را دارم اختیار کنم، و هم علاقه‌اش را. سبک زندگی بی‌هدف و مستعد بزهکاری. کسانی که احتمالاً سبک زندگیِ خاصی در آن‌ها پررنگ نیست و از هر کدام نوکی زده‌اند و مرزی‌اند. تا قبل از دبیرستان تا حد زیادی مستعد و عامل این سبک زندگی بودم. اما بعد از آن همه‌چیز تغییر کرد. هعه‌ی. امان از روزگار.البته که همۀ این‌ها که گفتم هر کدام برچسبی بیش نیستند و این دسته‌بندی‌ها آن‌قدر هم اعتنابردار نیستند. به‌نظرم تاکید بیش از حد و ناضرور بر تیپ‌های روان‌شناختی و یا گروه‌بندی‌ها و دسته‌سازی‌های اجتماعی، رهزن و مضر است.می‌خواستم چه بگویم. این که سخت است آدم یک سبک زندگی را در درون خویش مسلط کند و خود را مجاب کند برای مدتی طولانی، یک سری کار را انجام بدهد و یک سری کار دیگر را نه. به‌واقع این همان درد استمرارِ است که تقریباً درمانِ همۀ مسائلِ ما نیز هست. من نگاه می‌کنم به این کنکوری‌ها و واقعاً حسرت می‌خورم. که از یک جایی به بعد پذیرفته‌اند کنکوری باشند و همۀ مرارت‌ها و سختی‌هایش را به جان بخرند. آخر این یکی از مشکلاتی است که همیشه داشته‌ام من. درگیری و جدالِ ذاتی با استمرار و پیوستگی و پایبندیِ طولانی‌مدت. الآن نیز دقیقاً در مرحلۀ آغازِ یک فرایند دیگر هستم و مثل معتادی‌ام که در تلاش است به سراغِ جنس نرود، در حالی که هیچ چیزی را بیش‌تر از آن در دنیا نمی‌خواهد. رنج و سختی‌اش را حس می‌کنم و بدن و روح و روانم را که پس می‌زند این ماجرا را؛ پایبندی و پیوستگی را. من همیشه به جُنب‌وجوش بوده‌ام. یک‌جانَنِشینِ اعظم. عذابِ من کار عمیق و پیوستگی و تمرکز و هضم‌شدگی و فرورفتگی بر و در یک کار است. ترس و هم‌زمانِ گرایشِ قویِ من، جازدن و رهاکردن و رفتن است.روزهای اول می‌ترسیدم که این مسئولیتی را که قبول کرده‌ام، کتاب‌داری را می‌گویم، بعد از چند روز رها کنم. یا چه می‌دانم مثلاً یک چیزی بشود و بهانه‌ای جور بشود که نروم و با خرسندیِ تمام بروم پیشِ پوری و بگویم به این خاطر، نمی‌توانم ادامه بدهم و باید من را ببخشید. و بعد با خوش‌حالی، در ساعتی که باید اصولاً سر کارم باشم، از سالن بزنم بیرون و سوار موتور شوم و موسیقی در گوش، زیرِ سایۀ درختان باد به سر و کله‌ام بخورد و عشق کنم و بروم پی کارم. بیکاری‌ام.این را از کودکی به خاطر دارم. نمی‌دانم چندساله بودم که می‌رفتم کلاس هندبال. دوسه جلسه رفتم و بعد یادم است به خانواده گفتم دیگر نمی‌خواهم و نمی‌توانم بروم چون دقیقاً در همان ساعت و همان روز، کانون فرهنگیِ محل، کلاس نمی‌دانم چه دارم و چون از قبل شرکت می‌کردم باید ادامه بدهم. و بعد هم یادم است پدرم به مربی گفته بود و مربی آن روزِ آخر من را کنار کشید و گفت چرا نمی‌خواهی بیایی؟ و من زدم زیر گریه و با بغض بهانه‌ام را، بریده‌بریده، برایش مطرح کردم و بعد از بند رها شدم! آخیش! خیالم راحت شده بود. موانع مرتفع شده بودند. و اما مقصرْ آن کلاسِ کانون فرهنگی نبود. آن بیچاره فقط دست آویزی بود برای شانه خالی کردن. برای رهاشدن. همین است که این گرایشِ قوی و مخدرمانندِ من، از جایی به بعد همواره به بزرگ‌ترین ترسم در همۀ عرصه‌های زندگی تبدیل شده است.اما نکتۀ سفیدی که در این سیاهه باید بگنجانم و در برخی مواقع به آن رسیده‌ام، این است که باید اندکی صبر کرد. بعد از شروع، نباید فوراً وا داد و جا زد. یعنی اگر تو یک کاری را اصولی و با هدف و دورنما آغاز کنی، و بعد ابتدای راه را دوام بیاوری، بقیه‌اش راحت می‌شود و احتمالِ جازدن، کم. مثل همین الآن که با این نیم‌چه‌کاری که پذیرفته‌ام، دیگر خو گرفته و کنار آمده‌ام. به عبارتی دارد وارد سبک زندگی‌ام می‌شود؛ تقریباً شده است. دارم زندگیِ کارمندی را تجربه می‌کنم. آن‌قدرا هم نیاز به تدافعی رفتارکردن نبود. یکی از خویشان کارمند بانک است و هر موقع در مهمانی‌ها بحث تعطیلی‌های پیشِ رو می‌شود، تا فرق سرش از ذوق گل می‌کند. نمی‌فهمیدمش و می‌خندیدم. اما حالا خودم نیز دربه‌در دنبالِ یک روزِ قرمز در تقویم هستم تا خوابِ هفتِ صبح به بعد را نیز بچشم!سخت‌ترین مرحلۀ کار همین است و بعدش فقط &quot;سخت‌ترها&quot; باقی می‌مانند. آن فرایندی را نیز که همگام با کارِ کتاب‌داری شروع کرده‌ام، باید از این مرحله گذر بدهم. باید دوامش بدهم و جا نزنم. چون هم کاری اصولی است، هم هدف‌مند و هم بسیار مهم. الآن لب مرزم. گاهی تاب می‌خورم به سمت درّۀ جازدن و گاهی میل می‌کنم به‌سوی جادّۀ تداوم و پیوستگی. باید از کنکوری‌ها بیاموزم. از خودِ 4 سال پیشم که گویی‌نگویی مثل کنکوری‌ها بودم. باید کنکوری بشوم.و حالا باید بگردم در گالری و عکسی بیابم که بیندازم روی جلدِ این روزنوشتِ دوم...یافتم. نمونهٔ کامل یک انسانِ غوطه‌ور در سبک زندگیِ بی‌هدف و مستعد بزهکاری.Mais... est-ce que c&#x27;est normal que malgré ça tout, je voudrais fortement être comme ce fou monsieur?</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 01:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | یک: بچه‌غول</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-klapbw5couxq</link>
                <description>روزِ نمی‌دانم چندمِ مشغولیت، ۱۹ تیرزودتر از این‌ها باید شروع می‌کردم. شروع کردم درواقع اما آن سبک نمی‌تواند من را نگه دارد. نوشتن با دفترچه و قلم مطمح است. (مطمح کلمۀ جدیدی است که یاد گرفته‌ام، بله. بروید و بجویید معنایش را). خط بدم و البته خیسی و خستگیِ زودرس و کلافگیِ متعاقبش، مانع نوشتن با دست می‌شود. هایدگر نبودی ببینی جوانان به چه روزی افتاده‌اند که مگر در موبایل و لپ‌تاپ، نمی‌توانند نوشتن را. یا ای تو هابرماس. یکی از این دو بود که در برابر تایپ‌کردن مقاومت می‌کرد و آن را مصداقی از یک بیگانگیِ فلسفی و هستی‌شناختی یا نمی‌دانم چه، می‌دانست و تا لحظۀ آخرِ فعالیتِ ذهنی و علمی‌اش با دست نوشت. راستی را خوب شد من ۱۰۰ سال پیش علاقه‌مند نشدم به نوشتن. کارم سخت می‌شد. هرچند خودم را سازگار می‌کردم. کاری است که هر روز می‌کنیم. جای نگرانی ندارد.فکر نمی‌کنم هر روز بتوانم مفصل و کامل بنویسم. اگر فرض کنیم چیز خاصی هست که نیاز به مفصل و کامل نوشته‌شدن داشته باشد. اما همان سادگی‌ها و روزمرگی‌ها و رومخی‌های تکراری هم کافی است به‌نظرم. ترجیحاً در همان ساعاتی نوشته شود که در هیبت کتاب‌دار حضور دارم در کتاب‌خانه. الآن که این را می‌نویسم عصر است و نیستم چیزی، مگر یک کتاب‌خوان. یک عضو ساده. ترجیحاً و الزاماً بیش‌ترِ ساعاتِ عصرها را باید معطوف کنم به درس‌خواندن. الآن را بگذریمش که دچار زدگی شدم و پریشانیِ احوال و خَواطر مانع شد تا این یک ساعت آخر نیز، پیوستگیِ درسی‌ام را حفظ کنم. خیلی هم ناراضی نیستم البته. چه الآن، اینجا هستم. در خدمتِ محترم و شریف و دوس‌بِداریِ خودم و شما و آن‌های دیگر. شب‌ها هم می‌شود نوشت البته. اگر بتوانم خودم را کماکان در فضای سالن تصور کنم. برای کسی که بیش از 12 ساعت در روز را آن جا زندگی می‌کند کار سختی نباید باشد.از آن زمان که پذیرفتم بیایم و نگهبانِ این کتاب‌خانۀ نیمه‌روز شوم، قرار گذاشتم با خودم که رفاقت و صمیمیت و دوستی ممنوع! مبنا را گذاشته بودم از روز اول سگ باشم. موفق هم بودم تا حد مطلوب و زیادی. در این‌جور کارها نباید با کسی رفیق شد و وا داد. باید مقتدرانه عمل کرد. زهر چشم گرفت. که بعد حرف‌شنوی داشته باشند از آدم. وگرنه به‌قولِ پوری، سوارت می‌شوند. پوری همان بابایی است که مدیر داخلی سالن است و با او برای کار حرف زدم و بعد هم مشغول شدم. اگر پوری، با آن تبختر و تفاخر و القاب و رسم و رسومی که برای خودش قائل است، بداند این‌جا با اشارۀ صِرف به سِمَتِ &quot;مدیر داخلی&quot; معرفی‌اش را خاتمه دادم، الساعه به خیلِ لیسانسه‌های بی‌کار می‌پیوندانَدَم.اما خب... معمولاً اوضاع آن جور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود. معمولاً که... غالباً. و این شد که عاقبت یک نفر زورکی با من دوست شد. آااام بله. تُرش‌رویانه باید بگویم شاید بتوان آن را دوستی نامید. یک دوستِ گندۀ طلب‌کار. از همان روز اول جوری رفتار می‌کرد و می‌رفت و می‌آمد انگار من آن یاروی کتاب‌دارِ قبلی‌ام که رفیقش بود. شاید آن یاروی قبلی را نیز به همین وِی به دام افکنده بود.اما من که میلی به اسیرشدن ندارم. هرچند بازی خورده‌ام و دارم به‌نفعش امتیاز می‌دهم. ولی خب. باید یک‌جوری تنگش را گرفت. لقب پوری را همان پسرۀ گندۀ طلب‌کار به او اعطا کرده. من هم لقب بچه‌غول را به او پیش‌کش می‌کنم. الآن است که سر برسد. او هم در همین ردیفی است که نشسته‌ام. مدام در رفت‌وآمد است و تکاپو. اتراق کرده است روی یک میز. خودش و وسایلش پهن شده‌اند به پهنای یک میزِ کامل. وقتی بلند می‌شود مثل تانک راه می‌رود و درهای سالن را با پرخاش نهفته‌ای که از زورِ بازویش ناشی می‌شود باز می‌کند و در طولِ سالن که راه می‌رود با بعضی‌ها، خیلی‌ها، خوش‌وبش می‌کند و مزه می‌ریزد و هیچ‌چیزی هم جلودارش نیست.چهرۀ منی که روز اول پس از حرف‌های پوری فکر کردم این مخزن کمپلت در اختیارم است، بعد از تجاوزهای گاه‌وبی‌گاهِ تانک به سنگرم، دیدنی بود. نگو یاروهای قبلی از جمله الله‌وردی‌جان جوری وا داده‌اند کار را که تو نَمیری انگار این‌جا کاروان‌سراست. فرض کنید الله‌وردی متولد ۷۶ است و بچه‌تانک ۸۴. همین که الله‌وردی را با اسم کوچک صدا می‌کند و جوری صمیمی است که بیا و ببین، حجم وادادگی را نشان می‌دهد. اما اسمِ نیکی نهادم برایت. بچه‌غول. خجالت نمی‌کشی که متولد ۸۴ هستی و کلاس یازدهم؟ آن هم درحالی که بهت می‌خورد ترم چهار یا حداقل ترم دوی دانشگاه باشی. از نظر ظاهری عرض کردم. البته علاوه بر تانک، کسی هم این‌جا نشسته است که به‌طورِ میانگین سنش ۳ یا ۴ سال فراتر حدس زده می‌شود.تا الان در ۹۹ درصد اوقات فقط همین بچه‌غول تردد ناضرور و بی‌جا داشته در مخزن. آن هم برای داغ‌کردن غذا یا گذاشتن خوراکی‌جاتش در یخچال یا استفاده از آبِ جوش. لعنت. آن‌قدر که او کار برای کردن در این خراب‌شده دارد، من که خیر سرم مسئولش هستم ندارم. بیا و برو بتمرگ سر جایت دیگر! این معدۀ لامصب کورۀ ذوبِ زباله نیست که مدام هُل بدی داخلش! تازه قبل از او یکی دیگر هم بود که خدای را شکر، کنکور داد و پر کشید. و باز هم قیافۀ من وقتی هفتۀ پیش از او پرسیدم:« این هفته هم کنکور رو می‌دی و تموم می‌شه دیگه خدا رو شکر...» و او بی‌رحمانه و بدونِ اندک مجالی گفت:« نه. من سال دیگه کنکور دارم. هستم حالاحالاها ...» و پس از این سخن، لبخندی فردین‌وار زد و به‌سانِ تانکی سَرِ پا، راهش را کشید و رفت، دیدنی بود (قیافه‌ام را می‌گویم. جمله طولانی شد گفتم شاید یادتان رفته باشد این وصف متعلق به چه موصوفی است. آری این روزها قیافه‌ام زیاد دیدنی و نادیدنی می‌شود).وگرنه من آماده‌ام که این سرِ کم‌باد را به باد بدهم و نگذارم احدی پایش را در سرویسِ نسبتاً بهداشتی‌ام بگذارد!آن‌جا اختصاصیِ من و پوری و الله‌وردی است. راستی الله‌وردی شیفت عصر را نگهبانی می‌دهد و من صبح. به‌موقعش مفصل به او هم می‌پردازم.فکر کرده فقط خودش می‌تواند پشت سر بقیه، روی‌شان اسمی بگذارد. من خودم این‌کاره‌م چوجی. البته این‌که اسم و فامیل حقیقی‌اش را نمی‌دانم هم در این‌که حس‌کردم نیاز به ملقب‌شدن دارد، بی‌اثر نیست. او نیز اسم و رسم من را نمی‌داند. پس تا الآن یحتمل لقبی برایم تدارک دیده. چه غلط‌ها! الساعه عضویتت را باطل می‌کنم بچه. در صورت لزوم جزء غول را هم از لقبت حذف می‌کنم که محقرتر جلوه کند. من هِی می‌گم بچه بچه بچه بچه بچه. و بعدش تو هِی می‌کنی گریه گریه گریه گریه گریه. با اُردنگی بیرونت می‌کنم به همین صدای کولر و هیاهوی تابستانۀ شب‌های پارک قسم.این‌جا خیلی از دانش‌آموزها در اوقات استراحت‌شان، سیگار می‌کشند. جمع می‌شوند دور هم و دودی می‌کنند و بر می‌گردند داخل. تفریح و استراحتی ناسالم. به‌گمانم قرار نبود آن‌قدر زود عادی شود مصرف سیگار در دانش‌آموزها. نامردها لااقل می‌گذاشتید بعد از دانشگاه علنی‌اش می‌کردید. ما هم می‌کشیدیم به‌مولا. درواقع اندک‌دود می‌کردیم (اندک‌دود باادبانۀ چُس‌دود است. مثلِ اندک‌ترم = چُس‌ترم). ولی در پَسِ کوچه و بن‌بست و یا در پستوی خانه و با مقدارِ متغیری از واهمه و ترس. الآن را نمی‌گویم‌‌ها. قدیم‌تر‌ها. هنگامۀ دانش‌آموزی. هرچند که باید بگویم هنوز هم پرقدرت چس‌دودکُن هستم و هنوز هم مظلومانه در پستوی کوچه و خیابان دود می‌کنم آن هم با فواصل زمانی زیاد.هنوزم اون دانش‌آموزِ قدیمی زنده‌ استبعد حالا سوای آن سیگاری‌ها، این بچه‌تانکِ کله‌سیمی (اشاره به موها)، بساط پیپ دارد برای خودش. یک کیف کمری کوچک دارد و حمایل‌وار در استراحت‌ها همراهش می‌بَرَد. البته خوب که نگاه می‌کنم من بسیار کم‌تر از این بچه سن داشتم که پیپ می‌کشیدم. ولی از شما که پنهان نیست، از خدا چه پنهان آن هم در پستو بود و یواشکی و اصطلاحاً فقط در &quot;مکان&quot;. و نه در هر مکان. خب تا دیگر گَندِ مقایسۀ نسلی را در نیاورده‌ام بدرود.ساعتی بعد....قرار بود پرونده را همان‌جا خاتمه بدهم. اما واقعه‌ای اسف‌انگیز رخ داد که شرح می‌طلبید. یک امشب را من ملال‌ناک بودم و خواستم یک ساعتی زودتر به خانه بروم. رفتم مخزن برای خداحافظی از الله‌وردی که بچه‌غول خیمه زده بود رویش و داشت سوالِ درسی می‌پرسید. ناگزیر از او هم خداحافظیدم. توی حال خودم بودم و رهادستان‌ام (Handsfree) را آماده می‌کردم و قفل‌های موتور را باز که دیدم تانک با حمایلشْ صدازنان، سر رسید. حمایل را که انداخته بود تو گویی یک ردیف نارنجک وصل کرده است به خودش. خواستم بگویم تانک تویی؛ آن که باید نارنجک ببندد به خودش مرحوم فهمیده است. مگر این که قصد کرده باشی تاریخ را واژگون کنی و تو نارنجک‌دار، بروی زیر حسین فهمیده و انتحارِ مقدس را رقم بزنی.خلاصه.آمد و گفت که مسیرت کدام است؟ گفتم فلان چهارراه. گفت: «عههههه. منم می‌خوام برم همون‌جا باشگاه. خونه‌مون هم نزدیک همون‌جاست. شما کدوم کوچه‌اید؟» گفتم: «فلان» باز گفت: «عهههههه. ما دقیقا توی کوچۀ روبه‌روی شماییم.» و باز هم قیافۀ دیدنیِ من. بعد گفت لطفاً ۵ دقیقه صبر کن که وسایلم را جمع کنم و بیایم تا با هم برویم. در این پنج دقیقه روی موتور نشسته بودم و در تاریکی به پارک و هیاهویش و آدم‌هایش زل زده بودم. بگذارید با عکسی وضع و اوضاعم را در آن دقایقِ سهمگین توضیح بدهم:سمت چپ: من درحالی که روی موتور نشسته تا بچه‌غول بیاید و به این بلای آسمانیِ طولانی‌مدتی که اسیرش شده فکر می‌کند. سمت راست: همان من، دگرگون‌شده، وقتی در حینِ اشک‌ریزی و شکوایه به درگاهِ الهی، تانکِ رَوَنده را می‌بیند و مجبور است لبخند بزند.اما دست کم الآن می‌دانم که خدا هم نمی‌خواهد من حتی یک ساعت زودتر از کتاب‌خانه خارج شوم! تا حداقل بتوانم تبعاتِ این بلای آسمانی را به حداقل برسانم. مرد نیستم آن‌قدر نمانم در سالن تا خود الله‌وردی بعد از خاموشی، بیاید با التماس بیرونم کند و بگوید:«مرد مگر می‌خواهی شب هم این‌جا بخوابی! بیا برو صبح ساعت ۷/۳۰ باید بیایی دوباره.» و آن‌گاه است که شاید بپذیرم و بروم! اما ای کاش می‌شد همان‌جا خوابید! ای کاش فقط ای کاش!و منی که الآن دارم به ۷ صبح فردا می‌اندیشم و قصه‌ها و ماجراهایی که در انتظارم هست و نیست...این پرونده پیوسته باد برای مدیدِ ایّام...</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 23:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او همانند موسیقی بی کلام بود!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A7%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-dgvdwgin18y2</link>
                <description>آقاجان میگفت:آدمی که پا به سن میگذارد،دردمند که میشود،پا به پای قدش دلش هم آب میرود.کمرت که خم میشود ،دستهایت که از آینده ی روشن کوتاه میشود؛سرت سبک که میشود،فراموش کار که می شوی ،خانه کوچک میشود!توی هفتصد متر یک وجب جا پیدا نمیکنی تا آرام بگیری!میگفت:پیر که میشوی ،چلچلی را که پشت سر میگذاری .نگرانی هایت که پررنگتر میشود.قرصهایت را که به زور آب یخ قورت میدهی؛دلت تنگ میشود.خوابت که خرگوشی میشود،غذایت که گنجشکی میشود ؛دلت بچه طور میشود!دلتنگ میشوی!نه از آن دلتنگی های جوانی!نه دلتنگی برای یار است و نه عاشقانه های دم دستی!دلتنگ میشوی !دلتنگ بوی چای تازه دم مادر !دلتنگ اخمهای ناحق پدر!دلت میرود برای صدای عمه و عمو و دایی!برای خنکای  آخر مرداد کوچه باغهای منتهی به خانه ی خاله !پیر که میشوی دلت بهانه میگیرد جانم!بهانه ی بوی نان تنوری مادربزرگی که حتی چهره اش را هم به یاد نمی آوری!بهانه ی خانه ی کاهگلی و بوی باران و کولاک و برف و یخبندان و جورابهای دست باف مادر جان!اقاجان به وقت مرگ دلتنگ تر از همیشه بود.کنارش بودم و موهایم را میبافت و گونه ام را میبوسید و موهایم را می بویید و دلتنگ تر میشد.تن نازدانه ام را به آغوش گرمش میفشرد و اشک می ریخت و آه می کشید.آقاجان نگفته بود که آدمی به وقت مرگ آوار دلتنگی می ریزد روی دلش!نگفته بود که وقتی با خنده های دلبر بغض کردی،وقتی با قهقهه های مستانه ی عزیزت دلت لرزید.وقتی خوابهایت آشفته شد.وقتی جای شب وروزت عوض شد.وقتی صدایت گرفت.وقتی گلویت از بغضهای کال متورم شد،وقتی اشکت دم مشکت شد ؛یعنی در دوقدمی مرگ هستی!آقاجان!دلتنگم!دلتنگ کفشدوزکهای روی بوته های اسپند پشت بوته زار خانه ی پدربزرگ!دلتنگ بگومگوهای خواهرانه و آشتی های دم غروب و چاقاله بادامهای نوبرانه و مشتهای سخاوتمند خواهرم.دلم بهانه میگیرد آقاجانم!!!بهانه ی آدم برفیهای شبهای برفی و ایوان روشن و نگاههای خندان تو از پشت پنجره!سرسره بازی و دستهای قوی و گرم برادرم را!بهانه ی مدرسه و بابا و آب و بادام و انار و نقطه ی گیج ن و ب را!دلبر میخندد و دلتنگش میشوم!سرم  را روی سینه ستبر و مردانه اش میگذارم و دلم آشوب می شود!مست بوی دم نوش به لیمو و آرامش خانه میشوم و و کنج دلم انقلاب به پا میشود.نازدانه ام سبک سرانه میخندد و می دود و میتازد و دلبری میکند و قند دلم آب میشود و دلم شور میزند!این روزها دلم کوچک و تنگ و بهانه گیر شده!!!من که چلچلی را پشت سر نگذاشتم آقاجان!!!</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 17:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی اینجا زیر آوار است!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uucrecva5x7s</link>
                <description>از زلزله و عشق خبر کس ندهدآن لحظه خبر شوی که ویران شده ایاگر برمی گشتم به روزهای قبل از تو ...تمام درها را به روی خودم میبستم و به چله می نشستم روزهای آرامشم را!دقایق شعر و شراب و فلسفه را کش میدادم و برای سومین بار برادران کارامازوف را با ولع میخواندم! لعن و نفرینهای خانم جان را به جان میخریدم و داگویل را باردیگر با بی پروایی در تلویزیون سالن،تماشا می کردم!هندزفری را میگذاشتم توی گوشم و آهنگ سوگند هایده را با صدای بلند  و نخراشیده ام برای محبوب خیالی ام میخواندم!به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونهکه عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه!!!اگر بر میگشتم به یک ساعت قبل دیدنت ...آلبوم را از کارتن پفک نمکی اشی مشی میکشیدم بیرون و ورق میزدم تا یادم نرود بابا مرا بیشتر از هر مرد دیگری دوست دارد!توی حیاط زیر درخت زردآلوی لبه ی باغچه مکث میکردم و باز هم پت و مت گلی میساختم!به جای نیمرو ،با حوصله و سلیقه قیمه بادمجان درست میکردم و سالادم را تزئین میکردم و  کابینتهای اشپزخانه  را برق می انداختم !می رفتم و دل دخترک سمج همسایه را به دست می آوردم و برای بار پنجاهم راپونزل را برایش میخواندم  و پازل صد تکه ی سیندرلایی اش را جفت و جور میکردم!اگر برمیگشتم به قبل از تو تمام ساعتهایم را تلف میکردم.ثانیه ها را لای شکلاتهای داغم سر میکشیدم .آنقدر لفت میدادم وسمه سرمه کشیدنهایم را که دیر برسم پای قرار کافه زنبق!به دلم میگفتم هوس کیک‌ پرتقالی به سرش بزند.به مادرم میگفتم کمی سخت گیری کند و به باران میگفتم کمی بیشتر زور بزند و تبدیل به رگبار عصرگاهی آبان ماه بشود!قبل از تو‌...شعرهای عاشقانه ی منزوی و نجمه زارع و سیدعلی صالحی را میبوسیدم و میگذاشتم کنار!چشم میبستم روی تمام فیلمهای عاشقانه ی دم دستی!دوباره آیدا در آینه را نمی خواندم که داغ دلم تازه شود!اگر بر میگشتم به یک روز بعد دیدنت...کمی بیشتر زن می شدم و ناز میکردم! با دست پس می زدم و با پا پیش می کشیدم!در خلوت برای قد و قواره ب بی نقصت عیب میتراشیدم و برای چشمهای عسلت ضعف نمیکردم!اگر برمی گشتم به قبل دیدن تو شاید هیچوقت دیدنت مهمترین کار سه شنبه هایم نبود!!! </description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 21:18:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان در تو حلول کرده آیا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D9%84%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-chk7pgcghi38</link>
                <description>گفت :شیطان در تو‌حلول کرده!گفتم :گفتم کاش انسان وجود نداشت!گفت تو خود شیطانی!شاخه گل رز آبی را گرفتم و گذاشتم روی داشبورد.پول را که میدادم دستهایش سرد بود و زمخت و پینه بسته!دستهایش یک سالخورده ی رنج دیده بود!گفتم:کاش هر انسانی قابلیت تولید مثل نداشت!گفت :دلت خانه ی شیطان است!پناه ببر به خدای رحمان!دست گچ گرفته اش را وبال گردن نحیفش کرده بود و زل زده بود به شیشه ی ماشین.قدش نمی رسید روی پنجه ی کوچکش بلند شد و آب پاشید به شیشه!هرآنکه دندان دهد نان دهد؟گفت:خدا را در پس کدام ایسم گم کرده ای!؟ایمانت را پای کدام ایدئولوژی بالا آوردی!؟بهشت و جهنمت را پای کدام مدینه ی فاضله حرام کردی!؟در اعماق کدام افکار غرق شدی که راه فراری نداری!؟آوار جنگ روی سرش خراب شده بود.با دستهای کبودش سنگ و کلوخها را پس میزد.دنبال آغوش مادرش میگشت!گفتم:دنیا را آب برده و او را خواب!!!گفت:گناه بشر را به گردن او ننداز!!!دستهای مادرش از آغوشش جدا مانده بود!میتواند بگوید :کن فیکون!  لبخندهایش جان میگیرد!!!ایستاده در صف اعدام!از دیدن دوربین ذوق کرده گویا!لبخند معصومانه اش را به رخ میکشد!چشمهایم را که میبندم پژواک شمارش عربی توی سرم میپیچد!بنگ بنگ.سر و صورت و سینه ی نحیفش غرق خون میشود و او‌همچنان لبخند میزند.پاشو !پاشو !همه ی اینها بازی خداست!حالا نوبت توست!همه را به صف بکش و بنگ بنگ!!!بغض میکنم و میگویم آیا این صحنه ها را دیده؟آیا او هم بغض کرده؟گفت:با قسمت و حکمت الهی نمیشود جنگید!تمام داد و بیداد ها  را پشت چنارهای انتهای خیابان عوق میزنم.بوی خون و تعفن میدهند!سرم رو توی دستهایش میگیرد و فشار می دهد!استغفار کن که او‌توبه پذیر است!!!چه بگویم؟...روحت را پای کدام درد پنهان باختی؟؟شیطان از رخنه ی کدام نومیدی در جان زلالت حلول کرده؟؟چه کنم  با غم دل؟؟گفتم‌:با غم دنیا چه کنم؟گفت غم دنیا؟کدام غم؟گفتم غم نان آن کودک!غم جان آن جوان!غم برگ و بار آن درختان!غم آبروی ساکن آن خانه!غم آن سر بریده!غم موی سپید آن مادر!غم جای خالی آن جان شیرین!غم این و آن و ما و من!شیطان در من حلول کرده گویا!هر انکه دندان دهد نان دهد!!!شیطان در تو حلول کرده که اینگونه مایوسی؟؟؟کودکان کرد عراقی در صف اعدام !!!</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 17:49:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانش باشد برای بهار!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-lrwk8tcl9rkp</link>
                <description>میدانم دیر رسیدم!مثل همیشه دیر کردم!قرار بود در بحبوحه ی کودتای آغوشت بی هوا سر برسم و رمز نگاره های نگاههایم را به دستت برسانم!قرار بود اینبار من عاشق باشم و تو معشوق.من ناز بکشم و تو دلبری کنی!قرار بود این بار سنت های عاشقی را زیر پا بگذاریم.انقلاب کنیم درست وسط مرداد!گفتم اینبار برخلاف عادتهای عاشقانه با باران نه!با خنکای دلچسب شبهای کوتاه تابستان خاطره بسازیم!گفته بودی همیشه که قرار نیست غزل بخوانی و شور بزنم و شیرین شوی و شهر آشوبی کنی!قرار نیست بخندی و بنوشمت و سبک سری کنم و ناز کنی و ملامت کشم و خوش باشم!گفته بودم بگذار در روی پاشنه ای دیگر بچرخد!بگذار اینبار قاعده ها را بر هم زنیم!بیا ممنوعه ها را به بازی بگیریم!حالا اگر قوانین دلدادگی را زیر پا بگذاریم به کجای دنیا بر میخورد؟اینبار بساط شربت سکنجبین و قطاب و پشمک و نان برنجی میچینم توی ایوان.به خانه که می آیی کمی باران و یک بغل نسیم شمالی و یک وجب دلخوشی بیاور!دل که بردی ،جان به لب که شدم،آغوش که گشودم ،بیقرار که شدی...میپیچیم به پای تغزل و ترانه و ترنم بارانهای موسمی!اصلا قرار بعدی باشد برای بهار!پای شکوفه ریزان درختهای گلابی چالوس!آمدنی غم را پر بده تا سردر خانه ی اغیار.همان ها که خون عاشقانه های نارنجی پوش را کردند توی شیشه،!همانها که درد کاشتند در سینه ی دخترکان وسنگ انداختند روی پای بلوغ پسرکان!همانهایی که حاصل عاشقیهای شبهای طولانی زمستان را به خاک سیاه نشاندند!غم را راهی کن و با یک بغل سنجد و سمنو و سبزه بیا بهار را به تماشا بنشینیم!!!یک بهار پر از خنده های مستانهیک فروردین پر از قدمهای من!بهار پر از نوروزهاست.پر از بهروزی !پر از آرزوهای باکره!بهار که بیاید رویاهایمان را زندگی میکنیم دلبر روزهای آتش و درد و آذرخش!!!آسیه محمودی</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 13:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگِ خونینِ صلح</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B5%D9%84%D8%AD-tlpt1yzhfqdl</link>
                <description>شلاق می‌زنم بر تن ابرهای بارور،شب از شب پر می‌شود و نخوت سیاه چاله ها، ساز و سرودِ زمین و ظلمت را می نوازد.شیون شب تا به سحر پژواک می‌شود و من بی وقفه، خویش را از خویش می‌رانم.زندگی جامه ی مرگ را به خود می‌آویزد و عبوس در متروکه ای می‌ماند، تا درد سنگین سینه ام در افق بگسلد و حصار جسم به خاک و جوانه ی روح،به نور باز گردد.غریوِ دریا کشتی را در هم می‌شکند و خود خاکستر می‌شود؛تا آتش طغیان نکند و جهان آزاد شود از مجاب کننده های ریاضی وار!شلاق می‌زنم بر تن ابر های بارور،تا شیشه ها از مشت های وحشی و مستانه ی باران در هم شکنندو سردار بزرگ روز سپید،از پس پرتو نور جدا مانده از خورشید، طلوع کند و بی وقفه ظلمت را به باد بسپارد.اینجا از افق تا شفق جدالی است سخت و خونین؛برای آنان که گور ها دستانشان راو لحظات پایشان را بسته اند،و میان این دو طنابی است مصنوع، می گوید آزادی و می خواهد چیز دیگری.شلاق بر عقربه ی ثانیه شمار که جانکاه می‌گذرد وسایه ی مبهم تاریکی را بر زمان می‌گسترد؛تا خشم ابر و هیاهوی رعد در بردبار زندگی ممزوج شود،و سکوتی به بلندای آخرین شب تاریک بیافریند.
عطیه اسکندری29 مهر&quot;1401&quot;</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 22:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز خون سالار!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-zr0ejbuq7q4y</link>
                <description>خواستم از پاییز بنویسم.از عاشقانه‌های معروفش!از چتر خیس و برگهای هزار رنگ خیابانهای منتهی به بوستان!از قرارهای یواشکی و بوسه‌های خیس بر گونه ی بی شرم گناه!از باران بی وقفه؛ از همان بارانهایی که در ماکوندوی صد سال تنهایی می بارد.از چترهایی که سقف خانه های پوشالی عاشقانه های فصلی میشود!از ابرهای خاکستری و زمهریرهای صبح های کرخت از بیخوابی های شبانه !از دردهای موقتی، از غمهای موسمی، از شعرهای نم خورده !اما چیزی جز تصویر خنده های معصوم و بلوغهایی که بوی باروت گرفتند در ذهنم جان نگرفت!پاییز به رسم هر ساله از راه نرسید.پاییز اینبار با یک بغل باروت و یک هوا پر از گازهای اشک آور از راه رسید.با آسمان به خون نشسته و بارانی از خشم !با یک بغل آرزوی سیاهپوش !با یک خرمن گیسوی آفتاب مهتاب ندیده!پاییز امسال با یک گهواره ناکامی آمد.آمد که بی لالایی سیاوشها را خواب کند!پاییز مهرش را پشت گلوله ها و دردهای سوزناک، پنهان کرد.با آذرش از راه رسید.آتش شد و بارید بر صورت و سینه ی دخترکان و پسرکان معصوم شهر!اما پاییز نمیدانست ما با دردها بارانی از آزادی خواهیم ساخت تا ببارد بر سر نهالهای شهر!ما به رسم هر ساله عاشقی کردیم اما به شیوه ای دیگر!ما عشق را فریاد زدیم.در کوچه باغهای میهن.بوسه زدیم بر پیشانی عدالت و دوشادوش هم آزادی را در خیابانهای امید جار زدیم!بهار در راه است.عاشقی ما بماند برای بهار وقتی که درناها به سرزمینمان کوچ میکنند.وقتی که بادام ها شکوفه میدهند!برای عشقهای یواشکی در خون نشسته!!!!آسیه محمودی .پاییز ۱۴۰۱برای آنان که شرفشان را به لذت زندگی فروختند!</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 12:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا خفه شید می خوام حرف بزنم!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-o7dj0gnnya2b</link>
                <description>معضلی است در بین برخی از اساتید دانشگاه برخی مسئولین و سخنران های سیاسی مختلف(اعم از اصول گرا اصلاح طلب معتدل گرا شرجی رو به بالا  وپایین تندرا سرد قارهو ۹۸ درصد ما ایرانی ها به نام تک گویی.افراد تک گو افرادی هستند که در حالی که دو پنبه به ضخامت  یک کتاب قطور درگوش خود کرده اند اقدام به صحبت به صورت بلند بلند میکنند لحن طلبکارانه ای دارند  گزینه ای به نام پاز(Pause)ندارند اما خیلی راحت حرف دیگران را(Trim)میکنند بدون آنکه لحظه ای در صحبت های خود تردید ویا شک کنند.گویی  وقتی حرف طرف را قطع میکنند وحرفشان را میزنند، یک حسی در درونشان میگوید آخیش!راحت شدم تو در دلم مانده بودا!افراد تک گو یک چیزی در مایه های ویدیو زیر هستند. https://www.aparat.com/v/UYiLR ویژگی های افراد تک گو :من درست مطلق میگویم وتو مطلقا  اشتباه میکنی.به جای خلق موقعیت مشترک بیشتر به دنبال قدرت نمایی و((حق با من است))،میباشد. رابطه را موقعیت جنگ میبیند نه موقعیت خلق.  همیشه حکم قطعی صادر میکند.به معنای واقعی کر است نه به معنای عام ان بلکه به معنای اینکه هاله از سخنان فرد را درک نکرده تک گو فرد مقابل را به حساب نمی اورد.  تک گو کلام اخر را میخواهد بزند و به هرقیمتی بر فرد تحمیل کند. هدف تک گو حل مسئله ورسیدن به راه حل ((مشترک))نیست.  وی تنها دوست دارد از دید خودش وازسمت خودش مسئله را ببیند و حل کند.  خودش را جای دیگری نمیگذارد وحاضر به درک فرد مقابل نیست.در تک گویی شنوایی به حداقل خود میرسد و برای حرف دیگران پشیزی قائل نیست.کاش به جای تک گویی این احتمال را به خود بدهیم که که شاید من هم اشتباه می کنم شاید حق با او باشد. بگذار ببینیم چه میگوید.برای تک گو نبودن باید کنجکاو بود.باید اعتراف کنم که کار سختی است ومن به شخص  در این کار این کار لنگ میزنم. همه ما یک تک گوی درون داریم.دربحث ها وسخن ها تک گوی درون گاهی گُل میکند شدتش افزایش میابد مواظب تک گوی درون باشیم. هیچ کس فرد تک گو را دوست ندارد.الهام گرفته از کتاب والایش امیر مهرانی</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>علی هادیان حقیقی(فطرت ثانی من)</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 12:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لرزه نگاری روزهای بیماری!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%84%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-s3igvshxv4t4</link>
                <description>من میگویم چاییدم ...تو فکر کن کرونا گرفتم!!!بیهوده است!!!چتر بودن درخشکسالی!روزهای بارانی بدون تو!شبهای شعر و فروغ و آخر شاهنامه و آیدا در آینه!شکلات داغ و مه جاده های کندلوس و گرمای دلچسب ماسه های ساحل چمخاله!به هیچ دردی نمیخورد!!!لذت چای آتیشی پای لیلا کوه!طعم دلچسب نارنجهای از زمستان مانده ی جاده های امامزاده ابراهیم!هیچ‌لطفی ندارد!!!گز کردن چهلستون تا پل خواجو با پای پیاده، با دل گرفته!گرفتن یک عکس پر از رنگ های شاد و نورهای دلچسب و چشم نواز در مسجد شیخ لطف الله!میدان نقش جهان و صدای سم اسبهای کالسکه ها و صدای آب نما و فالوده ها و نگارگری ها، بی تو هیچ در هیچ است!تو که نباشی نه دیگر ،باغ فاتح دنج ترین جای دنیاست و نه جاده چالوس خاطره انگیزترین جاده!نه  آب رودخانه ی کندر زلال است و نه گوجه سبزهای ارنگه آبدار!نه صدای هایده به دل مینشیند و نه روحم برای آواز همایون پر میکشد!نه شعرهای نزار بی نظیر است و نه حافظ مشکل گشا!تو که نباشی زمین که سهل است آسمان هم رنگ عوض میکند!تو نیستی خوشی که هیچ...خدا هم به من و آینده ی موهومم پشت کرده است!!!آسیه محمودی</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 23:18:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قورمه سبزی با طعم اگزیستانسیالیسم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xu03v2f3kzww</link>
                <description>میگفت پروسه ی زایمان و به دنیا آمدنم یک روز تمام طول کشیده است!یعنی یک روز کامل درد و فشار،بیست و چهار ساعت گریه و نیمه جان شدن!این یعنی اینکه برای پا گذاشتنم به دنیایی که دلخواهم نبود با هر فشار یک بار مرده و زنده شده است!دوست داشتم بگویم می ارزید مادر من؟اما خوب میدانستم که برای مادر، نقطه ی آغاز و پایان تمام زیباییها و استعدادها و خوشحالیها و آرزوهای شیرین هستم!قطعا سوال من با یک قربان صدقه ی مادرانه ختم به خیر می شد!سوالهای زیادی در ذهنم بود اگر مادر جوابش را میدانست!یا شاید میداند حتی بهتر از هر فیلسوف و جهان شناسی؛ اما مادرانگی اش حکم میکند که جان مرا از شور زندگی لبریز کند. با این جملات کلیشه ای ولی دلچسب!_تو خدا خواسته ترین فرزند منی .وقتی که دیگر نه حوصله ی مادر شدن را داشتم و نه توانش را!این خودش نشانه است مادر جان!خدا میخواسته که تو باشی!!!خدا میخواسته؟اصلا خدا چه پروسه ای را طی میکند تا یک موجود را به دنیا بفرستد؟اصلا واقعا پای خدا در میان است؟شک دارم که خدا یکی یکی تمام نطفه های تشکیل شده را بنشاند روبرویش و  از آنها بخواهد که  رضایت نامه ی ورود به زمین را امضا کنند!اصلا از کجا معلوم همه ی این آمدنها و رفتنها کاملا بیولوژیک و تصادفی باشد و پای هیچ موجود ماورایی در کار نباشد!نمیدانم باز افتادم به هذیان گویی یا این زخم کهنه ی میل به عدم در مغزم سرباز کرده است!نمیدانم اصلا ریشه ی این مالیخولیا از کجا آب میخورد؟اینکه مغز ناتوانم توی هر سوراخ فلسفی انگشت فرو‌میکند!کمی آزار دهنده و دست و پاگیر است ؛حداقل برای من که ناچارا نصف روزم را با ماهیتابه و برنج و گوشت و سبزی میگذرانم.برای زنی که، صبح که از خواب بیدار میشود مثل رباتی که کوکش کرده باشند به سوی آشپزخانه راه می افتد و میسابد و میپزد و می روبد فلسفه ی سارتری و نیچه ای و عقاید اگزیستانسیالیستی و اومانیسم با چاشنی سانتی مانتالیسم و سور رئال واقعا آزاردهنده و وقت گیر است!سخت است بعد از تناول قورمه سبزی چرب و چیلی و به به و چهچه اهل خانه به وقت شستن ظرفها کرم سمج پوچی بیفتد به جان مغز بی رمقت و هی بمکد خون زندگی را!سخت است رگه هایی از نهیلیسم در ساقه هایت جوانه بزند و تو سر روی شانه ی زندگی بگذاری و آرام نباشی!سخت است مادر باشی و خودت همان بلایی را سر جگرگوشه ات را بیاوری که بابت همان بلا از مادرت شاکی هستی!بلای زاده شدن!نمیدانم چرا این خط خطیهای حاصل از جنون آنی ام را با شما به اشتراک میگذارم اما شاید دنبال کسی میگردم که مثل من بیاندیشد. آن موقع حداقل میدانم من دیوانه نیستم!کاش یکی از شما بگوید که حق با توست!بگوید لذت آنی  زندگی به درد بی پایانش نمی ارزد!بگوید حق با توست نمیشود چشم را بست و رنج انسان را ندید!بگویید لطفا با من همراه شوید و بگویید که هر حکمتی هم که پشت این دردها باشد خدایمان بگذارد در کوزه آبش را بخورد!بگویید که مانند من منتظر پایان زمین هستید!پایان رنج انسان !!!اما نه نگویید.هیچ نگویید !شما از زندگی سرشار باشید .از خدا و عشق و جاودانگی و درد لذیذ بقا!آسیه محمودی</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 17:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ تنهایان</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-grf4wercvotw</link>
                <description>این که ما تا چه حد می‌توانیم تنها باشیم و تا چه حد تنها هستیم مسئلۀ مهمی است. یکی از چیزهایی که به‌نظرم تنهایی را جذاب می‌کند، این است که فک و دهان آدمی اندکی می‌آساید و آرام می‌گیرد. صدای انسان خاموش می‌شود و گوش و چشمش بیش از قبل فعال و متمرکز می‌شود. آن‌گاه است که تلاشت معطوف به دقت در اطراف است. و ریز می‌شوی در جریانِ پدیده‌ها.حرف‌زدن کارِ سرسام‌آوری است. چون وقتی آدم حرف می‌زند میزان فکرکردن‌اش به پایین‌ترین حد ممکن سقوط می‌کند و خودش صدای خودش را نمی‎شنود و فقط می‌فهمد که دارد دهانش را باز و بسته می‌کند. و گاهی اوقات هم خسته می‌شوی از حرف‌زدن. و از قضا شاید سرشتت را جوری بنا کرده باشند که محکوم باشی به مشارکت در بحث‌ها و نقش‌آفرینی و اِبراز وجود و در عین حال که کانونِ بحث را گرم می‌کنی، در همان جای تنگی که برای فکرکردن در ذهنت باقی مانده است، با خودت می‌گویی ای کاش می‌توانستم خفه شوم و حرف نزنم و آرام بگیرم. مثل این است که افتاده‌ای در سراشیبیِ پرسرعتی و مسیری را بی‌وقفه طی می‌کنی و هیچ دستاویزی هم آن گوشه نیست که با توسل به آن از سرعتت بکاهی.سپس وقتی از جمع دور می‌شوی، آن موقع است که یک نفس راحت می‌کشی. و خدا را شکر می‌کنی که از مخمصه بیرون آمدی. یکی از معدود خوبی‌های فضای مجازی، این است که آدم می‌تواند حرف‌هایش را گزیده بگوید و با اِشراف نسبی روی آن‌ها گفت‌وگو کند. می‌تواند صدایش را چند بار ضبط کند و هر کدام که به دلش نشست را برای ارسال، انتخاب کند. یا موقع تایپِ حرف‌هایش کلمۀ مناسب و دل‌خواه را انتخاب کند. که البته این نیز خود تیغِ دوسری است که می‌تواند به باسمه‌ای‌بودن روابط و تصنعی و کنترل‌پذیریِ آن‌ها شدت ببخشد و از آن جنبۀ ناب، طبیعی و انسانیِ آن‌ها بکاهد.این است که وقتی کاری را به‌تنهایی انجام می‌دهی، و همان کار را عموماً با دیگری یا دیگران انجام داده‌ای، به این تفاوت‌ها پی می‌بری و از آرامشِ جسم و ذهن خود کیف می‌کنی. توجه آدم‎‌ها نیز، وقتی تنها هستی، بسیار بیش‌تر به تو جلب می‌شود. انگار کسی انتظار ندارد که یک نفرْ وقتی تنهاست به گردش برود. یا به‌تنهایی در رستوران غذا بخورد. انتظار دارند همیشه یکی بغل دستت باشد. ولی همین‌ها نمی‌دانند که اگر عادت کنند که لزوما تفریحات یا فعالیت‌ها یا سرگرمی‌هاشان را با کسی دیگر انجام ندهند، چه موهبتی نصیب‌شان می‌شود. من هم وقتی می‌بینم یک تنها، دارد یک کاری می‌کند، خیلی جذبش می‌شوم. هرچند بعضی تنهایی‌ها موقتی است و می‌فهمی که طرف ناخواسته و بالاجبار تنهاست یا مثلا منتظر کسی است. برای همین فروغِ یک فردِ تنهای داوطلبانه را در چهرۀ این افراد نمی‌توان دید. اما تنهای یگانه و داوطلب، توی چشم می‌زند. وقتی می بینی‌اش، که دارد برای خودش راه می‌رود، چیز می‌خورد، موسیقی گوش می‌دهد یا می‌نوازد، یا خیابان را از نظر می‌گذراند، دلت می‌خواهد تنهایی و خلوتش را به هم بریزی و از رازش پرده برداری. او بی‌قید و لااُبالی و وارسته است و همین که بندی بر پیکرش نیست، ما آدم‌های دربند را به خود جلب می‌کند. و حسادت ما را بر می‌انگیزد.تنهایانْ سرورانِ عالم ‌اند. و چه اندک اند کسانی که بتوان این تنهایی را، که رازِ هستی است، با آن‌ها شریک شد. این یک مورد تقریباً شریک‌ناپذیر است. تنهاترین‌های عالم هم وقتی با هم رو‌به‌رو می‌شوند، می‌شوند دو ابژه برای یکدیگر. من او را گوش می‌بینم و او نیز مرا. او مرا وسیله‌ای می‌بیند و من نیز او را. و چه سخت است که برای کسی، بدونِ چشم‌داشت و تقلایی، فقط گوش باشی و بشنوی‌اش. سخت است که بتوانی در یک تعامل، از خودت بزنی و همۀ فرصت‌ها را در اختیار طرف مقابل بگذاری. اگر توجه کرده باشید، بیش‌ترِ گفت‌وگوهای ما، با وجود این‌که گفت‌وگو می‌نامیم‌شان، درواقع تک‌گویی‌های معطوف به خود هستند. یکی دارد از قضیه یا اتفاقی که برایش پیش آمده است صحبت می‌کند. تا حرف او تمام شد یا حتی نشد، من می‌گویم که: «آره اتفاقاً &quot;من هم&quot;...» و نفر بعدی می‌گوید: «خوب شد گفتی؛ &quot;من خودم&quot;...» و هر کسی بدین ترتیب سعی می‌کند نمودی از زندگیِ خود را در این به اصطلاح گفت‌وگو بگنجاند.شاید هم این از بیچارگی ما آدم‌ها بر می‌خیزد. که آن‌قدر حقیر و بی‌نوا و تک‌افتاده‌ایم که می‌خواهیم به‌نحوی خودمان را بشناسانیم و به آدم‌ها بگوییم که: «ببینید! من هم هستم و اتفاقاً یک چنین وقایع/قضایا/حوادث/موقعیت‌هایی برای من هم پیش آمده است. من هم یک جایی در این دنیا پر کرده‌ام. پس حق دارم که در گفت‌وگو با دوستانم اندکی از خودم حرف بزنم؛ حق دارم.»اگر بر فرض تو نخواهی چندان معطوف به خود حرف بزنی، از تو می‌خواهند که از خودت بگویی. انگار یک جور قرارداد یا معامله است. باید از خودت بگویی تا بعداً بتوانند از خودشان بگویند و از این مدتْ زمانِ گوش‌شدنِ تو با تمام توان بتوانند استفاده کنند. یا چون قبلاً از خودشان گفته‌اند، حس می‌کنند به تو یک &quot;گوش&quot; بدهکارند و می‌خواهند این دین‌شان را به تو ادا کنند و با اشتیاقِ فراوانی به تو گوش دهند و سر تکان دهند و با تو همراهی کنند. همه‌اش همین نظریۀ کنش عقلانی است.و اگر کسی نه برای این که بعداً بخواهد از خودش برایت بگوید، یا این‌که قبلا از خودش گفته باشد و بخواهد جبران کند، بلکه فقط برای تو و شنیدنْ از تو، به تو گوش دهد، این فرد به راستی یک ایثارگر و دوست‌دارِ حقیقی است. او اشتیاق بسیاری به تو دارد و می‌خواهد ببیند چه می‌گویی و چگونه می‌گویی تا بر بندبند وجودت سایه اندازد و نفوذ کند و فهمش کند. این آدم‌ها، تنهاترین‌ها هستند. این‌ها همان‌هایی اند که می‌توان باهاشان تنها شد. و حتی دقایق و ساعاتی را هم در کنار آنان، با فَک و دهانِ آرام و آسوده سر کرد. چه، اگر تو حرف نزنی، او نیز نه که حرفی نداشته باشد، که بیش از هر کسی حرف برای گفتن دارد، حرف نمی‌زند. او همیشه گوش بوده است و دیدگان. و فقط به درون راه داده است و از درون به بیرون نمودی نداشته است. از تنهاییِ خود میان جمع و در کنار آدم‌ها لذت می‌برده است و حالا به نظرش رسیده است که این تنهایی را اندکی بسط دهد و تو را نیز، به زیر سایۀ این چترِ خاکستری بکشاند. و اما تو فقط برایش حرف می‌زنی. و حرف. و حرف...بین خطوط</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 19:48:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای و نبات و گفتگو!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-qo3jedlaasa5</link>
                <description>درود خدا یا الله یا نیروانا یا بودا و یا روح القدس!!!درود طبیعت و کارما و توهم و خیال و تسکین واهی بشریت!!!اسمت هر چه که هست مردحسابی یا زن حسابی!!!میدانم پیر شدی...میدانم گوشهایت سنگین شده و چشمهایت آب مروارید آورده است!دم آمدن کاش سمعک ساخت ژاپن می آوردم تا کمی از علم بشریت فیض ببری!حالا چاره ای نیست بلندتر حرف میزنم تا بشنوی!راستش  شنیده ام آن سالها که جوانتر بودی و هنوز پارکینسون نگرفته بودی و آلزایمر سراغت نیامده بود؛در آفرینش حوصله به خرج میدادی و پیچ و مهره ها را محکمتر میبستی و در صنعت ادم سازی خودکفا بودی و قطعات چینی بنجل را جای دل و جگر و قلوه ی بشر جا نمی زدی .کم اما درست و درمون می آفریدی!شنیده ام کله ات باد داشته و فرت و فرت پیغمبر میساختی و خط تولید انسانهای ساده و حرف گوش کن و آدمت رونق داشت!میدانی اشتباهت کجا بود؟همانجا که پروفسور بالتازار  بازی ات گل کرد و توی آزمایشگاه از رده خارج شده ات کمی از خون ما میمونهای بی آزار را با ابلیس توی یک کاسه ریختی وچند قطره درد و دو قاشق چای خوری دروغ و دغل و یک کاسه ی لبریز بی رحمی و یک لیوان بدبختی و کمی هوش و زکاوت دردسر ساز ریختی توی بشکه ی زنگ زده و با ملاقه افتادی به جانش و حالا به هم نزن ،کی به هم بزن!بعد که چشمانت از ذوق این اختراع چهارتا شده بود به هوا پریدی و بعد از تکمیل آفرینش همه مان را در آن محلول منحوس غسل دادی و روانه ی زمین کردی!خب ادامه بدهم یا نه؟فعلا که نه سنگ شده ام نه از طوفان خبری است و نه زمینی که می شکافد و مرا میبلعد.راستش اصلا وقتی آمدم سراغت همه ی این اتفاقات و عذابهای الهی را به جان خریدم و آمدم.بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!راستش را بخواهی من خوب میشناسمت !تو دلت دریاست و صبرت کمی بیشتر از ایوب!خوب میدانم اگر از بی عدالتی های از دست در رفته ات،از ظلمهایی که لااقل گروهی سودجو به تو نسبتش داده اند!از سیلی که نتیجه ی بی مبالاتیهای بشر است و گردن تو می اندازندش و اینگونه تمام خشمهای طبیعت را در کاسه ی قدرت تو میگذارند!از تمام خوبیها و بدیهای مقام و منصبت صبح تا شب بگویم و بنویسم نه سنگواره میشوم و نه خشمت شکاف زمین میشود و مرا میبلعد اما...اما امان از بندگانت!میشوند کاسه ی داغتر از آش و حکم انهداممان را بر چشم به هم زدنی امضا میکنند تا شاید عبرتی باشیم برای کسانی که هوس گپ وگفت با تو به سرشان زده است!راستش را بخواهی من از مرگ میترسم !ظاهرا با این نطق صد من یه غاز بنده و بر اساس نظریات علما، هیزمهای چوب گردوی اعلایت را ریخته ای در کوره و منتظرم هستی!اما اگر چاپلوسی بعد از انتقاد به حسابش نیاوری هنوز هم چشم امیدم به توست!!!آسیه محمودی</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 19:39:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوبار زاده شده ام!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-dxhd17v2vq0m</link>
                <description>دیروز که در ترتیب اتفاقی لیست موزیک گوشی ام دو track ترکی و فارسی پشت سر هم پخش شدند فهمیدم که درک دنیا و زیباییهای شنیداری برای من،دو یا حتی صد برابر یک فرد تک زبانه هست!اولین موزیک، تصنیف در خیال استاد شجریان بود .شاید برای منی که با ادبیات سازگاری بیشتری دارم  اشعار و ترانه های موزیک خیلی مهم و البته تعیین کننده برای بارها و بارها گوش دادن به آن موزیک باشد.دلم غنج میرفت برای نوای سنتور و سه تار و عود و گامهای بلند و صدای آسمانی استاد.اشعار به جانم مینشست.موسیقی توی رگهایم می دوید و نواها در حلزون گوشهایم میچرخیدند و روحم را به پرواز در می اوردند!آهنگ بعدی یک موزیک فولکلور با صدای یک بانوی هنرمند آذربایجانی بود و باز هم سلولهای ناسیونالیسمی درونم با نوای گارمان و کمانچه و بالابان به جنبش درآمدند.هم نوا شدم  وبا صدای ناکوکم خواندم:«یاریما دئمیشم منه ساز آلسین سازی چالیم دردی غمیم آزالسین مگر من الموشم یاریم قوجالسین...»موسیقی قدرت عجیبی دارد. بر خلاف زمانی که شجریان گوش میکردم و مولانا را ستایش میکردم و در درونم حس ایران دوستی ریشه میزد ؛ این باردلم بیتاب سهند بود و سبلان.به جریان نرم آراز می پیوستم و دلم برای شکی و شیروان و قره باغ که هیچگاه ندیدمش تنگ می شد!من دو دنیای متفاوت را تجربه میکنم.دو پیشینه و دو زبان!حتی اگر بگویم احساسات ما را زبانمان شکل میدهد یاوه نگفته ام!جنس خنده های من وقتی آذربایجانی میاندیشم با زمانی که فارسی می اندیشم متفاوت است!عمق غمهای آذربایجانی ام بیشتر از غمهای فارسی من است!من به دو زبان می اندیشم ،به دو زبان میخندم و می گریم!من با قامت سارای عاشق میشوم و به شیوه ی شیرین شهر آشوبی میکنم!من با زبان شهریار می اندیشم و با قلم حافظ مینویسم!من دوبار به دنیا آمده ام یکبار در دامان سهند و یکبار در قله ی دماوند!من دو انسانم با دو دنیای متفاوت اما موازی!آنقدر کشف این دو دنیا و تجربه ی آن برایم زیبا و لذت بخش بود که فرزندم را شریک لحظه هایم خواهم کرد.کاش بتوانم دنیاهای بیشتری را به او بشناسانم اگر چه دنیای زبان مادری انسانها؛ امن ترین ، زیباترین و بی آلایش ترین دنیاهاست!آسیه محمودیشعر ترکی شهریار</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 02:18:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر کشی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-pxcpxtavtmgz</link>
                <description>بعد از سه سال حبس از زندان بیرون آمده بود و راست راست توی کوچه خیابان قدم میزد و با همه خوش و بش میکرد.اولین بار که دیدمش ترسیدم و هراسان داخل حیاط پناه بردم و در را محکم کوبیدم!او که آزاد شد دوباره زخم قدیمی سر باز کرده بود و پچ پچ ها و تف و نفرینها و همدردیها و شاید دلسوزی اهالی محل شروع شده بود.در دنیای کودکانه ی هشت سالگی ام اینکه چرا باید یک پدر دخترش را به خاطر بارداری بکشد گنگ و البته کمی ترسناک و عجیب بود. خواهرم که باردار شد به مادر جان التماس میکردم که به آقا جان نگوید این راز مخوف را.مادر سردرگم و متحیر به چشمهایم زل میزد و میگفت:خاله کوچولو باور کن اگر آقاجان بفهمد دارد پدربزرگ میشود بال در می اورد!مگر مادرجان نمی دانست ایوب ترانزیت نه تنها بال درنیاورد بلکه دخترش را کشت چون قرار بود پدربزرگ شود!بزرگتر که شدم فهمیدم بارداری های خارج از ازدواج و حجاب نادرست و رابطه با جنس مخالف ادله ی کافی و محکم برای کشتن دختران و زنان است!دفاع از حیثیت پدرانه و برادرانه و نمایش غیرت و مردانگی دلیل خوبی برای زیر پاگذاشتن تمام اصول انسانی و از همه مهمتر پیوندهای عاطفی و خونی و احساسی است!سالها و شاید ماههای زیادی طول نکشید تا متوجه بشوم که هویت من به عنوان یک دختر فقط در سایه ی مردان خانواده تعریف میشودو لاغیر!چند روز پیش که آریانا لشکری صرفا به خاطر نافرمانی از پدر و بدحجابی به قتل رسید دوباره زخم قتلهای ناموسی حداقل برای من سر باز کرد!اما اینبار دیگر برای همه عادی شده بود؛ نه خشمی در درون کسی به جوشش در آمده بود و نه فضای مجازی پر از هشتکها و دفاعیه ها و اعلام انزجارهای موقتی بود!شاید فرزند کشی جز قوانین نانوشته ی یک جامعه ی اسلامی شده است !دیشب بیخوابی به سرم زده بود .سوالهای زیادی در ذهنم جولان میداد.فرزندم خوابیده بود و آرام و امن و با خیال آسوده نفس میکشید.نگاهش کردم و خواستم برای یک ثانیه نسبت به او بیگانه باشم و خالی از احساس!با خودم گفتم من تا چه حد به عنوان مادر در آینده و حال و انتخابات او حق دخالت دارم!؟تا چه میزان میتوانم او را با باورهای غلط یا درست یا حداقل غلط به ظاهر درست خودم همسو کنم و از اطاعت بی چون و چرای او خشنود باشم؟اصلا چه کسی این حق را به من داده که دین و اندیشه و باور و سنتهای مورد قبول خودم را به او تحمیل کنم و از رفتارهای ربات گونه ی او قند دلم آب شود؟مگر نه اینست که او حق انتخاب و تجربه و شکست دارد!؟آیا وظیفه ی والد بودن مرا مجاز به تنبیه و حتی نابودی او ولو برای جلوگیری از تباهی حال و آینده ی او می کند؟اصلا باورهای دینی و اعتقادی و فرهنگی من تا چه میزان    به من مجوز دخالت در شکل گیری شخصیت او‌را میدهد؟خب اگر کمی عمیق تر شویم میبینیم که پدرها و همسرها و‌برادرانی که مرتکب قتل ناموسی شده اند قربانی اعتقادات و عرف و شرع و فرهنگ نادرست بوده اند!حرف حرف می آورد و درد درد!اما!!!اما درد فرزند کشی و معظل جبران ناپذیر قتلهای ناموسی !(اگر چه دادن این عنوان به این قتلها شاید بار معنایی مثبت به این عزیز کشی ها را می دهد)آنقدر عمیق است که  با یکی دو مقاله و انتقاد و یاداوری درمان نمیشود.الا ایهاالذینی که برای دو تار موی چند کودک نماز وحشت خواندید بیایید برای مرگ کودکان و زنان بی گناه نماز تاسف بخوانید!بیایید و برای جلوگیری از این قتلها هم اندیشی کنید.بیایید و کمی بترسید و شرم کنید!!!انگار تعداد ماشینهای گشت ارشاد با این قتلها رابطه ی مسقیم دارد!!!خیلی دردآور است که یقین داشته باشی این حرفها و گله گی ها آب در هاون کوبیدن است!!!آسیه محمودی</description>
                <category>کتاب باز</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 01:27:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>