نانوا هم جوش شیرین می زند...
این روزهای درهم

این روزهای درهم
۱
بعد از یک برج کار فشرده در فروردین ۱۴۰۴، توانستم مرخصی بگیرم. البته درد کمرم دوباره عود کرده بود و من فکر نمیکردم یک سفر کوتاه زمین گیرم کند و زودتر از موعد به مشهد برگشتم.
مجبور شدم چند روز دیگر هم مرخصی بگیرم تا درد کمرم بهتر شود. این مدت کوتاه را به آب درمانی، حرکات اصلاحی و جلسات کایروپراکتیک گذراندم. خیلی زیاد نگران بودم، از اینکه آیا میتوانم دوباره به کار مشغول شوم یا بایستی به فکر کار دیگری باشم.
۲
هنوز بهبود پیدا نکردهام ولی مجبورم به سرکار برگردم. در زندگی زمانهایی هست که احساس میکنید که سرجای اصلی خودتان نیستید اما چارهای جز ادامه دادن نیست و میبایست همه حالتهای بوجود آمده را با آغوشی باز بپذیری.
از امروز یک دورهی آموزش صبحانههای جدید را شروع کردهام. فهمیدم که هر آنچه قبلا آموختهام در برابر آموزههای جدید، پشیزی ارزش ندارد. همین تغییر وضعیت در من استرس و اضطراب ایجاد کرده است. نمیدانم دلیل این آشوب بی اساس چیست ولی هرچه هست دارد از درون من را میخورد حال درد کمر و خطر از دست دادن شغلی که تازه در آن رشد کردهای را هم به آن اضافه کنید و بعد ببینید آیا اعصاب آدم جواب میدهد یانه.
بهم ریختگیهای سرکار و عدم مدیریت درست سرپرست بخش کافیشاپ، خودش داستانی مفصل دارد، همین را بگویم که بعد از یک برج کار فشرده، به جای تشویق و به خاطر یک خطای غیر عمد، جریمه شدم هرچند مبلغ آن بسیار ناچیز بود اما از این ناراحت بودم که به خاطر کم کاری سرپرست من باید تاوان پس بدهم.
۳
گاهی صحبت کردن با یک نفر از هزاران جلسه رواندرمانی و صدها قرص و دارو موثرتر است ولی کجاست آن آدمی که شنوندهای توانا باشد، امن باشد و کمی هم از خودت قویتر. من در این روزها بسیار ضعیف و آسیب پذیر هستم اما چارهای نیست، جز ادامه دادن چه کاری میشود کرد، کاش همان وقت که در اوج دشواریها به سر میبری، همه چیز تمام شود، آری این تنها راه نجات از این زندگی لعنتی است.
۴
امروز از بازرسی نظام مهندسی با من تماس گرفته و بابت ساختمانی که ناظر آن هستم سوالهایی پرسیدند. همین هم یک شوک دیگر به من وارد کرد. میخواستم فریاد بزنم و بگویم لعنتیها، چه از جانم میخواهید، شما را به هر چه که میپرستید، دست از سر من بردارید، من فقط یک کارگر ساده هستم که میخواهد آشپزی کند، اما نتواستم چیزی بگویم و با خود گفتم در نهایت شاید من را زندانی کنند که آن هم ترسی ندارد و با آغوشی باز پذیرا هستم.
۵
وقتی به یک روش و سبک زندگی عادت میکنیم، تغییر آن بسیار دشوار است درست مثل الان که میخواهم صبحانههای جدید را یاد بگیرم. ذهنم مقاومت میکند، باز سوالهای تکراری شروع میشود، اینکه من در این لحظه و در این مکان چه غلطی میکنم، آیا من بایستی آشپز میشدم یا چون فقط آدم آموزش پذیری هستم میبایست آشپزی را یاد بگیرم، اصلا در این دنیای پهناور هیچ کار دیگری نبود که حالا من میبایست به پخت و پز بپردازم!
۶
خلاقیت، سلیقه، نوآوری و چالشپذیری تقریباً در من صفر شده است اما سعی کردهام که از روشهای دیگران خوب تقلید کنم و همین هم تا الان تا حدودی جواب داده است حداقل اینکه کسی بابت املتهایی که درست میکنم شاکی نشده و برعکس بازخوردهای نسبتاً خوبی هم گرفتهام اما شاید نباید زیاد دلخوش به این مقدار باشم و شاید هم این وضعیت آرام، آرامش قبل از طوفان باشد.
۷
در این تلاطم زندگی تنها هستم، شکایتی هم ندارم، میشود گفت درصد بیشتری انتخاب خودم بوده است که تنها باشم، سوختن و ساختن را در هر لحظه میآموزم و پیش میروم. برای کسی که از کودکی تا بزرگسالی، بیشتر مشکلات و مسائل زندگیاش را بدون پشتیبان خودش حل کرده است، زیاد فرقی نمیکند که کسی کنارش باشد یا نه، چون در نهایت به وقت سختی، به لاک تنهایی خویش فرو میرود.
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۶