من، یک کارگر ساده ۴




۱
نمی‌دانم آیا ماه بعد زنده می‌مانم یا نه، حتی از هفته‌ی دیگر، فردا و ساعت ۵ عصر امروز خبر ندارم. شاید حتی فرصت خداحافظی با عزیزانم را نداشته باشم، آه که این زندگی چه قدر پیش بینی ناپذیر است.
بخش زیادی از حقوق این ماه را خرج کرده‌ام. در اقتصادی که پول را هر روز بی ارزش می‌کند، امید به آینده و پس انداز معنایی ندارد. پس باید دم را خوش بود و همان طور که گفتم، در جهانی چنان متزلزل که از ثانیه‌ای دیگر هیچ مطمئن نیستی که آیا زنده‌ خواهی ماند یا خواهی مرد، پس چرا باید برای آینده اندوخت.
پس هر چه دارم را به آتش می‌کشم. زنده باد زندگی در اکنون.
۲
از مدت‌ها قبل، ظرفیت و تحمل اعصابم تکمیل و اشباع شده است. می‌شود گفت می‌توانم از اکنون تا زمانی که زنده هستم را در انزوا سپری کنم و چه خوب بود اگر این امکان فراهم می‌شد که برای مدتی طولانی، در نقطه‌ای دور افتاده، زندگی می‌کردم، آدم‌ها من را بیش از اندازه خسته می‌کنند.
۳
گاهی نمی‌شود در برابر بعضی از زن‌ها مقاومت کرد. خوشبختانه یا بدبختانه من هیج مهارتی برای برقراری ارتباط با جنس مخالف ندارم و در بیشتر مواقع وقتی کسی نظرم را به خود جلب می‌کند، این موضوع زیاد دوام نمی‌آورد و در نهایت چند ساعت بعد آن را به کلی فراموش می‌کنم، این طور که چون یک خاطره‌ای در دور دست از ذهنم پاک می‌شود.
اما بعضی اوقات چنان نیروی طبیعت در یک زن قوی است که ناخواسته به سمت او جلب می‌شوم. باید بگویم در سنی که من هستم می‌دانم این کشش همان فریب طبیعت است که می‌خواهد تو را به سمت یک زن بکشاند تا در نهایت نسل بشر به بقای خود همچنان ادامه بدهد.
من هنوز خود را از این بابت ملالت می‌کنم که چرا همیشه جذب ویژگی‌های ظاهری یک زن می‌شوم، یعنی به تعبیری دیگر، زیبایی برایم اولویت است در صورتی که ملاک یک انسان که عاقلانه می‌اندیشد باید فراتر از ویژگی‌های ظاهری باشد.
امروز زنی را دیدم که میل شدیدی در من ایجاد می‌کرد، رنگ تیره‌ی پوست، نوع نگاه کردن، طرز صحبت و نحوه‌ی بیان جملات، حالت بدن و نوع پوشش، همه و همه من را مجذوب خود کرد.
باید بگویم نتوانستم در برابر خواسته‌ی مشروع او زیاد دوام بیاورم و مجبور به ارئه‌ی خدماتی خارج از ساعت کاری شدم. البته این کار را به این نیت انجام ندادم که مثلا بعدا از او درخواستی داشته باشم و بخواهم با او ارتباط برقرار کنم بلکه باید بگویم که فقط مقلوب نیروی زنانه‌ی او شدم.
امشب موقع خواندن کتاب، ناگهان متوجه شدم که اصلا حواسم به خواندن نیست و ناخواسته به آن دختر فکر می‌کردم. هنوز ذهنم درگیر ویژگی‌های ظاهری‌اش بود و از خود سوال کردم که چرا یک مکالمه‌ی ۳ دقیقه‌ای بی اهمیت این گونه حواسم را پرت و مطالعه‌ام را مختل کرده است.
۴
به سرپرست کافه گفتم من تا آخر برج بیشتر نیستم و به فکر نیروی جایگزین باشد. صبح روز بعد، هنگامی که مشغول کارهای صبحانه بودم، صاحب مجموعه وارد کافی‌شاپ شد و طبق معمول چند تذکر برای رعایت بهداشت داد و در آخر به من گفت که هر موقع کارم تمام شد به دفترش مراجعه کنم.
آن روز آن قدر سرم شلوغ شد که نتوانستم بروم و روز بعد نزد مدیر کل یا همان صاحب مجموعه رفتم. او علت استعفایم را پرسید. نگفتم که مشکل کمردرد دارم و نمی‌توانم فشار بالای کار را تحمل کنم اما بحث شلوغی صبح‌ها و نبودن نیروی کمکی را پیش کشیدم. گفتم دست تنها هستم و فرصت نمی‌کنم همه‌ی سفارش‌ها را به موقع تحویل مشتری بدهم.
مدیر گفت این که می‌خواهی بروی انتخاب خودت هست اما من از تو رضایت دارم و علاقه‌مند هستم که همچنان همکاری‌مان ادامه داشته باشد. بعد در مورد نیروی کمکی‌، نوبت‌های کاری و همچنین نحوه‌ی چیدمان افراد کافه با هم صحبت کردیم که در نهایت به من این امکان را داد که همیشه یک نیروی کمکی برای زمان صبحانه داشته باشم.
اینکه مدیر مجموعه از کار من رضایت داشت و برای جلب نظر من حاضر بود که یک نیروی کمکی به صورت ثابت در اختیارم قرار بدهد بدون آنکه قبلش با سرپرست کافه مشورت بگیرد، برایم ارزشمند بود. هر چه قدر که در مهندسی عمران ناموفق بوده‌ام اما به جایش در پخت و پز و درست کردن صبحانه، عملکرده بهتری از خود نشان داده‌ام.
هرچند هنوز هیچ چیز مشخص نیست، اینکه آیا این دیسک کم به من اجازه‌ی فعالیت را می‌دهد یا نه، باید منتظر ماند و دید که می‌شود به سمت بهبودی پیش رفت یا اینکه باید کلاً قید کار آشپزی را بزنم.




۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴