من، یک کارگر ساده ۵




۱
دو خانم چادری برای صبحانه، سوسیس تخم مرغ ویژه سفارش دادند، آنها هفته‌ی پیش هم آمده بودند. آن دفعه‌ در کنار غذایشان ذرت با تبخ خاصی قرار دادم که باعث شد از من درخواست کنند که باز هم برایشان چند ذرت دیگر ببرم.
اما این هفته از سوسیس تخم مرغ راضی نبودند که تنها یک علت داشت و آن هم این بود که من آشپز نبودم و یکی از نیروهای تازه وارد غذا را آماده کرده بود. از آن‌ها عذرخواهی کرده و علت را برایشان توضیح دادم.
۲
کار کردن در جوار حرم سختی‌های خودش را دارد. شما باید همیشه حواس‌تان به روزهای هفته و تقویم قمری باشد. مثلا چهارشنبه‌ها که روز مخصوص زیارتی است، بایستی کمی زودتر از خواب بیدار شوم زیرا پیدا کردن تاکسی اینترنتی به خاطر ترافیک سنگین اول صبح، کار آسانی نیست. در روزهای اعیاد یا شهادت هم که راه‌های منتهی به حرم را مسدود می‌کنند، بایستی خیلی زودتر به سمت محل کارم حرکت کنم.
۳
سه خانم، یکی جوان و دو نفر پیر که اهل شمال بودند، برای صبحانه به کافه آمدند. به آن‌ها پیشنهاد املت عربی را دادم، فکر کردند که شاید تند باشد اما گفتم که این‌ طور نیست.
برای بار دوم که برای‌شان چای بردم، از من فرمول تبخ املت عربی را پرسیدند. این یعنی از غذا رضایت داشتند.
۴
یکی از دغدغه‌های همیشگی من، تهیه‌ی نان تازه برای صبحانه است. به علت قطعی برق، بعضی از نانوایی‌های اطراف حرم تعطیل می‌باشند و بقیه هم معمولا شلوغ هستند، به همین دلیل باید نان را از جای دیگری تهیه کنم.
خوشبختانه محله‌ی ما دو نانوایی دارد، یکی ماشینی و دیگری سنگک. به علت این که نانوایی ماشینی خلوت‌تر است، همیشه نان را از آنجا تهیه می‌کنم مگر روز جمعه که روز تعطیلی آن است. پس مجبورم جمعه‌ها کمی زودتر از خواب بیدار شوم تا مجبور نباشم در صف طولانیه سنگک معطل شوم.
۵
معمولا من اولین نفری هستم که در مجموعه کافه رستوران کارش را شروع می‌کند. ابتدا چراغ‌ها را روشن می‌کنم، بعد دستگاه اسپرسو و سماور برقی. تخم‌مرغ، خیارشور و زیتون شور را از یخچال بیرون می‌آورم و شمعک‌های اجاق را روشن می‌کنم.
چون ما سفارش اسنپ فود و تپسی فود داریم، بایستی کامپیوتر را روشن و برنامه‌های سفارش آنلاین غذا را فعال کنم.
۶
زندگی همین گونه که شرح داده‌ام می‌گذرد. صبحانه، قهوه و طی کردن مسیر بین خانه و محل کار. یک چرخه‌ی تکراری که انگار تا ابد ادامه خواهد داشت. آیا من باید در این مسیر استمرار داشته باشم یا این که برای کاری دیگر ساخته شده‌ام؟
جوابی نیست، فقط می‌دانم که جوانی‌ام هر روز به انتهای خود نزدیک‌تر می‌شود و همچون نسیمی بهاری، از کنار من می‌گذرد، چون فصلی که قرار نیست هیچ وقت، تکرار شود. پس کی می‌توان، از گذر این لحظه‌های ناب، بیشترین بهره را برد؟ آیا آمده‌ایم برای مُردن یا زنده ماندن برای زیستن در یک رویای ابدی؟


۶ خرداد ۱۴۰۴