نانوا هم جوش شیرین می زند...
من، یک کارگر ساده ۶

۱
نمیدانم تا کی میتوانم در این کار(آشپزی و باریستایی) دوام بیاورم و همین موضوع باعث شده تا نتوانم برای خود اهدافی مشخص کنم هرچند که همیشه و در هر حالتی، چه وقتهایی که بیکار بودهام و چه اکنون که شاغل هستم، آرزوهایی را در سر میپروراندم اما به دلیل نداشتن ثبات در زندگیام، نمیتوانم برای رسیدن به آنها، برنامه ریزی کنم.
این که میگویم آیندهی کاریام در حالهای از ابهام است به دلیل حواشی زیادی است که سرکار با آن مواجه هستم. وقتی در محیطی مسموم مشغول به کار میشوی، اگر در برابر سمی که به تو تزریق میشود مقاوم نباشی، دیر یا زود به نقطهای میرسی که برای اینکه آرامش بیشتری داشته باشی، مجبور به ترک کارت هستی و من هم تا این لحظه خیلی در برابر حواشی محیط کارم ایستادگی کردهام.
۲
در محیط کارگری همه نوع شخصیتی پیدا میشود، از آن کسی که در چاله میدان بزرگ شده تا آن دانشگاه رفتهای که در اتمسفر درس و کتاب رشد یافته و از سر مجبوری به کارگری رجوع کرده است و تقابل و تعامل بین این دو قشر خالی از حاشیه و حادثه نیست.
این را من بارها تجربه کردهام، حتی گاهی کارفرمایی با فرهنگ چاله میدانی میتواند برای کارگری با فرهنگی بالاتر، مشکل ساز باشد.
۳
همهی این حرفها را زدم که بگویم که در محیطی کار میکنم که کارگران آن بیشتر از این که به دنبال انجام بهتر کار خود باشند، منتظر این هستند که از تو خطایی سر بزند تا آن را پیراهن عثمان کنند و به قول معروف، زیر آب طرف را بزنند و خدا نکند که شما سرپرستی داشته باشید که مدیریت بلد نباشد و همین موضوع به حواشی بیشتر ختم میشود.
۴
وقتی سرپرست مجموعهی کافیشاپ از افراد تحت نظارت خود حمایت نکند این میشود که باید خودت دست به اقدام عملی بزنی و از حق خود دفاع کنی، از این رو من نیز مجبور شدم علی رقم میل باطنی و برخلاف روحیات خود، با سرپرست مجموعهی فستفود، وارد بحث و مشاجره شوم. هرچند که این کار هیچ فایدهای نداشت اما حداقل من حرف خود را زدم.
۵
برای چه باید جنگید؟ پرسشی که هر روز از خود میپرسم اما هیچ جوابی برای آن پیدا نمیکنم و همین باعث میشود که مفهوم زنده ماندن برایم از دست برود. آخر باید تا کجا ادامه داد وقتی هیچ دلیلی برای ادامه دادن وجود ندارد.
از اولین روزی که در زندگیام شروع به کارگری کردهام سالها میگذرد. آن زمان نوجوان بودم و همان موقع هم در اطراف حرم کار میکردم.
روزی ۱۲ ساعت کار مداوم در هوای گرم تابستان، کاری طاقتفرسا بود. از همان زمان تا اکنون هنوز یک سوال را دائم از خود میپرسم، تا کی باید یک کارگر ساده باشم؟
۶
من عصبانی هستم یا شاید دیگران این طور تصور میکنند اما آیا از خود دلیل این عصبانیت را پرسیدهاند یا اینکه فکر میکنند من همیشه همین طور هستم!
بله، باید گفت آدم تقریباً حساسیام و همیشه سعی کردهام در کارم بهترین باشم حتی اگر به عنوان یک کارگر ساده محسوب شوم.
آدمهای بی نظم و بی انضباط عصبیام میکنند و واکنش من در برابر آنها تند است. در محیط کار بارها زود جوش آوردهام. آری، هیچ انسانی کامل نیست و همه ممکن است ایرادی داشته باشند و من هم این گونه هستم.
۷
والدینم هیچ گاه به من یاد ندادهاند که چگونه از حق خود دفاع کنم و اکنون که نزدیک به چهار دهه از زندگیام میگذرد، آرام آرام یاد میگیرم که چگونه اعتراض کنم، چگونه حقم را طلب کنم و چگونه به راحتی و بدون تلفات میدان را خالی نکنم.
من بیشتر ترسیدن و فرار کردن را در خانواده آموختهام، این یعنی نداشتن اعتماد به نفس در این دنیای وحشی و ویرانگر که هر لحظه زنده ماندن در آن نیاز به تلاش و مبارزهای مافوق تصور دارد.
۸
دوباره با سرپرستم بحثم شد، پیام دادم که دیگر نمیآیم.
۲۱ خرداد ۱۴۰۴
حال باید دید مقصد بعدی کجاست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۸
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۲