نانوا هم جوش شیرین می زند...
من، یک کارگر ساده ۹

۱
هر روز که در این سرزمین میگذرد، بیشتر در سیاهی فرو میروم. دلم میخواست که میتوانستم من هم حداقل حتی برای چند لحظه عمیقاً احساس خوشبختی کنم و بتوانم به آیندهای روشن امیدوار باشم اما انگار ناف من را با چاقوی سیاه بدبختی بریدهاند که هر چه میدوم به جایی نمیرسم.
کارگر یعنی نیازمند بودن و این نیاز در جامعهای با شرایط نا برابر باعث میشود تا هر چه بیشتر در کثافت زندگی فرو بروی، بیآنکه از خود اختیاری داشته باشی تا جلوی این غرق شدن را بگیری.
در چنین حالتی تنها میتوان برای بقا جنگید، اینکه تا میتوانی سرت را بیرون از این چاه پر از مدفوع بگیری تا بتوانی نفس بکشی در حالی که بقیه بدنت تا زیر گلو، در نجاست فرو رفته است.
۲
از کودکی همیشه برای یک زندگی خوب، رفاه و آسایش، یک خانه پر از آرامش و در نهایت فرار از جنگهای بیپایان والدین، تلاش کردهام. میخواستم در نبرد با فقر و تنگدستی پیروز باشم و بالاخره روزهایی را ببینم که من بدون هیچ دلیلی خوشحال هستم.
اما اکنون که به چهل سالگی نزدیک میشوم، هیچ یک از آرزوهایم برآورده نشده است و من یک کارگر ساده هستم که تنها میتواند نانی به اندازهی نمردنش تحصیل کند.
۳
از مهرماه ۱۴۰۴ که از کار قبلی استعفا دادم تا به اکنون، اتفاقات زیادی برایم رخ داد. هیچ وقت فکر نمیکردم که در زندگی روزهایی را تجربه خواهم کرد که مجبور باشم برای چندرغاز پول، جلوی هر کس و ناکسی، سر فرود آورم و خود را از مقام انسانی به زیر بکشم.
شاید کسی که از بیرون نظاره گر این کمدی باشد به من بگوید که تو قرار است در طول مدت سفر زندگی، تجربههای گوناگونی را کسب کنی که برای رشد روحت لازم بوده است، اما من در جواب خواهم گفت که تا همین جا هم این تجربهها از سرم زیاد بوده و حاضر هستم هم اکنون با این زندگی نکبتی وداع کنم.
۴
عادت کردهام تا حد امکان دست کمک را به سوی کسی دراز نکنم و حداقل تا الان کم پیش آمده است که بابت نیازهایم از کسی پول قرض بگیرم. علت عدم نیازم به کمک دیگران را فقط در یک چیز میدانم و آن هم قناعت کردن است.
۵
به دنبال کار گشتم و چند جا فرم استخدام پر کردم. وجه مشترک همهی فرصتهای شغلی، حقوق کم در برابر حجم کاری بالا بود. از طرفی دور بودن مسیر و همچنین محدودیت سنی تا ۳۵ سال هم جزو مواردی بود که برای من ایجاد مشکل میکرد و البته گاهی شرایط خاصی وجود داشت که مانع از استخدام شدنم میشد، مثلا هتل چهارباغ که مال شهرداری اصفهان بود فقط به این خاطر که متاهل نبودم من را قبول نکردند. جو کاری آن هتل بسیار مذهبی بود. به مدیر آنجا که او را حاج آقا صدا میکردند گفتم آیا ممکن نیست یک آدم متاهل دچار خطا شود؟ جواب قانع کنندهای دریافت نکردم، از قبل میدانستم با این جماعت مذهبی نمیشود دو کلام حرف منطقی زد، پس سعی کردم الکی انرژی خود را صرف توجیح کردن او نکنم.
۶
در آگهی دیوار دیدم که فرودگاه مشهد نیرو میخواهد. شماره را به همکارم که او هم بیکار بود دادم که تماس بگیرد. من با اینکه چیزهایی از قهوه و باریستایی میدانستم اما باز جرات نمیکردم در این حرفه مشغول به کار شوم.
دوستم استخدام شد و بعد از مدتی به من زنگ زد تا بروم فرودگاه برای مصاحبه. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد از ساعت ۴ صبح تا ۷، قسمت کافیشاپ باشم و بعد تا ساعت ۱۱ در قیمت آشپزخانه صبحانه درست کنم.
روزهای اول همه چی خوب پیش میرفت. مدیریت قسمت کافیشاپ و رستوران را یک شرکت شیرازی به عهده داشت. آنها ظاهراً در مزایده توانسته بودن رقم بالاتری را پیشنهاد بدهند که در نتیجه برنده مزایده شده بودند.
چیزی که من مشاهده کردم این بود که خدمات آنها بدترین کیفیت و با قیمتی نجومی به مشتریان ارائه میشد. بدترین قسمت ماجرا مدیریت افتضاح مجموعه بود.
سرپرست ما یک خانم اهل شیراز بود که چیزی از مدیریت نمیدانست. بیشتر پرسنل آنجا را زنهایی تشکیل میدادند که یا مطلقه بودند و یا در شرف جدا شدن. محیط بسیار سمی بود از آنجایی که آدمهایی را میدیدم که برای محکم شدن جایگاهشان در آن سگدانی، دست به هر کاری میزدند، از جمله دستمالکشی و زیرآبزنی برای سرپرست. آخر مگر چه قدر حقوق میگرفتند که حاضر بودند چون یک حیوان به زندگی ادامه بدهند.
حالم از این سگدانی به هم میخورد و از اینکه میدیدم من هم باید در چنین محیطی کار کنم و شان خود را تا حد آنها پایین بیاورم، هر روز عذاب میکشیدم. از طرفی سر و کله زدن با یک سرپرست زبان نفهم و بیشعور چون سوهانی روحم را تراش میداد. من هیچ گاه کار کردن را عار نمیدانم اما اعتقاد دارم در هر رده از اجتماع باید شخصیت و منزلت انسانی رعایت شود. برای من جارو زدن و تی زدن کف کافه با آشپزی فرقی ندارد، کار کار است و نباید از آن فرار کرد اما اینکه طوری با آدم صحبت کنند که انگار با یک برده طرف هستند را دیگر نمیتوان تحمل کرد و این شد که یک روز وسط کار لباسم را کندم و از فرودگاه بیرون آمدم.
۷
بعد دو سه روز بیکاری، کار جدیدی در نزدیکی محل سکونتم پیدا کردم. یک هتل به ظاهر پنج ستاره که تشریفات مسخرهای برای استخدام داشت. قرار بود من به عنوان باریستا آنجا مشغول به کار شوم اما بعد از روز اول کاری و ادامه روزهای بعد متوجه شدم تنها کاری که انجام نمیدهم همین باریستایی است و در عوض باید کارهایی مثل سالنداری، خدمات، میزبانی، آبدارچی و مجموعاً همه نوع کار خدماتی را بایستی انجام میدادم. باز هم میگویم من از کار کردن در هر سمتی، هیچ گونه خجالت و ناراحتی ندارم و تنها توقعی که دارم این است که منزلت انسانی من رعایت شود.
ولی متاسفانه انگار فرهنگ ارباب و رعیتی هنوز در کشور ما و یا شاید هم در سراسر دنیا از بین نرفته است و هستند کسانی که به واسطهی پول و سرمایهای که دارند، فکر میکنند که میتوانند همچون خدا بر انسانهای پایین دست خود حکمفرمایی کنند، این طور بود که وقتی میدیدم که یکی از مالکین هتل که شاید ۲۱ سال هم بیشتر نداشت، طوری با من رفتار میکرد که انگار بردهی او هستم، تصمیم گرفتم که به این حقارت و این گونه کار کردن آن هم برای دریافت مقدار ناچیزی حقوق، پایان بدهم.
۸
چیزی که همیشه در کارگری من را آزار میدهد این است که میبینم من در جایگاهی که باید باشم نیستم، یعنی فکر میکنم که بیشتر پتانسیلی که دارم هرز میرود.
هر آدم ممکن است یا از استعداد بدنی و یا ذهنی خود بهره ببرد و یا اینکه هم زمان از هر دو استفاده کند و من فکر میکنم برخلاف پدرم که همیشه نان زور بازویش را میخورده است، هیچ وقت قدرت و استعداد بدنی بالایی نداشتهام بلکه بیشتر از توانایی ذهنیام استفاده کرده هرچند مدعی نیستم که از نبوغ خاصی برخوردار بوده باشم ولی آنچه که مشخص است، توانایی ذهنیام همیشه بر قوای جسمانیام چربیده است.
۹
در حال حاضر فعلا بیکار هستم و از طرفی چالشهای پیش رو با توجه به این که کم کم به سن چهل سالگی نزدیک میشوم باعث فشارهای روحی و روانی در من میشود. اینکه هنوز نتوانستهام جایگاه شغلی خود را پیدا کنم و هم اینکه در هیچ زمینهای هنر و دانش قابل توجهای ندارم تا با پشتوانهی آن بتوانم به آینده امیدوار باشم، گذران روزها را برایم سخت کرده است به خصوص در کشوری که اقتصاد آن هر روز کوچکتر میشود، حتی همین حقوق ناچیز کارگری جوابگوی یک زندگی بسیار ساده هم نیست.
این قصهی کار کردن و شغل عوض کردن من همچنان سر درازی خواهد داشت و فکر میکنم هرچه جلوتر بروم، بایستی با چالشهای عجیبتر و سنگینتری مواجه بشوم و البته ممکن است برعکس این هم اتفاق بیوفتد.
۵ بهمن ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۷
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، یک کارگر ساده ۵