حوصله م سر رفته

ابرهای مهاجر حامل اشک های آسمان آهسته می گذرند.
قطره ای از اشک آسمان گوشه ای از قلب خشک شده ی زمین را سبز می کند.
دریا خروشان می شود.
ماه نمایان می شود.
و من در لبه ی پنجره ی خانه ی چوبی مادربزرگ غرق این افکارم، که اشک های چشم تو بیشتر است یا آسمان؟